اینجا خبر نامزدهای بخش رمان و مجموعه داستان دریافت جایزه هفت اقلیم را بخوانید. چه خاطرات خوبی با دو دوره قبل دارم . یادش به خیر آن‌روزها که هفت‌اقلیم خواسته بود خوانندگان به کتاب ِمورد ِعلاقه خود رای بدهند و من با چه سرعت و جدیتی کتاب‌های کاندید را می‌خواندم و برای ِشان نقد می‌نوشتم و می‌خواستم به قول خودم با یک تیر دو نشان بزنم هم کلی کتاب خوب بخوانم و هم نظرم منصفانه باشد. از بین کتاب‌های کاندید سه کتاب بوی برف، برای پیرهنت می‌میرند و طلابازی را خوانده‌ام که البته فقط برای بوی برف  نوشتم یعنی دیگر فرصت نوشتن برای کتاب‌ها را نداشتم. امیدوارم به زودی بتوانم یک تعادل خوب بین همه‌ی کارهای بی‌شماری که دارم برقرار کنم تا باز هم مثل ِقبل بتوانم کتاب بخوانم و در موردشان بنویسم. 

تبریک ویژه به دوستان عزیزم که نام ِکتابهایشان بین ِکاندیدهاست.

 

و همچنین تبریک به پروانه عزیزم اینجا مصاحبه خواندنی او به بهانه انتشار کتاب پشت کوچه های تردید منتشر شده است.


برچسب‌ها: هفت اقلیم
نوشته شده توسط شیواپورنگ در یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ |

مقابلم میلیون‌‌ها ذره‌ی برف رقصان فرود می‌آیند و زمین و زمان را به سپیدی ِبی‌امان  ِفصل سرما پیوند می‌زنند، مقابلم درخت‌ها ایستاده‌اند، درخت‌های کهن‌سال، درخت‌های جوان، نهال‌های ظریف، شاخه‌های‍ِشان خم از بار ِسپیدی که به دوش کشیده‌اند. خم شده‌اند، خم شده‌اند، نشکسته‌اند.

من هم درختم، درخت ِآدم، سال‌ها، بارها، خم شده‌ام اما نشکسته‌ام. سپاسگزارم خدای مهربان که به من درآغاز ِیک روز ِِسپید ِبرفی نعمت ِزندگی بخشیدی. سپاسگزارم که برایم پیرهن ِانسان بودن دوختی. همه‌ی این سال‌ها از بین ِتمام نعمت‌هایی که بود و می‌‎توانستم داشته باشم آدم بودن را برگزیدم و همیشه کوشش کردم آدم بمانم. خدا کند که این‌گونه آدم بودنم را پذیرفته باشی. یاری‌ام کن که هیچ‌وقت هیچ‌کجا قلبی را نشکنم، کمکم کن هیچ‌وقت کسی را نیازارم. کمکم کن که دوست داشته باشم بی‌چشم‌داشت، کمکم کن باز ایستا بمانم اگر باد وزید، برف بارید، طوفان آمد و باران سیل شد من خم شوم اما نشکنم. سپاسگزارم یک سال ِدیگر به من اجازه دادی زندگی کنم و برای آدم بودن زنده باشم.

نوشته شده توسط شیواپورنگ در چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ |

همیشه دلم می‌خواست بدانم دنیای آدم‌هایی که قرص اکس می‌خورند و توهم می‌زنند چگونه است. مرز ِبین واقعیت و خیال ِشان چه‌قدر با آدم‌های عادی متفاوت است مثلا مرز ِبین ِواقعیت و خیال ِشان رودخانه است دریاست کوهست صحراست سیم خاردار دارد دره دارد... بگذریم. یادتان هست کتاب ِبریدای پائولو کوئیلو که آمده بود هر که کتاب را می‌خواند دلش می‌خواست جادوگر شود. به هرکسی می‌رسیدی می‌پرسید کلاس جادوگری سراغ داری؟ من که آدم ِقرص ِاکس زدن و معتاد شدن نبودم من که کلاس جادوگری سراغ نداشتم برای همین بی‌خیال ِتصورات ِفانتزی ِاهالی اکس شدم بی‌خیال ِجادوگری شدم اما تازگی‌ها می‌دانم که می‌توانم دنیایم را متفاوت کنم و مرز ِبین ِخیال و واقعیتم را بشکنم. می‌توانم بدوم و مثل جادوگرها از دیوار رد شوم هم جادوست هم تخیلی فانتزی، می‌توانم یک نیزه‌ای بردارم و مثل ِیک انسان ِماقبل تاریخ از گودالی در خیابان‌های شهر یک ماهی ِتپل شکار کنم. می‌توانم وقتی جت اسکی از مقابلم گذشت سوت بکشم تا بایستد و سوار شوم. من که حتما نباید آن لحظه پشت ِرل باشم. نه دیوانه نشده‌ام کافی‌ست یک آی‌سیم بخرم. دنیایم حداقل همین‌هایی خواهد شد که بالا گفتم. من که تگفتم آی‌سیم گفته...

آها، مشکل ِگرفتن ِرگ و قلب و شُشَم را هم با خریدن ِفامیلا که نمی‌گیره حل می‌کنم. مشکلی نداره که خودشو نمی‌گیره...

فاصله‌ای هم با جادوگر شدن ندارم. از کنار باغبان ِپیر و خسته شهرداری رد می‌شود و با حرکت دادن ِدست‌هایم درختش را هرس می‌کنم. موتورسوار را از برخورد به شیشه نجات می‌دهم؟ فانتزی نیست؟ من می‌توانم تبدیل به یک جادوگر قهرمان شوم اصلا هم لازم نیست توی هیچ...

پ.ن: در حقیقت به سرم نزده است در راستای شروع سریال در حاشیه 2 و آشتی با تلویزیون ملی دچار ِجوزدگی شده‌ام.

نوشته شده توسط شیواپورنگ در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ |

امروز سالگرد زلزله‌ی بم است و این هم تکه‌ای از رمان نوجوان ِناتمامم :

 

ارسام هیچ‌کس را نمی‌دید تا برای کمک به سمت خوابگاه بفرستد. از روی آسفالت پر از چاله و دست‌انداز که حالا پر بود از خاک و شن معلق توی فضا  نمی‌دانست به کجا می‌دود. می‌ایستاد گوش تیز می‌کرد و به سمت صداهایی که از دور می‌شنید می‌رفت. هرچه پیش‌تر می‌رفت صداها نزدیک و نزدیک‌ترمی‌شدند. آن‌قدر جلو رفت تا مجبور شد از تپه‌هایی که از خاک و سنگ و آجر درست شده بود بالا برود. اولین تپه خیلی بلند نبود. روی دومی که ایستاد. شهر ویرانی را دید که روز قبل یک شهر آباد بود با خیابان‌های زیبا، نخل‌های بلند، مردمانی شوخ و خوشحال... از هر چهار سوی شهر صدای گریه و جیغ و فریاد بلند بود. با احتیاط از تپه پایین آمد و از مردی که مستاصل به این سو وآن سوی تپه می‌دوید، پرسید: ارگ کدوم طرفه؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شیواپورنگ در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ |

یعنی چه چیز می‌توانست مرا این همه از این نوشتن ِدیوانه‌وار روزمرگی‌ها رها کند، مرا از خودم ؟ مرا از رنج‌ها و شادی‌های زودگذر ِاین زندگی ِدیوانه‌ی دیوانه؟ چه می‌توانست؟ جنون نوشتن ِلحظه به لحظه‌ی من، از من، از تو، از ما از دنیا...

