تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

یکی از روزهای بهمن بود ، چهارشنبه عصر ،بسیار بی حوصله و غمگین بودم مطلبی از مطالبی که استاد زبان می گفت نمی فهمیدم دلم می خواست کلاسم هرچه زودتر تمام شود و از خودم ، استاد ،درس و زندگی و هرچه که دلتنگی نام دارد بگریزم ...معمولا در کلاس زبان موبایلم را روی ویبره می گذاشتم ...شروع کرد به لرزیدن یک بار ، دو بار ، سه بار ،...نه شماره ناآشنا بود ...

وقتی بالاخره تماس برقرارشد صدای مسن مردی را شنیدم که بی مقدمه شروع کرد به تعریف و تمجید از من ...

انسان تحت هرشرایطی تشویق به مذاقش خوش می آید در حالی که در دلم عزای محشر بپا بود گوشه های لبم به تدریج به لبخندی حاکی از رضایت درون بالا رفت استاد فرهنگ فر نویسنده سه کتاب به خاطر کهرم(انشارات فرهنگ ایلیا ) ، نیمه تاریک و  دگمه های بی رنگ (نشرچشمه )...و کتاب دیگری که زیر چاپ است سری به نشر فرهنگ ایلیا زده و کتابم را دیده و تورق کرده بود ...حالا قرار است من روزی به دیدنش بروم و با هم راجع به ادبیات صحبت کنیم که متاسفانه من هرکاری می کنم نمی توانم به خجالتم غلبه کنم و مثلا فکر کنم حالا می توانم به دیدن او بروم و اصلا من در مورد چه صحبت کنم من نه مکتب می شناسم نه نثر نه نظم ...الله بختکی قرعه ای به ناممان خورد و نوشتن شد عشقمان ...

تا دوشنبه نیستم خبری از طوبی نخواهد بود ...طوبای این چند روز لجم را درآورده آن چیز که می خواهم نمی شود ...در شلوغی و بدون تمرکز می نویسم آیا واقعا بر ای نوشتن نباید اتاقی از آن خود داشت ...؟

روز سه شنبه پسرکم وقت دندانپزشکی داشت .ازآن جایی که آقای همسر کمی مریض احوال بود، من و پسرکم خودمان رفتیم و قرار شد او بهتر که شد دنبالمان بیاید ...باری به هرجهت ...پسرک من ، پسر سازگاری ست دکتر دندانپزشک او هم دکتر خیلی صبور و خوش اخلاقی بود نمی دانم آن روز چه اتفاقی افتاده بود چقدر خسته بود که در مقابل هر واکنش پسرک عصبانی می شد طوری که یک بار هم با عصبانیت ضربه ای به سینه پسرکم زد ...من در چنین مواقعی بیشتر خنده ام می گیرد ضمن این که خیلی خودم را کنترل کردم که به دکتر حرف نزنم ...حتی یک بار که پسرک با ترس بلند شد خواستم به او کمک کنم گفت نه شما بنشینید نه شما نباید این طوری کنید !این تنها عکس العمل من بود ،او هم مدام به پسرک می گفت :الان مامانتو می فرستم بیرون ...بعد هی جیغ می کشید وای انگشتم ، انگشتم رو گاز گرفتی ...آخر کار هم انگشتش را به من نشان داد که ببین پسرت انگشتم را گاز گرفت...من هم چون حوصله بگو مگو نداشتم و نخواستم حالا پسرک فکر کند که همه کارهایش وحی منزل است و اصلا اشتباه نمی کند گفتم ببخشید و برای دندانی که خانم قرار بود پر کند و پر نکرد و فقط دو فیشور سیلندر انجام داد، نوبت دیگری گرفتم نمی دانم چطور دوباره موفق بشوم پسرک را راضی به رفتن و نشستن زیر دست دکترخوش اخلاقی که ناگهان بداخلاق شده بود کنم؟ خدا داند!...

از مطب که بیرون آمدیم آقای همسر هنوز نرسیده بود و مشغول پرسه زدن در خیابان مطهری شدیم ...اول پسرک خانم شگفت انگیز و دراگون و اژدهایش را خرید بعد هم رسیدیم به کتاب فروشی بدر ...و آن وسوسه خرید کتاب با پولهای آقای همسر که برای دندانپزشکی به من داده ، آن قدر قوی بود  که داخل شدیم ...پسرک رفت سراغ سی دی ها و من سراغ کتابهایی که دلم می خواست بخرم و لاهیجان نداشتند ...

این بود که روحیه مان بسیار خوش شد و تو پ و تشر دکتر یادمان رفت ...آخرش هم پسرم به من گفت :مامان می شه این قدر پولهای بابامو خرج نکنی لطفا پولهای خودت رو خرج کن ...!!!!!!!!!!بله !!!!!!!

یکی از زیباترین خاطرات کتاب خریدن من برمی گردد به دورانی که خیلی کم پول بودم و همه کارها و خریدهایم با حساب و کتاب بود ...آن موقع بانک ملی فقط قبض موبایل می گرفت و یک نفر کارمند ضعیف تازه استخدام که اصلا دستش تند نبود را می گذاشتند در قسمت دریافت قبوض، آن وقت یک صف طویل از انواع و اقسام آدم ها تشکیل می شد که هی به جان هم غر می زدند و هی همدیگر را هل می دادند ...من نیم ساعت در روز مذکور در صف ایستادم و پاسی که از اداره گرفته بودم تمام شد بنابراین تصمیم گرفتم قبض موبایل را بی خیال شوم ...آمدم بیرون ،چشمم خورد به شهر کتاب فرازمند که آن موقع روبروی بانک ملی بود. آن قدر این کتاب فروشی به من چشمک می زد که نمی توانستم در مقابل وسوسه داخل شدن به آن مقاومت کنم ...آن روز تمام هزینه ای که قرار بود من به حساب مخابرات بریزم صرف خرید کتابهایی شد که خیلی شیرین و دوست داشتنی بودند و هنوز هم هستند ...یک پاداش به موقع هم مرا از بی پولی رهاند ...خرید کتاب چقدر خوب است ...فوری وجهی  برابر خریدی که کرده ای به جیبت واریز می شود ...

به تازگی کتاب چتر قرمز اثر هادی غلام دوست نشر تهران را تمام کردم ...حقیقتش مثل این که این شخص برادر استاد فرهنگ فر است ...عرض کنم خواندن چندداستان کوتاه اولش خیلی به من نچسبید ،مثل این که داری انشا می خوانی هرچند داستانها هرکدام دارای سوژه های خیلی نابی بودند و می توانستند خیلی بهتر نوشته شوند مثل این که نویسنده در چاپ اثرش عجله داشته ...اما خود چتر قرمز داستان خیلی قشنگی ست اما واقعا باید دوباره نوشته شود ...نویسنده در حین نوشتن داستان را گم می کند من نمی دانم مرتب بین راوی و دانای کل می چرخد یا ناگهان خطاب به شخص دیگر می نویسد ...

خلاصه این که تو با خواندن این کتاب متوجه نحوه صحبت کردن نویسنده می شوی به گمان من او همان طور که حرف می زند می نویسد ...

 

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 |