...
چشمای مامانم آبی بودن ...نگاه بابام آبی بود...دلش دريايی بودنمی دونم من بودم ويه خواهربزرگترازخودم بايه دنيافاصله ...مامان کنارسفره می نشست وبهمون اجازه نمی دادقبل ازبسم الله غذابخوريم ...خواهرم مطيعش بود..ولی من نه ...بابانيگام می کردومی گفت استغفرالله ..مامان می گفت :بگوفتبارک الله ...اسممودوست نداشتم ...چرامن ايرانی بايداسم عربی داشته باشم ...کوثر...ازاسمم متنفربودم تومدرسه دلم می خواست اسمم مثه اونای ديگه آناوفی فی وکتی وازاين جورقرتی بازياباشه ...دلم نمی خواس چادرسرکنم ...دلم می خواس شلوارای بلندوکوتاه مارک داربپوشم ...دلم می خواست بابامنوباموهای بيرون ببينه ...دلم می خواس مامان ببينه ظهراکه ميام خونه چندتاخاطرخواه دارم وازهمه دخترای مدرسه خوشگل ترم ...خواهرم شدمسئول سيم جيم ...خودش به اين کاراعتقادی نداشت ..بابامامان مجبورش کردن ...من تازه دوم دبيرستان بودم ...تولددعوت شدم نبايدمی رفتم ...بقول بابام خلاف زيردندونم مزه کرده بود...چقدربهم خوش گذشت لباسای فافاروپوشيدم اسمش فائزه بود...اونم مثه من محدودبودبهم می گفت کوکی ..بيادرريم ازين خونه زندگی لعنتی همه اش مجلس روضه همش کوفت وسخنرانی بيادرريم ...بهش گفتم کجابريم آخرش می گيرنمون برمون می گردونن مامان حاج خانوم تنهام ....تنهام گذاشتی چقدرروضه چقدرقرآن بيايه بارتودستموبگيرمنوببربگردون ...بيانذاربی توبااين مگسای دورشيرينی بگردم که همه اش دارن ازم تعريف می کنن ...وای چه خوشگل وچه معرکه وچه قدی وچه تیپی ...وچه پوستی ...نگوفتبارک ا....منونگاه کن .....چادرتوبزن يک کم عقب چشاتوزيربارون بازکن ...منم کوثرزلالت ....من آخرين ميوه عشقت ...قبل ازاين که بابااون همه عليل برگرده واسمشوبگذاری جانباز....شماهامنوباختين ...من بدبختوتنهاگذاشتين ...يادتون رفت منم هستم ...بخدانمی خواستم اون اتفاق بيفته چقدبه پات افتادم مامان...منوروندين ...باباگفت بروکه ديگه آبروندارم ...بروکوثرکه توتموم شده ای وتوگفتی ..منم مادرم سنگ می گذارم روی دلم رهام کردی ...منم شدم هرجائی منم شدم لجبازمنم شدم فراری ...چه می دونستم که بعدازيه بوسه ساده يه هواخواه چه اتفاقی ممکنه بيفته ...مامان من اينجام ...چقدرخليج آبی سيرقشنگيه منويادچشای توميندازه نه مثه چشای من آبی خاکستری مامان دلم برااون پسره سوخت مرتضی اون نه ...نبايداين اتفاق می افتاد...کاشکی يه تلفن ازش داشتم به اون زنگ می زدم ...مامان من عاملم ...پشت اين همه زيبايی مخوف مرگه ....توباعثش نيستی باباعلتش نيست خودم کردم ...کاشکی خدابه کله من عقل بيشترمی دادوبه چهره ام کمترزيبايی ...می گفت اسمش ميناست می گفت زن خيلی خوبيه ....سلام کثافت گفت شب برم اونجاتاديدمش دلم لرزيد...خيلی خوشگل بودبلندبالا...زنشومسخره کردم ...ناراحت شدولی نتونست حرفی بزنه ..معمولامردامقابل زيبايی کم می آرن ...اينوخوب می دونم ...چون هيچ مردی روحرفم حرفی نزده ....فکرکردم بهم دست نمی زنه ...ولی اون موقع نمی دونستم واگرنه وسوسه اش نمی کردم ...داستانای زيادی راجع بهش خوونده بودم ...فکرنمی کردم يه روزکناريه آبی بلندبايستم ومرگ کسی روبخوام توبه مايادداده بودی هميشه کنارضريح برای همه اول دعاکنيم بعدبرای خودمون ...تومی گفتی بخواهيم دشمنای دين وانقلاب بميرن ...مامان ميشه برای مرگم دعاکنی ...می شه مثه مامان بزرگ که وقتی بچه بودم ومی آزردمش می گفت :جوون مرگ بشی ذليل مرده ...توبرام دعاکنی ..می دونم به حاج خانم مستجاب الدعوه معروفی ...می دونم همه دعاهاتوخدامی شنوه وقبول می کنه ...دعاکن خدامنوقبل ازرسيدن به جزيره بکشه ....خودم هرچی فکرمی کنم می بينم نمی تونم مرگ بخوام ياخودموبکشم هنوزچهره ام زيباست هنوزدلم پرازلذت زندگيه ...هنوزآرزودارم ....هنوزعروسکم باهامه ....چقدردلم می خواست يه روزمادربشم ....ديگه نمی تونم ولی نمی تونم عامل بدبختی ديگران هم باشم ....نمی تونم برم سوگلی کسی بشم که چهارده تازن ديگه هم داره وبعدهمه روآلوده کنم ....چه فرقی برای سلام می کنه ..اون پولشومی خواد....به من می گه آهای غزال آهای فراری ...مامان من ازخودم فرارمی کنم ...ازسايه ام فرارمی کنم ...اززيبايی ام فرارمی کنم ....امروزفهميدم ...حالم بدبود...چهارهفته پيش بودياسه هفته پيش ....سلام بردم دکتراين مدت باآدمای کثيف زيادلول خورده بودم سلام خيلی پست بود..امروزجوابش رسید...دکترموضوعوبهم گفت ...بانگاهی پرازافسوس گفت حيف توبه اينهمه جوونی وزيبايی ...يه قطره اشکم جلوش نريختم ...خنديدم وگفتم چه فرقی داره دکتر...اول وآخرمرگه ....دکترگفت تاچه مرگی باشه کوچولو....راست می گفت مامان می اومدم بيرون گفت ...دختربه اونايی که باهات طرف می شن رحم کن باشه ....نگاش کردم ودلم فقط برای مرتضی سوخت ...سلام برام تعريف کردکه چطورمعتادش کردچطورازشبای تنهايی اون جوون حساس سوءاستفاده کرد....مامان کاشکی ازکوسه نمی ترسيدم ...مامان کاشکی ازمرگ نمی ترسيدم ...مامان کمکم کن
پایان ...
پ .ن .این داستانو چهار سال قبل نوشتم ...منتظر نظرات وانتقادات سودمندتون هستم ...
دوستهای مهربون این هم روایت دوم ....
هوس (۲)
مرتضی کنارپنجره نشسته بودوبادشرجی به صورتش می خورد...چراغ راخاموش گذاشته بودتاستاره هارابهترببيند...هرازچندگاهی چشمان بی گناه مينارامی ديدکه شماتت بارنگاهش می کنندوبعديادچشمان آبی دخترک می افتاد...مينادوشرط برای ازدواج داشت که ازهمان آغازدلدادگی کودکانه به اوگفته بود...مرتضی به من خيانت نکن ...ومعتادبه موادمخدرنشو....وچقدرکه مرتضی به قولهايش وفاداربود....تابستان اول زندگيشان درجنوب مينامثل يک پرستاربالای سرش نشست تااوترياک راترک کرد....اولين بارکه مينافهميددريکی ازتعطيلات کوتاهشان بودکه مرتضی به خانه رفته بود..انتظارداشت ميناهياهوبپاکندآبروريزی کندفريادبزندوقهرکندولی مينامظلومانه اشک ريخت وديگرهيچ ..مرتضی بپايش افتادوگفت توکمکم کن ترک می کنم ...اوموهای مرتضی رانوازش کردوقرارشان ماندبرای تابستان ...تابستان ميناترم نگرفت ودرمقابل مخالفت والدينش به خانه مرتضی درجنوب رفت ازهمان اولين روزبه اولين کلينيک ترک اعتيادرفتند....ميناشبهابالای سرمرتضی بيدارمی نشست وعرق ازپيشانی اومی زدود...بااوبه نزددکترروانپزشک می رفت وراههای رفتاربابيماری مثل مرتضی رامی آموخت ...ماه اول به مرتضی سخت گذشت ميناهمه چيزراتحمل کرد..ماه دوم شرايط مرتضی بهترشدوماه سوم ازدرکنارهم بودن لذت بردند..سلام يکی ازمشتريان آرايشگاه مرتضی باعث اعتيادش بود...ميناهمه چيزرابخشيدومرتضی به قولش پايبندماند.....داشت بليط پروازش رادرکيف سامسونتش می گذاشت که درزدند....چشمان حيله گرسلام می خنديدند....يه امشواين امونتی رونگه دار....غزاله ...فراری ....ازتوپاک ترومطمئن ترسراغ نداشتم ....صدايش راآهسته ترکرد...سی شيخ عبدالله جزيره ....هاه ....وکناررفت چشمان مرتضی بابی تفاوتی دوچشم آبی ازپشت نقاب ديد....گذاشت بماندوباتحکم گفت همين يک شب .....سلام جواب دادهمين يک شو...باشه ولی مواظب اين گرگ خوشگل باش ...شام نخورده ...بپانخوردت .....مرتضی کمی غذادربشقاب ريخت وجلوی دخترگذاشت ...دخترباشتاب برقع راکنارزدوشروع به خوردن کرد...مرتضی باحيرت به چهره بسيارزيبای مهتابی دخترخيره شد....دختربه تندی وبادهان پرگفت :هاه چيه آدم نديدی ....وبعدخنديدوبااشاره به عکس ميناگفت :هاه شايدمثل من نديدی ....مرتضی پشت ميزش نشست ولی ازسستی زانوانش ونگاهی که نمی توانست ازاوبرداردمتحيربود....بعدازمدتی درجواب دخترکه می پرسيد:اين کيه گفت زنمه ....دخترگفت :حيف تو...مرتضی خان ...خيلی خوشگلی اين چيه ديگه .....مرتضی به نرمی گفت درهرحال زن خيلی خوب ووفاداريه ....دخترپريد:همه شون خرن سلام برام تعريف کردتابستون برات چی کارکردمن اگه بودم می چلوندمت ...به توهم می گن شوهر....هرچند....آهسته به مرتضی نزديک شد....شايدبرای مردی به زيبايی تومن هم اين قدروفاداروفداکارمی شدم .....دستهايش شقيقه های مرتضی راافسون وارنوازش ميکرد...وصورت کوچک زيبايش بادوچشم آبی مايل به خاکستری درمقابل چشمان مرتضی بود....مرتضی وسوسه شده بود....نگذاشت صدای درون به گوشش برسد:مينامی پرسيد:مرتضی چرامردادرمقابل وسوسه ضعيفن ؟.....صبح دختراورابوسيدورفت ...وبرای مرتضی جزپشيمانی چيزی نماند....مرتضی باعذاب وجدان درتمام طول روزازخودپرسيد...ميناچه چيزازدخترکم داشت ...چرادرمقابل زيبايی اش وسوسه شدم ...خداياتوکريمی تومنوببخش ...من خواهش می کنم منوببخش .....نذارميناهيچ وقت بفهمه نذار.....خدابهم فرصت جبران بده من برای ميناهمه کارمی کنم ...هيچ وقت فکرنمی کردم اين قدرضعيف باشم ...من بی وفای خيانت کار.....ازخودم متنفرم خدا
ادامه دارد .....
اکثر داستان نویسهای این دوروزمونه دوروبرما سعی می کنند اثری خلق کنند که پایانی باز داشته باشه وبه نحوی خواننده رو یادرابهام می گذارن یا قضاوت وپایان رو به خودش می سپرند ..همه ما بربادرفته مارگارت میچل به ترجمه حسن شهبازرو خوندیم ویا فیلمش رو دیدیم این کتاب یکی ازمحبوبتین کتابهای دوران کودکی تا دانشجویی من بود وهست ...هرگزنمی تونم جمله پایانی زیبای اون رو که ضرب المثل همه مردم دنیاست رو فراموش کنم ویا به زبون نیارم (فرداهم روزدیگریست یا فرداهم روزخداست )نویسنده با مهارت امید رو در دل خواننده اش زنده نگه داشته اونقدر که بعد از پنجاه سال برایش دنباله بنویسه وزیباترین چیز برای زندگی کردن همون امید ه ......من خواننده ام رو خیلی دوست دارم من اثرهای روشنفکری سخت رو هم خیلی دوست دارم تنها کتابی که خیلی دوستش نداشتم وواقعا نمی دونم چرا این همه باز نوشته شده هیس محمدرضا کاتبه ...مثلا اسفارکاتبان ابوتراب خسروی هم کتاب سختیه ولی نه اون قدر که تو نتونی درذهنت مجسمش کنی تو می تونی با کمی تمرکز ازکلمه به کلمه این داستان لذت ببری ...حالا بگذریم من که زیاد داستان کوتاه ندارم وهمه رو هم چندسال پیش نوشتم ولی اشکالی نداره شروع می کنم تکه تکه اینجا گذاشتنشون من شماهارو خیلی دوست دارم ونظرهاتون می تونه خیلی کمکها بمن کنه فقط چون این داستانها خیلی کوتاه نیست تا لحظه ای که به پایانش می رسیم همدل باشیم منو بخاطر اشتباهاتش ببخشین ..می دونم هرکدومتون که اینجا میایین ونوشته هامو می خونین خیلی به من لطف ومحبت دارین ...پس واقعا دوستم داشته باشین وواقعا نقدم کنین ...مطمئن باشین من از نقد کوبنده هم نمی ترسم ...فقط می خوام بیشتروبیشتر یاد بگیرم ...داستانی رو که این روزوروزهای دیگه اینجا میگذارم قبلادر وبلاگ قبلیم گذاشتم وفقط یه عده کمی مثل سایه واحسان وعلی اونهارو خونده بودن ...حالا شماهم بخونید ویه چیزی ازطرف من به همه اونهایی که داستان کوتاه می نویسند ...چون من خودم داستانهای بلند می نویسم همیشه نظرم داستان کوتاه نویسها خیلی هنرمندترن چون جمع وجورکردن یه داستان بلند همیشه راحتترازداستان کوتاهه واگه داستانهای من نقص داره بازهم معذرت ...
قسمت (۱)
کنارکيوسک تلفن دانشگاه ايستادند..پروين ازميناپرسيد:شوهرت کی ازجنوب مياد؟..مينابانگاهی پرآرزوبه آسمان گفت :امروز...قراره باميلادبيان دنبالم ....توروهم می رسونيم .....پروين باعجله گفت نه من باعلی قراردارم فعلاخداحافظ ......مينادورشدنش رانگاه کردوبعدبه دستشويی رفت ...درآينه به خودخيره شد..می دانست هرگزخيلی زيبانبوده ولی بهرحال شوهرش اورادوست دارد...ازبچگی همبازی بودند.....عاشقانه همديگررادوست داشتند...وقتی اومامايی قبول شدومرتضی يک آرايشگر...خانواده ميناابرودرهم کشيدندکه شمابه هم نمی خوريد...ولی مينانمی توانست عشق پرشورش به مرتضی رافراموش کند..مرتضی برای يافتن کاربهتربه جنوب رفت ولی آخربازهم آنجايک آرايشگرشد...ميناتصميمش راگرفته بود...برعکس مينامرتضی خيلی يرازنده وخوش چهره بود...ميناتنهايک جفت چشم عسلی خيلی زيباداشت بايک صورت سبزه پرجوش وبينی عقابی ...ولی مرتضی سپيدچهره وچشم روشن باموهای بوريودباقدی بلندوهيکلی ورزيده ...اماعشق دوران کودکيش رافراموش نکرده وهواداران بسيارباعث نشده بودندکه مينارابه فراموشی بسپارد...بالاخره خانواده درمقابل تداوم عشق فيمابين آن دوکوتاه آمدندوآنهاازدواج کردندوقرارشدبعدازاتمام تحصيلات مينابه جنوب به نزدهمسرش برود...مرتضی خانه ای آبرومندباوسايل شيک برای اوفراهم کرده بودميناسه ماه تابستان قبل رابامرتضی درجنوب بسربرد.هرگزخليج رافراموش نمی کردآنهاروزهاوشبهای عاشقانه بسياری راآنجاگذراندند....مينامی دانست که خوشبخت ترين زن روی زمين است ....به چشمهای عسلی پرازاشکش نگاه کردودردل گفت :مگه خوشبختی چيه ...من مطمئنم مرتضی من روخيلی دوست داره همين خداياجزاين چيزی نمی خوام ....صورتش راشست وبدقت کمی آرايش کرد...کمی به دختران خندان و پرهياهوی مقابل آينه خيره شدوبه مرتضی فکرکرد...بعدباشرم به شب انديشيدوازخودش فرارکرد...سه ماه ازهم دوربوديم خداياچقدردلم براش تنگ شده ....بيرون درروی سکونشست ..موبايل پدرراقرض گرفته بودکه مرتضی به محض رسيدن به اوزنگ بزند...فقط کمی ازرانندگی ميلادمی ترسيد...نميدانست چرااينقدرديرکرده اند....ميلادبرادرش بسيارسربهوامی راندويک بارهم قبلاتصادف بدی کرده بود.....تلفن به حرکت درآمدميناباخوشحالی جواب داد...صدای لرزان پدرش راشناخت ميناجان يه ماشين دربست بگيرخودتوبرسون به بيمارستان ...ميناديگرچيزی نشنيد...فقط خودش راسريع به آدرسی که به زحمت به خاطرسپرده بودرساند........جلوی بيمارستان پدرومادرشوهرش راديدکه ازهوش رفته اند...فکرمرگ مرتضی راازخوددورمی کرد.مادرش درراهروی بيمارستان درآغوشش کشيدوفريادزدبدبخت شديم دختربدبخت ...لرزان پرسيد:ميلاد؟....مادرجيغ زد:ای کاش ميلادمرده بودای کاش مرتضی نمرده بود...وای جواب مردموچی بدم جواب مردموچی بدم ....پاهای ميناسست شدند...آخرين صحنه ای که ديدچشمهای سبزمرتضی درمقابلش بود...
.......
مينابه صف عزادارنی که به مقابلش می آمدندواورامی بوسيدندنگاه می کردوچيزی نمی گفت ....خدابهت صبربده ميناجان .....خداتوروحفظ کنه ...سايه پدرمادرتوروسرت نگه داره ......قسمت بودميناجان ...مرگ حقه ......مينابه حلقه درانگشتش نگاه کردوانديشيد:قسمت بود؟....دستی به سرش کشيدوسعی کردبه خاطربياوردکه کجاخوانده بودکه: هرمرگی حکمتی دارد.؟....
به فحاشی مادرشوهرش انديشيد...به بددهانی پدرشوهر ش ...به حرفهايی که شنيده بود...شوم ...جغد...بدقدم ......به ميلادبدبخت که مرتب ناله ونفرين می شدوروی تخت بيمارستان حالی بدترازعزاداشت ......بعدبرای بارهزارم دردلش تکرارکرد:مرتضی جان تاابدبپات می مونم من عاشقت بودم ..من عشقوباتوشناختم من برات می مردم يادته بهت می گفتم خدامنوپيش مرگت کنه يادته ...نمی دونم چرانکرد...توزيبابودی ماه بودی مهربون بودی حرووم من شدی ...من حق تونبودم ...من قسمت تونبودم ...من سهم تورواززندگيت گرفتم ...من خودموفدای تومی کنم ...تاابد.....مگه معشوق مهمه ....خودت برام خوندی عشق مهمه ....پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنيست ....پرنده بهاری من که کوچ کردی ...تاابدمن اسيرچشمای سبزتومی مونم ...اسيرنگاه مهربونت فدای مظلوميتت بشم ....خداجون توکه هميشه منودوست داشتی توی اون محل من ازهمه زشتتررونصيب زيباترين جوون کردی ....ازهمه زودتردانشگاه دولتی قبولم کردی ....همه يه مينا میگفتنووهزارتاميناخانوم ازدهنشون می ريخت هاه ....اين بودقسمتت ...اين بودقسمتت ؟
ادامه دارد ....