به خودم نگاه می‌کنم، می‌خندم و باور نمی‌کنم. آن‌قدر می‌خندم و باور نمی‌کنم که اشک توی چشمم جمع می‌شود. من این‌جا چه می‌کنم؟ این من که این همه با من من کردن‌هایش آدم را اسیر می‌کند واقعا سر از کجا در خواهد آورد؟ می‌دانم روزهای دیگری هم خواهد آمد که به بازی‌های دیوانه‌ی دیوانه‌ی این دنیای دیوانه خواهم خندید... می‌دانم 

می‌دانم...

 

نوشته شده توسط شیواپورنگ در سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ |

می‌دانم از خیلی چیزها عقب افتاده‌ام، از مدام وبلاگ‌نویسی، از بازنویسی‌های رمان، از داستان کوتاه نوشتن‌ها... از خواندن‌های پشت ِهم و بی‌وقفه و نوشتن در مورد کتاب‌های ادبی،مجموعه داستان‌ها، رمان‌ها و کلمات ِنازنین ِشان...

خیلی اتفاقی امروز بیست دقیقه آخر برنامه نقد ِکتاب شبکه چهار را دیدم که البته بازپخش بود. خانم  قهرمان، مترجم آثار کوئیلو بودند با یک روحانی و بالطبع مجری. شجاعت خانم قهرمان در بازگویی بعضی حقایق در مقابل ِروحانی طرف ِصحبتش که خیلی معلوم رای و عقیده‌اش را به خانم و در حقیقت به من و توی بیننده تحمیل می‌کرد قابل ِتحسین بود. همین که صحبت رفت کمی به جای باریک بکشد مجری برنامه را برای دیدن تیزری که به کوئیلو بد و بیراه می‌گفت قطع کرد و بعد که مهمانان برگشتند حاج آقا از خانم قهرمان تشکر هم کردند که نقدها را شنیدند و پذیرفتند. ایشان معتقد بودند وقتی نویسنده‌ای به ترویج خرافات و جادو و ... می‌پردازد باید مقابل ِجریانی که در جامعه می‌سازد را گرفت و خانم قهرمان معتقد بودند که باید مردم خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند که به چه جریانی معتقد باشند.

مجری هم پرسید حوزه می‌تواند بررسی کند تا ببیند که چه رمانی بهتر است توی بازار ایران ترجمه و پخش شود؟

قیافه‌ها دیدنی بود و جواب حاج آقا شنیدنی‌تر...

یادش به خیر جو ِکوئیلو خوانی و کیمیاگر و رودخانه پیدرا و مردم ِجوزده‌ باحالی که ما هستیم مردمی که ... نمی‌توانند و نباید...

پ.ن: چرا لال‌دونه فراموشم شد...؟ باز هم خوب موقعی یادم اومد...

 

نوشته شده توسط شیواپورنگ در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ |

 

 

برای تمام ِبداخلاقی‌هایت که روانشناسان به آن بحران ِبلوغ می‌گویند، برای دویدن‌های کودکانه‌ات، برای موسیقی گوش‌کردن‌های نوجوانانه‌ات، برای غرور ِمردانه‌ات، برای عشق‌های کوچک و بزرگت، بارسلونا، مسی و استقلال... برای بی‌حوصلگی‌هایت در خواندن، برای جوانه زدن ِآن موهای ِسیاه روی چانه و بناگوش‌ها، ظهور ِآکنه‌های مزاحم، خیره شدنت به روبرو وقت ِنگرانی‌هایت، برای خندیدن ِگاه به گاه ِبه قهقهه‌ات به زندگی برای تمام ِاین روزهای پرفراز و نشیب ِزندگی ِکوچکِ مان مادرانگی می‌کنم، این کلمات برای توست مثل ِهر سال تا صدها سال ِدیگر که شادی ِمنی، زندگی منی و همه چیز ِمنی... دوستت دارم. تولدت مبارک

نوشته شده توسط شیواپورنگ در شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ |