تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

اول دبیرستان مصادف بود با افه های مدام اوف شیمی را دوست ندارم ، پیف فیزیک بوی سیم می دهد ، ریاضی جبر زمانه است ...به هرحال با نمره دوازده شیمی و معدل هجده و خورده ای و قایم کردنش از دیگران و عنوان این که معدلم نوزده است گذشت ...خیلی افت داشت برای من چون با معدل  نوزده و هفتاد به اول دبیرستان رفته بودم ...دوم دبیرستان با مخ رفتم رشته ریاضی ،طوری هم با اطرافیانم برخورد می کنم انگار نابغه ریاضی زمان خودم هستم ...البته جبرو ریاضی جدید را خیلی دوست داشتم و می فهمیدمشان ولی آن قدر دماغم را برای مثلثات بالا گرفتم که امتحان ثلث اول نشستم کنار پیمانه ل ...و سر اولین مسئله ای که گیر کردم او گفت :بیا از روی من بنویس و من با پدیده ای آشنا شدم به نام تقلب ...نه تا ان روز تقلب برای من فقط گفتن دانسته هایم به دیگران بود و نه بیشتر ...اما ان روز دیدم نه بابا ای ول ! می شود درس نخواند و بیست گرفت ...بعد شدم پای ثابت تقلب ...نوشتن روی کاغذهای کوچک و دست کاری کردن نمرات قرمز ...به قول مامان زهرا اگر نصف خلاقیتی که برای ادا و اطوار دراوردن و اموختن روش های مختلف تقلب  و اوف و پیف خرج می کردم را برای درس خواندن می گذاشتم الان آمریکا بودم ...یادم می اید آن چهارده معصوم بی گناه را درزمان امتحان از آسمان می کشیدم پایین ،چون در معارف هم اسمشان را به تسلسل آموخته بودم به همان سبک ردیفشان می کردم ...بعد می دیدم ای دل غافل ربع ساعت گذشته و من به جای تمرکز روی درس و سوال امتحانی فقط دارم فکر می کنم که حسن بی علی را بعد از حسین بن علی گفتم یا علی بن موسی الرضا را بدون حضرت گفتم ...خلاصه نصف دعا هم روزهایی که تقلب همراهم بود می گذشت به این که بلرزم که خانم صمدی یا خانم هدایتی مچ مرا نگیرند حتی یک بار وقتی به دقت مشغول زیر و رو کردن کاغذهای چهارگوشم بودم ناگهان دیدم خانم صمدی  به نفر قبل از من رسیده و دارد ورقه هایش را چک می کند من بر حسب نام فامیلم معمولا در ردیف های اول بودم و طوری به خانم صمدی نگاه کردم وآماده شده بودم که غش کنم و گریه کنم و بمیرم تا مامان زهرا مرا اعدام نکند که در کمال ناباوری خانم صمدی لبخندی به من زد و به ردیف بعد از من رفت ...ای بی وجدان و بی معرفت شیوا...یعنی ان موقع به من ثابت شد که خانم صمدی مرا به عنوان یک دانش اموز بسیار معصوم و پاک می شناسد و آن قدر به من مطمئن است که حتی ورقه هایم را چک نکرده ...پس بنده با یک جهش ناگهانی برگشتم سر امتحانم و در حالی که به شدت می لرزیدم در کمال پررویی به ادامه تقلبم پرداختم ...موقع امتحان هندسه تحلیلی سوم سرکار خانم فروغ خانم پشتم نشسته بودند (ایشان الان مهندس کامپیوتر و دبیر هنرستان هستند و اگر دانش اموزی زیر دستش تقلب کند در جا تیر بارانش می کند ، هرگز هم نمی گذارد در مقابل دو فرزندش خصوصیات و استعدادهای مختلفش را در زمینه های تقلب و فحش دادن های تسلسل وار رو کنم ...چه کنیم مادر تشریف دارند علیا حضرت)و مرتب وزوز می کرد :ورقه ات رو بده ...ورقه ات رو بده ...بی شعور ...نشون بده ورقه ات رو ...و من یک عادتی که داشتم باید حتما ورقه ام را کامل می کردم بعد به دیگری تقلب می رساندم ...او که این حرف ها حالی اش نمی شد ناگهان ورقه ام را از زیر دستم کشید بیرون من ماندم چرک نویس و ورقه سوال و یک لبخند بلاهت امیز به مراقب نزدیکمان که یادم نمی اید که بود ...نیم ساعت من حرص خوردم ...سرخ شدم و مردم به خاطر آخرین سوالی که ننوشته بودم که سر کار خانم بلند شدند یکی زدند بر سرمان و ورقه را کوبیدند روی دسته صندلی بنده ...آن قدر هم عصبانی بود که چرا ورقه اش را دیر به او داده ام که صندلی خودش را روی زمین واژگون کرد و صدای وحشتناک سقوط صندلی روی زمین همه را متوجه ما کرد اما بازهم چهره معصوم و سابقه درخشان خواهرم در درس و مظلومیت... و  خودم در مظلومیت و اندکی هم درس ،به دادم رسید و کسی توجه نکرد ...آن روز ها هم به خیر گذشت دوم و سوم دبیرستان مخلوطی بود از همین رذالت ها ...یادم می اید دبیر فیزیکی داشتیم که دخترش در سوم تجربی بود این آقا ورقه هایمان را آورد یکی از یکی افتضاح تر من و فروغ شروع کردیم به دست کاری ورقه هایمان مثلا0.75را تبدیل به 1.75کردیم یک چندجایی توضیح نوشتیم و چون من جلوتر از فروغ می نوشتم اول من رفتم برای اعتراض ...یعنی او ورقه ها را داده بود دستمان و به ترتیب از ردیف اول می رفتیم برای تجدید نظر ...من چند توضیحی را که نوشته بودم نشان دادم و بعد گفتم به نظرم در شمارش هم اشتباه شده ...آن قدر مودب و مظلوم بودم که آقای نون هم به توضیحاتم نمره اضافه داد و هم شمارش دو و  نیم نمره نمره ام را بالا برد از چهارده و نیم رسیدم به نظرم به شانزده و هفتاد و پنج یا هفده ...دقیق یادم نیست ولی خوشحال بودم و فکر کنم هفده خوش حالی بیشتری از شانزده به ارمغان می آورد ...فروغ یک کوفتت بشه !!!!به من پراند و رفت کنار دبیر ...ولی اگر دیوار به فروغ و نمره هایی که دستکاری کرده و توضیحاتی که نوشته بود عکس العمل نشان داد که آقای ن نشان داد ...خلاصه وقتی برگشت چپ و راست من از او کتک خوردم و شانس آوردم مثلا پسر نبودیم لابد بعد از مدرسه با چاقوروی صورتم هم خط می انداخت ...و اما آن روزهای به شدت آفتابی و پر از هجوم خنده گذشتند ...و اصل فاجعه از راه رسید ...سال چهارم ...کنکور دو مرحله ای و یک شیوای متقلب جر زن سطحی خوان نادان ...آخر کسی نبود در کله ام میخی فرو کند و بگوید :عزیزم ، دخترم ، اصل درس مهم است نه نمره آن و تو باید بدانی دانایی به تو توانایی  می دهد اما ...

ادامه دارد

نوشته شده توسط شیوا در شنبه شانزدهم آبان 1388 |

یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم وقتی معلم هایم مرا برای دروس شفاهی پای تخته می بردند اگر بلد بودم که مثل بلبل جواب می دادم ، اگر بلد هم نبودم باز مثل بلبل جواب می دادم ...نه آنها هرگز اعتراضی نمی کردند من طوری با کلمات بازی می کردم و آنقدر به سرعت حرف می زدم که آنها بیشتر به حرف زدن بلبلی ام توجه می کردند ...البته این حالت خیلی کم پیش می آمد ...به لطف مامان زهرا من بیشتر اوقات درس هایم را بلد بودم ...اما من یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم همین که نمره ام بیست یا نوزده می شد راضی بودم و فکر می کردم شاگرد زرنگی هستم !...مثلا گاهی ریاضی کم می شدم بخصوص روزهایی که خوب تمرین نمی کردم و حواسم جای دیگری بود و دقت کافی نمی کردم نمره ام ناگهان کم می شد وقتی به خانه بر می گشتم چهره کسی را داشتم که شش جفت کشتی که در کل زندگی داشت در شش دریای مختلف غرق شده و کل اموالم از بین رفته وقتی وارد می شدم ،مامان زهرا به دیدن قیافه ام همه چیز را می فهمید ،می پرسید :ریاضی چندشدی ؟...من می گفتم :مثلا پونزده یا شونزده واومی گفت :غلط کردی !این اتفاق معمولا اوایل سال می افتاد وقتی که یک روز مامان زهرا وقت نداشت با من کار کند یا مرا به زور کشیدن گوش روی درس بنشاند ...بعد بلافاصله بعد از کم گرفتن برایم معلم می گرفت معلم خصوصی چهارم و پنجم من جناب آقای رخ فروز بود که امیدوارم هرجای دنیا که هستند سلامت و پایدار و خوشبخت باشند ...او عالی درس می داد و همیشه به مامان زهرا می گفت مشکل شیوابی دقتی ست و سر به هوایی ! در فهم و پیاده سازی عالی ست اما دل به کار نمی دهد ..آخر اگر من دل به کار می دادم چه کسی باید به فضانوردی و ستاره شناسی و دانشمند بودن و هنرپیشگی و کلا همه فن حریف بودن فکر می کرد و کم کم تصمیم می گرفت نویسنده شود ؟...بنابراین من شدم یک شاگرد زرنگ سطحی آنقدر دانا نبودم که وقتی می توانم با یک بار درس خواندن بیست شوم آن را دوبار بخوانم که در حافظه دراز مدتم هم حک شود یا ریاضی را بیشترتمرین کنم ...من با همین سکان کج و معوج به دبیرستان رسیدم ...

ادامه دارد

نوشته شده توسط شیوا در جمعه پانزدهم آبان 1388 |
 

چرا درس می خواندم؟ ...داشتم فکر می کردم چرا همیشه درس خواندن برایمان اهمیت ویژه ای داشت ،تا خودم را شناختم مامان زهرا می گفت :شیوا ، تو باید درس بخوانی تا دکتر شوی !...حال چرا مامان زهرا می خواست تبسم و من حتما دکتر شویم ...شاید چون همیشه عمو هوشنگ برایش الگوی برتر بوده ...من عمویی دارم که در نوع خودش بی نظیر است ،بسیار باهوش و فوق تخصص جراحی اطفال ...درچشم مامان زهرا عمو هوشنگ موفق ترین فرد فامیل بوده ...وقتی عمو درس خواند و دکتر شد توانست کلاس زندگی اش را تغییر دهد و این از عهده هرکسی در آن دوره بر نمی امد ...بالطبع مامان زهرا برای ما یک زندگی ایده ال آرزو می کرده زندگی ایده آلی که خودش به ان نرسیده ...تبسم که تکلیفش مشخص بود ...از همان بچگی نافش را با پزشکی بریدند و رفت پی کارش ...ولی من چون گنجشکک مسخره داستانهای کهن مدام ازین شاخ به آن شاخ می پریدم ...

مرد شش میلیون دلاری می دیدم تصمیم می گرفتم مرد شش میلیون دلاری شوم ...زن شش میلیون دلاری هم نه ...حتما مرد شش میلیون دلاری ...سربداران می دیدم تصمیم می گرفتم شیخ حسن جوری شوم ...فاطمه نه حتما شیخ حسن جوری ...هروقت عموهوشنگ را می دیدم به خودم می گفتم من باید دکتر شوم ...هروقت عموحمید را می دیدم تصمیم می گرفتم رزمنده اسلام شوم و صدام حسین کافر را بکشم ...خدا نمی کردتلویزیون فیلم فضایی می داد من باید فضانورد می شدم ...خدا نمی کرد اسکی باز می داد من باید اسکی باز می شدم ...وای خدای من خدا نمی کرد گوکوش را می دیدم من باید حتما خود گوگوش می شدم ...خدا نمی کرد تلویزیون زندگی خاندان پهلوی را نشان می داد خوب بالطبع من نمی توانستم دختر شاه شوم پس باید زن پسرش می شدم ولی چطو.ر باید زن او می شدم آخر کجا باید پیدایش می کردم پدرم وزیرش بود دختر شایسته ایران بودم ؟ملکه زیبایی بودم ؟...

اگر کسی از هنرپیشه ای تعریف می کرد من باید هنرپیشه می شدم ...اگر کسی از وکالت حرف می زد من باید وکیل می شدم ...اگر کسی حرف قضاوت می زد من قاضی می شدم ...خدای من چه خبر بود ؟در سر من چه می گذشت ؟...

ادامه دارد

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

تب ثبت نام ارشد فراگیر شده من هم دودلم ...حالا انگار چقدر سواد م فوق العاده است ...؟دلم می خواست بر می گشتم به عقب به روزهایی که سرشار از ذوق و شوق برای ادامه تحصیل بودم ...امروز هم به شدت دلم می خواهد این کار را انجام دهم ولی دوست ندارم کامپیوتر بخوانم دلم می خواهد ایران هم مثل کشورهای مدرن رشته نویسندگی در دانشگاه تدریس می کرد و من می توانستم در آن ادامه تحصیل بدهم ...با ان که این روزها به شدت عاشق سریال لاست شده ام باید بگویم در کل این سریال من بدعادت را از زندگی انداخته ...می خورم ...می خوابم ...سریال نگاه می کنم ...کمی کتاب می خوانم ...و لحظه شماری می کنم دوباره بتوانم لاست ببینم ..

.بالاخره طلسم 1984شکست و این کتاب به اتمام رسید ...این کتاب را یکی دوبار نباید خواند باید مدام نگاهش کرد اینجایش را ببینید :"قدرت واقعی که ما باید شب و روز برای آن بجنگیم،قدرت تسلط بر اشیاءنیست ،بلکه قدرت تسلط بر انسان است ".....وپس از یکی دو جمله توصیفی :::وینستون ،چگونه یک انسان می تواند قدرتش را بر انسان دیگری اعمال کند؟.وینستون فکر کرد ..باوادارکردن او به رنج کشیدن ..

-دقیقا.باوادارکردن او به رنج کشیدن .اطاعت کافی نیست .اگر او رنج نکشد چه طور می شود مطمئن شد که او درحال اطاعت ازخواسته توست نه خواسته خودش ؟...ماندن در قدرت یعنی تحمیل درد و حقارت .قدرت به معنی متلاشی کردن ذهن انسان و شکل دادن مجدد آن در قالب مورد نظر خودت است .پس حالا متوجه می شوی ما درپی ایجاد چه دنیایی هستیم ؟...دنیای ما متضاد آرمانشهراحمقانه طرفداران اصالت لذت است ...

و ...و...

هزار نکته دیگر نظیر این که در سراسر کتاب موج می زند ..این سخنان آشنا نیستند ؟...

کویر من را شروع کردم شک نکنید که نویسنده ان بی نظیر است ...                                  

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

شاید یکی از حکمتهای تغییرمدام مسیر سرنوشت رشد و شکوفایی انسانهاست که خداوند به طریقی آن را مقابل ات باز می کند و تو ممکن است بدون آن که مسیر را تشخیص بدهی فرصت به دست آوردن آنچه در انتظارت هست را ازدست بدهی ! ...باید محکم با خودت حرف بزنی ، سنگهایت را محکم با خودت وابکنی ، باید خودت را خوب بشناسی و خوب محک بزنی ...فاصله اش به باریکی یک تار مو ست ...شاید باورت نشود وقتی بلند شدی ...گام برداشتی و رسیدی ...افق های رنگارنگ رویاهایت به واقعیت می پیوندند ...

امروز از خودت بپرس آیا خوشبختی ؟...امروز به خودت بگو خوشبختی فقط داشتن پول نیست که داشتن عشق است که داشتن آرامش است ...بعد برای خوشبختی بیشتر بلند شو ...

فقط کافی ست نترسی ...فکر نکنی دنیا به آخر رسیده ...باید سعی کنی تکیه ات فقط به خودت و خدا و قدرت خودت باشد ...باید سعی کنی محکم به خودت تکیه کنی و برای خودت تکیه گاه محکمی باشی ...نترس ...بلند شو ...تو می توانی !...

 

پ .ن 1...بعد از گذشتن سیزده سال از فارغ التحصیلی  باید قبل از بیدار شدن خواب ببینم امتحان داده ام و استاد نمره ها را آورده ...مثل گذشته ها همه دورش جمع شده اند تا نمراتشان را بگیرند و من از دور نگاه می کنم ...بعد خودم را می رسانم و می پرسم :می شه نمره من رو هم بگید ...استاد هم می گوید :چشم !...و من دیگر نمی توانم منتظر بمانم تا ببینم نمره ام چند شده چون ساعت شش و چهل و پنج بود و اداره و دفتر و مدرسه داشت دیر می شد !...

در راه برای همسرم تعریف می کنم او می خندد و می گوید :باز هم خواب امتحان دیدی ؟...این همه سال از دانشگاه گذشته !...

پسرک می گوید :مامان ممکنه شما خواب آینده رو دیده باشی نه گذشته رو ...

ما می خندیم :حق داری !...

پس پیش به سوی آینده ای پر بار و پر از درس و امتحان ...

پ.ن 2...من تا ای دی اس ال نگیرم جواب های کامنتها را نمی دهم با این سرعت این چند روز اصلا نتوانستم کار کنم وای به حال جواب کامنت ...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه دهم آبان 1388 |

یادم می آید وقتی دانشجوبودم و پاییز و زمستان لاهیجان فرا می رسید همیشه داشتم از سرما می لرزیدم ...یک تاپ می پوشیدم ،رویش یک بلوز تریکو ،بعد یک یقه اسکی و روی یقه اسکی یک پلیور پشمی یا کاموایی بعد هم که سایر مخلفات که شامل مانتو و مقنعه شال گردن و کاپی شن بود ،...و بازهم گرمم نمی شد و گردنم در سرما لق می زد و دلم می خواست گریه کنم و همه اش به دختر کبریت فروش فکر می کردم ...گروه خونی من O+ بود .

زمان ازدواج و انجام آزمایشات معمول مدام من را برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه فرا می خواندند فکر کرده بودم سرطان گرفته ام و باید ناکام از دنیا بروم که دیدم نه خیر !خون من به شدت دستگاههای آزمایش و کارکنان آزمایشگاه را دچار تردید کرده من نه مینور بودم و نه مینور نبودم یعنی احتمالا دچار یک نوع تالاسمی مینور خاص بودم چه می دانم آلفا ...بتا ....گروه پزشکها و پیراپزشکها بهتر می دانند...برای آزمایشات تکمیلی راهی تهران شدم یادم می آید صبح روزی در آزمایشگاه بیمارستان بانک ملی آزمایش دادم و بعد راهی آزمایشگاه به گمانم دانش شدم نتیجه خیلی خنده دار بود من فاصله آزمایش دادنم یک ساعت بود در یک آزمایشگاه از دست راست و در آزمایشگاه بعد از دست چپ خون داده بودم اما در بانک ملی نتیجه سالم و در دانش نتیجه مینور داشتم ...حال این بحث جای خود دارد موضوع این بود که در هر دو آزمایشگاه نتیجه تست آزمایش گروه خونی من O+بود ...

ما مبنا را بر درستی آزمایشگاه دانش گذاشتیم و ماجرا را با توجه به سلامت همسرم فراموش کردیم ...

چند سال گذشت ...من کارمند شده بودم و زمان بیشتری را در اداره می گذراندم من فاصله مابین خانه و اداره همیشه گرمم بود این قضیه هیچ ربطی به ازدواج نداشت هیچ ربطی به کبر سن نداشت هیچ ربطی به آب و هوای لاهیجان نداشت من به شدت گرمایی شده بودم به اصطلاح لاهیجانی ها خَفتی (با سکون ف بخوانید )...در کل پاییز یک تی شرت زیر روپوش کفایت می کرد و چادری که بر سر داشتم وزمستان هم بارانی و گاهی پالتو کافی بود ...من به شدت گرمایی شده بودم و هر روز صبح تا دوش نمی گرفتم احساس آرامش نداشتم و فکر می کردم بازهم گرمم می شود ...

بعد باردار شدم و دکتر همه آزمایشات را برایم نوشت نتیجه آزمایش را که به دقت نگاه کردم ناگهان متوجه شدم معیار شمارش   MCV ام با MCVیک مینور همگون نیست بعد نگاهی که به نوع گروه خونی انداختم دیدم گروه خونی ام B+درج شده ...با یک حالت عصبانیت مچ گیرنده راه افتادم سمت آزمایشگاه ...همسرم هم هرکاری می کند نمی تواند مانع من شود ...وسط آزمایشگاه ایستاده بودم و بلند می گفتم :من ...من آزمایشم اشتباه شده ...من من ....گروه خونی ام O+بوده ...من من مینور بودم حالا گروه خونی ام B+شده و دیگه مینور نیستم ...مسئول آزمایشگاه هم که آشنای خانوادگی همسرم بود (در لاهیجان در کل همه با هم آشنا هستند )خیلی ناراحت شدوفوری دستور داد که از من آزمایش مجدد بگیرند ...من B+بودم ...به قول مسئول آزمایشگاه ازنوع شدیدش ...و با شمارشی که او دوباره از نمی دانم کدام فاکتور خونی ام کرد من اصلا مینور هم نمی توانستم باشم ! ...او ادامه داد قبلا هم شنیده از هر یک میلیون نفر یک نفر گروه خونی اش عوض می شود ...بعدها من از این طرف و آن طرف تحقیق کردم و دیدم مثلا دختر همکار خواهرم و شوهر دختر عمویم هم گروه خونی شان عوض شده ...آن هم دقیقا از همین گروه oبه همان گروه b

 

بگذریم که بعدها همسرم ادای مرا در می آورد و می گفت :تو با اون حالتی که داد می کشیدی انگار می گفتی من جایزه صلح نوبل رو بردم من جایزه نوبل گرفتم ...من برنده جایزه صلح نوبلم ...من مینورم ...من مینورم ...(مردم لاهیجان در کل خیلی با آبرو هستند بر خلاف ما کولی های اصیل اشکوری شهسواری )...

 

 

پ .ن 1فکر کنم قبلا هم این خاطره را نوشتم ولی چرا امروز این را دوباره نوشتم نمی دانم شاید دلیلش افسردگی از نوع بارانی اش بود

پ .ن 2...یکی از راههای شاد بودن در این دور و زمانه بی خبری و بی خیالی ست ...امروز بعد از مدتها زیر چشمی نگاهی به اطراف و اکناف حقایق انداختم بعد دیدم با این وضع ،با این باران ،با این هوای خاکستری ،با این چشمهای خسته آماده اشک ریختن بهتر است که بی خبر باشم و ندانم بر سرمن نوعی  چه می آید ...

پ .ن 3پاییز به شدت هجوم آورد و حضورش را با سیل و باران همه سویه اعلام کرد یاد روزهای مدرسه می افتم یاد کودک بودنم مدرسه شاه عباس هشتپر راستی چرا ازبین آن همه همکلاسی که من داشتم یک نفر در این دنیای مجازی نیست ؟...ناگفته نماند من هنوز عضو فیس بوک نشدم و شاید از یک سرویس دهنده ایرانی انتظار بیجایی دارم ...

پ .ن ...۴فیفیل عزیزم ...من طوبی رو آهسته دارم می نویسم  و همینطوری امیدوارم یه روزی مجوز چاپ هم براش بگیرم ولی به ات قول می دم اگه نگرفت دست نویسم رو برات بفرستم که بخونی ...البته می دونی که من تایپ می کنم پس میشه تایپ نوشته

 

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه پنجم آبان 1388 |

دو روز است مدام به خودم تف و لعنت می فرستم که چرا این همه خودم را اسیر کارهای خاصی  کرده ام ...کارهایی مثل تماشای مدام فیلم و سریال ...خوب باید بگویم دیروز در وبلاگ نونوش  خواندم که نوشته من داشتم فارسی 1نگاه می کردم لطفا مسخره نکنید ها !....خوب اگر می خواهید می توانید من را مسخره کنید اما من فارسی 1 نگاه و سریال ویکتوریا را دنبال می کنم یادم نمی آید این کانال را کی کشف کردیم ولی موضوع به اوایل شروع سریال برمی گشت و ویکتوریا تازه متوجه شده بودکه شوهر عزیزش انریکه به او خیانت کرده و با تاتییانا دوست است ...ما خانوادگی مشغول دنبال قضایای خاله زنکی ویکتوریا شدیم و با وجود دوبله افتضاح که زیبایی یک اثر را می تواند داغان کند باز حاضر نشدیم ویکتوریا را ول کنیم ...

وقتی که اوایل کار عشق و عاشقی ویکتوریا و جرونیمو بود ، یک شب در خانه مادرشوهرم ویکتوریا شروع شد ، قسمتی بود که کامیلا و سانتیاگو با هم رفته بودند سانفرانسیسکو ...برادرشوهر بزرگترم با عصبانیت گفت :این چه مزخرفاتی ست شما نگاه می کنید ؟...درپیت ترین سریال ها را می خرن و بدترین دوبله رو روش می گذارن شماها هم ندید بدید ...من یک نظریه در مورد فارسی 1داشتم که به دلیل س.ی.ا.س.ی نمی توانم بگویم رو کرد به من و گفت :حق با توست ...این کانال همونیه که تو گفتی ...آن شب گذشت !!!

ولی قضیه ای که من می خواهم به آن اشاره کنم نه به هجو بودن کانال برمی گردد نه به دوبله بد و درپیت بودن سریال ها ...مامان شمسی که معرف حضور هستند ...این خانم به دلیل سالها زندگی با چهار مرد به شدت مرد!!!! خودش هم اخلاقی شبیه به مردها پیدا کرده و بیشتر طرفدار حقوق مردان است تا  زنان ...در یکی از قسمتهایی که ویکتوریا هنوز تصمیم نگرفته بود به جرونیمو جواب مثبت بدهد و ما هرسه جاری در خانه مادرشوهر جمع بودیم و ناگهان بحث شد و مامان شمسی گفت :ویکتوریا باید می ماند تا انریکه پشیمان شود و برگردد چرا؟...چون ویکتوریا از لحاظ مالی به او وابسته است ...یعنی در مرام مامان شمسی زنی با مشخصات ویکتوریا بیشترمستحق سنگسار است ...نه اشتباه نکنید مامان شمسی به دلیل خاصی این حرف ها را می زد من بیشتر از هر کسی می دانم ته قلبش به شدت با ویکتوریا موافق است و آرزو می کند او و جرونیمو به نتیجه برسند اما عرض اندام در مقابل سه عروس فضول خیلی مهم تر است تا این که حق با ویکتوریا بودن ثابت شود ...خلاصه این که ما مدعی بودیم هرچه در خانواده مندوزا پیش آمده به دلیل عشق غلط انریکه بوده و او باعث شده هر کدام از بچه ها به راه بدی کشیده شوند و جاری بزرگم هم عصبانی شده بود و بحثش در مورد ویکتوریا و اشتباه انریکه با مامان شمسی دو به دو شده بود ...بعد هم همسرم (ای ول روشنفکر
) طرف جرونیمو و ویکتوریا (و بالطبع جاری بزرگم  ) را  گرفت و انریکه را به شدت کوبید !من هم که دیدم جو دارد یک هوا ابری می شود شروع کردم  به شعار دادن ...ویکتوریا ! ...ویکتوریا !...خلاصه این که اوضاع قمر در عقرب خنده داری شده و قیافه ها دیدنی بود ...حیف که دو مرد بزرگ دیگر و مرد چهارم کوچکتر حضور نداشتند که کار به زد و خورد و پرتاب گلدان و دیس ماکارونی بکشد ...و دومرد زیر هشت سال که اصولا و فعلا به حساب نمی آیند ...پسر عموی پسرک را نمی دانم ولی اگر پسرم پا جای پدرش بگذارد طبیعی ست که باید طرفدار ویکتوریا باشد....

خوب حالا نونوش باعث شد من یک پست راجع به فارسی وان و ویکتوریا بگذارم و احیانا کسانی می توانند به مسخره کردنم بنشینند ...

پ .ن ۱...باید بگویم در تمام یک سال گذشته در مقابل تماشای سریال لاست مقاومت کردم و این همه دیگران نوشتند من صبوری کردم چون از اخلاق گند خودم خبر داشتم و می دانستم که نمی توانم برای تماشایش منتظر بمانم و معتاد می شوم ...تا الان هم مقاومت کردم و چیزی این جا ننوشتم ولی خوب بالاخره این سریال دامن ما را هم گرفت ...عیبش این است که از ساعت مطالعه و نوشتن داستان بسیارکم می شود ...و ما هم آدمهای منظمی نیستیم...

پ .ن ۲...استوانه مرسی آدم دو تا دوست مثل تو داشته باشد نیازی به دشمن ندارد به  زندان آسمان ماه سلام برسان 

پ .ن ۳...آقای رگبارها در وبلاگش نوشته من زیاد اهل جواب دادن به کامنتها نیستم من نمی دانم آیا باید همین جا جواب بدهم و یا بروم در وبلاگ کامنت گذارنده اما چشم من از این به بعد جواب کامنتها را همین جا می دهم ! 

 

 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه چهارم آبان 1388 |

آنهایی که مدتهاست مرا می خوانند می دانند دل رنجاندن کسی را ندارم ...این ماه تصمیم گرفتم دیگر لیستهای دیسکتی کارفرمایان را اصلاح نکنم بنابراین خیلی ها از من رنجیدند و رفتند ،جالب اینجاست من شیوا با این همه زلف سفید و چین و چروک  باز هوا برم داشته بود که ارباب رجوع هایم خیلی خیلی دوستم دارند ومن دیگر حسابی معروف و مشهورم و هواخواه دارم و دیگر لنگه ام را کشته اند ولی وقتی به خیلی ها نه گفتم و آنها با چنان دلخوری از اتاقم بیرون می رفتندو زیر لب غر می زدند وبرای من خط و نشان می کشیدند و ابرو بالا می بردند  که انگار ناف مرا از روز تولد برای اصلاح دیسکت کارفرمایان بریده اند ...این جاست که متوجه روند جاری دوستی در حد نیاز می شوم و میزان واقعی محبوبیتم را در شهر می سنجم و  به خودم می گویم چرا از روز اول کاری می کنی که همه فکر کنند اصلاح دیسکت هم وظیفه توست ...

القصه !!!!!....

....امروز ارباب رجوعی داشتم که شماره بیمه ها را غلط وارد کرده بود البته طبق معمول او نماینده شرکت بود و هرچه می گفتم این لیست خطا را ببر واحد نامنویسی که شماره های درست را برایت بنویسد بعد من چون اولین بار است دیسکت می آوری آن را اصلاح کنم می گفت از روی لیست دستی ماه قبلم اصلاح کن ...آخرش هم یک لبخند معنی دار زدو با یک تحکمی که معنایش این است :دستت بشکند گفت دستتان درد نکند  و با دلخوری رفت ...

من هم که خیلی حرصم گرفته بود به روی خودم نیاوردم و به کارهای متفرقه دیگر پرداختم تا این که دیدم همکار خدماتی مان بعد از نیم ساعت آمد و خیلی مودبانه و مهربان پرسید: مشکل این لیست چیه ؟برایش توضیح دادم که بابا این آقا بهتره که شماره های درست را از واحد نامنویسی بگیره اونطوری خیالم در مورد شماره ها راحت تره ...و او چشم غلیظی گفت و رفت و من هم فراموشم شد ...نیم ساعت بعد دیدم ارباب رجوعم با یک افسر نیروی انتظامی خیلی خنده رو وارد شد من هم فوری دستهایم را بردم بالا و گفتم چشم من حتما لیستت را درست می کنم چرا برای من پلیس آوردی ؟...افسر گفت :ای بابا تو که وقتی پشت پارست می شینی خیلی خیلی بد اخلاقی این جا کارمند خوش اخلاقی هستی ...البته او مرا اشتباه گرفته بود چون من نه تنها پارس ندارم بلکه از بس می ترسم اصلا رانندگی نمی کنم ...شروع کردم به اصلاح دیسکت من که می دانم این زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد ...خنده ام گرفته بود :خوب دیگه حالا می ری برای ما پلیس اسلحه به دست می آری ؟...ارباب رجوع و افسر به شدت به هم شبیه بودند به گمانم برادری ،پسرعمویی ، همدیگر را آقای ...صدا می کردند (آقاآقا از خانه بیرون می رود )...ارباب رجوع با ناراحتی می گفت :به خدا من چنین منظوری نداشتم ...

-چرا از اول لیست را نبردید واحد نامنویسی که شماره های درست را برایتان بنویسند ؟...

-بردم حرفم را گوش نکردند ...مکثی کرد :تا آقا اومدن ...به پلیس اشاره کرد !

خدایی اش کارمندهای بزدل تامین اجتماعی را می بینید همکاران من در واحد نامنویسی وقتی آقا ی ارباب رجوع با لیست و بدون پلیس رفته بود سراغشان به او گفته بودند :اه از دست این پورنگ روزهای آخر ماه کم کار داریم باز هم برایمان کار می فرستد و وقتی نیروی خدماتی و پلیس و ارباب رجوع سه نفری با لیست می روند سراغشان همه شان مثل ببعی های خوشگل ناز پشمالو  تند تند کارشان را انجام می دهند ...یعنی خدایی اش اسم ما ها را چه باید گذاشت نازنین هایی که خداوند روحی گوسپندی و جسمی انسانی عطایشان فرمود ...وقتی کار اصلاح تمام شد آقا پلیسه تفنگش را از طرف عکسش ...خدایا چه می گویند به اش حالا هرچی گرفت طرفم و گفت :من را نکش بزن به پایم ولی دیگه چوبم نزن ...پلیس محترم هرگز این جا را نخوانده بود او نمی دانست چشمهای من چگونه می درخشد وای اگر ان اسلحه مال من بود وای اگر آن تفنگ مال من بود ...وای اگر مال من بود با ان چه نمی کردم ...

.

.

.

.

یک دستمال بر می داشتم برقش می انداختم و می گذاشتم روی شومینه ام تا بدرخشد !و....و....و.....اصلا هم با هاش شلیک نمی کردم ...و اصلا هم یادم نمی آمد که چقدر تیراندازی را دوست دارم ...چقدر ...

....

...پ .ن ...این نوشته متعلق به پنج شنبه است

نوشته شده توسط شیوا در شنبه دوم آبان 1388 |

یک حس مازوخیستی شدیدی دارم درمان ناپذیر ...دی شب در حال مرگ از خستگی و بی خوابی های چند شب پشت سر هم بودم ...به انبوه آشغال هایی که روی اوپن آشپزخانه و در سینک بود نگاه کردم و مرتب از خودم می پرسیدم یعنی الان جمعشون کنم یا بگذارم صبح بعد ناراحت هم بودم که چرا خوابم می آید و نمی توانم برای دیدن سریال مورد علاقه ام بیشتر بیدار بمانم ...نگاهی به جعبه جادویی انداختم  یک جایی داشت یک فیلم چندش آور تقریبا ترسناک می داد به نام SAW // که من مثل دیوانه ها وسط هال  ایستادم و دارم تماشایش می کنم ...بعد چرخیدم و تماشای این فیلم باعث شد که من آشغال ها را جمع کنم و لااقل ظرفها را در ظرفشویی ام بچینم ...بعد دوباره آمدم ایستادم وسط هال و به تماشای ادامه اش پرداختم با یک قیافه وق زده و دهان باز ...که برق قطع شد ...یعنی چشمتان روز بد نبیند من واقعا هیچ جا را نمی دیدم ...هیچ چیز را احساس نمی کردم بین هوا و فضا معلق بودم آرام و کورمال کورمال با حس غریبی راه اتاق خواب را پیدا کردم از روی صدای خر و پف آرام جاری بر فضا ...یادم آمد که یک لامپ شارژی روی دراور هست کافیست خودم را به آن برسانم و نخش را بکشم و تمام ...نور به اتاق بیاید و من بتوانم به ترسم غلبه کنم و یک هو آن قاتل روانی فیلم از جعبه جادویی نپرد بیرون و من را برای قتل بعدی اش شماره گذاری نکند ...

صبح برای بار دهم به خودم فحش دادم که چرا شب دیر خوابیدم و مجبورم صبح مثل فرفره دور خودم بچرخم و باز اداره ام دیر بشود ...

یادم می آید از کودکی ر.فسنجان.ی را می شناختم از گاهی شوخ طبعی اش که جاهایی به کار می برد خوشم می آمد درضمن تنها کسی بود که در بین سردمداران ریش نداشت همه اش غصه می خوردم چرا از آن کت و شلوارهای شیک نمی پوشد ...یادم می آید یک کتاب چندجلدی در کتابخانه پدر بود به نام زندگی وینستون چرچیل ...یادم می آید پدرم می گفت :ر.فسنجان.ی مثل چرچیل می ماند خدا باید بشناسدش ...چند روز پیش همسرم به مادرش می گفت :سیاست می دانی مادر یعنی چی ؟...یعنی این اتفاق ها که افتاد و باز او هست ...یادت می آید وقتی همسرش داشت می رفت رای بدهد در جواب خبرنگار یکی از این شبکه های س.یاسی گفت :من چه می دونم مردم بریزن بیرون ...!!!

راستی چه شد ؟...چه دارد می شود ؟...بعد از این همه ماه سکوت بهتر است باز هم لال مانی بنفش بگیرم ...

حالا به آخرین صفحات 1984رسیده ام و وینستون اسمیت گرفتار شده است من کاری ندارم که اروول که بود و چه می دانم برای نوشتن این دو کتاب پول خاصی گرفته است اما به هرحال او در شرح آن چه در فضا و مکان جاری بود و هست نابغه بود ...کتاب بعدی  که خواهم خواند کویر من آقای مافی ست ...

در مورد ادامه بحث در مورد خوشبختی زنان به روی چشم من می میرم برای زنانه نویسی نوشتن در مورد زنان ...فقط یک استارت بزنید یک سوال بپرسید من همان سوال و جوابش را در صورتی که بتوانم تبدیل به یک پست می کنم .

 

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

...آن قدر مطمئن این حرف را زد که حیرت زده به او نگاه کردم او مطمئن بود من چاره دیگری ندارم و پیشنهادش را می پذیرم ...اما من گفتم :نه نمی توانم ...

این نتوانستن به چه بر می گشت آیا من یک زن مستقل نبودم ؟...دارای بعد اجتماعی خوب و حقوق بالا نبودم ؟...به تنهایی از پس کارهای مردانه بر نمی آمدم ؟...نه من عاشق بودم ...من به عاشق شدن روز اولم فکر می کردم به این که چقدر همسرم عاشقانه دوستم داشت و من چگونه بدون او قادر به ادامه زندگی نبودم ...من به چند سال بعد می اندیشیدم به این که بی وجود همسرم قادر به زندگی کردن هستم اما نه از لحاظ عاطفی ...من خرد می شدم بدون حضور نفسهای گرم و عاشق او در زندگی ...من به او و به عشقش نیاز داشتم ...خوشبختی من آن لحظه ای بود که او با تمام وجود می خندید ...گاهی می دیدم که از ورای پوسته سنگینی که به دور خود ساخته بارقه ای پر از نورو محبت به من می تاباند ...اما این روزنه مگر چقدر دریک ماه بود یا حتی در یک سال ...می اندیشیدم در یک محیط پویا هم خودم و هم پسرم بهتر رشد خواهیم کرد ...بعد از خود می پرسیدم به عنوان یک زن آیا حق دارم پسرم را از دیدن پدرش محروم کنم؟...چرا نمانم و برای به دست آوردن دوباره او مبارزه نکنم همانطور که یک بار او مردانه برای رسیدن به من مبارزه کرد ...روزهای سختی را پشت سر گذاشتم زمانی زنانی از فامیل به روابط عاشقانه ما غبطه می خوردند اما روزهایی هم به وجود آمد که هیچ حرمتی باقی نماند ...باورم نمی شد می شود از یک پوشال که با فوتی ممکن است بر هم بریزد  می شود دوباره  زندگی ساخت ایستادم و خودم را باور کردم ...به خرید خانه رسیدم گفت من نیستم ...گفتم خودم پای همه چیزش می مانم ...وقتی پایداری مرا دید اتومبیل هایش را فروخت ...کسی که روزی اجازه نمی داد فامیلش پشت سر من بگویند بالای چشمم ابروست به من به خودش به آینده به کودکم به شدت بدبین شده بود ...و من نمی توانستم علت این همه تظاهرات نامتعادل را درک کنم ...تا روزی که فهمیدم او مثل یکی از هزاران آدمی که ممکن است بیمار شوند بیمارشده ...پنج سال را با بیماری دست و پنجه نرم کرده بی آن که من بتوانم متوجه شوم ...یک سال از زمانی که من فهمیدم او بیمار شده و او در مقابل درمان مقاومت کرد گذشت سعی کردم هرگز خستگی مفرط روحی ام را نفهمد ، سعی کردم بفهمد چقدر من و پسرک دوستش داریم چقدر وجود خودش و حضور خودش در زندگی مان مهم است که نبودنش می تواند بزرگترین ضربه ها را به ما بزند ...باید پای صحبت او هم می نشستم از تنهایی که برایش ایجاد شده بود از دوری عمیقی که حس می کرد از دردهایی که می کشید و کسی نمی توانست درک کند از مرگی که منتظرش  بودو به استقبالش رفته بود ...بارها گفته ام فاصله خواستن و برخاستن یک قدم است می خواهی برمی خیزی و موفق می شوی ...و آن وقت درک می کنی که چه خدا دوستت داشته و دارد و چقدر مهمی و به عنوان یک جزء  خیلی کوچک از این کائنات می توانی خوشبختی را در آغوش بکشی ...خوشبختی می تواند قدم زدن شانه به شانه تو در یک راه پر از برگریزان باشد ...یا زیر باران ...یا زیر سایه سار درختان ...خوشبختی می تواند نوشیدن چای دونفره ای باشد وقتی به بازی کودکت خیره هستی ، یا شستن ظروفی بلوری یا تاکردن لباسهای شسته شده ...یا خواندن شعری ...نوشتن کتابی و حتی سطری ...خوشبختی داشتن آرامش بی بدیلی ست که می توانی خودت آن را از جزءجزءزندگی ات بیرون بکشی ...حتی اگر خیلی بی همراه شدی حتی اگر همراهت رهایت کرد و تو به عنوان یک زن این شانس را داری که در قلبت همیشه چهارده ساله ای و هیچ وقت برای زندگی کردن دوباره و موفقیت هزارباره ات دیر نیست ...