درورودی فرهنگ سرانشسته ام آدمهای مختلفی می گذرند پدرهاومادرهای جالب با قیافه هایی شادیاغمگین بچه ها دنیای خاص خودشان رادارند می خندند گریه می کنند قهر می کنند ...مادری با کودکی معلول وارد می شود نمی دانم معلولیتش چیست ...نیشی مثل تیزی کارد درقلبم خراش می دهد ...مادرلبخند می زند ...آفرین مادر تویک زن قدرتمندی حتی اگر تمام موهایت به رنگ کنف غیر عادی شده باشد وتو به شکل نه چندان جالبی آن را بیرون ریخته باشی ...حتی اگر خوش تیپ نباشی زشت باشی تو دو بال نامرئی داری خودت نمی بینی ...تو مادرمحشری هستی ...گریه ام می گیرد ونمی دانم چکارکنم ...زل می زنم به پیوند تیپ ها وارتباطات...اینجا همه جورآدمی پیدامی شود ثروتمند فقیر ومعتدل زیرمعتدل مرفه غیر مرفه ... همه قربون هم می روند همه به هم تی بلامی سر می گویند ...همه برای هم می میرند وتقریبا همه به هم فخرمی فروشند ...همه سعی می کنند نگاهش نکنند ...هنوز سایت ان پدر لاهیجانی که همیشه با پسرک معلولش می گردد را پیدا نکرده ام گاهی در پارک می بینمش دلم می خواهد به او آفرین بگویم به همتش به عشقش به اراده اش ...به قدرتش ...او یک مرد قدرتمند است ...لباسهای مخمل کبریتی ریز ازجلویم رژه می روند مشکی ساده ...مشکی طرح دار ...شلوارها تنگ ولوله تفنگیست ...پاشنه ها بلند ونوک تیز...موهای کنفی وعسلی وهای لایت ...چشمهای زیبای خلیجی ...اینجا کجاست؟...زمین خدا ...؟...من کجاهستم ؟...
چراما نمی توانیم برای بیشترسوالهایمان جواب خوبی داشته باشیم ؟
پ .ن ...مدتیه با خودم کلنجارمی رم که لااقل یکی ازداستانهای کوتاهمو اینجا بگذارم ولی می ترسم چون دید من تقریبا تلخ وسیاهه ومی ترسم این تلخی وسیاهی به مذاق خواننده های وبلاگم خوش نیاد ؟شما بگویید چه کنم ؟برسردوراهی .....
چقدر خوبه سخت مشغول کارباشی ...در حین کارفکر کنی که چطورآدمی هستی ...؟...یه زمانی دلت می خواست توی هرچیزی یک باشی ...بعد آه می کشی وغصه می خوری ...به معلوماتت فکرمی کنی ...به ثروتی که نداری ...به آینده ای که بهش امیدواری ...چون تو جزء اون دسته ازآدمهایی که واقعا هیچ وقت تحت هیچ شرایطی ازرو نمی ری ونمی بازی ...مثلا فکر می کنی که اگه خدا دستوربده عزرائیل کارشیواروتموم کن ممکنه بتونی یه وقت دیگه تا نود سالگی بگیری وبرگردی به کارهای نیمه تمامت برسی به کتابهای نوشته نشده ات به کتابهایی که هنوز نخوندی ...آره فکر می کنی وفکر می کنی ودستهات بی فکر روی کی برد می دوند ...چقدر این موسیقی جدید گوشی تو دوست داری ...گوش فرامی دی ومی بینی ازانتشاراتیه ...تودر کل بر خلاف قیافه حق بجانبت خجالتی هستی ...اعتمادبه نفسی که داری رو به جبر به خودت تزریق کردی ...منشی انتشاراتی بهت می گه ...ویراستار می خواد باهات صحبت کنه ...خجالت می کشی وسعی می کنی به خودت مسلط باشی ...ویراستار خودش رو معرفی می کنه ...بااعتماد به نفس خوب ...یا صدای بم ومحکم که حاکی از اراده قوی واطمینان خاطره ...می شناسیش اما کتابهاشو نخوندی ...با مهربانی جوابشو می دی ....با احتیاط می گه ... من گفتگو هارو شفاف تر کردم ...ببین یه ذره تغییرش دادم ...بعضی جاهاهم آوایی نداشت ....بافروتنی می گی من یه نویسنده حرفه ای نیستم ...بصورت حرفه ای ادبیات نخوندم ...هرچی می نویسم ذاتی می نویسم والهامی ...می خوام ازاین به بعد تکنیکی تر بخونم ...نویسنده راحت ترادامه می ده احتیاط رو کنارمی گذاره می گه ...من ازداستانت خیلی خوشم اومده ...براوو تو فرم رو می شناسی معلومه کتاب خوندی آفرین ...حیفه ...چرا هیچ کس توروتوی لاهیجان نمی شناسه ...معلومه ارتباطاتت محدوه ..توی انجمن ها شرکت نمی کنی ...می خندی ومی گی بله کسی منو نمی شناسه ...ومی اندیشی ...چرا کسی باید منو بشناسه ...یه دختر گنده کوچولو ی غریبه ازیه خاک ساحلی اینجاتوی دامنه یه کوه سبز روح پرور..یه آدم کاملا معمولی ...وبه شوخی توی دلت می خندی ومی اندیشی چرا بابا همه منومی شناسن همه فکر می کنن من خواهر عموپورنگم .....واون حرف می زنه ...داستان کوتاه نمی نویسی ...جدی می گی چرا نوشتم ولی داستان بلند رو بیشتر دوست دارم وحالا هم دارم روی یه رمان بلند کارمی کنم ودیگه نمی گی که وسط هاشی وغصه های قهرمانت تورو فلج کرده ... ...نویسنده ادامه می ده باما بیشتردر تماس باش کار روتاشنبه تموم می کنم من براش پایان دیگری رو می پسندیدم ...فلان جا جمله ات کمی غلو داره تغییرش بدم ؟...می گی اگه صلاح می دونید تغییرش بدید ...روزی که جسارت کردی ورفتی جلو می دونستی چه ها خواهی شنید وچه ها پیش خواهد اومد ...تو مورد انتقاد قرارمی گیری ...تو تشویق می شی ...ولی باید بدونی شیوا هنوز هیچ چیز نمی دونی هیچ چیز پس ادامه بده ...محکم وقوی وسخت ...محظوظی خوشحالی از آفرین ویراستار ازکسی که خودش برای داستانهای کوتاهش در مهرگان ادب تقدیرشده ... اسمشو نمی نویسی چون هنوز می ترسی ...می ترسی با یه سرچ برسه به این وبلاگ ...وفکر می کنی هنوز خیلی زوده ...خیلی زود که اندیشه های عریانت رو همه بدونن همه بشناسنت ...همه بگن این کتاب دربیاد ما ببینیم تو چه شخصیتی داری ...راست می گی نیلوفر ...واقعا شجاعت می خواد ومن حدو گذروندم شاید درحد جسارت ...امضا ....شیوای جسور
