X
تبلیغات
دست نوشته های شیوا پورنگ

بعضی‌ها نباید بمیرند اما می‌میرند چون فرآیند تولد مرگ را نیز به دنبال خواهد داشت. اما این که آدم‌ها طوری زندگی کنند تا فراموش نشوند یک فرصت مجدد برای زندگی به خود داده‌اند.

با آن‌که گابو به نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی فرصت مجدد برای زندگی نداد خودش با داستان‌های جادویی‌اش مدام و مدام تکرار و تکثیر می‌شود.

«؛...ماکوندو تبدیل به گردباد وحشت‌انگیزی از گرد و غبار و ویرانگی شده بود که در مرکز طوفان نوح قرار داشت. آیورلیانو یازده صفحه‌ی دیگر رد کرد تا وقت خود را با حوادثی که با آن‌ها آشنایی داشت هدر ندهد و مشغول کشف رمز لحظه‌ای شد که در آن زندگی می‌کرد و همان‌طور به کشف رمز ادامه داد تا خود را در لحظه‌ی کشف رمز آخرین صفحه مکاتیب یافت درست مثل این‌که خود را در یک آیینه‌ی سخنگو ببیند آن‌وقت باز ادامه داد تا از پیشگویی و اطمینان تاریخ و نوع مرگ خود مطلع شود ولی لزومی نداشت به سطر آخر برسد. چون می‌دانست که دیگر هرگز از آن اتاق خارج نخواهد شد چنین پیشگویی شده بود که شهر آیینه‌ها (یا سراب‌ها) درست در همان لحظه‌ای که آیورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند با آن طوفان نوح از روی زمین و خاطره‌ی بشر محو خواهد شد و آن‌چه در آن مکاتیب آمده است از ازل تا ابد تکرارناپذیر خواهد بود زیرا نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی فرصت مجددی در روی زمین نداشتند.»*

هیچ وقت ندیدم کسی داستانی از مارکز بخواند و در مورد او حرف نزند. مارکز نمی‌نوشت جادو می‌کرد. نمی‌توان گفت مرده است اگرچه رفته است آن چه من امروز این‌جا بین کتاب‌ها و نوشته‌هایش می‌بینم فرصت مجدد او برای زندگی دوباره است که مدام و مدام در کلمات جادویی‌اش تکرار می‌شود...

شاید او حق داشت به مردم ماکوندو فرصت مجدد زندگی ندهد چون خیلی سخت است در جهان داستان بعد از گابو کسی بتواند دنیایی مثل ماکوندو بیافریند که این همه شگفت‌انگیز و فراموش نشدنی باشد.

* آخرین پاراگراف صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

 

پالپ در لغت به معنی خمیرکاغذ  و پالپ فیکشن به معنی داستان عامه‌‍‌پسند است.

در رمان عامه‌پسند نوشته‌ی چارلز بوکفسکی با داستان دم دستی و ساده‌ی به ظاهر پلیسی جنایی  مواجه‌ایم که تقدیم شده به بد نوشتن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

شیوا پورنگ در اولین داستانِ بلندش، به سراغِ موضوعی شگفت رفته است. «شووآ»، قصه‌ی زندگیِ زنی  را روایت می‌کند که فرزندی متفاوت به‌دنیا می‌آورد. از بطنِ مهرسیما، پسری زیبا زاده می‌شود که از دیدِ انسان پنهان است. این تولدِ غریب و این موجودِ شگفت‌انگیز، برهم‌زننده‌ی تعادل در صفحاتِ آغازین رمان است و پورنگ با چنین موقعیتِ نو و بکری به سراغِ مضمونِ تکراری و مسئله‌ی اساسیِ انسان در عصرِ تنهایی رفته است تا به چگونگیِ سرگشتگی و انزوایِ او در جهانِ امروز بپردازد. اتفاقی که برایِ شووآ می‌افتد، نمایشی از وضعیتِ سیاه و ترسناکِ موجودی تنها و نه بی‌کس در جهانی بی‌اندازه بزرگ و نه پذیرنده است. در شووآ، از عنصرِ نادیدنی و نامرعی و پنهان از دید، به شکلِ نمادی از وضعیتِ انسان در هستی استقاده می‌شود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

آن‌چه مسلم است این است که شناخت در مورد هستی، چگونگی به وجود آمدنش، ایمان به چگونگی به وجود آمدن مذاهب در ملل و ریشه‌یابی نهادینه شدن ایمان در وجود انسان‌ها، هیچ‌وقت به قطعیت نرسیده و هرگز نیز نخواهد رسید. ایرانیان سال‌هاست پزِ گفتار نیک را می‌دهند. اما باید دید وقتی پای عمل پیش می‌آید آیا می‌توانند به همان اندازه به راست‌گویی پای‌بند بمانند؟

وقتی برای جلوگیری از ضررمالی و جانی و عرضی و... بتوان تقیه کرد یا دروغ گفت یا برای ایجاد صلح و صفا می‌توان سوگند دروغ خورد به همان نسبت هم می‌توان دروغ‌های دیگر را نیز را موجه جلوه داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

سپید نیست

پایان شبی که ساخته‌ای

 

سهم من از دخترکان کتاب‌فروش دوره‌گرد این هفته شعرواره‌های  میترا اسماعیلی شد... کتابچه‌ای با جلد و ورق‌های سیاه و کلمات سپید...

" غزل‌هایت را از رو می‌بافی

سپیدهایم را از زیر

این عشق کلاه بزرگی می‌شود

برای تنهایی ما! "

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

اولین بار که داستان‌های هدایت را خواندم، دوازده ساله بودم. گرفتن مفاهیم سخت بود و در حقیقت هیچ‌وقت دنبال مفهوم داستان نبودم چه برسد به این که بخواهم فرم را بشناسم یا به محتوا فکر کنم و سایر اصولی که این‌روزها به صورت جسته گریخته یاد گرفته‌ام...

گجسته ‌دژ هدایت یکی از آثار برجسته‌ی اوست منهای بازی‌های متن،حاشیه و عناصر پیش‌برنده‌ و فرعی، شخصیت‌محوری ازبارزترین ویژگی‌های این داستان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

از پنجره نگاه می‌کنم به برفی که نشسته‌ است روی چمن، کوه، بام خانه‌ها و سقف ماشین‌ها... به برفی که تند می‌بارد. تند و کند می‌شود گاه ریز و بی‌جان و گاه مثل گلوله‌های درشت پنبه... یازده ساله بودم که چهارم فروردین در شهسوار برف بارید. عروسی دایی حسین بود و زندایی لباس عروس نپوشیده بود برف که شروع به باریدن کرد زن‌ها کِل کشیدند و گفتند عروس سفیدبخت است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

مطالب قدیمی‌تر