تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

 

یکی از مسائلی که باعث می شود شخصی را در شهر یا محله ای با انگشت نشان بدهند ،شهرت اوست .حال این شهرت می تواند از مسائل مختلفی ناشی شده باشد .مثل ورزشکارنامی بودن ، هنرپیشه بودن ،دکتر یا مهندس خیلی خوبی بودن یا حتی زیادی پولدار بودن ...بر گردیم به شهر کوچک خودمان ، در شهرهای کوچک همه به نوعی یکدیگر را می شناسند گاهی اوقات اشتهار یک شخص صرف مسائلی نیست که نام بردم برای مثال در دهه هفتاد اگر دختری مانتوی کوتاه می پوشید یا اگر اندکی آرایشش بیش از حد معمول بود ، مثلا رژ گونه می زد و خط لب می کشید معروف می شد ، اگر دوست پسر می گرفت معروفتر ومتاسفانه اگر دوستیش به ازدواج نمی کشید برچسب بدی به او می خورد ، حال مسئله شهیرشدن به مسائل جزئی تری نیز بر می گردد مثل رعایت نکردن در آهسته راه رفتن ،بلند حرف زدن ، بلند خندیدن ، زیاد با مردان در معابر عمومی هم صحبت شدن ...یک مثال می زنم من در سال 71 دانشجوبودم  با سه نفر از دوستانم در حال رفتن به خانه بستنی قیفی خوردیم ، این امر در شهرما موردی نداشت و بارها وبارها تکرارشده ومی شد ،استاد ادبیات مارا دید  از قضا فردا با او کلاس داشتم بلافاصله قبل از شروع درس گفت زشته که یه دختر جوون توی خیابون بستنی قیفی بخوره البته در کمال ادب گفت واصلا بمن نگاه نکرد ...من از آن زمان وبعد از ازدواج یاد گرفتم که بعضی مسائل را که در این شهر مهم بودند رعایت کنم مثل چانه نزدن بر سر قیمت ،مثل وقتی رفتی تو یه مغازه حتما حتی اگه از چیزی خوشت نیومده اما مغازه دار رو معطل کردی بخر واگرنه پشت سرت حرف می زنن که وای اله بله است و خریدار نیست واون وقت اعتبارت در شهر از بین می ره ...ازآن جایی که من یک سری رسوم خاص در کارم برای خودم ایجاد کردم مثلا برای رعایت حال ارباب رجوعم او را می فرستم وپس از رفع مشکلش با او تماس می گیرم برای توجیهشان  در مورد برنامه دیسکتی کار.فر.ما.یا.ن به محل کارگاهشان می روم وحسابی به این دلیل در محیطهای کارخانه ای وکارگری معروف شده ام ...من نمی گویم کسی هستم اما امروز صبح که از طرف یکی از این شرکتهای کلوچه سازی آمدند دنبالم و من با کلی افه وکلاس رفتم پایین دیدم ای دل غافل با وانت یک کابینه مخصوص حمل کیک وکلوچه آمده اند ،یک لحظه ماندم ولی بعد گفتم عیبی ندارد می روم ولی موقع برگشتن با آژانس بر می گردم درراه هم لحظه به لحظه اعصابم بیشتر خرد می شد به این دلیل که من به کارگری ترین محیطها رفته ام اما کسی با وانت دنبالم نیامد همیشه یا با آژانس حتی به هزینه خودم ...ازلحظه ای هم که رسیدم و وارد شدم کارفرمایان محترم ت.ا.م.می.ن.ا.ج.ت.م.ا.ع.ی را به توپ وتشر بستند که ما را بیخود بدهکار کرده است وازاین جور حرف وحدیثها ...یک آقای هیکل مندی هم آن جا بود که آمد وگفت :جسارتا شما که چنین برنامه ای طراحی کرده چرا وب سایت نساختی که ما لیست ودیسکتمون رو از طریق خطوط وب بفرستیم ...ومن عرض کردم که من برنامه را طراحی نکرده ام وسراسریست و در برنامه های بعدی سازمان چنین چیزی هست واو پوزخند زنان رفت ، من تمام مدت بغض کرده بودم دلم نمی خواهد هرجا بروم راجع  به سازمانی که در آن کار می کنم توهین بشنوم چند وقت پیش در یکی از سایتهای دوستان خانم شین خوانده بودم که برای گرفتن غ.ر.ا.م.ت ب.ا.ر.د.ا.ر.ی.ش به یکی از شعب تهران مراجعه کرده وبرخورد بدی دیده وجملات موثری خطاب به آن کارمند قسمت ت.ع.ه.د.ا.ت نوشته بود من واقعا ناراحت شدم هرچقدر سعی کردم برای آن خانم کامنت بگذارم نتوانستم چون می دانم همه جا آدم ها یکسان نیستند در همین محیط کوچک اداری خودمان بعضی از همکارانم با ارباب رجوعهایشان بد برخورد میکنند ولی آیا باید همه را با یک چوب زد ...موقع برگشتن بلافاصله به حسابدار گفتم برای من آژانس زنگ بزنید ...برایشان جای سوال داشت با یک حالتی هم می گفتند چای بیاورید ،من هم بقول همسرجان با اون عکس العملهای شیوایی می گفتم زحمت نکشید نمی خورم ...درآژانس از راننده پرسیدم کرایه من چقدر می شود گفت حساب شد جواب دادم نه خواهش می کنم کرایه را ازمن بگیرید بعد پول آن شرکت رابرگردانید ،  چقدر تعجب کرد ولی موقع پیاده شدنم گفت خواهر خیالت راحت باشه ...جواب دادم :خیالم راحته ...من تند خوهستم  من بداخلاقم من کسی نیستم ولی به غرورم برخورد که با وانت حمل کلوچه دنبالم آمدند من بارها در وانت سازمان خودم نشسته ام وماموریت رفته ام ولی چون این شهر کوچک است وبه هزاردلیل دیگر موجه نبود که آن شرکت با من چنین رفتاری کند ...

پ .ن ...کتاب عقاید یک دلقک را خواندم بارها وبارها در سایت عقاید یک دلقک نویسنده سایت از زیبایی کتاب تعریف کرده  وبه راستی که چنین بود ...در تمام مدتی که کتاب را می خواندم فکر می کردم دوستی با من دردودل می کند ...من آن قدر خبره نیستم که بخواهم از بعد فلسفی و روانشناسی کتاب را نگاه کنم اما بعضی نکات پرداختن آن به درونی ترین لایه های شخصی خیلی جالب بود ...پیشنهاد می کنم همه آن هایی که این کتاب را نخوانده اند حتما آن را بخوانند خودم هم باید دنبال کتاب دیگرهانریش بل باشم باید خیلی زیبا باشد .

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |

در گرمای تند صبح رشت به دنبال انتشاراتی می گردم ، از مقابل محل قدیمی اش می گذرم تبدیل شده به خانه شبانه روزی کودکان ، ازاین که باز در این محل کارهای نیک  انجام می شود حظ می کنم یاد در بسته وپله هایش می افتم خنده ام می گیرد ، دوبسته شکلات برای ناشر مهربان خریده ام وبا عزمی جزم وخجالتهای همیشگی درونی ام پیش می روم ،آیفون تصویری برای انتشاراتی گذاشته اند همان مقنعه ای بر سر دارم که اولین بار گذاشته  ومتنم را برده بودم ، در که باز می شود در جا ویراستارم را می شناسم از آخرین باری که عکسش را در اینترنت دیده ام کلی شکسته ...چهل ساله به نظر می رسد در حالی که سی وچهاریا پنج ساله است سری برایم تکان می دهد ومی رود ومن از ناشرم عذر خواهی می کنم که بی خبر رفته ام ناشر لبخند می زند و از فروش هر دو دوره کتاب در نمایشگاه می گوید واین که در "کتابفروشی انتشارات نیلوفر" کتابم موجود است ...در دلم می خندم از نوشته ام خجالت می کشم و هی یاد زر می زنم مهروش می افتم ، ویراستار داخل می آید و ناشر می گوید راستی ایشون رو معرفی نکردم ایشون جناب خانجانی اند (سپیدرود زیر سی وسه پل )ویراستارتون کسی که کتابتونو قلع وقمع کرد فکر می کنم من کمی نسبت به او خوش برخوردترم چون او فقط سر تکان می دهد ...من لبخند می زنم واز زحماتی که برای کتابم کشیده تشکر می کنم واو باز سر تکان می دهد ....ناشر ادامه می دهد : آخرشهریور جلسه نقدکتاب شما  در این جا برگزار می شود بعضی از نویسنده ها دوست ندارن در جلسه نقدشون شرکت کنن شما چطور ؟من با خنده می گویم خبرم کنین حتما می آم بعد یاد امتحان زبان شهریور می افتم ومی گویم اگه در اون روز خاص امتحان نداشته باشم ...اما در دلم می گویم بله نویسنده ها ، من که نویسنده نیستم یه آماتور هرج ومرج نویسم ...یه عاشق خوندن ونوشتن که نوشتنش به اکابریها می بره ...اسم جلسه نقد منو به جلسه نقد شعر سال 68 می بره همونی که گفتم قیصر هم احتمالا توش بود ، دخترک فسقلی لاغر شهسواری که می خواند : می درخشد مهتاب /پهنه تیره شب را چه قشنگ نور می پاشاند /می رود در پس ابر غم وشب /ته کوچه پر راز /شب تاریک وصدا نی آرام دل مردی است /مردی از جنس زمان /غصه قلبش را روی تار غمگین می نالد /باد سرد کوهسار /در بر مرد غمین می پیچد /وهمان نی لبکش می شکند /روی خاک مردی از جنس زمان می شکند /دل من می شکند /....من آن روز این طور نقد شدم که تابع اشعار نیما هستم و باید بیشتر کار کنم و از این جور حرفها البته من مخلص نیما یو شیج بودم وهستم ولی در آن زمان فقط داستانش را خوانده بودم وشعر می درخشدمهتاب ومی تراود شبتاب با غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند ....بگذریم...شهریور ماه مهمی ست خودم را در جلسه نقدکتابم می بینم که بشدت مورد آماج نویسندگان گیلان زمین قرار گرفته ام و چون صددرصد به اندازه آن ها دانش فنی ندارم دسته بیلم را که در گل گیر کرده مدام بالا وپایین می کنم و هی خنده ام می گیرد وهی گریه ام می گیرد وهی نمی دانم چه بگویم ...ای بابا کو جراتت خانووووم ...کسی که جرات چاپ کتاب به خودش می دهد باید قوی تر از این حرفها باشد ...مگه نه ؟

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه دهم تیر 1387 |

یکی از مسائلی که  گاهی به شدت ذهن مرا درگیر خود می کند نقشی ست که یک انسان می تواند از خود در اجتماع بروزبدهد ، مهم نیست خیلی خوش تیپ یا خوش قیافه باشی ، مهم این است که طرز برخورد وصحبتت چقدر معقول باشد ...در اتاق من سابق به راهرو باز می شد ، وقتی سیستمم فاکس بود فرصت زیادی برای وبگردی و مطالعه داشتم البته زمانی هم اصلا اینترنتی در شهرستان نبود و من یا مطالعه می کردم یا در حین کار در اتاقم را باز می گذاشتم وبه احوالات مردمی که به اداره مراجعه می کردند می پرداختم ...یک بار دختر لاغراندام باریکی که در حال راه رفتن لق می خورد ومرا بیاد نوجوانی خودم می انداخت وارد شد و شروع به نظاره به اطراف کرد او داشت دنبال کسی می گشت به حدی زیبا این کار را انجام می داد که من حظ کردم او نقشش را در قالب یک دختر جستجو گر به خوبی ایفا می کرد نیم نگاهی هم به من انداخت و با ژست زیبایی ابرو هایش را بالا برد وبرگشت ، من  حتی می توانستم حدس بزنم که الگوی او هدیه تهرانیست یا نیکی کریمی چون به ظاهرش نمی آمد طرفدار فیلم های  هالیوودی دهه هفتاد باشد ،حتی هد رنگی ای  که زیر روسری داشت را بیاد دارم ...همکاردختری داشتم که بعدها در یکی از شعب همجوار استخدام شد به اصطلاح پانچیستم بود ، خیلی با هم صمیمی شده بودیم ...همکاری داشتیم در واحد دیگر وقتی می خواست مسئله ای را برایم توضیح دهد برگه اش را جلویم می گرفت و می گفت تویجه کردین ؟(توجه کردین )...من نیم نگاهی به همکارپانچیستم می کردم وبه شدت خودم را کنترل می کردم که منفجر نشوم چون اوازشدت خنده سرش را روی میزش می گذاشت ...یا همکار دیگری که الان رئیس واحد دیگریست با هیجان چیزی را تعریف می کرد و می گفت ووووویییییییی  ...(وای را با فتح واو بخوانید وبا سکون شدید روی ی تمام کنید )...ما می خندیدیم واز خنده دل درد می گرفتیم بعد می نشستیم وبا عذاب وجدان مسخره گر سخت کیفر می شود  به آینده بچه هایی که نداشتیم می اندیشیدیم از هم می پرسیدیم آیا بچه های ما آدمهای معقولی از آب درخواهند آمد ...به این همه چهره زیبا و معمولی نگاه کن وقتی همه کودکند همه بلااستثنا زیبا حرف می زنند همه قشنگند همه صورت نرم دارند وکرکهایی به جای مو ...بعد معلوم نیست چه جانورهایی از آب در خواهند آمد ...یکی از خصوصیاتی که در من هست همین است که سعی می کنم جنبه های زیبای شخص را ببینم برای همین همه قهرمانانم در اولین کتابی که بیرون دادم به شدت زیبا هستند ...باید  دوما بشناسی تا بخوانی دوشیزه لاوالیر (معشوقه لوئی چهاردهم ) چه زیباست و بعد عکسش را در تاریخ تمدن ببینی و از خودت بپرسی چرا دوما به او زیبا می گفته ساعتها گیر می دادم به خاله کوچکم با هم عکسهای تاریخ تمدن را نگاه می کردیم و من لاوالیر را نشانش می دادم و می پرسیدم آیا او واقعا زیباست واو جواب می داد شاید زیبایی قرن پانزدهم ملاک دیگری داشته ...نمی دانم شاید و بعد او که معلم علوم وبه شدت مذهبی بود برایم توضیح می داد که سیرت زیبا به از صورت زیبا ...ماندانا دوست قدیمی ام عقاید خاص خودش را داشت به شدت اصرار می کرد مرد زشت زشته شیوا اگه چهره اش زشته پس یقین بدون آدم زشتیه ...به هرحال این هم برای خودش عقیده ایست واز آن دوران که من به عنوان تنها شاگردی که جلوی معلم ادبیاتم ایستادم وگفتم من به شدت خودم را می شناسم واو حیرت زده به شیوای نی قلیان که بچه های کوچه نامش را نایلون فریزر گذاشته بودند نگاه کرد و گفت :دختر من با این همه تجربه هنوز خودم را نشناخته ام تو چطور چنین ادعا یی داری ؟...برایش توضیح دادم که انسانی که بتواند عیبهای خود را ببیند ودر صدد اصلاح آن کوشش کند می تواند خود را بشناسد آن زمان من خیلی چیزها را سخت می گرفتم وفکر می کردم خودم را می شناسم ...حالا بگذریم غرض از این همه صحبت هرچه بود این بود که من یک اخلاق خیلی بدی دارم وآن این است که بعضی همکارانم را که آی کیوی پایینی دارند را به شدت اذیت می کنم مثلا دلم نمی خواهد سر بسرشان بگذارم ولی ناخودآگاه این کار را می کنم یکیشان مرد چهل ساله جوان مانده ای است که هر چه برایش بیشتر توضیح می دهی بیشتر گیج می شود وقتی کاری را که صدبار برایش گقته ای دوباره بر می دارد و می آورد به او می گویم من آخر سر دستم به خون تو آلوده می شود و او می خندد ..یا یک پیر پسر داریم که صورتش به شدت جوان مانده مثلا می خواهد راجع  به ت.ل ا.ش بپرسد زنگ می زند اتاقم ومی گوید خانم ت .ل .ا.ش ، خانم پ هست...و من جواب می دهم نه رفته بیرون واو باور می کند وگوشی را می گذارد ...یا محل نمایش فلان تاریخ را هرروز از تو می پرسد این جور مواقع به خودم می گویم خدایا شکرت من فکر می کردم خودم آی کیوی خیلی خوبی ندارم و یا آلزایمر گرفته ام اما عذاب وجدان هم این طور مواقع مرا رها نمی کند وباعث می شود مثلا در کمال آرامش به همکاری که نیم ساعت پیش سرش داد کشیده ام بگویم راستی منو ببخش این همه بداخلاقی کردما حلالم کن ...و او می خندد وبه ظا هر می بخشد ...کسی معلم ادبیات مرا ندیده است می خواهم حرفم را پس بگیرم ...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه هشتم تیر 1387 |

یکی از همکارانم می گوید :وقتی عمو قناد گفت بیایید دعا کنیم جایی جنگ نباشه من اشک می ریختم به وسعت صورتم ...به جیغ های شادمانه بچه ها می اندیشم به پسرکم که خیلی با گروه فتیله خوش نیست به خودم که دوستشان دارم یاد نوشته نیلوفر می افتم راجع به صبحهای جمعه ای که فتیله نگاه می کرد و عمو بلندقده را بیش از بقیه آنها دوست داشت .