داستانهای کهن را باور نکن ...تو ضعیفه نیستی ...تو ناقص العقل نیستی تو در شناختن خود و یافتن عیبهایت و حتی پنهان کردنشان بسیار توانایی ...من کمتر زنی را دیده ام که خودش را ،خواسته هایش را ،درون پر پیچ و خمش را نشناسد ...اگر زنی را دیدی که لغزیده ، که نادانی کرده ، که در سن بالا دوباره عاشق شده هرگز فکر نکن آخی نفهمیده! عقلش ناقصه !باور کن زنان تمام اشتباهاتشان را نیز دانسته انجام می دهند ...زن وقتی بخواهد خوب باشد واقعا خوب است ولی وای به روزی که بد شد آن روزش هم دیگر واویلا دارد ...به قولی

زن بلا باشد به هر کاشانه ای ......بی بلا هرگز نباشد خانه ای

 

پ .ن ...۱...اگر دوست داشته باشید این بحث را ادامه می دهیم

پ .ن ...۲...یک نویسنده محشری هست به نام پوپو(آقای امیرمافی )...باورتان نمی شود که دارم از ذوق مرگی می میرم دو کتاب معرکه اش را برایم فرستاد و ضمن تشکر بسیار زیاد از ایشان کتاب ناقابلم را برایشان ارسال  می کنم بعد هم اگر قابل باشم در مورد هر دو کتابش هم می نویسم

پ .ن ...۳...علت تاخیرم خرابی کامپیوتر و مشغله فراوانم بود ...چند روزی ست که از هیچ کدامتان خبر ندارم و دلم برای همه شما تنگ است

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

آن روزها من حسرت می خوردم که چرا همه احساساتم آمیخته با غم تنهایی ست به چهره همسرم خیره می شدم و از خود می پرسیدم :یعنی چه اتفاقی افتاده که او مثل روزهای اول ازدواج عاشق و شیدای من نیست وقتی از او می خواستم به من با گفتن دوستت دارم ابراز عشق کند این کار به نظر او پوچ و مسخره می آمد ...زنان تابع احساسند همه این احساسات که سرکوب می شوند او را به قهقهرای افسردگی می رانند ...وقتی اجازه دادم فکرم به آن سو برود که او دیگر مثل گذشته دوستم ندارد ...وقتی به خودم اجازه دادم که فکر کنم نگهداری از کودکم خسته کننده است و تنها ساعات استراحتم در اداره و حین کار است ...حس خوشبخت بودن ذره ذره از قلبم بیرون رفت ...من فراموش کردم خوشبختی آن لحظه رضایت و لبخند فرزندم هست وقتی سیر می شود و دست و پاهای کوچکش را به سمتم پرتاب می کند وقتی چشمانش به دیدنم برق می زند وقتی ذوق می کند وقتی دست می زند ...من فراموش کردم من زنده ام می توانم کتاب بخوانم بنویسم پیشرفت کنم ...من فراموش کردم که باید ادامه تحصیل بدهم و همسرم را مشتاق ادامه تحصیل کنم ...فراموش کردم روی باورهایم پافشاری کنم ...در اجازه دادن به چیره شدن چنین وضعی در زندگی باورهاو توانائیهایم به قهقرا رفتند ...روزی که به خودم آمدم پسرکم پنج ساله شده بود و من و همسرم فاصله ای به اندازه فرسخ ها داشتیم ...بی شک اشتباهات فراوانی کرده بودیم ...غمهای بسیاری از زندگیمان گذشته بود ...بیماری ها را پشت سر گذاشته بودیم بارها به این فکر کرده بودم که به همه چیز پشت پا بزنم کودکم را بردارم و به نقطه ای بگریزم ...که دیگر تحت استیلای هیچ کس نباشم ...در همراهم نام همسرم را آقا بالا سر تایپ کرده بودم ...و او چنان در تارهای عنکبوتی دهشتناک و سیاه گرفتار بود که هیچ کس جز خودش را نمی دید ...کودکم هزار بازخورد بد داشت پر از احساس ترس و ناامنی بود چنان مرا در آغوش می کشید و می بوسید و به من می گفت دوستت دارم که من فکر می کردم به واسطه حضور او هیچ کمبود عاطفی ندارم وقتی با مشاوری در این زمینه صحبت کردم مشاور گفت تمام برخوردهای مهر آمیز پسرت با تو به دلیل احساس ناامنی ست او می ترسد تو را که تنها پناهگاهش می داند از دست بدهد ...برای تو با شرایطی که گفتی تنها طلاق را پیشنهاد می کنم

ادامه دارد

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

من وقتی خوشحالم خیلی با هیجان حرف می زنم ، چشمانم برق می زند و حسم را به مخاطبم منتقل می کنم ...سالها پیش با مشترک 1برخورد کردم کسانی که از خیلی پیش وبلاگم را می خوانند جریان مشترک 1را می دانند ، مشترک 1متعلق به یکی از شهرهای کویری ست ...طرز تفکرش ورای این سویی هاست ...نه این که فکر  کنی حالا این سویی ها چیز دیگری هستند خیر ! اینجا ایران است و ما همه ایرانیان قمپز درکن همه چیز تمام هستیم که جز نوک بینی مان هیچ جای دیگر این دنیا را نمی بینیم ...یادم می آید دومین یا سومین برخوردم با مشترک 1بود و داشتیم راجع به اسناد پزشکی عمه همسرم صحبت می کردیم که ناگهان مشترک 1ازمن پرسید :تو دعا می کنی ؟...تو نمازخوونی ؟...راستی تو خوشبختی ؟...خوب من یک لحظه ماندم که چه بگویم ؟...جواب دادن به دو سوال اول خیلی آسان است ! به هرحال تو یا نمازخوان هستی یا نیستی ! یا دعا می خوانی یا نمی خوانی ! ...اما کدام زنی می تواند خیلی صریح و فوری اعلام کند من خوشبخت هستم خیلی هم خوشبخت هستم ...من لبهایم را پایین بردم و به مشترک 1جواب دادم :تا به خوشبختی چی بگی ؟...بعد وقتی از پله های اداره بالا می آمدم فکر کردم که آیا من واقعا خوشبختم ؟...خوشبختی چیست ؟...من به چه چیزهایی می خواستم برسم که نرسیدم و چه چیزهایی را می خواستم که به دست نیاوردم ؟...می دانی خوشبختی در ذهن من همیشه یک رویای خیلی خیلی رمانتیک بوده و هست ...یک خانه زیبای خیلی بزرگ که در ان شوهری با تو همراه است که دیوانه وار تو را می پرستدو فرزندی که عاشقانه دوستت دارد ...محیط کاری که وقتی از راهروی آن می گذری همه اگر برایت بلند نمی شوند محترمانه نگاهت می کنند،کاری که بسیار موثر است و اگر نباشی چرخی لنگ می ماند  ، بنیاد های بی شمار خیریه که تو به دلیل تمکن بالا آن ها را مدیریت می کنی و کتابهای بسیارزیبایی که تو نوشته ای و به دلیل وجود آن ها در همه جامشهوری ...واقعا بسیار جالب بود ،آن روزها من هیچ کدام آن ها را نداشتم ولی درک یک زن بیست و هشت ساله با درک یک زن سی و هفت ساله از دنیا و خواسته هایش بسیار متفاوت است ...یادم می آید که آن روزها حتی من بهانه های کوچک خوشبختی را نیز نداشتم ...احساس زن تنهایی را داشتم که حتی همسرش مثل روزها ی اول او را دوست نداشت ...

ادامه دارد

پ .ن 1مرسی تابان عزیز

پ .ن2 ...ممنونم ماهور عزیز ...

پ .ن 3...این بحث به یک طریقی مکمل بحث قبل هم هست .

پ .ن 4...هنگامه جان کتابم را اگر پیدا هم کردی نخر یکی برایت کنار گذاشتم...

 

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیستم مهر 1388 |

یادم می آید وقتی در داستان طوبی طلایی به شمس و دیوار نم گرفته اش اشاره می کردم منظورم بی تکیه گاهی بیش از حد و تنهایی بزرگش بود ...خداوند زن و مرد را مکمل هم ساخته است ،وجود هر کدام می تواند برای دیگری آرامش بخش و تسکین دهنده باشد ...می دانم هر کدام در صورت داشتن قدرت روحی بالا می توانند به تنهایی زندگی کنند و از پس تمام مشکلات ریز و درشتشان بر آیند اما حضور خوب هر کدام از طرفین می تواند به درخشش جفتشان  کمک قابل توجهی کند ...فکر می کنم همه مان فیلم تاثیر گذار دوزن را دیده ایم اگرچه جامعه مردان ایران این فیلم را به توپ و تشر بستند و از آقای حسن جوهرچی به عنوان مرد خوبه ی فیلم یاد کردند که تو سری خور بوده و غیره که حالا دقیقا یادم نیست ولی نشان می داد یک مرد بد کوته فکر می تواند استعداد های یک زن عالی را به زوال ببرد ...به همان نسبت زن متوقع و بی استدراک هم می تواند مردی را به قهقهرای سقوط برساند ...البته ضرب المثل های زیبایی هم در این زمینه داریم که زن خوب فرمانفر پارسا /کند مرد درویش را پادشا ...یا پشت هر مرد موفق یک زن خوب ایستاده است ...اما بر عکسش را نداریم چون زن اصولا از نظر قدمای بشریت و یا بدتر اقوام ما اصلا ارزش برابری با مرد ندارد که حالا پیشرفتش بخواهد ریشه یابی شود ...زن همیشه باید به پخت و پز بپردازد ...به شست و شو بپردازد ...به کار بیرون بپردازد چون یک دست صدا ندارد ...اگر تمکن مالی همسر کافی باشد و زن نیازی به کار نداشته باشد از لحاظ فامیل همسر دستش را روی دست گذاشته و دارد فقط پول خرج می کند ...تحت هرشرایطی حتی در حال مردن هم باید خانه اش مرتب باشد ...

وقتی ما ازدواج کردیم همسرم دانشجو بود و حتما باید کتابهایش را دایره وار دور خودش می چید و وسط می نشست و هر تکه از اتاق هم باید یک کاغذ یادداشت می گذاشت و هیچ وقت حاضر نبود در اتاق دیگری جز هال و پذیرایی مان درس بخواند و نمی گذاشت من به کتابها و کاغذهایش دست بزنم یک روز خانم همسایه آمد در زد و گفت می خواهم میل پرده های پرده ات را ببینم و من عذرخواهی کردم که ببخشید اگر اتاق نامرتب است  چون همسرم امتحان دارد و او گیلکی تکه آمد :عیب نداره خونه زنهای کارمند همیشه نامرتبه ! ...قیافه من دیدنی بود ولی من آن زن را بخشیدم و به خودم گفتم :خوب من از یک زن عامی عادی چه انتظاری دارم که مرا درک کند که مثلا همسرم در مرتب کردن خانه هیچ وقت همراهم نیست و هرچه من جمع و جور می کنم او می ریزد ...سالهای قبل وقتی شغل همسرم فرق و در خانه کارمی کرد ... اولین کاری که بعد از بازگشت به خانه انجام می دادم این بود که یک نایلون دست بگیرم و آشغالهایی که او این طرف و آن طرف ریخته جمع کنم ...یک بار هم شنیدم که برادرش به من گفت می دانی عزیزم تو خیلی هم کدبانو نیستی ...!مثلا نگفت که خوب برادرم هم ممکن است در این ریخت و پاش سهم داشته باشد ...این ضعیفه ناقص العقل آن قدر محکم است که در زمان بیماری همسرش با هجوم همه حملات روزگار مقابله می کند ...من دیواری محکم تر از زن در زندگی ندیدم زن پناه خستگی و بیماری همسرش  هست ...زن پناه دلتنگی و غصه هایش هست...زن  هم سرما می خورد کمر درد می گیرد موقع از پله بالا رفتن زانوانش از درد تا نمی شود اما کسی دردهای اورا نمی فهمد ...او خودش همیشه مرهم دردهای مرد و فرزندانش است .

یلدا به کاشته شدن  مین در قلب زن اشاره کرده بود ...یلدای عزیز فیلم به سادگی را دیده ای !چقدر آن زن ساده همسرش را بخشید ...زنان به سادگی غم هایشان را به فراموشی می سپرند ...زنان خیانت همسرانشان را می بخشند ...مردان زنان خیانت کرده را سنگسار می کنند و اثر زنانی که داستان مردانی را می نویسند که زنان خیانت کرده را می بخشند اثر هالیوودی و کم اهمیت و غیرقابل باور می دانند ...زنان تقصیر مردان را به دوش می کشند و مشکلاتشان را ، بدهی هایشان را با پس اندازهایشان حل می کنند ...زنان دیوار های محکمی هستند دیوار هایی که خداوند به دست باد نوازششان می کند ...

اما با همه این برتری ها که زنان به مردان دارند ، پر قدرت ترین آن ها نیز گاهی نیاز دارند که سینه  محکمی باشد که سر بر آن بگذارند و با بستن چشمهای خسته شان غم تنهایی وارث زمین بودن را به بادفراموشی بسپارند ...تنهاترین و پر قدرت ترین مردان تنها و زنان تنها همیشه خلا کوچکی را حس خواهند کرد حتی اگر در لحظه مرگشان باشد و این ادراک خیلی دیر نصیبشان شده باشد !

پ .ن .با این که بیشتر خواننده های این جا خانم هستند از قرار این موضوع خیلی برایشان جالب نبود .

 

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |

راستی هیچ فکر کرده ای چرا وقتی ابری ست وقتی باران می بارد تو دستخوش غم و اندوه می شوی ...خیره می شوی به خاکستری آسمان و ابرهای تیره و دلت می خواهد زمین و زمان را بجوی ! چرا ؟...چه مشکلی داری ؟مسئله ات چیست ؟...مرفه بی دردی آیا!که دنبال درد می گردی ؟...بی شک نه! ...هرکسی را می بینی که راه می رود ،به چشمان تو خیره می شود یا سر به زیر دارد شک نکن به عاملی می اندیشد که باعث غم و اندوهش است ،نه که هرگز شاد نباشد نه در زمانی که شادی وجود دارد معمولا به مسائل خیلی مهم پرداخته نمی شود .