همیشه به حد اشمئزاز ازحشرات وموجودات ریزخزنده متنفر بودم البته جز کفشدوزک وسنجاقک که بی آزارونازنازی بودند ...تا سوم دبیرستان نمی دانستم در دم مارمولک سم آرسنیک هست ...لادن خانم باآن پاهای بلندش می دوید ومارمولک های ریز حیاط بنت الهدی را می گرفت ویک سعیده نامی را تعقیب می کرد یک روز هم یکی از این مارمولکهاراازدم گرفت مارمولکه هم دمش را جداکرد و خواست به چاک بزند که ازسینه گرفتش خلاصه همان روز هم افتاد به جان یک سوسک بزرگ وباهمان دستهای نشسته رفتیم قنادی نمونه بستنی بخوریم کنارچشمش یک برآمدگی قرمزورقلنبید بیرون وماهم اه اه که بخاطر این جک وجونورهاییه که هی بهشون دست می زنی حالا هرکی می گه لادن چون هنرمند شده سگ نگه می داره نه بابا این خانم از همون اول عاشق سگ واردک وگربه وازاین قبیل جک وجونورها بوده ...سال بعد هم خبرقورمه سبزی اون خانواده ای که مارمولک ازروی سقف می افته داخل خورشت ومیزبان نمی خوره ومهمانان عزیز می خورند وبه رحمت خدواندی می روند همه جا پیچید ودر روزنامه ها چاپ شد ومافهمیدیم ورقلنبیدگی چشم لادن از کجا ناشی می شده ...
یکی ازسالهایی که دانشجوبودم (مادرطبقه همکف یک خونه دوطبقه روبروی قبر کاشف زندگی می کردیم )ناگهان مارمولکهای زیادی به بهانه های مختلف می پریدند داخل خانه وماهم که یک مشت دختر لوس ترسو بیشترنبودیم همه با هم جیغ بنفش می کشیدیم ومی افتادیم به جون مارمولکها سعی می کردیم بیرونشون کنیم درغیراین صورت مجبوربودیم بالنگه دمپایی هامون بهشون حمله کنیم ...
امسال کولرمون که آب می چکوند برای خیس نشدن پله یه تشت پلاستیکی گذاشته بودم زیرآب چکونش اونوقت یه روز صبح که می خواستم برم سر کار دیدم یه تیکه نخ کلفت سفید داره توی آب شنا می کنه ...کمی بادقت تر نگاه کردم دیدم ای وای نخه چشم هم داره ..دم هم داره وداخل بدنش یه عالمه رگ ریز آبی هم داره ...چندشم شد مارمولک سپید دیگه ندیده بودم نارنجی چرا ولی سپید نه ...خلاصه بگم چندروز قبل یه مارمولک کوچولی کرم تو اتاق پسرک دیدم خم شدم برش دارم چون فکر کردم ازتوشانسی یا سک سک اومده بیرون دیدم وای داره میره زیرکتابخونه چنان جیغی زدم که همسرجان فکرکرد دایناسوردیدم بعد پدروپسر شروع کردن به خندیدن به من در کل این دوتا موضع جالب در مقابل من دارن هردوتاشون به شدت باهم متحدن ...دوتاشون بشدت ازعصبانیت من می ترسن ...هردوتاشون خیلی سریع منو خر می کنن ...من موندم وتوهم فانتزی مارمولک کرم واین که نکنه شب دمشو ول کنه وزبونم لال بچم یهو یچیش بشه وازاین طور خزعبلات ...
پ .ن .1.آی جاتون خالیه آی جاتون خالیه هوا گرم باد گرم آسمون صاف وآفتاب داغ ...اگه امروز نرفتم
ورزش خودمو می کشم ...امضا شیوای چاق ...
پ .ن .2. این مدت درگیرخوندن کتابی بودم بنام حلاج از علی میرفطروس ...خوندن این طور کتابها خیلی وقت منو می گیره چون هم نمی تونم سریع ازروی مطالبش رد شم هم کلا چون ادبیات داستانی نداره زیاد باهاش خوش نمی گذرونم ...واما این کتاب صحه گذاشته بر معرفی همه افراد انقلابی که به نحوی گفتن انسان خودش خالق وخودش خداست وخدایی جز انسان نیست وانالحق ..منصور حلاجو که دیگه همتون می شناسید ...ته کتاب رو نگاه کردم ودیدم نویسنده دوهزار جلد کتاب خونده واین کتابو نوشته ...راستی چی می تونم بگم ...جز این که ...
اندردل من هزارخورشید بتافت ......آخر به کمال ذره ای راه نیافت .......
پ .ن .3.دلم برای خودمون می سوزه برای بچه های این ور واونور انقلاب ...برای التقاطی بودنمون ..برای نادانیمون ...برای گیجیمون ...برای سردرگمیمون ...برای بی فرداییمون ...برای تکیه به باددادنامون ....جسارت نباشه ...خودمو می گم ...
پ .ن .4.انقدر دلم می خواست یه کاره ای بودم وزیرمسکن میومد خونه مون دستشو می گرفتم می بردمش توی این شهر کوچیک فزرتی می چرخوندمش ومی گفتم چرا اینجاها باید خونه اون ته ته هاش که آدم ازاسمش می فهمه یه کوچولو نزدیک کوه قافه متری یه میلیون تومنه ...هاه ؟....مادرشوهرم دیروز اصلاح کرد شهر فسقلی ...نه من می خوام بگم فزرتی ...لاهیجانیها اعتراضی دارن ؟
پ .ن .5....من چه پرحرفم امروز ...نه بابا نصفشو دیروز نوشتم ....
اضافه شده ...