از کار زیاد فرار می کنم وبه ایوان اداره می روم، بوی کلوچه نوشین در هوا پیچیده یکی از چیزهایی که خیلی سریع انسان را به خاطرات می برد بوست .انگار در تونلی از زمان می افتم وبا یک فلش بک سریع به دوران دانشجویی برمی گردم به آن زمانی که کلاسهایمان طبقه دوم  نوشین  تشکیل می شد و ما مست بوی کلوچه و جوانی مثلا به درس می پرداختیم ...عطروانیلی که به کلوچه می زدند کل کل های پسران ودختران کلاس ، سر به سر استاد ها گذاشتن دانشجویان ...ادای استاد ها را درآوردن ...فرمنش خبیث ...دارای دوست داشتنی ...اهرابی با موهای سپید که چهره اش مثل شاملو بود ...دکتر معصومی ....چقدر گذشت تا یاد گرفتم درست درس بخوانم ...چقدر گذشت ...برمی گردم به اتاق کارم به تنهایی ام به پرونده هایم به کار.گران دوست داشتنی ام به ران.ندگان بد اخلاقم به بی.مه شده گان آزادم ....آخ که من چه لبریزم از هیاهوی رفت وآمدشما ...دعای کدام شما نازنین مرا به من ارزانی داشت ؟...اشک مهر کدام شما ودعای خوشبخت بشی زای ...کدام شما باعث شد خدا دوباره مرا ببیند ؟ ...به مهمانسرا نگاه می کنم ...از تمشکی خبری نیست .از هیچ کس جز حرکت مواج ابرها خبری نیست ...با اربا.ب رجوعهای مهربانم می خندم ..اربا.ب رجوع های نامهربانم را دوستانه به آرامش دعوت می کنم .به کتابهای نخوانده ام فکر می کنم ...به ایلاکوچولوی ننوشته ام می اندیشم ودلم برایش می سوزد که این همه منتظر ویک لنگه پا منتظر من است ومن نمی نویسمش و انگار طلسم شده ام ...نگاه می کنم ، می روم ، می آیم ..می خندم ، می گریم ...می خوانم ، می نویسم و.... زنده ام ...

پ .ن می خوام اسم وبلاگمو عوض کنم ...چی بگذارم give me advice …...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

با عجله آماده می شوی پسرت  را برای سنجش به مدرسه ببری  باید شیوا باشی تا متوجه شوی مادر بی مبالات یعنی چه ؟ یعنی کسی که برگه سنجش را نمی خواند وبدون شناسنامه وکارت واکسن و عکس به مدرسه می رود ، باید شیوا باشی تا متوجه شوی که می خواهی الا بلا کار سنجش را همان روز تمام کنی چون با این حجم کاری بالا ممکن است نتوانی به این زودی مرخصی ساعتی با فراغ بال بگیری و ازاداره بزنی بیرون ...دست پسرت  را می گیری و می دوی  در دبستان خدا تلفن همراه را برای چه  آفرید برای همین روزها که بتوانی کارها را تلفنی ردیف کنی زنگ می زنی به 133دوتا خانم خوش صدا دارد با آخر لهجه آمریکایی اهالی تگزاس وسرویس می خواهی ...آخر احترام و محبت می گویند باید حتما شماره تلفن دبستان را بدهی می دوی وشماره دبستان را می گیری وفاصله تو تا دادن شماره سی ثانیه است و می بینی خانم در کمال آرامش ارتباط را قطع کرده است زنگ می زنی و با کمال خشونت یک خانم متشخص از کوره در رفته خشمت را برسر خانم خالی می کنی وذکر می کنی کار.فرما.یش را می شناسی وهمیشه سعی کرده ای کار اورا به بهترین نحو انجام دهی (چون به دلایل بسیاری تو اصلا پاچه خوار نیستی واصلا هم سعی نداری رئیست همیشه از تو راضی باشد ) حالا یا ماشین مربوطه را می فرستی یا زنگ بزنی آژانس ...خانم مظلوم می گوید ماشین را می فرستد وتو در کمال بی ادبی گوشی را می گذاری ...ماشین می آید وتو هنوز در حال آتشفشانی ...به خودت لعنت می فرستی چرا قبلا با آن که چنین چیزی را دیده ای وباز به این 133 زنگ زده ای ...راننده بی سیم دل پری دارداصرارکه به رئیسشان بگو وتو می گویی حالا من یه چیزی گفتم نمی خوام بهش بگم ... می زند  واز شانس تو رئیس مورد نظر را که  نام برده ای وشاخ وشانه کشیده ای برای خانم که به او می گویی، می بینیدُ درجا راننده دل پر ترمز می کند وقضیه را می گوید و او مخلصم چاکرم گویان می گوید قضیه را حل می کنم راننده دل پر بی سیم را قطع نمی کند وتو مکالمه را می شنوی تمام مدت هم ناراحتی که نکند خشم ناگهانی تو باعث بریدن نان کسی شود ...اما می بینی که رئیس در کمال آرامش با خانومها با مهربانی وادب برخورد می کند و می گوید زشت است شما تلفن را قطع می کنید خانم می گوید من می دانم کی زنگ زده یک خانم بی ادب که کار خوب انجام دادنش را به رخ ما می کشید بما فحش داد وگفت حرف اضافه نزن ما اصلا تلفن را قطع  نکردیم که ...تو در حال ازتعجب شاخ درآوردن زنگ می زنی به خانم وخانم می گوید تو اینقدر بی ادبی واله وبله و....فوری  قطع می کند وشیوای بی ادب بی مبالات می ماند و حوضش وخشمش وکوزه اش وباقی ماجرا را موکول می کند به برگشتن اداره ویافتن شماره موبایل کار.فر.ما جان از همکار هم محلی اش ....خانم آقا دردسرتان ندهم ما زنگ زدیم وبه آقای کار.فر.ما گفتیم ما اگر بی ادبیم پای بی ادبیمان هستیم واگر تند حرف زدیم آن خانم هم پای کارش بماند و دروغ نگوید وآقا هم در کمال ادب هی ادامه داد من پیگیری می کنم من پیگیری می کنم ...مکالمه که تمام شد همکار همحلی کار.فرما جریان را می پرسد وبعد می بینی  در حال روده بر از خنده می گوید بابا یکی زنشه یکی مادرزنش ...ما می مانیم وبی ادبی وبی مبالاتی وبی خیال ماجرای خشم وکظم غیظ وازینجور چیزها

مامان زهرا که برات می میرم روزت مبارک مامان شمسی که مادری کردی ومی کنی شماهم روزت مبارک

روز زن بر همه دوستان وآشنایان مبارک باد

 

شیوای بی ادب

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه چهارم تیر 1387 |

صبح روز بعد وقتی در گیرودار خبرخرابی منجیل ورودبار و اطراف آن ونگرانی بیش از حد برای زندایی وبچه های تنها مانده اش در معدن سنگرود درس را کنار گذاشتم ومی رفتم ومی آمدم وبه خبر تلویزیونی  خیره می شدم یا صدای رادیویی مرا خیره به روبرو ی نامعلوم جا می گذاشت واشکها وگریه های مادر وخاله ها مرا مرعوب و هراسان می کرد .صدای آشنایی شنیدم که غریبی می خواند و می گریست ...بی شک من این غریبی را جایی شنیده بودم ...هرلحظه قدمهایم سست تر می شد این همان آواز غریبی بود که من در خوابم می شنیدم وبا آن می رقصیدم .

یکی از همسایه ها به خانه مان آمد و حین نوشیدن شربتش به مادر گفت راستی ت م دیشب از ماموریت جنوبش برگشت .یک قدم دیگر ماندم او همان کسی بود که در خواب من وقتی وارد مجلس عروسی شد زمین وزمان به هم ریخت .

پدر و دایی دیگرم به سمت معدن سنگرود رفتند آن موقع تلفن همراهی نبود همه خطهای تلفن آن مسیر از بین رفته بود ...روزهای سخت و پر مشقتی گذشت پدر با زندایی و بچه هایش سالم برگشت و خیلی آهسته به مادر گفت :آذر دو خواهرش را در زلزله از دست داده است به اضافه سی چهل نفر از فامیلهایش را ...حکایت دو تابوت شیشه ای پدر بزرگ در نظرم آمد...خواب می تواند صادق باشد می تواند انسان را هشدار دهد می تواند برایش دنیایی بسازد پراز یاس یا شوق ...شما چه خوابهای صادقی دیده اید ؟

پ .ن .روح از دست رفتگان تمام حوادث طبیعی شاد باد

 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه دوم تیر 1387 |

وقتی صبح چشمانم را گشودم ، فضای اطرافم مثل خوابی که دیده بودم رنگ شده بود خاکستری مه آلود دوازدهم فروردین سال شصت ونه بود ، خواب دیده بودم در جشن عروسی دختر همسایه قصد رقصیدن دارم ، بر می خیزم وهمکلاسی ام می خواند اما آهنگش آهنگ غریبی ای است که بر مردگان می خوانند همان لحظه یک همسایه  که یک سال جنوب ماموریت بوده وارد می شود و زمین وزمان به هم می ریزد انگار زلزله رخ داده و همه می خواهند جان به در ببرند من ومادرم هم از انبوه روسری ها وچادر ها ی ریخته برزمین گذشتیم و به سمت خانه رفتیم نزدیک ابتدای حصار خانه که مرزبین خانه وهمسایه بود پدر بزرگ مرحومم مصطفی دستار بسته ولباس به سبک میرزا کوچک خان پوشیده با مشعلی در دست با نگاهی جدی ایستاده ودوتابوت شیشه ای پشتش روی زمین است ...من ومادر فرار می کنیم و پدر بزرگ می گرید ...من به طرفش می روم ومی خواهم ببوسمش می گویم ای وای بابابزرگ من ازتو ترسیدم منو ببخش بمیرم برات ...وازخواب می پرم ...یادم می آید بلافاصله فکر کردم بزودی خواهم مرد.وپدر بزرگ مرا خواب نما کرده تا من گناه نکنم نمازهایم را به وقت بخوانم وبهتر درس بخوانم تا حداقل نام نیکی در کنکور از خود بجای بگذارم ...وقتی دوماه گذشت ومن نمردم، خواب را به فراموشی سپردم .

