خاندان ِ ما یک تنبلی ذاتی ِموروثی دارد که مادر در تاییدش گاه جملات نابی به کار می‌برد برای بی‌نظمی ِ خانه می‌گوید: مادربزرگ گفته بود جنی هفت جد ِما را نفرین کرده که از این سر خانه را تمیزکنی از آن سر به هم بریزد... و برای درجه یک نشدن ِ ما در زندگی این جمله که: بچه‌های من خیلی باهوشند اما پشتکار ندارند... حال این نفرین ِ جن ِ گرامی و بی‌پشتکاری ِ پلشت ِ ذاتی چنان در تاروپود ِ زندگی‌هامان تابیده که خودمان هم گاه درمی‌مانیم که از کجا خوردیم؟ یعنی نمی‌دانیم یقه‌ی جن را بگیریم یا بی‌پشتکاری ِ ذاتی ِ موروثی که معلوم نیست این یکی از کدام خاندان ِ محترم به ارث رسیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

پس از این‌که هر روز با تحمل گرمای سخت چشم دوخته بودیم به پیش‌بینی‌های نرم‌افزارهای متفاوت ِ هواشناسی که تصویری از باران و صاعقه و ابر را نوید می‌داد. امشب آسمان آرام و بی‌صدا اشک ریخت و آن‌قدر اشک‌هایش داغ بود که مرا به یاد یک تکه از رمان ِ نوجوانی که در دست دارم انداخت. باران داغی که تنها حسنش بوی خاکی بود که فضای کوچه‌ها را پر کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

خانه کوچک بود مثل همه‌ی خانه‌های قدیمی با حیاطی که باغچه‌ی کوچکی دارد و گل و گیاه و درخت... پله‌هایی که بینشان گلدان‌هایی یکسره از سنگ و موزاییک ساخته شده و پر است از گل‌های آویز با برگ‌ها و ساقه‌های گوشتی ریز و درشت... صدای خوش زنجره‌ها و فضایی که یادت بیاورد هنوز در شمالی... روی دیوار اتاق انتظار سی چهل پرتره‌ی نقاشی شده از اساتید موسیقی ایران نصب بود. بدون هیچ نظمی درهم و شلوغ اما جذاب و گیرا... من همه‌ی آن آدم‌ها را نمی‌شناختم. آن‌ها که معروف بودند مثل لطفی، گلپا، شجریان، بنان و ... هیچ. از چند نفر باقی با آن که چهره‌هاشان آشنا بود چیزی نمی‌دانستم نه نامی نه نشانی نه این که استاد در چه رشته‌ای بودند یا این که سازشان چه بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت توسط شیواپورنگ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

همین که خبر را شنید گفت: " مامان تسلیت می‌گم..."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

آفتاب دیگر شبیه آفتاب نیست. شبیه ِ تنوره‌ی دیو است. دیوی که تب دارد. هوا شبیه ِ بازدم ِ اژدهایی‌ست که تب کرده و خشمگین است و انگار می‌خواهد زمین و زمان را به آتش بکشد. همکارم می‌گوید به کوه نگاه کن. سوخته است. خیره می‌شویم به پاییز ِ زود هنگام ِ کوه که سوختگی‌اش نه از سرما که از گرماست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

باشد

 نمی‌پرسم چرا؟

شاید هرگز پاسخی نباشد

برای پرسش‌هایی که نباید... 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

مطالب قدیمی‌تر