 ...ممکن است زندگی تو کاملا خراب شده باشد ، دلت شکسته باشد ،هرکسی که دور و برت هست به نظرت بدخواه و کینه جو بیاید ،فکر کنی هر جمعی که می بینی دارد پشت سر تو و صفات تو صحبت می کنند حتی در مواردی با نزدیک ترین کسانت هم دچار مشکل می شوی ...روی سخن من بیشتر با زنان و دختران است به نظر شما چه عواملی باعث ایجاد افسردگی برای زنان می شود ...چگونه می شود زنی بتواند نرمال باقی بماند اگر چرخ زندگی اش نرمال نچرخد چطور می شود زن محکم بایستد اگر یک تکیه گاه خیلی محکم نداشته باشد ...مادربزرگ مادری ام "شهربانو "همیشه می گفت مرد خشک چَپَرِه اگه به اش تکیه کنی می افتی !چپر در مفهوم شمالی همان دیوار چوبی ست که محلی ها با چوبهای نازک خشک کنار هم در فاصله های نزدیک می ساختند و در زمین گلی فرو می رفتند ...به نظر شما آیا همه عوامل افسردگی زنان به حضور یا عدم حضور یا حضور بد مردان بر می گردد؟ ...منتظر جوابهایتان می مانم بعد بحث را ادامه می دهم ...

ادامه دارد

نوشته شده توسط شیوا در شنبه هجدهم مهر 1388 |

امروز به موضوع جالبی برخورد کردم گفتم برای شما بنویسم ...ارباب رجوعی دارم که قرار است بازنشسته شود و چندسالی اسیر بوده و چند درصد هم جانباز است و حالا برای اساس برقراری و هماهنگی سابقه عادی و دوران اسارت و جانبازی و شهادت و چه می دانم از این جور بندها دچار مشکلات سیستمی  و مجبور به ثبت کار در کال سنتر خدمات ماشینی شدیم ...این آقا چندباری رفته و آمده و امروز به او گفتم بنشیند تا مستقیم به آقای ن زنگ بزنم ...در فاصله ای که داشتم پرونده اش را از داخل قفسه مخصوص پرونده ها بر می داشتم (حتما فکر می کنید چقدر میزم مرتب است اگر به تامین اجتماعی لاهیجان آمدید و به هم ریخته ترین میز را دیدید بدانید میز من است )آقا گفت :خانم رفته بودم جایی برگشتم خونه دیدم دخترم موهاش رو رنگ کرده و ابروهاش رو برداشته ...من ام زدم از خونه بیرونش کردم ...یعنی قیافه من دیدنی بود !اول یک جیغ بنفش کشیدم :برو یک ماه دیگه بیا من دیگه کارِت رو انجام نمی دم !...بعد با عصبانیت دستم ناخوداگاه دنبال چیزی می گشت به گمانم قندانی ...پانچی ...بعد ارباب رجوع خندید و گفت :ای بابا خانوم دختره کوچیکه دیپلم داره ! من گفتم :آقا دختر تو انسانه !یعنی چی هی دختره دختره می کنی !...ارباب رجوع حرفم را قطع کرد :آخه N9خانم باید رنگ به این روشنی بگذاره ؟...من جیغ زدم :برخوردت باهاش خیلی بد بود! انداختی اش از خونه بیرون که کجا بره؟ بره خونه دوستش موهاش رو رنگ کنه ؟پس فردا یه کار بدتری کنه ؟...اگه پسرت یک کاربدی کنه از خونه بیرونش می کنی ؟...ارباب رجوعم این قدر مظلوم شده بود که دیدنی بود :من فقط یه دختر دارم ...من هم مگر از منبر پایین می آیم :دیگه بدتر ...

بعد اینقدر ارباب رجوع آمد که نتوانستم پیشنهاد بدهم که امروز بدون هدیه به خانه نرود ...ولی چشمانش پر از غصه شده بود وقت رفتن به مسئول مستمری گفت :اصلا من نمی دونم چرا این همه بلا سرم اومد و هشت سال اسیر بودم ...من خندیدم :من می دونم به دلیل این کار بد آینده ات بود ...دست گذاشت روی چشمش :در اون مورد هم چشم ...امیدوارم این پدر مهربان امروز با یک لبخند کوچک و نوازشی و بوسه ای دل دخترکش را گرم و شاد کند ...

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

همیشه وقتی میزان مطالعه خونم پایین می آید ، احساس بدی به من دست می دهد شروع می کنم با خودم حرف زدن :...سه هفته و یک کتاب 1984اروول و آن هم بازخوانی و پیش هم نروی و مدام کتلت درست کنی و کتاب کار بگذاری جلویت و مرتب بگویی :تکلیف هایت را انجام بده و بنشینی به تماشای جومونگ دو و به خودت بگویی خوب پرا یا همان پغا چقدر شبیه امپراتور است و کره ای ها وقتی می خواهند بگویند صحیح یک کلمه می گویند که شبیه کارکت انگلیسی ست و نه آنها شبیه تلفظی مثل نیدا ست و به بازرس می گویند چانگونیم بعد همسر بحث می کند و می گوید بابای سوسانو توی جومونگ 1اسمش در جومونگ 2چانگانیمه و تو می گویی :نه اسم او سانگانیمه ...یعنی واقعا کاری مهم تر از رسیدگی به امور جومونگ و خانواده اش نیست ! اخبار را گوش نمی کنی از شنیدن خبر های مختلف فرار می کنی تا می شنوی سه نفر یک جا جمع شده اند آرامش ات را از دست می دهی واقعا می دانی !این روزها چه می کنی ! چرا این همه متغیرشده ای ؟...چقدر تغییر کرده ای ؟...یادت هست که بودی و چه شدی ؟...هیچ وقت فکر کرده ای که آیا واقعا آدم موثروخوبی بوده ای ؟واقعا تو از زندگی چه می خواهی ؟یادت هست فکر می کردی یک مسائلی مهم است اما حالا گیج شده ای بین مرز خواستن و نخواستن و پویایی و رکود!...شاید زیادی از خود راضی هستی که فکر می کنی این رکود هم یک طور نشو و نماست ...با این وضع اگر پیش بروی پاک خل می شوی !

دیروز پسرک خواست به انجام تکلیفش گیر ندهم ...خودش هر وقت خواست انجام می دهد یاد حرف یک مسافر افتادم و گیری ندادم همین شد که ساعت 10.10شب مشق نوشتن را شروع کرد بعد تا 11.30درحالی که اشک می ریخت از خستگی املا نوشت و نتیجه این شد که امروز املا را 18گرفت ...به من گفت :مامان تاوانش رو پس دادم قول می دم بعد از خوردن دلستر امروز ظهر تکالیفم رو شروع کنم ...تا ببینیم و تعریف کنیم و...مبناهای پسرک من هم دیدنی و شنیدنی ست ...بعد از خوردن دلستر ...بعد از هشت دقیقه بازی دستی ...بعد از تماشای یک حلقه سی دی ...بعد از فرهنگ سرا ..بعد از خوابیدن ...بعد از چیپس خوردن ...دیروز وقتی دونفری بعد از تماشای جومونگ 2شروع به جست و خیز کردیم به من گفت مامان بیا تانگو برقصیم گفتم برو پی کارت بابا با زنت تانگو برقص ...خیلی جدی توضیح داد بابا من که هنوز عروسی ام نشده هروقت عروسی ام شد با زنم تانگو می رقصم الان که زن ندارم ...من هم خندیدم و گفتم :اما من دیگه به ات افتخار نمی دم که باهات تانگو برقصم پ پ.ن ...یک دعوایی دیدم امروز بزن بزن !

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |

 

قرار بود برای پسرک کارت بازی بگیریم ، یکی از بهترین روش های یادگیری غیرمستقیم همین کارتهای بازی هستند ، معمولا چون پسربچه ها به این بازی ها علاقه نشان می دهند به طور غیرمستقیم مجبور به خواندن مطالب روی آن ها می شوندو همین به یادگیری شان کمک می کند ، کارت های دایناسور سری قبل که از جام جم خریده بودیم خیلی مثمرثمر بود و بنابراین ما هم از خواسته پسرک استقبال کردیم و وقتی برای کاری به رشت رفته بودیم وارد کتابفروشی بدر شدیم و دو کارت خریدیم من پرسیدم :کتاب بهاره رهنما رو تموم کردین ؟...آن جا سه فروشنده بودند یکی شان یک خانم مسنی بود و دیگری یک آقای نسبتا جوان و بعد یک آقای نسبتا پیر !...خانم گفت :بهار63را می خواهی ؟من در حالی که یاد نیلوفر در آمریکا افتاده بودم ،فوری گفتم :آره آن را می خواهم اما کتاب مجموعه داستان بهاره رهنما را  هم می خواهم ...بعد مرتب کتاب های مختلف را که نگاه می کردم همسرم با شیطنت پرسید :من جر می زنم رو دارید ؟...آقای جوان گفت :نه تموم کردیم داشتیم ...بعد همسرم ادامه داد :این خانوم نویسنده اشه ...آن وقت من دوباره خجالت کشیدم و آقای نسبتا پیر با لبخند تمسخر آمیزی پرسید :چی بود اسمش ؟...من نه ،همسرم هم نه ، شما هم اگر آنجا بودید از لبخند آقا دلخور می شدید ازبس بد بود ...خانم پرسید :خوب فروخت ؟...و من گفتم :آره تموم شد و دیگر هم تجدید چاپ نمی شه !...وقتی خریدمان تمام شد و به طرف خودروی گرامی برمی گشتیم ،همسرم خیلی جدی گفت :شیوا هرچه زودتر کتاب دومت را تموم کن ! ...اسم کتاب اولت برای کتابخونهای خیلی حرفه ای کمی غیر قابل توجیه ِ...من هم که از دست لبخند تمسخر آمیز آقا دلخور بودم و گفتم :باشه حتما ...

اما این روزها من واقعا خیلی خیلی گیجم ...نمی دانم چرا به این گیجی مبتلا شده ام مثلا کلیدم را از کیفم بر می دارم می گذارم در جیبم بعد یک ساعت به همسرم گیر می دهم :تو بر داشتی ؟...بعد داخل کیفم را می کاوم و می جورم و پارچه داخل کیفم را پاره می کنم وناگهان یادم می افتد داخل جیبم است ...جم هم نمی خورد که من از روی صدایش متوجه شوم ...نمی دانم واقعا نمی دانم از کجا باید شروع کنم که این نوشته های نیمه تمام ، تمام شود همین حالا هم می توانم یک مجموعه داستان از داستانهای کوتاهم چاپ کنم اما دچار وسواس شده ام ...باید بلند شوم باید این تنبلی را کنار بگذارم باید تماشای تلویزیون را کم کنم آه ازاین صفحه افسونگر !

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 |

کنار سیب و رازقی ...

نشسته عطر عاشقی ...

من از تبار خستگی ....بی خبر از دلبستگی ...

عاشقم ....................

ابر شدم صدا شدی ...

شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی 

عشق شدم تو غم شدی

لیلای من !دریای من !آسوده در رویای من!

 این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گم گشته در آرووم* تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در

 مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای ....نشسته ابر پاره ای...

 من از تبار سادگی ....بی خبر از دلدادگی...

عاشقم

ماه شدم ابر شدی

 اشک شدم صبر شدی

برف شدم آب شدی

 قصه شدم خواب شدی

لیلای من !دریای من !آسوده در رویای من !

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گم گشته در آرووم  تو

 مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در

 مست و پریشون و خراب هرآرزو نقش برآب

شاید که روزی عاقبت آرووم بگیرد در دلت 

*(این کلمه رو خوب نمی شنوم )

 

پ .ن 1...این ترانه (با صدای مازیار ) را خیلی دوست دارم ...

پ .ن 2...جمعه در پارک کریم آباد شهسوار با دقت به دور و برم نگاه  و وقتی فکر کردم کسی مرا نمی بیند سرسره بازی کردم وقتی به پایین سرسره رسیدم دیدم پدر یکی از دخترانی که در پارک مشغول بازی ست رسیده نزدیک برجک و دارد با خنده به من نگاه می کند ...خندیدم :بازگشت به دوران کودکی !...گفت :نه خواهش می کنم ! اتفاقا می گن که بار روانی خیلی  خوبی داره ...حق داشت نمی دانید چقدر از سرخوردن لذت بردم ...

پ .ن 3..الان باید بروم پنی سیلین بزنم ...سرمایی که خورده ام نمی دانم از چه نوعی ست هرچه هست سردرد دارد و بینی گرفتگی و کمی کوفتگی ...

