سگ ،مثال خوبی ست برای این روزهای من ...بی قرار مثل سگ ولگرد صادق هدایت ام ...ذهن مکانی ست برای جولان ولگردی ام ...درد بی درمان ست جدایی ...نمی دانستم تا این حد عاشقانه دوستت دارم ...همیشه می دانستم تو و پسرکم برای من یک گونه عزیزید ...هر بار صدایتان می زنم اول به نام آن یکی می خوانمتان ...جایت خالی ست این روزها که از دیدن خطاطی نستعلیق پسرک بخندی ...از نطق کردنش سر کلاس های خط و نقاشی و پز دادنش به من و پدرش و این که بپرسد :حالا به من افتخار می کنی ...از فرار کردنش از املای انگلیسی ...یادت هست اولین بار که می خواستیم به او ویتامین آد بخورانیم صورت کوچکش مثل مثلث شده بود بس که لبها را غنچه کرده و حاضر به فرو دادن آن مایع بد مزه جدید نبود و تو از خنده نمی توانستی سرپا بایستی و می گفتی بدو برو دوربین را بیار ومن ناگهان متوجه شدم دوربینمان شارژندارد ...
چقدر لحظه های با هم بودن ما در تاریخ خانوادگی مان کم و محدود است ...یاد آن روزهایی که خیس عرق از فوتبال در کوچه بر می گشتی و ما همه با تو بحث می کردیم که به حمام بروی ...بی خیال فیورنتینا را عشق است ...باتیستوتا را ...روزنامه ابرار و قهرمانی عباس جدیدی ...چه کسی بود که تو را رودی فولر صدا می کرد ؟...یاد آن موهای قهوه های لخت روشن به خیر !...مادر پرسیده بود :ژل زده ای ؟ و خندیده بود ...در خندیدنش هزار اشک نهفته بود و همه راه را تا خانه گریسته بود ...
ابرم این روزها ...ابر بارداری که صاعقه آبستن است ...خیالت را می بوسم ...چهل روزاست خیال تو را می بوسم و بوی عرق کودکی ات را می بویم ...عروسکم ...
هرم گرمایی که بر سرم می بارد را پشت سر می گذارم ، زیر پایم پر از برگهای قهوه ای و نارنجی ست ...برگهایی که با هر لگد خش خش می کنند ...از آسمان می پرسم : این چه خزانیست که به تابستانمان زده ؟شوخ می خندد و چشمک می زند و جواب نمی دهد ...
با مادر که حرف می زدیم ناگهان به گریه می افتم ...کودکی ام همیشه به گریه های در تنهایی می گذشت اگر او مرا می دید ساکت می شدم غم ام در دنیای کوچک ام آن قدر بزرگ بود که لحظه ای رهایم نمی کرد ...غم من چه بود آن روزها ؟...چقدر امروز به غم نداشتن عروسکهایی که در بوردا می دیدم و غم احساس سر راهی بودن می خندم ...مادرم از پشت تلفن نوازشم می کند :دخترم گریه از ضعف ایمانه مامان ...ایمانت ضعیف شده ...
از خودم می پرسم :آیا ایمانم ضعیف شده ؟...آیا گریه نشانه ضعف ایمانه ؟...روزی جایی خوانده بودم که گریه نشانه وفاست حتی اگر شفایی بعد از آن همه بغض و هق هق در راه نباشد ...
خنده ام می گیرد وقتی می بینم آن همه خزانی را که برای تابستانهای شمس ساختم ...حق داشت دوستمان که می گفت خالق بی رحمی هستم اما واقعا این خزان آیا به آن خزان ربطی دارد ؟...حق با مادرم هست این روزها من بین شیوای محکم و شیوای ضعیف سخت در نوسانم ...
با این وصف باید همیشه داستانهای گل و بلبل بنویسم که در آن هیچ خونی به زمین نمی ریزد هیچ قلبی نمی لرزد هیچ حقی ناحق نمی شود و هیچ عشقی بی معشوق نمی ماند ...
نمی دانم از کجا باید شروع کنم تا بتوانم مادر خوبی باشم ...همیشه فکر می کردم خیلی مادر خوبی خواهم شد ...همسر بسیار خوبی هستم (این یکی را که شک ندارم !)اما مطمئنم مادر خیلی خوبی نیستم ...گاهی فکر می کنم تنها کسی که مرا بی در نظر گرفتن عیبهایم دوست دارد پسرم است اما پیش آمده که من اول خودم یا همسرم را به جای او در نظر گرفته ام ...این روزهای انتظار بیش از پیش طولانی کودکم را به حال خود رها کرده ام ...بعد از یک ماه یک داستان کوتاه از مجموعه کیتی برایش خواندم ...در حالی که من و او برای تابستانمان برنامه نوشتن داستانی را داشتیم که با هم ساخته بودیم و هزار برنامه ورزشی و شاد دیگر ...اما چه تابستان تلخی داشتیم ما ...
