سال ِدرخت

 

درخت به عنوان نماد ِزندگی، باروری، خرد ودانش است و جاودانگی، میرایی و دوباره زنده شدنَ‌ش الهام‌بخش ِبسیاری از آثار ِهنری‌ست. رُمان ِ"سال ِدرخت" نوشته‌ی "ضحی کاظمی" با نامی که نویسنده برایش انتخاب کرده و نموداری که از شجره‌نامه‌ی خانوادگی ِقهرمانانش در ابتدای آن گذاشته است تداعی‌کننده‌ی جاودانگی‌ست. نویسنده با نگاه به این‌که اعتقاد به آگاهی ِمردگان در زمره‌ی عقاید ِرایج بین ِمردم ِدنیاست،  برای روایت ِداستانش از یک مرده‌ی همه‌چیزدان استفاده کرده است. مرده‌ای که گاه به درونی‌ترین زوایای فکری ِمخاطبانش و افرادی که روایتِ‌شان می‌کند می‌رود و حتی گاه خود را دلیل ِخواب‌های آشفته و کابوس‌های ِشان می‌داند.

 

این متن در روزنامه آرمان منتشر شده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شیواپورنگ در دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ |

آفتاب داغ ِداغ بود. جاده مار شده بود و از بین ِکوه‌های مرموز ِاشکور آرام می‌خزید، انگار که جان ِرفتنش را زنی، مادری، دختری آدمی، چیزی بند کرده باشد به سنگ، انگار که راه ِپرپیچ و خم اژدرمار است که می‌خواهد سر بساید به سوارخ ِکوه، به سنگ‌ریزان ِچشمه، به آب ِتشنه‌ به خون ِعشق... توی سربالایی ماشین خاموش کرد. به هم نگاه کردیم. به زور ِترمزدستی نگه‌ش داشت. پیاده شدم. آفتاب بود و آفتاب. ماشین‌ها می‌گذشتند، می‌ایستادند. یکی‌یکی. گاهی با هم، راننده سر می‌گذاشت روی پنجره: هاه، جوش بیارده؟ صفره که؟ دیگری عرق از پیشانی می‌زدود: استارت بزن تسمه تایمه... لهجه‌ها آشنا، آشنا، آشنا... انگار که روح ِهفت برادر دمیده به کوه، دمیده به جان ِعرق‌کرده‌ی آدم‌های این حوالی. سید پیاده شد: خواخور تو دور بمان.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شیواپورنگ در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ |

می‌د‌انی بابا! این روزها خودم نیستم. شاید هم هستم و نمی‌دانم... شبیه‌ی به یک آدم ِگم‌شده‌ام توی یک دشت ِپر از باد، پر از غبار، پر از علف‌های بلند، پر از وحشت ِهرلحظه تنها شدن، سیاه شدن، جا ماندن... جا ماندن از عشق، از زندگی، از همسایگی... از حس ِنیاز ِدیدن ِهرلحظه‌ی تو...

می‌دانی! توی زندگی لحظه‌های بد خیلی داشتم... خیلی‌ها را به تو نگفتم، خیلی‌ها را مثل ِیک بغض ِسنگین ِفروخوردم. خیلی‌ها را تنهایی هل دادم. خیلی‌ها را تنهایی کشیدم. اما هر بار هر کدام ِشان را فهمیدی، گفتی: نترس! مگه من مُردم؟

نوشته شده توسط شیواپورنگ در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

 

دعای دور ماندن از حاشیه داریم؟ کسی سراغ دارد؟ ندارد؟ بود؟ بود؟ درست است که علیرغم ِهمه‌ی غرغرهای ما سریال ِدرحاشیه تعطیل شد. نمی‌دانم چرا حاشیه‌های ما تعطیل نمی‌شود و نمی‌دانم چرا به جای داشتن ِبارِطنز، پراز ماجراهای مسخره و چیپ است...

نوشته شده توسط شیواپورنگ در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

آن سفرکرده که صد قافله‌ دل همره ِاوست

                                                               هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

نوشته شده توسط شیواپورنگ در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ |

چند روز ِقبل رییسم از سوی کسی گفت که از من گله دارد که پشت ِسرش حرف‌ زده‌ام. در حالی که متعجب و عصبانی بودم فکر کردم هر چه‌قدر بخواهی بی‌حاشیه زندگی کنی مردم تو را به حاشیه خواهند برد.

نوشته شده توسط شیواپورنگ در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ |

 

سال‌هاست که برای رفع ِهیچ مشکلی به هیچ مشاوری مراجعه نکرده‌ام، اما مثل ِاین‌که باید راهم را کج کنم و در یکی از این مطب‌های مشاوره نزول ِاجلال فرمایم. حداقل یک مشاور تحصیلی! چون زندگی فرآیند ِپیچیده‌ای‌ست هر چه‌قدر هم بخواهی ساده فرضش کنی یا به خودت یا اطرافیانت سخت نگیری گاه مسائلی پیش می‌آید که مهم است و اگرچه از بیرون خنده‌‍دار به نظر می‌رسد اثرش تا آینده‌های دوردست‌ خواهد ماند.

نوشته شده توسط شیواپورنگ در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ |