خانه کوچک بود مثل همه‌ی خانه‌های قدیمی با حیاطی که باغچه‌ی کوچکی دارد و گل و گیاه و درخت... پله‌هایی که بینشان گلدان‌هایی یکسره از سنگ و موزاییک ساخته شده و پر است از گل‌های آویز با برگ‌ها و ساقه‌های گوشتی ریز و درشت... صدای خوش زنجره‌ها و فضایی که یادت بیاورد هنوز در شمالی... روی دیوار اتاق انتظار سی چهل پرتره‌ی نقاشی شده از اساتید موسیقی ایران نصب بود. بدون هیچ نظمی درهم و شلوغ اما جذاب و گیرا... من همه‌ی آن آدم‌ها را نمی‌شناختم. آن‌ها که معروف بودند مثل لطفی، گلپا، شجریان، بنان و ... هیچ. از چند نفر باقی با آن که چهره‌هاشان آشنا بود چیزی نمی‌دانستم نه نامی نه نشانی نه این که استاد در چه رشته‌ای بودند یا این که سازشان چه بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت توسط شیواپورنگ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

همین که خبر را شنید گفت: " مامان تسلیت می‌گم..."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

آفتاب دیگر شبیه آفتاب نیست. شبیه ِ تنوره‌ی دیو است. دیوی که تب دارد. هوا شبیه ِ بازدم ِ اژدهایی‌ست که تب کرده و خشمگین است و انگار می‌خواهد زمین و زمان را به آتش بکشد. همکارم می‌گوید به کوه نگاه کن. سوخته است. خیره می‌شویم به پاییز ِ زود هنگام ِ کوه که سوختگی‌اش نه از سرما که از گرماست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

باشد

 نمی‌پرسم چرا؟

شاید هرگز پاسخی نباشد

برای پرسش‌هایی که نباید... 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

اینجا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

فکر می‌کنم لازم نیست عربی دعا بخوانم، لازم نیست مثل دوران ِ کودکی اسم ِ چهارده معصوم را از بر بگویم و بگویم و تکرار کنم و از بس روی دور ِ تکرار ِ کلمات بیفتم که یادم برود از خدا چه می‌خواهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

مطالب قدیمی‌تر