 

ادامه دارد...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه یکم تیر 1387 |

سمینار  

 

وقتی می نشستم در انتهای میز بزرگی که مرا هدایت کردند تا در بحث مهم واژه ها و ارتباطاتش با تخیلات روزمره شرکت کنم ، هرگز گمان نمی کردم که  مدیر عامل یک شرکت خیلی بزرگ بتواند شانه هایی این همه فرو افتاده داشته باشد وچهره اش آن قدر محو ودر هوا گم ،که اصلا نتوان تشخیص داد که چه شکلی دارد چطورچشمی یا دهانی یا حتی به چه می اندیشد یا سرآخر خواهد اندیشید ...بلوز مردانه ای که با لاقیدی دگمه های جلویی اش را باز گذاشته بود سپید بود با راههای آبی براق ، یادم نمانده بود که چه کسی کی و کجا آن را برایش هدیه خریده ولی هر چه بود یک بلوز هدیه بیشتر نبود وحتی اصلا نخواسته بود یا شاید نتوانسته بود روی آن کت بپوشد ...با نهایت ادب سرم را از روی دفترچه یادداشتم بلند کردم واندکی کج به صندلی منتها الیه دست راست میز کنفرانس نگریستم (ناگفته نماند سعی می کردم صدایی تولید نکنم تا شعر پراز واژه های امروزی سردبیر را که با حرارت خوانده می شد را خراب نکنم )...آره داشتم می گفتم معاون مدیر عامل از خودش هم بدسلیقه تر بود وبرای شرکت در یک چنین سمینار مهم و خاطره انگیزی یک  زیر پوش لک وپیس رنگ ورو رفته ای به تن کرده بود که تصورپوشیدنش در جمع  مشکل بود وتنها حسن آن تمیزی اش  بود چون انگار تازه  از ماشین لباسشوئی درآمده  وحتی هنوز رایحه لطیف کننده رافونه می پراکند  ، نکته دیگر  این بود که این زیر پوش رکابی بود وحتی آستین نداشت و شانه های لاغر استخوانی شکننده معاون از آن پیدا بود ، روبرویش یعنی در منتهی الیه سمت چپ میز آقای سر دبیر نشسته بود ، او یک پیراهن مردانه یاسی نه خیلی نو پوشیده بود و او نیز متاسفانه دگمه های آن را تا انتها باز گذاشته بود خوشحال بودم که نمی توانستم تا شکمشان را ببینم و ناف های پر موی متعفنی را تحمل کنم که در این اتاق سمینار بدون کولر وتهویه حتی تصورش حال آدم را به هم می زند ...لحظه ورود از ندیدن حتی یک آدم متشخص بدون کت وشلوار جا خوردم وحالا با نسیم ملایمی که از پنجره های باز اتاق به داخل می وزید به این جمع حق می دادم  که اینگونه لاقید وبی اتیکت لباس بپوشند ، کنار معاون مدیر عامل رئیس هیات تبدیل واژه ها نشسته بود او  خانمی عجیب بود که دامنش را از سر پوشیده بود ، من این مدل را دیگر جایی ندیده بودم دامن سبز بلندی که از گردن بپوشی وحتی دستهایت پیدا نباشد بعد با بی سلیقگی بگذاری کلافهای قهوه ای سر در گم برودوردوزی شده آن در هم بپیچد وباز باشد و اصلا برایت مهم نباشد جز تو سه مرد دیگر ودو خانم متشخص دیگر در این میتینگ شرکت داشته باشد و تازه این خانمی که بنده باشم بار اولم است که به این جا دعوت شده ام تا شعر نوی وزینم را بخوانم ونقد شوم ، صدایی که از کنار چپم بلند شد مرا متوجه زن لاغر کناری ام کرد که تمام استخوانهایش از بین لباس سورمه ای نخ نمایش بیرون زده بود و شانه هایش نیز لق لق می خورد و هر از چند گاهی با دهان بی دندانش سوتی می کشید و نظرات مدیر عامل را در مورد شعر جدید سردبیر رد می کرد ...نزدیک خودم آینه بنفشی بود که رو به من گذاشته شده بود ومن می توانستم چهره خجالتی ام را در آن ببینم و موهایم را که سشوهار نکشیده بودم و از خودم می پرسیدم که ممکن است آنها مرا دوباره به این میز و به این کنفرانس ارتباط تخیل و واژه دعوت کنند،وقتی این عجوزه استخوانی شعر زیبای سردبیر را به افتضاح می کشد به شعر من حتما تف خواهد ریخت ...اما مدیر عامل مهربان است آینه را هم برای این گذاشته تا در هنگام دکلمه شعرم فقط خودم را ببینم واعتماد به نفس داشته باشم ...

من خیسم از واژه های بارانی شما / آن جا که ستاره ها شب را سوراخ سوراخ می کنند / شهاب می بارد ...

یعنی به این تکه ناب که برسند می توانند ریشخندم کنند می ایستم و از حقم دفاع می کنم حتی اگر به من هزار برچسب بزنند و برایم کلت بکشند ومامور خبر کنند ...من دختر قهرمان این سرزمین ام ...

صدای قیژ در شنیده شد و افکارم را تکه تکه کرد چون پاره های ابری که از تشعشع خورشید پراکنده می شوند  ، مادربود ، نگاهی بمن انداخت و به دفتر یادداشتم ...لبخند زنان به طرف مدیر عامل رفت و بمن  که در حال انفجار از تعجب بودم گفت : بارون می بارید پهنشون کردم اینجا خشک شن  ،بابا سمینار  داره پاشو برو کت وشلوار سورمه ایش رو بیار با این پیراهن ست کنم ... انگلیسیتو  خوندی ؟

 

پ .ن . طرح داستان

 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |

به علی اصغرنیا وخاطره شیرین اما کوتاهش

از خونه بیرون میام همه جا سبزه ودر گل دلم می خواد بخندم نمی تونم دلم می خواد هوارو ببوسم .نمی تونم ، دلم می خواد به آفتاب بگم چقد قشنگی نمی تونم ...به پسرم فکر می کنم نگذاشتم بفهمه چی شده ؟...آخه مرگ برای آدم بزرگا سخته چه برسه برای آدم کوچولوهای سرزمین ما ...وقتی که فکر می کنن ممکنه بمیرن وبرن جهنم ...دلم گرفته علی جون ...می دونم خاله خوبی نبودم کم بهت سرزدم غرق بودم تو غم نون ومشکلات زندگی مثل همه آدمهای دوروبرت ولی وقتی با همون چندبار دیدنت به من خاله گفتی مهرت تا آخر عمر به دلم نشست ...آخه تو یه جور دیگه تو قلب همه ما جا داشتی مادر تو برای من یه جور دیگه عزیز بود وهست مادری که برای عروسی اش شعر می گفتم برای عاشق شدنش بشکن می زدم وبرای جشن اش اونقدر رقصیده بودم که از پا در اومده بودم چون مامان تو یار غار من بود وهست ...ما برای هم دوست بودیم تو خودت هم می دونی ...نمی دونم ملی جون ما باید خوابهامون رو جدی بگیریم اگه جدی بگیریم در مقابل هجوم سر نوشت چه باید کنیم ...وقتی علی خواب دیده از بلندی افتاده وتکه تکه شده وقلبش سوخته وچشمش در اومده مطمئنم به این فکر کردی که اثر بازیهای کامپیوتریه واثر کارتونهای اکشنه ...اما اگر هم ایستاد بااون زبون کوچولو رو به خدا که من پسر خوبی شدم منو نبری جهنم ....بمیرم علی جون برای ترست ...چطور نمی دونستی فرشته ای وفرشته ها می رن بهشت ...