پ .ن .۶ من حرفم را پس می گیرم اینجا شماله دیگه خانمهاوآقایون محترم هیچ هم جاتون خالی نیست هوا خاکستری شده ...باد داره همه برگهارو می بره وشاخه هارومی شکنه ....طوفان شن هم حسابی به همراه باد گرم دارن قدرت نمایی می کنن ...شاید اصلا از خونه نرم بیرون ورزش بی ورزش ...شیوای ترسیده
وقتی انسان یاد گرفت آلیاژبسازد یاد گرفت فولاد تولید کند ...بعدها پولادمثال محکمی یک شخص شد می گفتند طرف مثل فولاد می ماند محکم وبی شکنندگی ...کتابها نوشتند ونامها برآن نهادند چگونه فولاد آبدیده شد یا دل فولاد وازاین قبیل ...حتی کیمیایی هم اسم پسرش را پولاد گذاشت شاید دردلش می خواست که او هرگزنشکند ...من وقتی می خواستم شعربسرایم همیشه یک جا چون کوه محکم داشتم ...کوه هم اسطوره مقاومت وپایداریست بی شکنندگی ومحکم ومغرور سر به آسمان سائیده وزیبا وشکوهمند ...حتی در غروبهای سرمه ای ونارنجی زیبایش گاه سهمگین ...وخاک باآن همه ذره به هم پیوسته جداجدا هم وزن کوه را تحمل می کند وهم تلاطم دریا را ...هم فولاد دردلش جای داده هم زر و هم مس ...وقتی مشکلی برای ما پیش می آید درجه تحمل ما در مقابل آن محک زده می شود هرچقدر مغرورتر وخاص تر باشیم تحمل آن مشکل سختتر است چون نمی توانیم درک کنیم که چرابرای ما آدمهای خاص چنین مشکلاتی پدید آمده ...اما اگر خودمان را چون آدمهای دیگرببینیم وفرض کنیم یکی مثل دیگران هستیم هم تحمل آن سختی آسانترمی شود هم مشکل راحتترحل می گردد ...گاهی یاد بگیریم خیلی سخت نگیریم به کوه برویم وازآن بالا به آدمهای پایین کوه نگاه کنیم ...وبدانیم ازآن بالا ماهمه به یک شکل دیده می شویم همه یک اندازه ایم ومشکلات به ما هم روزی طعنه خواهد زد ...بامهربانی شاید راحتتربشود مشکلات را حل کرد ...این که با خودمان هم گاهی مهربانترباشیم ...فروتن باشیم چون خاک باشیم اینطور ازما بیشترپیدا می شود ...گرم ترهستیم وسرمای زمستان را بهترتحمل خواهیم کرد ...پس نگوییم من متفاوت وخاص هستم ...آن روز استحکام شخصیتمان نیز بیشتر نمایان می شود ...
پ .ن .
باپسرک بازی می کردیم من مشغول زبان خواندن بودم او برایم نامه می آورد ...پستچی بود ...
1-
-بفرمایید خانم این نامه ازطرف همسر شماست که شمارو طلاق داده وتنهاتون گذاشته
-
من این بازی رو نمی کنم ....![]()
2-
-بفرمایید خانم این نامه ازطرف همسرشماست که شمارو ول کرده رفته خارج
-
ازاین بازی غمگین خوشم نمیاد ...![]()
3-
-بفرمایید خانم این الماس ونامه ازطرف همسر شماست که خیلی شمارو دوست داره ![]()
- بده ببینم پاکتو پسر عزیزم به به چه الماس بزرگی (یه باتری به جای الماس داخل پاکت بود )بیا این هم انعامت
4-
من اون پسر اولت هستم که تو بچگی گمم کرد ه بودی حالا پستچی شدم ![]()
- من ازاین بازیهای غمگین نمی کنم ![]()
- مامان ....یعنی چی بازی کن ![]()
- من اگه بخوام باتو بازی کنم که همه اش باید نقش درام داشته باشم یا نگهبان موزه باشم وتو هم نقش رییس موزه رو بازی کنی و.هی بادزدهارو هم بریزی هی دست بند پادشاه عقربو بدزدی وهی از مصربری لندن وبرگردی ...![]()
- خوب نقش زن منو بازی کن من می شم شوهرت ![]()
- -
ازهمه دوستای مهربون وخوبم که برای من درمورد طرح جلد نظر گذاشتید متشکر وممنون امیدوارم که بتونم کتاب رو برای همه تون بفرستم
این هم جلد کتاب نظر شما چیه ؟
پ .ن . راستی اسم کتاب رو راحت می خونید؟ البته اینجا اندکی واضح ترازروی جلد اصلیه ...
ته ته دلم همیشه غنج می زد برای راه پیمائی سیزده آبان وفرار ازاون برای دست دردست رفتن با لادن ومهتا وماندانا به کناردریا ودنبال هم دویدن وشاد بودن ...امروز یک لحظه به ازدحام بچه های مدرسه ای وشعارهای مرگ برامریکاشون خیره شدم وبه یاد اون همه شورونشاط خنده ام گرفت ...هروقت ازحرف کسی ناراحتم هروقت دلم پره ومادرشوهرم می فهمه به من می گه بی خیال بابا این همه مردم می گن مرگ برآمریکا آمریکا مرد؟...
راستی ها تا حالا به این قضیه اینجوری فکر کردین ؟...
حسین فهمیده همیشه ازکودکی تاحالا یکی از قهرمانهای مورد علاقه من بوده وهست به نظر من خیلی شجاعت می خواد نارنجک ببندی به کمرت وبری زیر تانک ....تازه دوازده سال بیشترهم نداشته باشی ...پسرم عاشق قصه های جنگه هرچند بهش می گم که جنگ کثیفه بیا وازخیرش بگذر همیشه براش هیجان انگیزوجذابه بخصوص جنگ ایران وعراق ...قصه حسین فهمیده رو هم به عنوان یکی از قصه های جنگ براش تعریف کرده بودم یه روزازم پرسید مامان چراحسین فهمیده نارنجکهارو به هم نبست ویه هوضامنشو نکشید ونینداخت زیر تانک ...من هم فکر کردم وگفتم شاید اون بچه دوازده ساله اگه عقلش کامل تر بود این کاررو می کرد مثلا اگه شانزده ساله بود ...شاید هم چون مثل بچه های الان این همه فیلم جنگی وتخیلی ندیده بود ....راستی چرا حسین فهمیده خودش رو بانارنجکها باهم انداخت زیر تانک ...اگه ما اونجا بودیم همین کارو می کردیم ....راستی شما اگه جای حسین فهمیده بودین چیکارمی کردین ؟
این روزها بد فرم دفرمه وبی حوصله ام صبح های پرکاروبعدازظهرهای شلوغ والبته خوش با پسرک وشبهای جنازه بر تخت بی مطالعه ...نباید گذاشت خستگی وافسردگی غلبه کند چون زندگی بدون داستان برایم بی مزه وتلخ است واین روزها به داستان خوانی ام نمی رسم ...زمانی که کتاب ریشه های الکس هیلی را می خواندم پانزده سالم بود بلافاصله تصمیم گرفتم داستان ریشه های زندگی پدرومادرم رابنویسم باان همه آدم جورواجور وبانمک خانواده های دوطرف معجون جالبی خواهدشد از شادیهاوگریه ها...خنده هاورنجها...ودرنهایت تجربه های بزرگ ...اما ننوشتم ...همیشه باید درس می خواندم وتنهاتابستانهااجازه خواندن رمان ونوشتن داستان داشتم خواهرم پابپای من داستانهایم رامی خواند ونظر می داد ...اسم اولین رمانم یاسهای سپید بود معجونی از داستانی عاشقانه باپایانی شبیه به برباد رفته مرگ ملانی آن قدرمرامتاثر کرده بود که بهار داستانم راکشتم وبچه هایی راکه داستانم را دست به دست می چرخاندندومی خواندندحسابی زجرکش کردم ازوقتی تغییررشته دادم وبه ریاضی رفتم وبالطبع درسهای حفظ کردنی ام کمتر شد یواشکی می نوشتم وپنج شنبه هاکه طرح کاد داشتم می بردم مدرسه ساعتهای آخرهمه دورم جمع می شدندومن داستان رامی خواندم آوازه اش به کلاسهای دیگر هم رسیده بود همه می خواستند بدانند بهارچه خواهد شد مانداناوپریسا دفترم را به خانه می بردند وبرایم در وصف جملات وکلماتی که برانها تاثیرگذاشته بود بالای هرصفحه چیزی می نوشتند اگرهم دست خط هم رامی دیدند برای هم متلک می نوشتند آخر معمولا باهم قهر بودند ...قهرشان هم برسر دوست مشترکی بود بنام مهتا...ماندانا حالا مهندس دامپروری است وشنیده ام در پاسداران مغازه لوازم دامپزشکی دارد...پریساپزشک است وکجا ست ؟ نمی دانم ...مهتا گل سرسبد بچه هابود ...حالا فوق لیسانس مهندسی الکترونیک ازخواجه نصیراست ودرشرکتی مشغول ...ازماندانامدتهاست که خبر ندارم وازمهتا گاه گاهی ...می دانم چرابه آن روزها برگشتم ...به روزهای تب وشور نوجوانی به جوانی به دبیربلند قدی که معنای فامیلی اش جادوگر بود ومی گفت شما کاری نسیت که نتوانید انجام دهید اگر بخواهید ...وراست می گفت ...ماندانازیباوبرنزه ومشهوربود جوانهابرایش می خواندند.....دوش می آمد ورخساره برافروخته بود ...تاکجابازدل غمزده ای سوخته بود ...طبع سرکش وتندی داشت ...راهنمایی که بودیم ازاوخوشم نمی آمد ازدوم ریاضی دوست شدیم ...می گفت همیشه فکرمی کرد من مغرور وازخودراضی ام ومن هم همین فکررادرموردش می کردم ...من ارام وبی صدابودم اوبداخلاق وپرسروصدا ...سال شصت وهشت یا نه بود انگار......تازه امتحانات تمام شده بود نشست زیرپایم که برویم شب شعر شعرهایت راآن جا بخوان من خجالت می کشیدم دوباررفتیم.... شب شعردر کتابخانه عمومی برگزارمیشد پنج شنبه هاعصر ...باراول نخواندم ...باردوم بلند شد واعلام کرد دوستم می خوادشعرهاشو بخونه خجالت می کشه ...من زدمش وراه افتادم ..(اه اه دوتادخترلوس بی مزه )...یک شعربلند گفته بودم برای امام خمینی ...این شعربارهاوبارهادرکیهان بچه هابنام نگین ب ... چاپ شد یکجوردزدی ادبی ازطرف بچه یکی ازهمکاران مامان ...بخشیدمش خیلی کوچک بود چون شعرراجع به امام خمینی بود کسی جرات نداشت حرف بزند ...شعردوم شعرکوتاهی بود که ازکلمه نی لبک درآن استفاده کرده بودم ...رجب افشنگ هم بود اوهم آن روزدرشعرش ازکلمه نی لبک استفاده کرده بود بایک حالتی نگاهم می کرد انگارشعرراالان ازروی دستش کپی زده ام (خوب بود یک نی لبک بیشتر نداشت ) می توانید حال یک دختر هفده ساله خجالتی قرمزشده درمقابل شاعرانی مثل نصری ...مینونصرت ورجب افشنگ و...راحس کنید باآن اعتماد به نفس آخردرپیت ...توصیه شدم بیشترکارکنم هرچندشعرم به نظرشان سپبد موزون آمده بود تحت تاثیرازنیما ومن آن روزها فقط شعرخواب در چشم ترم می شکندوتورامن چشم درراهم نیماراخوانده بودم ...به سرجایم برگشتم وچون آخرین شعرخوان من بودم جلسه تمام شد داشتیم برمی گشتیم راهروی باریک بین صندلی ها مرد جوانی ایستاده بود که وقتی سرم را بلند کردم به تایید لبخند زد ومهربان نگاهم کرد ...ماندانا گفت :شیوااین قیصره ...قیصرامین پور ...من اصلا نمی شناختمش ازچهره اش فقط انبوه موهای پرپشت روشنش یادم است وچهره ای که مهربان بود حالا قیصرآن جا چه می کرد باید ازمانداناپرسید این که آیااوواقعا قیصربود وماندانااوراازکجامی شناخت ؟....آن روزها تمام شد ومن گاه گاهی شعرهم گفتم ولی فقط وقتی که بمن الهام میشد ...به الهام وجوشش شعر اعتقاددارم واگرکسی بمن بگوید شعر بگو نمی توانم یااگربتوانم ساعتها باید تلاش کنم ...بگذریم ...خیلی حرف می زنم فشارم افتاد ....نیرویم تمام شد ...شعرهاتمام شد ...قیصر هم رفت وناگهان چقدرزود دیر می شود...
پشیمونم چراپست قدبلند یابخت بلند م رو حذف کردم ...پشیمونم چرا توی زندگیم به موقع به بعضی ها سیلی نزدم پشیمونم ازاین که چرا این قد خام واحساساتی وکوچولو ام وهیچ وقت بزرگ نمی شم غصه می خورم برای همه زنای بی امنیت برای سمیرا برای پارسای معصوم ومظلوم....
ازت متنفرم روزبه از بی ادبیت ازلاتیت از پرروئیت وازبی رحمیت وازاین که باکمال پررویی می خوایی بیایی به خونه ماوازمون خداحافظی کنی به همراه خانوم جدیدت...... خوشحالم که نمی بینمت وخوشحالم که می تونم بهت بگم جای آدمی مثل تو توی حریم مقدس خونه ما نیست ....