پ .ن ۴...یعنی بعد از سی و شش سال پنی سیلین زدن امروز باید به تستم حساسیت می دادم ...خدارو شکر تست کردم واگرنه الان یه اداره و یه دنیای مجازی از شرم خلاص می شدند ...یعنی متوجه هستید که بازهم دارم از خودم تعریف می کنم یعنی در خانه هییییییییییچ  ایراد و شری ندارم ...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه یازدهم مهر 1388 |

یادم می آید از بچگی دلم می خواست آدم مشهور و معروفی باشم ، و یک مهره اصلی هرمکانی که ممکن است در آن کار کنم ...مثلا دلم می خواست یک سوپر استار باشم که همه موقع امضا گرفتن از من غش و ضعف کنند ...یا یک نویسنده خیلی خیلی معروف یا یک دکتر که از بس با سواد است سواد از سر و رویش فوران کند یا یک مهندس مملو ازفرمول و راه حل عینکی که در کارخانه راه برود و کارگران برایش صف بکشند ؟(چه عقده ای بودم نه ؟) ...باور کن همه اش بر می گشت به احساس شدید کمبود توجه که از طرف اطرافیانم حس می کردم ...به شدت عقده بدگِلی داشتم و می خواستم آن قدر قدَر قُدرت باشم که بدگلی ام دیده نشود ...زنهای پرشور و نشاط و مطرح و آراسته غایت آرزوی من بودند ، ساعت ها خیره می شدم به آب و رنگ یکی از زن عموهایم که سوپروایزر یکی از بیمارستانهای معروف تهران وبخصوص خیلی زیبا بود و خیلی خوب به سر و وضع و لباسش هم می رسید ، به شدت هم اعتماد به نفس داشت و در کل من دلم می خواست مثل او باشم ، اما من هرگز نتوانستم مثل او شوم

...البته نام شغلیمان یکی شد ،من هم سوپر وایزر شدم اما در بخش بیمه ای یک اداره ...اما من اصلا نتوانستم مثل او آراسته به سر کار بیایم من باید با چادر سیر و سیاحت می کردم و اصلا هم نباید آرایش می کردم ...اما زن کم قدرتی نبودم ...راه می رفتم و همه نگاهها را دنبال خود می کشیدم یکی از عواملی که باعث می شد توجه دیگران  را جلب کنم صدایم بود ، صدای من به شدت بلند و رساست و وقتی حرف می زدم همه سرشان به طرفم بر می گشت نسبت به همشهریان لهجه کمتری داشته و دارم یک عامل مرکز توجه بودن این بودو هنوز هست طوری که از من می پرسند کجایی هستم (حالا نمی دانند نسبم به کدام قله در کدام کوه می رسد ؟) ، از تند راه رفتن ابا نداشتم وقتی کار فوری داشتم می دویدم ...وقتی برای رفع اشکال می رفتم بی نتیجه بر نمی گشتم ...و در نتیجه با یک سبد لبخند و دعای مهربانانه مردمی محتاج بر می گشتم و پر از احساس رضایت می شدم ...اگر کسی اشتباه می کرد مستقیم به او می گفتم اگر از دست کسی ناراحت می شدم صاف  در چشمش نگاه می کردم و عنوان می کردم و واقعا قضیه یا حل و فصل می شد یا طرفین نتیجه می گرفتیم با هم حرف نزنیم بهتر است ، با ارباب رجوع هایم به شدت مهربان بودم و هستم ..لذت می برم وقتی می روند در حالی که ناخود آگاه لبخند می زنند .کارم کلیدی ست اگر نباشم و اتفاقی بیفتد چرخ اداره لنگ می ماند خیلی محبوب نیستم اما تعداد کسانی که از من متنفرند خیلی نیست ...یک موضوعی در من هست خیلی جدی ام حتی وقتی شوخی می کنم ...ارباب رجوع های بداخلاق را یا آرام می کنم یا تا مرز دست به یقه شدن پیش می رویم حرف زور نمی خورم اگر مجبور به خوردنش شدم به شدت بغض می کنم و سعی می کنم جلوی گریه ام را بگیرم ...خدا نکند به گریه بیفتم هیچ نیرویی تا تمام آب بدنم تمام نشود نمی تواند جلوی اشکهایم را بگیرد ...تنش و دعوا و بحث و قهر در محل کارم خیلی خیلی داشته ام ...به زحمت مورد قبول همکارانم واقع شدم در زمان شروع کار بیست و هفت سال داشتم ...با سمت سوپر وایزر و با چهار نیروی قراردادی شروع به کار کردم کسی نمی توانست تحمل کند من جوجه، رییس چهار نفر دیگر باشم و در ضمن به نوعی به هرکسی که کامپیوتر دارد به نوعی امر و نهی کنم ...یک سخنرانی هم مهندس ت روز اول همایشی که در تهران داشتیم کرده  و یک هوا هندوانه زیر بغلمان گذاشته بود که شما ها خیلی مهره های مهمی هستید و باید اتاق جدا و خط تلفن جدا و...داشته باشید و قبول چنین موقعیتی برای یک زن جوان و غریبه (غیر لاهیجانی )برای کارمندان با سابقه ای که کارشان را با جمع کردن سوزنهای کف اتاق با آهنربا یا بدون آهن ربا و برگ شماری پرونده شروع کرده بودند بسیار سخت و غیر قابل هضم بود ...برای همین تا رسیدن به آرامش معمولی این روزها من روزهای سخت زیادی گذراندم روزهایی که در حال شیر دادن به پسرک زیر مقنعه بلندم با دست دیگر رکورد می زدم و یا در حالی که او با رو رواکش به این سوی و آن سوی اداره می دوید من کار می کردم و رییسم حاضر نبود اضافه کار کامل به من بدهد ،اما درست است که امروز من خیلی معروف نیستم ، خیلی محبوب نیستم ، خیلی مهره مهمی در دنیا نشده ام اما یک سیستم کوچک را  می چرخانم و اکثر جماعت این شهر مرا می شناسند و خیلی از آن ها که کارشان به پست من خورده برای من دعا می کنند و به گفته آنها من خیلی خوش اخلاق و مهربانم و همه این بهانه های کوچک باعث می شود من مشکلات دیگر را راحت تحمل کنم و گاهی حتی روزهایم  را با خاطره لبخند یک مستمری بگیر و یک پیر شی جوون و یک خوشبخت باشی خانوم بسازم !

یادم باشد یک دسته گل هم برای خودم بفرستم بس که امروز از خودم تعریف کردم

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه هفتم مهر 1388 |

...یادم نمی آید که سال چندم بودم ولبه تاریکی از سیما پخش می شد هرچه بود لحظه هایی که رانات کری ون پدر اما در مرکز کامپیوتری سایت نیروهای امنیتی انگلیس مشغول دزدیدن اطلاعات بود و باسرعتی خاص روی کی برد می زد و صدای دلنواز کلیدهای کی برد در فضای خالی سالن مرکزکامپیوتر می پیچید مرا دیوانه مهندسی کامپیوتر کرد ...در همان لحظه ها بود که به خودم گفتم باید مهندس کامپیوتر شوم ...عقیده ام همیشه این بود که بهترین باشم در هرچیزی ...اما نبودم یعنی نمی توانستم بین خیالپردازی های بی حد و حصر و تلاش بی پایان پل بزنم ...وقتی وارد دنیای مهندسی کامپیوتر شدم هفتاد و دو واحد ریاضی و فیزیک و آمار مثل پتک خورد به سرم تا آمدم به خودم بیایم دیدم در دنیای عجیب و غریبی غرق شده ام که هیچ کدامش به شیرینی صدای دکمه های کی برد نیست ...تا می آمدم جی دبلیو بیسیک یاد بگیرم ،پاسکال از را می رسید تا می آمدم پاسکال یاد بگیرم ...سی نمایان می شد ...تا می آمدم سی را بفهمم کوبول پدیدار می شد ...بعد زبانهای برنامه سازی ...ام آی اس ...فاکس پرو و انواع و اقسام بانکهای اطلاعاتی که همه شان به عهد عتیق برمی گردند ...بعد از فارغ التحصیلی کار آموزی را از دانشگاه آزاد شهسوار شروع کردم ...آن جا یک مهندس داشت به نام مهندس بیتا ج که یک سال و نیم زودتر از من از لاهیجان فارغ التحصیل شده بود یک هوا برایش روزهای اول مثل خار چشم بودم ...من همزمان با لحظه ای وارد سایت کامپیوتری دانشگاه آزاد شهسوار شدم  که هزارو چند نفر در مسابقه قرآن  سراسری دانشگاهها شرکت کرده بودند و یک نرم افزار هم برای درج رکوردها داشتند یک دمو مثل بانک اطلاعاتی که باید مشخصات شرکت کننده ها و موضوعات درخواستی شان را درج می کردی هر رکورد به اندازه یک کاغذ کپی بود و پر از انواع و اقسام تیترها ...مهندس بیتا این هزار و اندی فرم را گذاشت روبرویم و گفت بزن ...سه نفر کارمند هم در سایت این خانم کار می کردند به نام های خانم ها سین و الف و آقای شین ...من وقتی شروع به زدن کردم این سه نفر کارشان را گذاشتند کنار و خیره شدند به حرکات دست من ...بعد نوبتی رفتند طبقه هم کف و به پدرم گفتند :دست مریزاد دخترت خیلی مهندس واردیه ...یکی از آن خانومها مجرد و دانشجوی حسابداری و دوتای دیگر دیپلم بودند دیدشان از مهندس کامپیوتر دید یک تایپیست ماهر بود که طوری  ده انگشتی و به سرعت تایپ کند که انگشتانش روی کی بردمحو شود ...بیتا فکر کرده بود مثلا من ده روز با این فرم ها مشغول خواهم بود که من روز سوم حدود ساعت یازده همه فرمها را به اضافه پشتیبان نرم افزار تحویلش دادم و حالا باید کنار دستش می نشستم تا کاریاد بگیرم ...مشکل اکثر بچه های رشته کامپیوتر این است که به ندرت به تو کار یاد می دهند واقعا هم نمی دانم ایده این اکثریت چیست ؟دلایلی مثل: خیلی زحمت کشیده ایم و چشم خراب کرده ایم و به جهنم خودتان بروید یاد بگیرید یا این که پولش را می گیریم و تازه آخرین فنش را هم یاد نمی دهیم  ...

خلاصه آن یک سال هم که به کارآموزی و کارساعتی بدون بیمه در دانشگاه گذشت به این گذشت که نمره های دانشجویان روانشناسی را وارد کنم و برایشان کارنامه صادر کنم و در اوقات بیکاری بازی کنم و قهرو دعواهای سین و الف راتماشا کنم  و از اداهای شین از شدت خنده روی زمین بیفتم ، هیچ وقت یادم نمی رود بیست و هشتم اسفند بود و معاون پژوهشی دانشگاه وارد سایت شد و فکر کرد آمده کلوپ بازی چون همه داشتیم بازی می کردیم ...در ضمن خنده اش گرفت چون خودش هم برادرزاده اش را آورده بود تا بازی کند ...

بعد وقتی با این عنوان به سر کار کنونی ام رفتم  همه از من انتظار داشتند کار با همه نرم افزارهای دنیا را بلد باشم در حالی که کار من این شد که با یک سیستم ادار ی مشغول شوم و آن سیستم به هر طرف موج خورد من هم با آن موج بروم ...من  مشغول شدم فسیل شدم عادت کردم بعد مثلا برای فایل های آماری  اکسل از راه رسید و من تازه داشتم سیر و سیاحتش می کردم و  چیزی از آن نمی دانستم همه با یک نگاه خاص به من  نگاه می کردندو لابد در دلشان می گفتند :طرف مهندسه ها ؟...کسی نیست بیاید بپرسد آن دیپلمه ها هم که همدیگر را مهندس صدا می زنند و آبدارچی ها هم که همدیگر را می بینند به هم می گویند سلام مهندس ...چه کاره هستند ...؟

باری برای همین است که از کامپیوتر بدم آمده است من اگر به جای بیل گیتس بودم اسم نرم افزارم را worlds می گذاشتم دنیاها ...چون هر پنجره ای که در این سیستم لعنتی باز می شود من  را به یک دنیای ناشناخته جدید می برد و من  هرگز نمی توانم اسمم را حرفه ای بگذارم ...بی خود نبود که برای پروژه ویندوز 1در دانشگاه یک طرح کشیدم یک پنجره باز بود و کره های مختلف در کهکشانهای بسیار به گمانم طرحم باید یک گوشه ای از کتابخانه دانشگاه آزاد لاهیجان مشغول خاک خوردن باشد ...فکر کن برای همین است که رشته تحصیلی ام را دوست ندارم چون اگر الان هجده ساله بودم و همین فکر را داشتم اصلا این رشته را نمی خواندم اما من به نحوی عاشق کارم هستم چرا ؟فردا می نویسم !

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه ششم مهر 1388 |

هشت ساله بودم که با پدرم یک ماهی به کوهستان  رفتم ...تابستان  و ماه رمضان بود واولین روزه عمرم را آن جا گرفتم ...خیالتان را راحت کنم نسب من می رسد به اجداد کوهی مان در اشکورات علیای علیا یک جایی بین کوه و دره وقتی خدا داشته گل بازی می کرده و گیر داده به ساختن اشکورات و اسمش از قضا "گیری" هم شده ! یک کوهستان زیبا با طبیعت بی نظیر و مردمانی کم نظیر ...باری ماه رمضان سال 58بود و به اتمام هم رسید و من با پدر و عمو حمیدو عمو زرنشانی (شوهر دخترعموی مادرم )و سایر مردمان ده به حیاط مسجد رفتیم وبعد از طلوع آفتاب نماز عید فطر خواندیم من تنها بچه ای بودم که به نماز رفته بودم و همه مردم به من می خندیدند و من خجالت می کشیدم وقتی برگشتیم پدر به من یک صد تومانی عیدی داد که خیلی برایم جالب بود چون پیش از این تنها در عیدهای نوروز عیدی گرفته بودم ...بعد شنیدم خجسته دختر همسایه صدایم می زند :شیوا بیا بریم ...من متحیر بودم که چه اتفاقی افتاده که پدر برایم توضیح داد اینجا عید فطر از عید نوروز ارزش بیشتری دارد و به همه بچه هایی که به همراه خجسته آمده بودند نفری یک ،یک ریالی و چند آب نبات داد ... من هم به جمع کودکان ده پیوستم و از این خانه به آن خانه رفتم و نقل و شکلات گرفتم و در خانه ای هم به من یک تخم خیلی بزرگ دادند که یادم نیست تخم مرغ یا تخم اردک یا تخم غاز بوده یا هرچیز دیگری ! ...اما برای من جالب ترین قسمت عیدی همان صد تومانی بود و آن را طوری نگه می داشتم که همه مردم ده و کودکان دیگر بتوانند ببینند ...دقیقا احساس دختران تناردیه به ام دست داده بود و چنان کوزتهای دیگر به من چسبیده بودند و ماریوس های کوچک و بزرگ با آب دهان آویزان دنبالم صف کشیده بودند که واقعا یک لحظه احساس کرده بودم چه کسی هستم جان خودم ؟لابد نوه ژاور !...ده گیری آن زمان ها دقیقا به سبک خانه های ماسوله ساخته شده و همه خانه تسلسل وار به هم متصل بودند و پدر هم از بالای پشت بام خانه شان  دید که من مشغول چه فخر فروشی نابی به هموطنان نازنینمان هستم و بنابراین وقتی به خانه برگشتم به عنوان پس زمینه عیدی یک کتک جانانه نوش جان کردم که تا عمر دارم فخر فروشی را از یاد ببرم  ...آخ باز هم یادم افتاد دست پدر را نبوسیدم چون اگر غرور بیجای مرا نشکسته بود مثل بعضی ها یاد می گرفتم به هیچ و پوچ بنازم و مثل حالا متواضع نبودم ...مثلا رویم نمی شد بگویم من متعلق به کدام ده کوره هستم و پدر بزرگم روزی که میرزا کوچک خان به دهشان رفته از ترس نمدهایش را قایم کرده که مبادا مجبور شود به او و یارانش خراجی چیزی بدهد ...بابابزرگ مسلم روحت شاد ...خیلی باحال بودی با آن قد صدو هشتاد و اندی و آن پاهای بلندت که در بازگشت از کوه شکسته بودند و دیگر خم نمی شدند وآن نان کشمشی های که خیلی دوست داشتی و من برایت خریده بودم ...راستی هیچ وقت نفهمیدم چرا این همه مرادوست داری ؟...یادم می آید یک روز نشستی و میوه پوست گرفتی و به من تعارف کردی در حالی که دخترعموهای دیگرم که پدرشان مثل پدر من متجدد و شهری نشده بود و با چشم های وق زده به تو نگاه می کردند و بعد من چقدر آبرویت را بردم و فریاد کشیدم :چرا فرق می گذاری ؟...چرا به این بیچاره ها تعارف نمی کنی ؟...و پدرم به من خندید و مادرم چشم غره رفت ...و بعد ...آه ....سالها بعد مامان بزرگ ام البنین جبران کرد و برای من و خواهر و برادرم  هیچ چیز از مکه نیاورد و من و خواهرم با حسرت به پارچه هایی که زن عمو دکتر از تهران برایمان خریده بود نگاه می کردیم و تو با عصبانیت به مادر بزرگ گفتی :نگفتم اون رو برای شیوا بخر ... مادربزرگ به لبخندی اکتفا کرده بود ...