لحظه ای این دل لامصب از غم علی خالی نمی شه ...لحظه ای این فکر لعنتی مادر بی فرزند منو رها نمی کنه ...لحظه ای گریه های پدر تو نمی تونم فراموش کنم ...ملی به خنده هامون فکر می کنم به بیماری مامانت توی اون سالها به فال حافظ وفال شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش ...

 

 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |
مرگ هر حکمتی که دارد تحملش برای بازماندگان بسیار سخت است ...امیدوارم دوست مهربانم را خدا صبر بدهد ...مادرباشی وبی جگرگوشه ات شوی ...خیلی سخت است قابل تصورنیست
نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 |

یادم می آید زمانی خیره می شدم به انگشتان سه تایی دست مادر بزرگ ...قصه اش را مادر وخودش وپدر بزرگ بارها برایمان تعریف کرده اند ، یک کنجکاوی زنانه وشاید کودکانه دو انگشت او را به باد داد ...سالها او بدون کمک وبا خانومی محض زندگیش را چرخاند ...دو پسر خوب وسه دختر خانم وپاک تربیت کرد و تنها ایرادی که می توانستی به او بگیری این بود که با شیوای نحس وسرتق اندکی کج خلق بود ...مادربزرگ شهربانوی من امروز من یک زنم مثل تو وارث تکرار زندگی در چشمهای سبز عسلی خاص تو ....البته که رنگ چشمان من قهوه ای است ...البته که من شبیه خاندان پدری ام هستم ومثل کودکی ام که آن قدر می رنجاندمت تا بمن بگویی پدر سگ ...تو در زنانگی ات چه زیبا بودی ...هیکلت از کار زیاد از شکل افتاده بود ...موهایت را حنا می گذاشتی وبا آن که بی سواد بودی می توانستی تشخیص بدهی کتابهای دختران وپسرانت چیست ؟

سالها بعد می توانستی کتابهای نوه هایت را بشناسی شیمی را از فیزیک وزبان را از ریاضی ...من امروز نمی خواستم از تو بنویسم دلم می خواست از زنان اسطوره ای سرزمینم بنویسم ...دلم می خواست از زنانی بنویسم که زن بودن را از یاد برده اند ...زن بودن یعنی چه ؟...یک نفر بیاید برای من توضیح بدهد زن یعنی چه ؟...

یک نفر بیاید ومرزهای فمینیسم  و ایسم های دیگر را بشکند وبما یاد بدهد انسان باشیم ...سالها با همسرم می نشستیم و به افرادیکه زن را س .ک. س وجنس متحرک می دیدند فکر می کردیم و اندیشه های جور واجورشان ...من فکر می کنم اگر ما مرتب به زن بودن ومردبودن فکر کنیم به هزار واندی سال پیش بر می گردیم وبه یک سرزمین کویری پرازسوسمار ...

یعنی ما نمی توانیم از جایی بگذریم و از کنار مردی وبه جنسیتش نیندیشیم ؟...به انسانیتش فکر کنیم ؟...یعنی ما اگرمرد باشیم از کنار هر زنی که بگذریم او را فقط وفقط یک س .ک .س متحرک دیده ایم ...یعنی شوهر هر زن در زندگی از زنش فقط همین را خواسته ؟...نظر وعقیده هر شخصی برای خودش کاملا محترم است اما نظر وایده دیگران هم ...یعنی چند نفر وقتی انوشه انصاری به فضا رفت به جنسیتش اندیشیدند ؟ چند نفر زیبایی اش را دیدند ؟...چند نفر بر زخمهای یک جانباز سوخته شده از موجهای سمی بوسه زدند و آیا اویی که برای همیشه از لذت بردن از لطافت همسرش محروم شده همیشه وهمیشه به این اندیشیده که چرا نمی تواند از این مسئله استفاده کند یا تنها بیاد لحظاتی شیرین وخیلی خصوصی لبخندی زده وغبطه ای خورده وحسرتی به دلش نمانده ؟یک فصل دارد رازهای سرزمین من که خیلی شیرین است مردی که هزار بار برایش موقعیت پیش آمده دست به این کار نمی زند وموقع مرگ به این مسئله می اندیشد این موضوع به او صفت خاصی بخشیده حال نه چون کشیشان وراهبه های کاتولیک ونه چون جانوران زیستن  ...درست است که خدایی وخدا گونه بودن این روزها غریبست و زیارت و مذهبی بودن و استناد به روایات ،از مد افتاده و بیشتر جامعه آدمهای معتقد را به تمسخر می گیرند ولی همه اینها را کنار بگذاریم ...فرض کنیم برای ما کار نیک و بد وجود داشته باشد و لبه تیزی که روی تیغه چاقویی اش راه می رویم آن سوی لبه یک طعم شیرین اما کوتاه است واین سوی لبه احساس قدرت واراده ...شما کدامش را ترجیح می دهید ؟...

حتما می گویید شیوا امروز معلم اخلاق شده است ...نه ...باور کنید نه من خودم سر سوزنی عاری از غلط واشتباه نیستم اما سیاهیها یی که دور وبرم می بینم نهیب بدی بمن می زنند آیا من فرزند پاکم را که مثل فرشته ها می ماند باید به این اجتماع بفرستم ؟...مردی می گذرد ...جوانی پایش را روی گازاتومبیلش می گذارد ...سرش پر است از توهم ناشی از کراک ...شیشه ...شابو چه می دانم ...می زند مرد را می کشد ...دختر عقب مانده ذهنی که زیبا نیست اما بقول بعضی ها آن چه را که مردها دنبالش هستند را دارد و دور از چشم مادر کارگرش از کنار خیابان بلند می کند و این کار هرروز وهرروز با افراد مختلف برای آن شخص ودیگران اتفاق می افتد ... وآن دخترک می شود مادر هزار جور بیماری ...هرروز این شهر کوچک اعلامیه های مختلف بالا وپایین دیوارهای شهرش می بیند حادثه ناگوار مرگ جوان ناکام ...آن یکی از کراک مرده دیگری از شیشه مرده ...آن یکی هپاتیت داشته ...دیگری زده به سرش قرص برنج خورده ...ما چه گم کرده ایم ...؟دلم می خواهد به آسیب دیدگان این حوادث نگاه کنید به زنان خسته ای که باقی مانده اند .یکی مادر است ،دیگری همسر است ...دیگری دختر است و کودکان که آسیب پذیرترینانند با آینده نامعلوم ...

به آقای پشت پیشخوان می گویم پنیر بدهد ...همسرم شوخی کنان در گوشم می گوید خیلی پنیر می خوری خنگ می شی ها ؟...می خندم وبه سمت در سوپربر می گردم ...وارد می شود ازمن کوتاهتر است از من جوان تر است چشمانش خیس از اشک است با مژه های بلند ریمل کشیده دستش را روی بینی اش می گذارد زیباست ...ذهن داستان سرایم برایش داستان می سراید دختری رانده ...زنی مانده ...بینی اش را بالا می کشد ...فکرم به راهش ادامه می دهد : گریه کرده بیش از اندازه گریه کرده آن گونه که زنان بی پناه می گریند سر بر شانه ملکوت ...سر بر هوای آسمان ...صدای لرزانش پرده های حریری فکرم را می شکافد :گاز فندک داری ؟...مرد محکم می گوید :نه و لحظه ای بعد در مقابل حیرت فزاینده من از در هم شکستن آن همه زیبایی می گوید فلانیست کراکیه ...چیزی گوشه قلبم می شکند ...انگار صدای گریه زنیست در دوردست ...رو به آسمان می پرسم :تو به حال بندگانت گریه نمی کنی ؟...

به خانه که می رسم اشک آسمان گونه ام را خیس می کند .

 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

وقتی کوهستان در مه فرو می رود ، سخت می توانی به خودت بقبولانی اینجا آفتابش بیشتر از هرجایی می تواند تو را بسوزاند وگرم کند ...کوهستان تورا می خواند وتو هرلحظه به خود می گویی اینجا چه می کنم ؟...اینجا منظر روایتهای کهن است محل گذر افسانه ها ...برای همین نامهای غریبی دارد ...اسمار کان ...به معنی معدن افسانه ها دلت می خواهد وقتی مه از بین می رود و آسمان شب ماه ندارد تا صبحی که مهر می دمد زیر آسمان بنشینی وستاره بچینی ...

دلت می خواهد بنشینی روبروی عظمت کوه وهر تکه را بنامی بخوانی ...می توانی هر سنگ را سر انسانی بدانی ...می توانی هر دامنه را به شکل غولی تجسم کنی ...می توانی هر سنگ دیواره کوه را دیوار های قلعه های زرتشتیان بدانی ...

می توانی قصه هادی ورعنا را از زمزمه های پرندگان بشنوی ...از صدای سم اسبان از هیاهوی چوپانان ...از زنگوله های بزهایی که می روند ومی آیند ...مردی را می بینی که کوله باری از علفهای گیاهی بر شانه راستش گذاشته ودوربین هندی کمی از شانه چپش آویخته ...در دستش داسی است ودر دست دیگرش گوشی همراهی ...

