آقای سوپرمارکت مقابل خانهی ما، تا دیروقت کار میکند و خیابان شقایق که انتهایش میرسد به دانشگاه آزاد، پررفت و آمد واکتیو و معمولا تا صبح بیداراست، همچنین خیابان پس از دانشگاه خیلی زود به یک بافت روستایی میرسد و بنابراین گاهی نوجوانان روستایی و خدا میداند شاید هم شهری ِ به زحمت چهارده پانزده سالهای که سوار موتورهستند با بدترین تظاهرات رفتاری پیدا میشوند و سکوت سرشار از صدای زنجرهها و قورباغههای این شبهای بهاری را میشکنند.
برنده مدال گوته شد...
با تبریک بسیار به استاد محمود حسینی زاد...
کودک که بودم بلند فریاد میکشیدم و خیلی تند میدویدم، در کوچهباغ ما در "شهسوار" ، وقتی هنوز چمنهای سبز جایشان را به قیرسیاه و آسفالت خاکستری نداده بودند، پسری نبود که بتواند به گرد دویدن من برسد. من قهرمان دوی سرعت بودم. درشهرمن جایی نبود که سبز نباشد، فصل، در شهر من اتفاق مهمی نبود. شاخهها همیشه سبزبودند حتی وقتی برف کمرشان را میشکست. من میدویدم و مادر، نگران، فریاد میکشید: "ندو، بلند نخند، بلند حرف نزن، خودت را بپوشان، موهایت را پنهان کن." من دلم فریاد و مسابقهی دو میخواست، روسری به سرم گذاشتم، فریاد نکشیدم، اما همچنان درخط مسابقه ایستادم. پسرها نگاهم کردند و با من مسابقه ندادند... من ایستادم و به دویدنشان در امتداد کوچهباغ خیره شدم.
این نوشته در پرونده ممیزی دوشنبه منتشر شده است.
بدون آنکه بخواهم با تواضعی ساختگی خوشحالیام را از دریافت جایزهی نمایشنامه نویسی اکبر رادی پنهان کنم یا بخواهم پنهان کنم که تا چه اندازه از اینکه تندیس استاد در کوله پشتی ام تا گیلان، همراهم بود سرمست بودم، بدون اینکه بخواهم ارزش رنجی را که هنگام نوشتن متحمل میشوم کم رنگ کنم اعتراف می کنم این حق من نبود. دست کم هنوز نبود و به احتمال قوی هم هرگز نخواهد بود.
این هراس آورترین جایزه ای بود که تا به امروز دریافت کرده ام و در حال حاضر آرزویی ندارم جز این که اندکی از این ترس و واهمه به هر شکلی که ممکن است رنگ ببازد. تنها به فراموشی نیاز دارم. هضم این اسم روی این تندیس کار ساده ای نیست. این تندیس را به خانهی فرهنگ گیلان هدیه میکنم تا هم از زیر بار شرمش خلاص شوم و هم بار این مسئولیت را با تمام نویسندگان گیلانی تقسیم کنم.
با تبریک بسیار به ناتاشای عزیز
نمیدانم آیا تا به حال برایت گفتهام که من فقط با دیوان حافظ فال نمیگیرم، و بارها و بارها با سهراب و شاملو و ... فال گرفتهام... امروز قرعهی این فالگیری به نام احمد شاملو افتاد و فال این بود...
حالم خیلی بد است و همیشه در چنین اوقاتی سعی میکنم ریشهیابی کنم. هرچه عمیقتر جلو میروم بهتر که نمیشوم هیچ، موجی از نومیدی و حسرت گریبانم را میچسبد که حالا اگر چهارخط از تو را دنیا نخواند، اتفاق خاصی میافتد؟
... بیشک خیر، اما آنچه ممیزی و ممیزیها از ما میخواهند همین انفعال و نومیدی مطلق است و تاریخ نشان داده انسان همیشه ازهرچه منع شده بیشتر به سویش رفته است.
...
مهم نیست که این شخمزدن خاطرات و زیرورو کردن دل و جان، دردش جانکاه و رنجش عذابآور شود... باید کشید...