...تازه اسمش را در کلاس انگلیسی و خط و نقاشی نوشته ام ...او همه روزش را جلوی تلویزیون می گذراند و یا یکی دوساعتی را به بازی کامپیوتری می پردازد ...من همه اش خیره ام به روبرو یا با کاری مشغولم ...به انگلیسی ام نمی پردازم ...نوشتن ادامه داستانهایم را رها کرده ام و فقط انتظار می کشم ...ده سال اخیرم را مرور می کنم ...کارم وزندگی کاری ام را مدام زیر و رو می کنم به اشتباهات فاحش ام فکر می کنم ...چرا این همه خودم را محاکمه می کنم چرا این همه خودم را به اعدام محکوم می کنم ...رو به آینه تمرین انگلیسی می کنم : I hate you ...بعد فکر می کنم بهتر است دوباره کتابهای روانشناسی ام را بخوانم ...
پ .ن ...درست است که حال درست و حسابی ندارم اما فکر می کنم ننوشتن از آقای اسماعیل فصیح که عاشقانه خودش و نوشته هایش را دوست داشتم بی معرفتی محض باشد ...هر کتابی که از او به بازار می آمد را می خریدم و باید بگویم که می خوردم ...آن جلال آریان نازنین و ناکامی ها و کامیابی هایش را هرگز فراموش نمی کنم ...کتابهای اسماعیل فصیح را من یک بار نمی خواندم بلکه چند بار می خواندم اولین بار کتاب شهباز و جغدانش را شوهر خواهرم برای تولد هجده سالگی ام خرید و من در تب و تاب امتحان کنکور آن را خواندم و بعد تب جلال اریان به جانم افتاد ...یادش گرامی و روحش همواره شاد و شوخ باد ...افرادی مثل اسماعیل فصیح هرگز نمی میرند ...
خواهر زاده ام خواب دیده، مادرش در حیاط خانه پدری به نماز ایستاده است و چادری سبز از برگ های درختان به سر دارد که با برگهای دیگر درختان یکی شده ....
پ .ن :من این روزها هیچ خوابی نمی بینم
فکر کن روزمرگی داشتن چقدر خوب است ...هی بتوانی بروی بالا و پایین از ناکامی ات در خرید،خواندن کتاب ، ننوشتن داستانی نیمه تمام ،آشپزی و ... بنویسی و کار ...یا هر مزخرف دیگری که به ذهنت می رسد ...چرا در کودکی این همه ماجراجو بودیم ...فکر کن هرچه تلاش می کنیم نمی توانیم روزمرگی داشته باشیم چون روزها ی شب گون ما را در خود غرق کرده اند ...فکر کن چقدر من و تو بی کسیم نمی توانیم با هم حرف بزنیم ...صدای ما به جایی نمی رسد کسی درد ما را نمی فهمد ...فکر کن یک روز می توانیم آیا دست در دست هم آواز بخوانیم ...می توانیم بی دغدغه جنسیت بر ترک دوچرخه هم بنشینیم ...چند بار مرا ترک دوچرخه ات نشانده بودی همیشه فکر می کردم به اندازه برادر بزرگترت پرقدرت نیستی ...اما تو مرا خوب هدایت کردی ...خوب راندی ...امروز صبح همین طوری دلم خواست دوچرخه داشته باشم ...و تا اداره دوچرخه سواری کنم ...و نبینم چشمها را ...نبینم آه ها را و اه ها را و وای ها را ...فکر کن دلم خواست کنار تو قدم بزنم ...برگردیم و ببینیم رد پایمان هیچ جا روی هیچ جاده ای نیست بعد به هم بخندیم و بگوییم خدا در آغوشمان کشیده بود ...راستی نمی توانم بوی ملکوتی اش را استشمام کنم ...تو چطور ؟آیا به خدا نزدیک تر شده ای ؟...