اینجاست که می بینی مدرنیته و سنت چگونه چون دو پیچک در هم می پیچند وچه خوب است یاد بگیرند همدیگر را سر پا نگهدارند و خفه نکنند ...

می دوم ...می ایستم ...دست می گشایم ...باد مرا به کودکی می برد ...به کوچه های تنگی که هنوز نمی دانستند تایر اتومبیل چیست که تنها سم اسبان و هی هی چارواداران  را می شناختند ...بو می کشم ...به هشت سالگی ام بر می گردم به دختر کی وحشی که استوار بر سنگها می ایستاد و از خود می پرسید چگونه گیاهان ودرختان و گلها یاد گرفته اند اینگونه مستقیم وصاف بر سنگها بایستند ...و سالها بعد وقتی یاد گرفت ، شعر بخواند زیر لب زمزمه می کرد: وحشی ترین گلها بر سنگها می رویند ...

این بود انشای من در مورد کوهستان ...دنیا به کام و آسمان آبی ....فقط بدشانس در ندیدن روی ماه ساروی کیجا ...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 |

 

در این شهر آب وهوا گاهی بطرز عجیبی بهم می ریزد .ناگهان آسمان خاکستری وتیره می شود و هوا سرد، نه آنقدر سرد که به آن پاییز بگویی ،نه آن قدر گرم که اسمش را بهار بگذاری ...بین مه آلودگی فصول گمشده این شهر هفده سال است که گام بر می دارم وآفتاب می طلبم ...روزنه ای گشوده آسمانش و رنگین کمانی نمایان ...

نمی دانم چرا خسی در میقات جلال این همه سنگین بود که در هرچه کتاب بود را بسته ام وروزی دو سه صفحه به کندی پیش می روم ...معلوم است مکه از چهل وسه سال پیش خیلی تغییر کرده ...هتل های بیست واندی طبقه ای و سوئیت های مجهز کجا وعرفات بدوی و هتل هایی که جلال در آن اقامت کرده کجا ...پاراگراف بسیار زیبایی بین راه مدینه ومکه دارد که با توانایی یک شاعر نثر نویس نوشته شده یادم باشد بعد اینجا بنویسمش ...در ضمن یا همه وبلاگ نویسها یکجوری تابع نوشتن  جلال آل احمدند یا جلال خیلی امروزی بوده وبه سبک وبلاگ نویسان سفرنامه می نوشته ...

انگار این سرآشپز ما خیلی توجه دوستان را جلب کرده بود لازم به ذکر است امروز ایشان را دیدیم که یک آب نبات چوبی بر دهان داشت وبه سرعت به طرف ورودی منزلش می دوید...

این مدت خیلی دلم می خواهد به دوستای مهربونم سر بزنم ...لیلا ...مهروش، مرجان، آوامین ونیلوفر ،شمسی خانوم وغیره ...اما بشدت درگیر کارم  ...نمی دونم کی اوضاع کار با اینترنتم روبراه می شه که بتونم نظمی به نوشته های آشفته وبی سرو سامونم بدم ...اگه برای کاری به اداره ب.ی .م.ه شهرتون یا منطقه تون رفتید ودیدید همه کارمنداش کند کار می کنن وبشدت شبیه دیوونه ها شدن بدونین سیستمشون از فاکس به اورا .کل تغییر کرده ویه خانوم یا آقا هم مثل دونده دوی استقامت هی این طرف اون طرف می دوه یقیین بدونید اون سوپر.وایزر بیچاره شه ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 |

قدیم ترها هر بار که از استخر گذری می کردم ، موشهای زیادی را می دیدم که برای تنازع بقا به انواع واقسام روشها در پی شکار زباله ها ی باقی مانده روز قبل رهگذران بودند آنقدر میزان آمد وشد شان زیاد بود که همیشه یاد طاعون آلبر کامو می افتادم اما این سالها به مدد انواع واقسام روشهای مبارزه با موجودات موذی ازآنها اثری جز صدای عبور بی سایه ای لابلای شمشادها نبود ...

دیروز یکیشان را دیدم که سرش را از یک سوراخ کوچک بیرون آورده وبه گلهای کنار استخر خیره شده بود . پوزه وچشمهای درخشانش برق می زد در دلم پرسیدم: توبرای کدام سرآشپز این شهر ادویه داخل سوپ می ریزی ؟...اما او نشنید ،چون صدای دل من بلند نیست ...

 

 

 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 |

وقتی سبزه ای میلیونها سال که بگذرد لایه لایه شن وسنگ نقشت را بر دیواره ای حک می کنند ...وقتی پروانه ای یا پرنده یا حتی دایناسور یا گودزیلا ناگهان پیش می آید که نجنبی وبگذاری لایه های زمان تبدیل به فسیلت کنند ...

وقتی خیلی راحت کلاسهای ضمن خدمت را پشت گوش می اندازی ودرحین آموزشها می خندی وآی پی ها را یاد نمی گیری ...!

وقتی می گویی بی خیال روتر چه اهمیتی دارد یا مرا چه به اس کیو ال و اواکل ؟امروزه است که می دوی بین واحدها وتلاش می کنی زورقت را سر پا نگهداری ...نیازی به ایروبیک نیست می توانی وزن کم کنی می توانی چیزی نخوری چون فرصتش را نداری می توانی چشمهارا بگشایی و گرد کنی وحرف رانندگان را بشنوی که به تو وتمام همکارانت فحش می دهند ...اینها همه برای این است که تو گذاشتی بعداز دوازده سال فارغ التحصیلی آن اندک مانده های سلولهای خاکستری بپوکد و روی دیواره های موزه های حیات وحش تابلوی کوبیسم نوشته های یک دیوانه باشد ...

بازگشت یک فسیل به زندگی تقریبا عادی را خوش آمد می گوییم واز کلیه نگرانها وغصه دارها بابتمان معذرت می خواهیم ...بسیار درگیر بودم از سر صبح تا بوق شب ...

...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |

بنام خدا

 

  1. روزها سخت به حکمت به وجودآمدن انسان می اندیشم ...به این که چرا به وجود آمد وبرای چه باید زندگی کند ...فلسفه آفرینش چیست واصلا از اولش چه بود ؟چرا بشر تنهاست وچرا عقل دارد یا چرا اختیار دارد یا چرا ندارد یا چرا خدای یک میز می تواند خالق یک سرزمین باشد وخدای من جواب تنها یک بنده را بدهد ؟...وحی می شود وباران می بارد ...من به اوج می نگرم وآن نقطه سیاه کوچک را بالای آن همه سبز می بینم ...بعد به  خود می گویم نپرس بهتر است کوتاه بیایی ...
  2. جمعه به گمانم اول ماه بود وما رفتیم رستوران زیبا ...شنبه به بعد هرروز به عنوان میزبان .زیبا... ناهار میل فرمودیم ...
  3. از پارسال به این طرف چند مورد کتاب روانشناسی خریداری کردم  که هیچ کدام را نخواندم این روزها تلاش بسیار دارم تا دوباره شروع به خواندنش کنم بلکه افاقه ای در جهت التیام بخشیدن به خراش های روحم داشته باشد .
  4. این هم از عجائب روزگار وروان پریشان من است که گاه کتاب حجیمی را در یک روز تمام می کنم وگاه کتاب کوچکی را در دست می گیرم وساعتها به آسمان خیره می شوم ودریغ از یک کلمه وخواندن کتاب را یک ماه طول میدهم
  5. آن قدر همه چیز درهم وقاطی است که فرصت نمی کنم حتی ذره ای به این بیندیشم که زمانی سطر خاک را چطور می نوشتم چگونه قلم بر می داشتم چگونه تایپ می کردم چگونه بال می گشودم ...چگونه پرواز می کردم .
  6. انسان در مقابل تغییر بشدت می ایستد وبشدت مقابله می کند ...من هم ازجمله همه انسانها دلم می خواست سیستم اداره ام همان داس و فاکس بماند وتا آخر عمرم اینترنت کار کنم ومجله تورق کنم وکتاب بخوانم وگاهی بکار ارباب رجوعهایم برسم ولی حالا انگاری همان ده سال پیش است ازاین سوبه ان سو می دوم وظاهرا به جایی هم نمی رسم .
  7. ناگفته نماند در اداره ما وقتی چیزی توزیع می شود مردها وزنها بی عنایت به رده سنی از هر قماشی که باشند بر سر ال سی دی و ماوس وغیره وذلک چنان به جان هم می افتند که انگار ارث پدریشان را تقسیم می کنند ما این وسط به عنوان سوپروایزر حرف خورمان قوی است ...تا پارسال دعوابر سر این مونیتورهای چاق فلترون بود وهمه بچه زن بابا بودند وآن ها که گرفته بودند عزیزنظر کرده مامان جون، امسال هرکه ال سی دی گرفت زد به چاک وهرکس نگرفت چاک دهن گشود ودر وگهر بارید ...ماهم ایستادیم به تماشا وخوردیم ودم نزدیم وآب مدیریت را در کوزه اش گذاشتیم ونوشیدیم وسعی کردیم خرمگس ماجرا باشیم ...اما انگار این قصه سردراز دارد .
  8. امضا شیوا ی در فکر
نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 |
  • دوستای مهربونم سلام این روزها یه عالمه درگیرم هم تو کار هم تو زندگی ...گاهی اوقات فکر می کنم خدایی که سالها عاشقونه دوستش داشتم بدجوری تنهام گذاشته ولی هرجوری هست سر می کنم
  • ...یه خبر مسخره بی ربط  :یه متر که لب داشتم یک مترو نیم دیگه بگذارین روش نمی دونم به چی حساسیت پیدا کردم که کولوژن خدایی زدم اساسی همراه با سوزش شدید وپوسته پوسته ...بگذریم یادتون نره منم مثل دولت مردا زر زیادی زیاد زدم که ای بابا کتابمو براتون پست می کنم ولی جون خودم خیلی درگیر بودم ونشد وسی تا کتابمو به فنا دادم واز سی نفر فامیل ودوست یه نفرشون بمن زنگ زد وگفت کتابو خونده ...بهرحال کتاب در غرفه فرهنگ ایلیا به اسم من جر می زنم مو جوده و لیلا جون کتاب شما پیش من محفوظه وبرات نوشتمش ...فقط بخدا فرصت پست کردنش رو نداشتم واقعا هم دلم می خواست اونو برای آوامین بانو ...ساروی کیجا نیلوفر شمسی خانوم وعمو علی و همه شماها که لینکمیدوهمه اونهایی که تازه دوستمید بفرستم ولی نشد بخدا نشد می دونید که چقدر درگیر ودرگیر ودرگیر بودم وهستم ...برام دعاهای خیر وآرزوهای مثبت کنین خیلی این روزها محتاج این انرژی های مثبتم چون بشدت تنهام واحساس کمبود محبت می کنم ...فعلا خداحافظ ...دوستتون دارم
نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 |