بایک آسمان ابر درپیشانی پاس می گیرم هوا سرد شده است کج راه می روم باد می وزد خم میشوم باد تند می شود خم میشوم می گویم نشکنم یک کاری کن نشکنم من که خیلی خم شده ام طاقت می آورم نبایدبشکنم هرطوری هست باید محکم بمانم ...راه می روم فالگوش می ایستم زن خسته است ولی باخنده می گوید ماه به ماه به بهانه پرداخت قسطهایم می بینمش ...مرد می گوید :بیماراست چه کنم پول دوادرمانش خیلی زیاداست ...پسرک می گوید ساعت چند ؟کجا ؟می خوانم می رقصم می وزم ...می خندم من چه خوشبختم امروز ...ازلابلای آن همه مه ازآن اعماق کسی می پرسد های کجایی دخترک ...تنهایی آن همه کاغذ سپید را که به جنون زنی بردی شلوغ وگمشده در خیال جوانی ...آه کجایی تاراکه وقتی در می گشودی شب در تو گم می شد ...کجاست آن شعرها وشورها ...باد می آید خم می شوم خم می شوم خم می شوم .آن گونه که برپله هاخم می شدم ..نشکنم نشکنم نشکنم ...آنگونه که در پیچ کوه می شکستم باآن همه موهای پیچ در پیچ ...
محصورم میان کاغذهای سپید ...دستم را می گیری ونوشتن کلمه رابمن می آموزی بردستت بوسه می زنم ای که نخستین آموزگارم بودی مادرم ...محاصره ام میان دیوارها کتاب ...ای که بمن خواندن کلمه را آموختی برچشمت بوسه می زنم هرچه می نویسم تقدیم تو باد پدرم ...محدودم درشبهای سیاه ای که چراغ عشقت روشنی بخش زندگی ام هرچه دارم تقدیم تو باد همسرم ...و ای که هستی ام به هستی تو بسته است زندگیم تقدیم تو باد فرزندم ....و ای که دوستت دارم و دوستم داری ومی خوانی ام و مرا بخاطر کوتاهی هایم می بخشی هرآن چه در این کتابست تقدیم چشمان تو باد ...
پ .ن ...دوستای خوبم این متن برای تقدیم اول کتاب بده ؟....یعنی زیاده ؟...هرچی فکرمی کنم چون اولین نوشته امه نمی تونم ازش بگذرم ...
شدم مثل پاندولی که بین کارهای مختلف وشلوغ روزمره خونه واداره در نوسانه روزهای آخرماه واقعا شلوغم وفرصت نکردم بیام وبنویسم ...واین دوروزه که شروع می کنم به دادن انواع واقسام آمارلابلای کارهایه فرصت کوچولو هم برای نوشتن پیدا کردم ازآخرین اخبارکتابم بگم که بالاخره خودم باناشرتماس گرفتم وبهم گفت طرح جلدآماده است وبیا ...ماهم راه افتادیم رفتیم دیدیم به چه دم ودستگاه شیکی این آقاناشره برای خودش به هم زده منشی اش هم هی برای من قیافه می گیره حالا نگو طرف خواهرشه و...تنهاشباهتشون در درشتیشونه چون خواهره تیره وچشم قهوه ایه وبرادره چشم سبزوموطلایی ...بچه که بودم همیشه فکر می کردم آدمهای چشم روشن بدجنسن ولی الان فکر می کنم چه فکر مسخره ای داشتم چون هیچ کس ازاین مردم دوروبرمن دانه های دلشون پیدانیست ربطی هم به رنگ چشمشون نداره ...حالا اسم کتاب من چیز جالبی نیست من لوگوشو که انشاءالله گذاشتم شما ببینم می تونین بخونینش طرح جلدش باحاله یه اثرازسای تومبلی که خیلی معروفه باعث خجالته من نمی دونستم سای تومبلی کیه وفرداش اومدم وبه مدداینترنت فهمیدم که ایشون یه هنرمند آمریکایی وتابلوهاش هم خیلی گرونه ...حالا ناشرمن هی تاکیدداره آخه مانمی دونستیم چه طرحی برای این اسم بگذاریم این به نظرم شیک ومتفاوته ...ماهم گفتیم آره حق باشماست ...فقط وقتی که برگشت گفت نظرت چیه که یه ویراستاربخوندش دلم می خواست یه جیغ بلند بکشم که پس تاحالا چیکارمی کردی ولی بامتانت یه خانوم خیلی متین گفتم :هرجورصلاح شماست وناشر هم گفت ببینم چندروزه می ده..؟... سوپروایزرارشد اداره کلمون هم قبلاتواین کارابوده ازمن میپرسه فلانی کتابت چی شد من می گم ویراستارباید بخونه می گه ویراستارکیه اگه فلانیه که هیچی نخونه بهتره ...اه اه مدیرمسئولش فلانیه من می شناسمش اه اونه ....؟....ای باباهمش که شد اه پس کی بگیم به ؟...یه غصه کوچولو ته دلم مونده ازداستانم راضی نیستم سه سال قبل که می نوشتمش راضی بودم ولی حالا نه یه دست نیست ...باید یه دستترازاینی باشه که هست اما بگذریم ...
پ .ن 1.مشغول ظرف شستنم پسرک می پرسه مامان این خانم وآقاهایی که توی فیلمهابازی می کنن واقعا عاشق هم می شن ؟...می گم نه نقش بازی می کنن بعضی هاهم عاشق هم می شن مثلا آقای اسمیت (پسرک عاشق برادپیته وفکر می کنه بهترازاون وبراندان فریزروجودنداره )که عاشق آنجلیناجولی شد وهمسرش روطلاق داد وباخانم جولی عروسی کرد که خیلی کاربدی کرد ...می پرسه همسرقبلیش همون جنیفس فرفره ...من که جنیفس فرفرونمی شناسم شما چطور ؟یعنی واقعا منظورپسرکم جنیفرآنیستون بوده یا جنیفر لوپز حالا برای این شیطون که باید الان گردی وچهارگوش وبهداشت فردی واجتماعی یاد بگیره چرااین قدراین چیزهامهمه ؟
پ .ن 2.شغلی که الان پسرک می خواد داشته باشه مهندس هوافضاست چون روی ماه قدم گذاشتیم تن تن ومیلو رو به تازگی برای صدبارتماشا کرده ...هفته قبل می خواست هنرپیشه بشه ...ببینیم هفته بعد می خوادچیکاره بشه ...
پ .ن 3.ازهوای عالی این روزها هرچی بگم کم گفتم یه دست صاف وخوشبو بی نهایت خوشبو ...بوی علف وبرگ پاییزی پوسیده وخاک خیس بارون خورده با چاشنی یه عالمه یاس دیوارهمسایه ...باچشم اندازی سبزازکوه روبرو ...من که براش می میرم شماچطور؟