X
تبلیغات
دست نوشته های شیوا پورنگ

موسم ِنمایشگاه کتاب ِتهران نزدیک است و وبلاگ ِکوچک من به عنوان وبلاگی که همیشه کتاب معرفی می‌کرد امسال اصلا پربار نبود.

در کل زندگی من در یک سال گذشته پیرو زندگی ِ تحصیلی ارسام بود جالب این‌جاست که مثل همه‌ی آدم‌هایی که ژست ِ درس خواندن و مدیریت زمان دارند من و او هم فقط ژستش را داشتیم و خبری از درس خواندن درست و حسابی و مدیریت زمان نبود. بیش‌تر وقت‌مان به جر و بحث بر سر روشن نکردن تلویزیون، نگاه نکردن خبر ِورزشی و مسائل حاشیه‌ای گذشت. من در همه‌ی زندگی‌ام همیشه یک چنین آدمی بوده‌ام عصبی، حساس و حرص و جوشی شدید. برای رسیدن به موضوعی آن‌قدر می‌دویدم تا از تک و تا می‌افتادم اما همین که  به آن می‌رسیدم یا در یک قدمی‌اش قرار می‌گرفتم بی‌تفاوت و بی‌توجه می‌شدم طوری که حتی اگر به دستش می‌آوردم خوشحالی‌ام یک خوشحالی خیلی پرشوروهیجان نمی‎شد...

حالا هم که خیلی نزدیک امتحان شده‌ایم من ناگهان توانم را از دست داده‌ام... هرچند ارسام امیدوار است و من هم به او امیدوار، اما خودم به آن مرحله‌ی بی‌تفاوتی رسیده‌ام که مدام  به خودم می‌گویم که چی بشود؟ نمی‌دانم هم به هر حال چه خواهد شد اما آرزو می‌کنم آن چه نیکی و صلاح در آن است نصیب پسرکم شود. مادر بودن همین است دیگر این که از هرچه دوست داری بگذری تا فرزندت به چیزهای بهتر برسد. فرض کن حتی از جلسه‌های داستان انجمن نجدی و یا خواندن ونوشتن مدام...

بگذریم همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم سعی می‌کنم روال معرفی کتابم ازین پس منظم و همیشگی باشد.

لازم به ذکر است که دوباره یادآوری کنم

نوشته‌های من در مورد مجموعه داستانها، داستان بلند و رمان نویسندگان ایرانی و خارجی صرفا معرفی کتاب ایشان و برداشت‌های شخصی و سلیقه‌ای‌ام با اشاره به نقاط قوت کتاب‌ها و معمولا بدون اشاره به نکات ضعفی‌ست که ممکن است در این آثار وجود داشته و به دید من هم آمده باشد و به هیچ‌وجه نام این متن‌ها نقد نیست.

 


برچسب‌ها: نشر نگاه, آیدا مرادی آهنی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

داستان نوشتم پنهانش کردم حتی از خودم نشد مادرانگی‌ها را بگذارم. مریض بودم. خسته و پرکار... مگر می‌شد کار آخر ماه را گذاشت و به اداره نرفت. آن هم سیاهکل آن هم ماموریت... در سیاهکل راه می‌رفتم. هوا گرم بود. روز مادر بود. فکرکردم چه یاد گرفته‌ام عادت کنم به شهرهای غریبه... به این که در آن‌ها قدم بزنم... فکر کنم دقیقا متعلق به همان کوچه به همان خیابان به همان شهرم... در حالی که راه می‌روم آرام آرام از مقابل آن همه قهوه‌خانه که یکی در میان سبز شده بودند چشمم را ببندم و فکر نکنم به شهسوار که شکوفه‌های نارنج و پرتقالش روز به روز بیشتر خواهند شکفت اگر از آن برف سهمگین جان به در برده باشند... آخر خیلی دلتنگش هستم. دلتنگ شهرم. شهر خودم... شهسوار...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

بعضی‌ها نباید بمیرند اما می‌میرند چون فرآیند تولد مرگ را نیز به دنبال خواهد داشت. اما این که آدم‌ها طوری زندگی کنند تا فراموش نشوند یک فرصت مجدد برای زندگی به خود داده‌اند.

با آن‌که گابو به نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی فرصت مجدد برای زندگی نداد خودش با داستان‌های جادویی‌اش مدام و مدام تکرار و تکثیر می‌شود.

«؛...ماکوندو تبدیل به گردباد وحشت‌انگیزی از گرد و غبار و ویرانگی شده بود که در مرکز طوفان نوح قرار داشت. آیورلیانو یازده صفحه‌ی دیگر رد کرد تا وقت خود را با حوادثی که با آن‌ها آشنایی داشت هدر ندهد و مشغول کشف رمز لحظه‌ای شد که در آن زندگی می‌کرد و همان‌طور به کشف رمز ادامه داد تا خود را در لحظه‌ی کشف رمز آخرین صفحه مکاتیب یافت درست مثل این‌که خود را در یک آیینه‌ی سخنگو ببیند آن‌وقت باز ادامه داد تا از پیشگویی و اطمینان تاریخ و نوع مرگ خود مطلع شود ولی لزومی نداشت به سطر آخر برسد. چون می‌دانست که دیگر هرگز از آن اتاق خارج نخواهد شد چنین پیشگویی شده بود که شهر آیینه‌ها (یا سراب‌ها) درست در همان لحظه‌ای که آیورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند با آن طوفان نوح از روی زمین و خاطره‌ی بشر محو خواهد شد و آن‌چه در آن مکاتیب آمده است از ازل تا ابد تکرارناپذیر خواهد بود زیرا نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی فرصت مجددی در روی زمین نداشتند.»*

هیچ وقت ندیدم کسی داستانی از مارکز بخواند و در مورد او حرف نزند. مارکز نمی‌نوشت جادو می‌کرد. نمی‌توان گفت مرده است اگرچه رفته است آن چه من امروز این‌جا بین کتاب‌ها و نوشته‌هایش می‌بینم فرصت مجدد او برای زندگی دوباره است که مدام و مدام در کلمات جادویی‌اش تکرار می‌شود...

شاید او حق داشت به مردم ماکوندو فرصت مجدد زندگی ندهد چون خیلی سخت است در جهان داستان بعد از گابو کسی بتواند دنیایی مثل ماکوندو بیافریند که این همه شگفت‌انگیز و فراموش نشدنی باشد.

* آخرین پاراگراف صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

 

پالپ در لغت به معنی خمیرکاغذ  و پالپ فیکشن به معنی داستان عامه‌‍‌پسند است.

در رمان عامه‌پسند نوشته‌ی چارلز بوکفسکی با داستان دم دستی و ساده‌ی به ظاهر پلیسی جنایی  مواجه‌ایم که تقدیم شده به بد نوشتن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

شیوا پورنگ در اولین داستانِ بلندش، به سراغِ موضوعی شگفت رفته است. «شووآ»، قصه‌ی زندگیِ زنی  را روایت می‌کند که فرزندی متفاوت به‌دنیا می‌آورد. از بطنِ مهرسیما، پسری زیبا زاده می‌شود که از دیدِ انسان پنهان است. این تولدِ غریب و این موجودِ شگفت‌انگیز، برهم‌زننده‌ی تعادل در صفحاتِ آغازین رمان است و پورنگ با چنین موقعیتِ نو و بکری به سراغِ مضمونِ تکراری و مسئله‌ی اساسیِ انسان در عصرِ تنهایی رفته است تا به چگونگیِ سرگشتگی و انزوایِ او در جهانِ امروز بپردازد. اتفاقی که برایِ شووآ می‌افتد، نمایشی از وضعیتِ سیاه و ترسناکِ موجودی تنها و نه بی‌کس در جهانی بی‌اندازه بزرگ و نه پذیرنده است. در شووآ، از عنصرِ نادیدنی و نامرعی و پنهان از دید، به شکلِ نمادی از وضعیتِ انسان در هستی استقاده می‌شود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

آن‌چه مسلم است این است که شناخت در مورد هستی، چگونگی به وجود آمدنش، ایمان به چگونگی به وجود آمدن مذاهب در ملل و ریشه‌یابی نهادینه شدن ایمان در وجود انسان‌ها، هیچ‌وقت به قطعیت نرسیده و هرگز نیز نخواهد رسید. ایرانیان سال‌هاست پزِ گفتار نیک را می‌دهند. اما باید دید وقتی پای عمل پیش می‌آید آیا می‌توانند به همان اندازه به راست‌گویی پای‌بند بمانند؟

وقتی برای جلوگیری از ضررمالی و جانی و عرضی و... بتوان تقیه کرد یا دروغ گفت یا برای ایجاد صلح و صفا می‌توان سوگند دروغ خورد به همان نسبت هم می‌توان دروغ‌های دیگر را نیز را موجه جلوه داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

سپید نیست

پایان شبی که ساخته‌ای

 

سهم من از دخترکان کتاب‌فروش دوره‌گرد این هفته شعرواره‌های  میترا اسماعیلی شد... کتابچه‌ای با جلد و ورق‌های سیاه و کلمات سپید...

" غزل‌هایت را از رو می‌بافی

سپیدهایم را از زیر

این عشق کلاه بزرگی می‌شود

برای تنهایی ما! "

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت توسط شیواپورنگ |

مطالب قدیمی‌تر