 

...نهضت سوادآموزی اسم پرطمطراقی دارد ...آدم یاد کلیشه انقلاب فرهنگی می افتد وقتی فکر می کنی می توانی انسانهارا تحت تاثیر قرار دهی وهمه جا بنویسی که آن کس که بمن کلمه ای آموخت تا آخر عمرم بنده اش هستم ...در مجموع وقتی مادرت معلم مدرسه باشد همیشه در هفت سالگی می خواهی معلم باشی ...یکی ازبستگان سببی نزدیکم دبیر نهضت است با مدرک مهندسی محیط زیست وکمی بی دست وپایی این تنها شغلی بود که می توانست در یک شهرستان کوچک داشته باشد ...امیدواریم بتواند از سال بعد یک معلم واقعی بشود این را از آن جایی می گویم که او شاگرد ندارد یا اگر دارد آن قدر پیر وگرفتارند که به کلاس نمی آیند ...هرماه زمان امتحانات آخر ترم ما برایش املا وانشاو...را می نویسیم ...من اصرار دارم شاگرد زرنگ کلاسش باشم ...اما نمی شود باید حتما غلط داشته باشم ...باید غلط بنویسم باید بد خط بنویسم ...من دونفرم ...من برای او بجای دو شاگرد می نویسم ...اکثر معلم راهنماها وضعیت را می دانند آنها به این طریق به جوجه معلم های نهضتشان کمک می کنند تا استخدام شوند...جوجه معلم ها دلشان به داشتن کاری با حقوق بخور ونمیر وآینده استخدام در آ.م.و.ز.ش و.پ.ر.و.ر.ش خوش است ...ما نیز هم ...

به رشت می رویم پسرک شجاعم وقت دندانپزشکی دارد ...به پل هوایی نیمه کاره اول آن می رسیم ...همسرم می گوید همزمان بااین پل سه پل دیگر هم استارت خوردکه هرسه به بهره برداری رسید می گویند کل هزینه گردشگری امسال تابستان را به اتمام این پل اختصاص داده اند معلوم نیست در باغ بلور ما چه خبر است مسافت طولانیی را دور می زنیم تا بتوانیم به مسیر اصلی برگردیم ...به هم می گوییم همه کارهای این مملکت همین طوریست ...این استان هم نوبرش را آورده است برای او که سالها در گیر پیمانکاریهای مخابرات بوده وتازگی دارد از دستش خلاص می شود این موضوع قابل لمس تر است ...من در سازمانی مشغول بکارهستم که میزان رشوه وزد وبندش حداقل در شهرستان کمتراست اما آن سازمانهایی که در روند بازسازی شهرها ومحیطها هستند در این سالها بخصوص در این سه سال چه راندمانی داشتند ...پروژه انتقال آب سیاهکل به لاهیجان نیمه کاره  ماند ...پیمانکار زندان سازی بارها وبارها تعویض شد ...هزار واندی پیمانکار خرده پای مخابراتی تارومار شدند تا شرکت بزرگتری با خرطوم بزرگش درآمد زیاد  وکم آن را بالا بکشد وعده ای دوباره بیکار شدند ...همین سازمان عزیز خودم کارگزاری دارد که آن را فقط به بازنشستگانش می دهد ...ما کجائیم کجا ...؟کی سامان می گیرد این مرز پرگهر ؟...کی ؟

 

بعد راجع به مطب دندانپزشکی می نویسم ودکتر بانمکش ...

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 |

پدرم دوست وهمکاری داشت که داستانی را با آب وتاب برایمان تعریف می کرد ..."در کوچه می رفتم که خانوم خوش هیکل قد بلند شلوار جین پوشیده ای را از پشت دیدم که موهای موج دار مشکی اش تا کمرش ریخته قدم می زنه وانگار پا رو قلب من می ذاره ...دویدم بهش برسم تا باهاش آشنا بشم دیدم وای تا رو شکمش ریش داره ..." این یکی از نقل های مورد علاقه من بود هرکه  رامی دیدم برایش تعریف می کردم وهرکه را نمی دیدم برایش پیغام می فرستادم ...دیروز برای بار ششم اسباب کشی داشتیم البته نه به خانه خودمان به خانه مادرشوهر جان به این دلیل که خانه مان مستاجر دارد وبه این دلیل که خانه هشت ماهه کسی بما نمی دهد وما  آذر ماه بهرحال به مابه التفاوت پولمان احتیاج پیدا خواهیم کرد ...بگذریم

...برای بار سوم بود که با پدرشوهرم می رفتیم ومی آمدیم وبارهای قابل حمل با سواری را می بردیم که بابا برای این که به ترافیک غروب جمعه آبشار وبه اصطلاح لاهیجانیها زیر کوه بر نخورد از کارگر سه پیچید سمت نیما ...از نیما بیرون می آمدیم که جوان بلند قدی را دیدیم از پشت که انبوه موهای طلایی زیبایش را بسته بود و واین دم اسبی جانانه تا کمرش می رسید . خوب ، من گفتم بابا چه موهایی داره از موهای خانومها هم خوشگل تره ....بابا گفت این قرتی بازیا چیه خانوم ؟ این مرد نیست که ...مرد باید موهاش کوتاه باشه ...سبیل داشته باشه ...کت وشلوار بپوشه ومرتب باشه ...

به بچه های تئاتر فکر کردم ...به دانشجوهای هنر ...به پسرهایی که بین دو فرهنگ در نوسانند ...خوب ما داریوش وکورشمان هم موهایشان بلند بود تازه وز وزی هم بود ...دماغشان قوز هم داشت ...ریش هم داشتند ...حال باید دید از چه باید تبعیت کرد از اون جد وآباد قدیمی یا این جد وآباد جدید ...در قاموس مردی متولد دردهه زیر بیست وجوان دهه سی وچهل ...مرد ناصر ملک مطیعی است مرد فردین است ...مرد بهروز وثوق است مرد آنتونی کوئین است ...ای بابا اینها که هیچ کدام سبیل نداشتند ...بگذریم به نظر من بهتر است به جوانهای بیچاره مان یاد بدهیم که درست یاد بگیرند ...وقتی یاد بگیرند مرد واقعی باشند دیگر مهم نیست موهایشان تا روی دوششان باشد یا تا روی جوششان ...