نمی دانم پدر بزرگ چرا  امروز این برگهای پاییزی که در آفتاب زیر و رو می شوند مرا به یاد تو انداخته به یاد پاهایت که مریض شده بودند به یاد دستهایت که پر از لکه  های قهوه ای بودند به یاد دستهایت که نجاری بلد بودند و شکسته بندی و این که می توانستی استخوان جا بیندازی ...نمی دانم الان در کدام سوی برزخ و با کدام حوری برزخی مشغولی؟ اما هرجای دنیا که هستی خدا رحمتت کند ... و در ضمن سلام گرم مرا به سایر مردگان فامیل برسان ...خوب جمعتان جمع است نه !

نوشته شده در شنبه

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه پنجم مهر 1388 |

یادم می آید ،روزگاری به شدت حافظه ام خوب کار می کرد مثلا مادر و پدر به دفاتر تلفنشان رجوع نمی کردند و انواع و اقسام شماره تلفنهای فک و فامیل را از من می پرسیدند یا این که کل دیالوگ فیلمی که را می دیدم حفظ می کردم یا این که می توانستم صفحه کتابی را که خوانده ام مثل بلبل برایت بازخوانی کنم ...نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده که این روزها وقت دکترم را هم حتی فراموش می کنم ...از دکتر معروفی در تهران شش ماه پیش وقت گرفتم الان یادم نمی آید چهارم مهر وقت دارم یا ششم ...فکر کن ! حالا این که خواهرم با کمک دوستان پزشک و چه می دانم یکی از کارمندان بیمارستان دی که آشنای دخترخاله خانم دکتر فلان بودند با چه زحمتی برای بار اول برایم وقت گرفتند بماند! نمی دانم چه فکری کردم که کاغذی را که دادند دستم یک جای درست درمان نگذاشتم که الان این همه مزاحم پیام نشوم که راه بیفتد برود تا درمطب و ببیند که مطب تعطیل است بعد شنبه مطب ساعت چهار باز می شود و من به لطف خدا یادم است که ساعت پنج و نیم وقت دارم ،اما این که شنبه است یا یک روز دیگر نمی دانم ...خدا به خیر کند خوب است که جایی خودم یا کیفم یا پسرم را جا نمی گذارم ...یادش به خیر نیلوفر پستی نوشته بود راجع به خانمی که پسرش را در آرایشگاه جا گذاشته بود ...

این روزه روابط من و پسرک به شدت تیره وتار شده واقعا نمی دانم برای بهبودش از کجا شروع کنم و چرا من که این همه دوستش دارم گاهی اوقات صبرم در مقابل او این همه کم می شود ...؟...فکر کنم بهبود را از خودم باید شروع کنم ...یکی از مشکلات من با او این است که او مدام می خواهد ساعت انجام تکالیفش را به عقب بیندازد و من با این مسئله به شدت مشکل دارم و دیگر این که خطش خیلی خوب نیست و به شدت شلخته است و مثلا اگر اشتباه بنویسد وقتی متوجه شد دستش را حاضر نیست تکان بدهد و با پاکن اشتباهش را پاک کند دوباره روی همان عدد یا کلمه آن هم به چه طرز فاجعه بار ی اصلاحیه می زند و بعد بیا و ببین ...خدایا تو خودت شاهدی که این بچه چقدر باهوش و با استعداد و عالی بود و من و پدرش با ندانم کاری ها و خل و چل بازی های خودمان او را به این وضع کاچ پوتیتوی عاشق فیلم و سی دی در آوردیم یعنی هرچه استعداد در او بود را خشکاندیم و خلاص ...حالا هم در مقابل خودم ایستادگی می کند و من را به هیچش می انگارد ...

چقدر غر می زنم نه ؟...پیرزن غرغرو شدم نه ؟...به جای این که روزی راوی طوبی طلایی بودم و شما با اشتیاق داستانم را دنبال می کردید این روزها همه اش تکراری می نویسم نه ؟...بالاخره یک اتفاقی می افتد دیگر بی خیال حالا پسرک فردا که نباید پرفسور صفا شود گیریم دو روز دیرتر  حالا اگر دکتر نشد بالاخره استیون اسپیلبرگی ...جیمز کامرونی چیزی می شود دیگر آن هم نشد ...یک ویدیو کلوپ می زند و فیلم فروش می شود ...شاید هم کمی شانس بیشتری آورد و نویسنده ای چیزی شد ...متوجه دوز پایین امید در من که هستید امروز ؟...تعجب ندارد پاییز آمده و امروز بارانی ست و من دلم آفتاب می خواهد و امید در من با اولین بارقه های گرم آفتاب می دمد و در آن لحظه پسرم بی شک سلطان جهان خواهد شد ...

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه دوم مهر 1388 |

 

...داشتم فکر می کردم به دنیای اطرافم ، به این که چطور بیشتر دوستش دارم ...سیاه و سپید یا رنگی ؟...من تمام دهه هفتاد یعنی بهترین دوره عمرم سیاه و سپید پوشیدم ،این روزها صورتی به شدت مرا جذب می کند عاشق رنگهای شاد شده ام ...فکر می کنم دنیای بدون رنگهای شاد خیلی غیر قابل تحمل است مثل  اجتماع سرد و سختی که راس و انتهایش همدیگر را دوست نداشته باشند فکر کن آیا این اجتماع از هم نمی پاشد ...یادت هست در مدرسه به ما یاد می دادی بفرما بنشین و بتمرگ یک معنی می دهند و تو باید با گفتن بفرمایید ادبت را حداقل حفظ کنی و حالا چه شده اجتماعی که تو ما را به آن پرتاب کرده ای مرتب به ما می گوید بتمرگ بتمرگ نخور بخور بمیر نمیر ...

در مطهری رشت چند روز پیش دو جوان دیدم شاید هم نوجوان ...یک نان بربری در نایلون فریزردر دست داشتند ...شاید یک از آن ها قطعه ای از نان را در دهان گذاشته بود ...ماشین پ.ل.یس .امن.ی.ت ا.خ.ل.اق.ی من این اسم را تازه دیده ام ...آنها را داشت به جرم روزه خواری می گرفت فکر نکنم آن ها پانزده سال داشته باشند ،رنگ هر دو پریده بود ...به شدت نگرانشان شده بودیم ...با نگرانی و وحشت از کنارشان رد شدیم  آیا این جوان از این اجتماع نباید متنفر شود ،نباید از دیدن سایه های این نام بترسد چه شد پس ن.ظ.ا.م مهربانی ....؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر راحت از هم متنفریم ؟...چقدر راحت به هم تهمت می زنیم ؟...چقدر راحت چاه همدیگر را می کنیم ؟...چقدر راحت اجتماعمان را به ویرانی می کشیم آن وقت تا یکی می آید می گوید ایرانی فلان است و بسان است رگ گردنمان قیژمی زند بیرون و می خواهیم قیمه قورمه اش کنیم ...سعی کن در خانه ات حتی خوب باشی باور کن در خوب شدن اجتماعت موثر خواهد بود آه لازم نیست حتما نور افکن باشی و یک محوطه را روشن کنی کافی ست شمعی باشی و خانه خود را روشن کنی ...خدا بیامرزد یکی از دوستهای مرحوم پدرم را در هشتپر که صاحب چلوکبابی نازآقا بود و اسم خودش هم حاج ناز آقا بود و تکه کلامش این بود :ایرانی کله خرابه !...و از بس با لهجه ترکی شیرین این عبارت را ادا می کرد که تکه کلام همه ما شده بود ...راست نمی گفت ؟...

پ .ن1 ... کتاب خارجی دومی که معرفی می کنم خنده در تاریکی ناباکوف و کتاب ایرانی اسفار کاتبان آقای خسروی است ...بخوانید و لذت ببرید ...

پ .ن2...راستی عیدتان مبارک  الان یادم آمد یک خاطره خیلی جالب از هشت سالگی و عید فطر دارم که شاید فردا بنویسمش ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه سی ام شهریور 1388 |

 

از شدت تعدد مراجعه ارباب رجوع تقریبا از خستگی دارم غش می کنم ...آقایی فیش و لیستش اشتباه شده ، مثلا با یک کارگاه دیگری ...با طلبکاری محض می آید و می پرسد :اتاق کامپیوتر این جاست ؟...واجازه نمی دهد برایش توضیح دهم که اصلا مسئله اش به من مربوط نمی شود و اگر می شود من به حرف او نمی توانم آیتمی را در سیستم تغییر دهم و اگر قرار بر تغییر دادن باشد باید مسئول درآمد نامه یا حداقل فرم بزند و حالت بیش از حد عصبی آن آقا که مدام تکرار می کرد :چهار نفر من را مثل توپ پاس دادن حالا شماهم می خوای منو پاس بدی پیش یکی دیگه ! مرا هم عصبی کرد ،خودم را مجسم کردم که طرف توپ است و من دارم با پا شوتش می کنم ...ناگفته نماند که من هرگز فوتبالیست خوبی نبودم و اگر هم شوتش می دادم حتما به اوت می رفت ...

مدتهاست سعی می کنم عصبانی نشوم ولی واقعا گاهی نمی شود ...به او می گفتم :اجازه بدید براتون توضیح بدم تا مشکلتون حداقل درست بره برای حل ...اما او غر می زد ...مشکل شهر های کوچک هم این است که تو حتما طرف را می شناسی یا اگر نشناسی از کنارش در خیابان رد شده ای یا مغازه دارست و قبلا از او خرید کرده ای یا خرید نکرده ای و فقط قیمت پرسیده ای ...

خلاصه این که ما ترکیدیم و برداشتیم فیش و لیستش را بردیم در درآمد و یک جیغ بنفش کشیدیم که چه کسی این آقا را  فرستاده پیش ما ؟...بعد داشتیم تلفنی با مادرشوهرمان اختلاط می کردیم که همکار مربوطه که اسمش بالای فیش درج بود آمد از اتاقمان گذشت و دید مشغولم خیلی آرام  گفت :بابا ترسیدم و رفت ...من نمی دانم یک موضوع را چند بار باید به یکی گفت ، چقدر این آی کیوها باید من را بی دلیل با مردمی که هیچ ربطی به من ندارند مواجه کنند ؟...البته من شده  ارباب رجوعی که می خواسته مثلا همکارم را بکشد آرام کرده ام و قانعش کرده ام که دو روز دیگر بیاید یا این که مشکلش طور دیگری باید حل شود ولی وای به روزی که آن خون سگی حق به جانبم با دوز بالای پارس و پاچه گیری جوش بیاید ...وای به آن روز ...

پ .ن 1...دوست عزیزی از من خواسته که برایش یک سری کتاب خواندنی معرفی کنم ...دوست نازنینم شما وبلاگ گفتید ندارید آدرس ای میلتان را هم زحمت کشیدید گذاشتید وبا توجه به سرعت وحشتناک پایین یاهوی من اگر اجازه بدهید من در پانوشت ها برایتان کتاب هایی که دوست دارم معرفی کنم ولی قبلش یک مقدار برایم در کامنت بگذارید که چه کتابهایی می خوانید و به چه نویسنده ای علاقمندید تا من بدانم از کجا باید شروع کنم فعلا به عنوان پیشنهاد اول و با حدس این که علاقه کسی که وبلاگ من را می خواند با من مشترک است ...کتاب قلعه حیوانات اثر جورج اوروول و کتاب سال بلوا اثر آقای عباس معروفی ...یک رمان  خارجی  و یک رمان ایرانی ....

پ .ن 2...می خواستم پنجشنبه این پست را بگذارم هرچه تلاش کردم بلاگفا باز نشد .

نوشته شده توسط شیوا در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 |

هروقت این روزها خبری شنیدم ،گوش هایم را گرفتم و لرزیدم ...حالت شخصی را دارم که می داند می خواهد بمیرد ولی نمی خواهد با چشم باز بمیرد...یادت هست که دانستن مردن است ...نمی خواهم بدانم می ترسم که بدانم و نتوانم هجوم حقیقت تلخ را تحمل کنم ...من می ترسم خون ببینم می ترسم مرگ ببینم می ترسم از بی رحمی و خشونت می ترسم نمی خواهم هیچ چیز بدانم می خواهم مسیر روبرویی ام صاف  باشد دور و برم فقط درخت باشد و هیاهوی رقص برگها در باد ...دلم می خواهد روبرویم فقط آسمان آبی باشد نسیم ملایمی بوزد و من در باد چشم فرو بسته دست بگشایم و پیش بروم ...

 

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی



از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لبهايت را شستند

و خون لبهايت بند نمي آمد



تو را شهيد نمي خوانم

تو كشته ي تاريكي هستي

كشته ي تاريكي

اين شعر نيست

چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده

اعتراف كرده است.



نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

تو نيز بي وفا بودي

بی پروا می خندیدی

گاهي دروغ مي گفتي

تو فرشته نبودي

اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودي

مال همين پائين شهر بودي.



مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد

مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟"

حالا ويراني ام را مي‌بيني؟

تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.



اين شعر نيست

خون دهان توست كه بند نمي آيد.
شعر از الیاس علوی

پ .ن ...روزی که پست ترسهای من (1)را نوشته بودم دوست عزیزی این شعر را برایم فرستاد ...خیلی زیباست دلم نیامد شما آن را نخوانید

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |

تا به حال چند بار برایم پیش آمده نه این که بار اول و آخرم بوده باشد ؟ولی باز ادب نمی شوم ...چرا من فکر می کنم هنوز سایزم بین سی و چهار تا سی و شش است امان از گذر زمان و ازدیاد سن و بالا رفتن سایز ...بدترین حالت زمانی ست که یک دوست مدت ها تو را ندیده و وقتی می بیند ...چشمهاش قد نعلبکی می شود و دهانش را می گشاید و فریاد می زند :وای چقدر تو چاق شدی !!!!! یعنی آن لحظه مرگ برایت بهتر است حالا فرقی نمی کند یا باید خودت را بکشی یا او را ...مثل این حالت برای من در بابلسر پیش آمده بود نه  سال پیش در همایش کشوری سوپروایزرها ...بعد از مدتها خواهر دوستم را که همکارمان در رباط کریم بود و حالا در کانادا زندگی می کند دیدم و او  پشت سر هم تکرار می کرد :وای شیوا چقدر چاق شدی ؟...بعد یک حس خشم شدید در من می جوشید و من آن را کنترل می کردم و از حال خواهر ها و مادرش می پرسیدم ، او جواب می داد و بعد دوباره ناگهان می گفت :وای من نمی تونم باور کنم تو اینقدر چاق شده باشی ...بعد من چشمهایم حالت گرگ و برق چشم او را زمانی که می خواست شکارش را بدرد به خود می گرفت ولی غرشی درونی می کردم و از مثلا یک موضوع دیگر می پرسیدم ...او جوابم را می داد و دوباره مکثی می کرد به زمین خیره می شد و بعد فریاد می زد :چرا آخه این همه تو چاق شدی ...؟...من بالاخره جواب دادم :ای بابا الهام من اونقدر ها هم که تو فکر می کنی چاق نشدم ...و آن بیچاره دیگر سکوت کرد ...بعدها وقتی به تفاوت وزنم فکر کردم بین آخرین باری که الهام من را دیده بود و آن زمان همایش به حیرت الهام حق دادم آخر من خودم که نمی فهمیدم یعنی باید توپ می شدم و روی زمین می غلطیدم تا باور کنم که چاق شده ام ؟...من پانزده کیلو چاق شده بودم و این برای یک دختر باربی !!!!!!!یعنی فاجعه ...

این حس باربی بودن حالا مگر مرا رها می کند مثلا یک بلوز پشت ویترین می بینم و با اعتماد به نفس می روم می خرم بعد می آیم خانه و می بینم دارم عملا در آن منفجر می شوم بعد دست از پا دراز تر بر می گردم و با یک کت و دامنی ...کت و شلواری که فری نیست و مثل بچه آدم سایز دارد عوضش می کنم حالا شانس می آورم که گاهی عوض اش می کنند واگرنه مجبور می شوم هدیه اش کنم به کسی ،دوستی ...کجایی لاغری؟ که یادت به خیر ....

پ .ن ...کتاب باده کهن استاد فصیح به صفحات آخرش رسیده ساعت یک صبح شده بود مجبورشدم بخوابم تا بتوانم برای سحر بیدارشوم ولی همین طوری اشک بود که ازگوشه چشمانم روی صورتم رژه می رفت  ...او در این کتاب به شدت تحت تاثیر تفسیر قرآن از دید خواجه عبدالله انصاری بوده و به حق به موضوع جالبی پرداخته که در آن از جلال آریان خبری نیست ولی در گردابی چنین هایل هنوز جلال آریان هست و به کارهای خیر بیشتری مشغول ...انگار گردابی چنین هایل آخرین کتاب آقای فصیح بوده ...روحش شاد باد ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

دچار یک حالت خاص شده ام ، دلم می خواهد یک گوشه ای زیر آفتاب نه خیلی گرم بنشینم و باد ملایمی به من بوزد ...من خیره شوم به نوک انگشتان پایم و فکر کنم چرا نوک انگشتان پا تغییری نمی کنند ولی سر و صورت چروک و لک و طاسی بر می دارند ...بعد فکر کنم که که بودم ؟...که شدم ؟...چه بودم ؟...چه شدم ؟...

دیده اید آدم ها را با صفات حیوانی گاهی صدا می کنند ؟...من کودک که بودم پدرم همکاری داشت که مرا اردک صدا می کرد ...مادرو پدرم هروقت از دستم عصبانی می شدند به من می گفتند :مارمولک ...خیلی نفرت انگیز است ...هنوز هم که یادم می اید احساس ترس و غربت و تنهایی می کنم ...در دوران دبستان تا راهنمایی حیوان خاصی نبودم اگر ضرورتی بر تشبیه حیوانی بود می شدم حیوان !

در دوره دبیرستان ماندانا به من می گفت تو چون کبوتر ساده و چون مار هشیاری !...خوب این هم خوب بود هم بد ...چون ممکن بود صفات بد مار را هم داشته باشم ...ازدواج که کردم همسرم مرا (
چیشنک )گنجشک صدا می زد و می گفت تو به شدت شبیه گنجشکی ...منظور او شباهت صورت من با صورت گنجشک بود نه شخصیتم ...خوب این هم خوبی ها و بدی های خودش را دارد ...چون گنجشک ها هم به شدت دیوانه اند کافیست گاهی بنشینی و به حرکاتشان خیره شوی می بینی که چطور سرگردان اند و هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کنند ...

این روزها دارم روح و روانم را می کاوم البته اگر بشود اگر بشود بین این در فضا بودن ، کارهای ناتمام ،داستانهای درذهن نوشته شده ، رمانهای ناتمام و شیوای متفکر و خموش این روزها پل بزنم ...که اگر بشود بتوانم شیوایی شوم که روزی خیلی دوستش داشتم و شاید حتی بهتر از آن ...گوشه ای برای خودم اتاقی از آن خود ساخته ام ...نگاهش که می کنم از شوق می لرزم می دانم که به زودی ویرایش و اتمام طوبی را در پیش دارم و مجموعه داستانم را ...و موجهای سرگردان غریب افتاده ام را و ...و ...و ....

پ .ن 1.آوامین جان ته دل من غصه هنگامه را دارد و یک سری غصه خاص دیگر ...مگر نشنیده ای که می گویند: دل بی غم در این عالم نباشد ...اگر باشد بنی آدم نباشد...

 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |

یادم می آید کودک که بودم خیلی احساس کمبود محبت می کردم ،من ریزه بودم با موهایی همیشه گوگوشی ،خواهرم سپیدرو بود با موهای صاف بلند خرمایی و شیرین و تپل ، به شدت هم خانم بود و اصلا شیطنت نمی کرد ، وقتی روبرو شوندگان  با مادرم به او می گفتند :وای دختر بزرگت چقدر قشنگ تر از دختر کوچیکته ...من یک نیشی می رفت ته قلبم و از خدا می پرسیدم چرا من را زشت آفریده و چرا اصولا من در خانواده شبیه هیچ کس نیستم و شبیه عمو احمد هستم و چرا مادر و پدرم گاهی سرم داد می کشند و چرا من تا سه ماهگی عکس ندارم و هرچقدر هم پدر و مادرم سعی می کردند به من بفهمانند بهمن پنجاه آنقدر برف باریده بوده که همه جا از برف زیاد ،مردم برای عبور و مرور تونل زده بودند و عکاس یافت نمی شد به خرج من نمی رفت که نمی رفت ...همیشه زانوی غم بغل می کردم که حتما سر راهی ام و مامان و بابا مرا از سر راه پیدا کرده اند ...گاهی برای جلب توجه دروغ می گفتم دروغ های دوره خیلی بچگی ام یادم نیست اما در حدی بود که مادر بعضی حرف هایم را باور نکند و اکثرشان علمی تخیلییا زیست در هپروتی  بودند ...همین شد که وقتی واقعا از تراس خانه عمو دکتر در تهران یو فو (سفینه فضایی )دیدم مادر دنبالم ندوید تا آن را ببیند و خودم به تنهایی دیدمش و هنوز هم که هنوز است کاملا شکل و شمایلش جلوی چشمم است ...

 آخرین دروغ شاخداری که گفتم مربوط به کلاس پنجم بود ،ما بچه های بعد از انقلاب همیشه عقده های خاصی داشتیم که واقعا شرح و بسطش خیلی سخت است ...تا آمدیم یک کنسرت واقعی ببینیم انقلاب شد و ما هرگز موفق نشدیم از روبرو خوانندگان مورد علاقه مان را ببینیم ...به خصوص که در شهر محرومی مثل هشتپر زندگی می کردیم آخرین جشنی که یادم می آید مربوط به تولد ولی عهد بود به نظرم که فرانک دوست خواهرم با چند نفر بالای سن می رقصید و یادم هست خواهرم به او حسودی اش شده بود و چون خواهرم قشنگ تر می رقصید و ممکن بود از فرانک جلو بیفتد مادر فرانک که معلم بانفوذتری بود پارتی بازی کرده  و نگذاشته بود خواهرم برای رقص بالای سن دعوت شود ...واقعا چه دغدغه هایی ...من آن موقع کلاس آمادگی بودم و دغدغه های سال های بعدم این بود که در زمان آژیر قرمز بدوم در زیرزمین کوچک خانه بنشینم و عروسکم را بغل کنم و بلرزم  البته صدام ما را تحویل نمی گرفت و در آن نواحی فقط دیوار صوتی می شکست ولی همان صدای وحشتناک برای دیوانه شدن چند ساعته ما کافی بود ...

من چهل روزه که بودم پدرم تلویزیون خرید و به گفته مادرم به محض وصل شدن شوی گوگوش در حال پخش بوده و من گردنم را بلند کردم و نگاهش کردم و از همان موقع عاشقش شدم ...البته یادم نیست مادرم این طور می گوید ...حالا چرا این ها را نوشتم یک مقدمه سازی بود برای دروغ شاخداری که کلاس پنجم گفتم ...من یک همکلاس بانمک با مژه های بلند و چشمهای کشیده داشتم که اسمش شیرین حکیمی بود این شیرین خانم گل خیلی ترانه بلد بود و همه اش می گفت نمی دونم من این خواننده را دیدم آن یکی را دیدم آخر ما هم یک روز دیدیم خیلی عقب افتادیم یک هو نمی دانم چه شد که گفتیم :آره من و مامان و بابام هم یک بار رفته بودیم کنسرت گوگوش و جلوی سن نشسته بودیم بعد گوگوش من را برد بالای سن و با من رقصید و من را بالا پایین انداخت ...آخر کسی نبود بگوید این چه خزعبلاتی ست که تو سر هم می کنی ...من الان هم که دارم این سطرها را می نویسم خجالت می کشم به خدا ...از شیرین که نمی دانم الان کجای این دنیای بزرگ است ...چقدر هم او من را تشویق کرد و ناز کرد و یا حرفهایم را باور کرد یا مودبانه وانمود کرد که باور کرده ...دوم راهنمایی که شدم کتاب گناهان کبیره را خواندم وخدا می داند چقدر گریه کردم و استغفرا...گفتم که خدا مرا ببخشد ...نمی دانم او مرا بخشیده یا نه اما من واقعا سعی کردم که هرگز دروغ نگویم ...

 پ .ن ...از بس ته دلم غصه داشتم گفتم اینطوری بنویسم که غصه ام بیشتر نشود ...

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

هوا به شدت گرم است ...روزه خیلی اذیتم نمی کند فقط دست و پا دردم دارد مرا می کشد ...اما مگر می میرم یک سمجی ام من ...خدا خودش صبرم را در مسائل که می بیند مطمئنم خنده اش می گیرد ...یکی از تلخ ترین تابستان ها را پشت سر گذاشتم ولی شهریور شیرینی برایم شروع شد به شیرینی باقلوا ...خدایا من یک شکر تو از هزار نتوانم کرد می دانم زندگی ای که داشتم پر از فراز و نشیب بود و باز هم خواهد بود چون خاصیت پویایی و حرکت رو به جلو همین است ولی خودت می دانی که دردهایی که تحمل کردم هرکسی نمی تواند تحمل کند می دانم به من قدرت دادی تا فکر کنم متفاوتم و باید تحملم متفاوت باشد و سپاسگزارم که به من قدرت دادی تا خاکی بودنم را فراموش نکنم و همواره به خود گوشزدکنم  تا اگر ذره ای به سمت مستی پیش رفتم یادم نرود که روزی هم سختی و سستی وجود داشته و ممکن است بازهم وجود داشته باشد سپاسگزارم که به من یاد دادی در عین تفاوت چقدر هم شکل و هم رنگ همه زنان دنیایم و با هیچ کدامشان هیچ فرقی ندارم ...متشکرم که به من یاد دادی در زمان مشکلات از  بالای کوه به مشکلاتم نگاه کنم و ببینم که آن ها ریزند و دور و از بین خواهند رفت ...مرسی که باز هم به من قدرت می دهی و تابلویی که برای آینده مان  ترسیم  می کنی بسیار زیبا و درخشان است ...

پ .ن ...امروز هم خبر مرگ پدر یکی از همکارانم را شنیده ام خدایا قدرت انسان را در دوری از عزیزانش زیادکن ...تمام مدت به هنگامه فکر می کنم ولی دل صحبت کردن با او را ندارم خیلی سخت است می دانم ولی واقعا چه می شود کرد ؟...

نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |

گاهی واقعا نمی توان درک کرد چرا وقتی همه چیز در روال خودش است و تو فکر می کنی دیگر غمی نداری خدا عزیزی را از تو می گیرد ...هنگامه  دوست عزیزی که از محرم و صفر پارسال با هم آشنا شدیم و همدیگر را دیدیم برادر جوانش را از دست داد ...برایش آرزوی صبوری می کنم چون به عزیز از دست داده هیچ نمی توان گفت جز این ...خدا به هنگامه و خانواده اش صبر بدهد

نوشته شده توسط شیوا در شنبه چهاردهم شهریور 1388 |