پ .ن 1...خیلی از همه دوستهای مهربونم که این مدت حرصشون دادم ممنونم بفکرم بودین و دلداریم می دادین در حالی که هیچ چیز از ماجرا نمی دونستین ...شماها راست می گفتین همه چیز گذشت ومی گذره وهیچ چیز پایدارنیست مهم اینه که یاد بگیری چطور عاشق هرچیزی باشی وچطور به هر لحظه ودم زندگیت عشق بورزی

پ .ن 2...حاجیهامون امروز از مکه می آن ...شهسوار کاری ندارین ؟

پ .ن 3...یک نفر برای ما پیغام خصوصی گذاشته که خانوم خصوصیات بیشتری ازت می خواهم بدانم سن ؟..تحصیلات ؟...تاهل ؟...هدف از ایجاد وبلاگ ...اولا عزیزم شما می توانستی کمی وقت بگذاری وبا خواندن وبلاگ عجیب غریب ما هم از سن ما خانم برنا  وهم از وضعیت بچه مان وهمسرمان مطلع بشوی ...هدف ایجاد وبلاگ را بعدها که ما خودمان را در مجامع جهانی نشان دادیم ومشت محکمی بر دهان ا.س.ت.ک.ب.ا.ر زدیم می دهیم روی مشعل مجسمه آزادی بگذارند تا همه دنیا بدانند که ما قصدی بسیار متعالی ترداشتیم از این که طامات ببافیم وخرافه پرستی کنیم وملتی را سر کار بگذاریم ...بقول ناصر جان فوق  الذکر ...زززززتتتتتتتت زیاد ...

امضا :شیوایی که به زندگی باز گشته 

 

نوشته شده توسط شیوا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |

فرقی که بین دوران کودکی وبزرگسالی هست ،این است که در کودکی بلدی برای مشکلات کوچک وبزرگ غمی نداشته باشی ...برای تو در دوران کودکی گذران وبازی مهمترین مسائل روزمره ات هستند ودر بزرگسالی یاد می گیری که بدانی زندگیت گذشته است وتو همین یک بار فرصت زندگی کردن را داشته ای

...طول عمر برایت مهم می شود ...مادیات شرط اول زندگی ات می شود ،چون نباید از قافله زندگی لوکس دوران خودت عقب بمانی ...تمام را ه را می دوی ..همه سعی ات می شود ساختن یک زندگی آرام بدون سروصدا وتنش ،در حالی که برای بدست آوردن مادیات همراه با آرامش دمی آرام نیستی.

 مدام می دوی، مدام می توپی ،مدام می خروشی  ...در خانه ،در اداره ،در اجتماع گاهی آرامی ...گاهی ناآرام ...گاهی راحت وساده از کنار همه غوغاها می گذری وگاه گلو می دری وقد علم می کنی واعتراض ...ناگهان بخود می آیی ..ناگهان می بینی برای بدست آوردن کیفیت ، راه تولید محصولت  راه بسیار بدیست ...می بینی زندگی ات گذشته ،بی آن که زندگی کرده باشی ...چقدر زود می گذرد درست است که نیمه دومی ...درست است که دم عید پنجاه ویک بدنیا آمدی اما هرکس این روزها از تو بپرسد متولد چه سالی هستی نمی گوید سی وشش ساله ای می گوید سی وهفت سال داری ...ای ول چه خوب موندی ...تو می مانی وآینه و گردی صورتی مهتابی رنگ ونگاهی تیره ...خودت را می بینی که شانزده ساله ای ودرآینه گونه هایت صورتی اند ...بینی ات باریک و ظریف است وگونه هایت برجسته ...سرت را بلند می کنی ومی دانی یک روز خیلی زیبا خواهی شد ...وحالا بیست سال گذشته ...چهره ات مهتابیست ...گریه ها وبیخوابیهای مکرر این هفته رنگ بر گونه هایت نگذاشته ...چشمانت بهمان تیرگی ست دور چشمانت گودرفته ...نگاهت مبهم وغمگین است ، روی گونه های برجسته ات اثر لکه های قهوه ای کمرنگ گذر زمان به چشم می خورد، مثل زمینی که باران می خورد و لکه های جابجای گل را روی سطح صاف به یادگار می گذارد ...لبهایت این روزها به هم دوخته شده است ...اثری نیست ازآن شیوای پرحرف و وراج وطامات باف ...شیوا مقابل دری ایستاده بود که باید پیش ازاین ها می گشود ...و"در که باز شد من از هجوم حقیقت به خاک افتادم "

...موهای پیچ در پیچم غرق خاک است ...صورتم گل گرفته است ...دستهایم آلوده است ...دوش باران گشوده می شود ...من خودم را زیر باران می شویم ...و باز به تو ایمان می آورم نه به این که سرآغاز یک فصل سرد باشی ...می دانم فصل سختی پیش رو داریم ولی نمی هراسم ...چون تو همیشه به من ثابت کرده ای دارای اراده ای عظیم وبس شگرفی ...نمی خواهم ناز کنم یا آزاری بدهم می خواهم از بین این زندگی دوان نه روان شیوایی را بیابم که در بین سطور خاک وخرمن وآتش وباد ودود وعشق گم شده است ...شاید خاکستری یابم یا آتش زیر خاکستر ویا شاید ...

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 |

زمانی ، زمان برایم ایستاده بود ...هیچ بادی نمی وزید ...هیچ چراغی روشن نمی شد ، نمی توانستم در بگشایم ، همیشه شب بود ، درکه می گشودم شب به خانه می آمد ، من تنها بودم ، من یکی بودم ، تو تنها بودی ، تو یکی بودی ، تو همه کسم بودی ، یاد گرفته بودم که دیگر عاشق نباشم ، یاد گرفته بودم فقط به تو خدایم بیندیشم ، تو ایستادی در مقابلم روی قله وبمن هدیه ای دادی ، هدیه ای که دلم می خواست ، او ایستاد ونگاهم کرد ، بمن آموخت بوسه می تواند از نوک پا آغاز شود وبه فرق سر برسد ، بمن آموخت دوست بدارم ، خودخواهانه نه ، بمن یادداد از تمام وجود دوست داشتن یعنی چه ؟...بمن آموخت وفاداری به سنت مردانه او چگونه است ...من بت نمی سازم ...او انسان بود با تمام کنشها وواکنشهای طبیعی یک انسان ...با پیروزیها وشکست های متفاوت ...نه من اسطوره بودم نه او ...اما امروز برای ایستادن ومقاومت کردن ودوباره ساختنش باید اسطوره باشم ...وتنها تو می دانی اسطوره بودن اولین شرط مردن است ...

تو، ای که در لبه تیز لغزشها یارم بودی ...تو که شانه های ملکوتیت تنها ماوای اشکم بود ...جلوتر بیا ...شیوا خسته است وتنها ...سربزیر وسخت ...می خواهم با باد برقصم ...می خواهم برایم بنوازی ...می خواهم درآغوشم بگیری ...امروز  من چیزی ام بیش از یک مادر ...مادرها چگونه می رقصند اگر باد دورشان بچرخد وبچرخد ؟...مادرها چه سازی می زنند ؟...شیوا می ایستد ...شانه ها را بالا می دهد ...مشتی یاس در دستش ...یک قدم به جلو ...نه عقب نمی آیی ...جلو جلو ...فقط پیش برو ...راهها را تغییر بده ..مسیرها را آذین ببند ...هلهله کن ...دستها را بیفراز وبچرخان ...خدارا در آغوش بگیر ...او در آغوشت جایمی گیرد ....نگاه کن اینها فرش بالند ...جلو برو ...موهایت را بیفشان خداوند در جهنمش را بسته است ...حرارت را حس کن ...جهنم همین جاست ...نفس بکش ...نسیم می آید،بهشت همین جاست ...برقص شیوا ...برقص شیوا ...بخوان شیوا برای همخوانی با فرشتگان لازم نیست خوش صدا باشی ...برای همنوایی با جهنمیان لازم نیست سور اسرافیل در دست بگیری ...انسان نباش ...فراموش کن خواسته ای هست ...عشقی که ایستاده در کنارت را ببین و خود را فراموش کن شرط اول اسطوره بودن ...شرط اول عاشق بودن ...شرط اول ادامه دادن فراموش کردن خود است ...می دانی هیچ کس نمی داند تو چه حالی داری ...برای این حالت گاه گریه کن شفایت نمی دهد بیادت می آورد که چقدر وفاداری ...

 

 

چشم چشم همه دوستهای خیلی خوب نادیده ام خیلی دوستتون دارم ...چشم چشم ببخشید نگرانتون کردم خیلی خسته ام به اندازه صدها سال ...موضوع  صرفا اون خواب نبود باور کنید ...باور کنید ..ولی شیوا خیلی پرروست ...زمان بهم  ثابت کرده که در بدترین شرایط هم دوام می آرم ...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 |

1-گاهی ناگهان همه چیز در چشم آدم دود می شود .

2- گاهی انسانها به جایی از زندگی می رسند که دیگر نمی دانند بمیرند بهتر است یا مرگی که به آن دچارند تمام کنند؟

3- به مرحله ای رسیده ام که هرگز تصورش را نمی کردم ...من شیوا ..دچار چنین مشکلاتی

4- گریه می کنم ...با دستمال کاغذی اشکهای