شنیدم بزرگ شده ای ؟...شنیده ام نگرانی !...شنیده ام خسته ای ! ...محکم باش برای خسته شدن زود است به گمانم ...شنیده ام هیچ تقصیری نداشته ای موجی آمده و تو را با خود به اواسط دریای بی کران برده ! ...مهم نیست اگر خورشیدی خاموش شود یا چراغی نتابد یا ماهی بر نیاید ...چرخ نگردد و ما در این رفتن بمانیم ...هستیم نه ؟می دانیم و از هم خبر داریم ...دلهایمان اگرچه سخت است ...گریانیم اگرچه برای گل برگ های قرمزی که باد می برد و آن ها هرگز دوباره سبز نخواهند شد اما هنوز باید ایستاد و زندگی کرد ...به گمانم هنوز دارم نفس می کشم اگرچه هوای نفس کشیدنم داغ و آفتابی است ...تو نفس عمیق تری بکش ...
آیا محاکمه کافکا را خوانده ای ؟، یوزف کی در کل محکومیتش نمی داند به چه جرمی محکوم شده است ...فضای رمان سیاه و بی اغراق نومید کننده است و آن قدر حقیقی که در حقیقت ماجراهای بی کم و کاست آن غرق می شوی ...انسان محکوم به زندگی ست و در فصل پایانی محکوم به مرگی ناخوانده ...یوزف نمی داند چرا دارد اعدام می شود ...نمی داند چرا به هر جا می رود همه جریان محکومیتش را می دانند تاجر، کشیش ،معاون ،رییس ،دوشیزه بورسنتر ،تیتورلی نقاش ...دخترکان و زنان دادگاه ...نه کی گمان می برد که داناست و موفق خواهد شد در حالی که هیچ چیز را نمی داند و همه چیز را سیاه می بیند ...در هیچ کجای کتاب نمی بینی کی به چه جرمی محکوم است و چرا اگر محکوم است آزاد است و زندانی نیست آیا اشاره ای زیباتر از این به محکومین به زندگی در زندانی به نام زمین وجود ندارد ...آیا حتی اگر هم اعدام نشویم خدا به ما مرگ نمی دهد ...؟کتاب تمام شد و آن را در کتابخانه ام گذاشتم ...با حسرت نگاهش کردم و اندوهی بی پایان مرا فرا گرفت که چرا این کابوس شوم تمام نمی شود ؟
مرخصی کلاس انگلیسی ام تمام شد ...ساعتها خیره می مانم به درس هایی که باید بخوانم و می بینم عقربه ها چه زود می گردند و من هنوز خیره ام با دهانی تشنه ...سری پر درد و دلی که ناخود اگاه پر از تلاطم عشق ها و نفرت هاست ...
چرا دهانم طعم شن خشک می دهد؟ مگر من قبلا جایی ؟در زندگی گذشته ای ، خوابی ...مرگی! شن خشک خورده ام ؟...شن خشک می جوم و دم بر نمی آرم ...همین ساعت کنار تو هستند پارگان جانم! صورتم را به شیشه خیالی می چسبانم و می بوسمت ...انتظار دارم تا تن ات را محکم در آغوش بفشارم ...؟...دلم برایت خیلی تنگ شده است ...آیا تو هرگز عاشق شده بودی ؟...آیا عشق تو این جا را می شناسد ؟آیا این جا را می خواند ؟...بگذار سایه های خیال هر دوی شما را در آغوش بکشم این روزها من با سایه و رویا و عشق ها و کینه ها زنده ام ...اگر در نظر بگیریم که قانون جذب درست است باید غم بخورم که چرا این همه تو عشق کوچولوی من فیلم پاپیون را دوست داشتی ؟
سرم را به شیشه مونیتورم می گذارم و چشمانم را می بندم و سعی می کنم پیشانی ام با پیشانی تو آن سوی شیشه ی خیال مماس شود ...
تو را من چشم در راهم
می خواهم نرمال باشم ، طبیعی به نظر برسم ...بیش از اندازه تشنگی و گرسنگی کشیدم ...روزه ای که خود آن را خواستم و باز هم می خواهم ...دست پسرکم را می گیرم سه هفته بود به او لبخند نزده بودم ...دستش را نوازش می کنم ...در این نوازش دست نیز به دست نازک تو می رسم همه جا یاد تو با من است ، سخت است دستت از همه جا کوتاه باشد و نتوانی کاری کنی ...
یادتان باشد من اشاره مستقیمی به هیچ موضوعی نمی کنم ...فقط می گویم آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش ...نه این که آن قدر بی معرفت باشم که خبر خوش را ننویسم هنوز موعدش سر نیامده که بنویسم به زودی ادامه طوبی را می گذارم تا شاید نرمال به نظر برسم تا شاید هم خودم و هم خدا و هم همه شما از نگرانی بیرون بیایید ...دلتنگی را هرچه بیرون می اندازم خودش را وارد می کند ...سالها پیش داستانی نوشته بودم به نام "فسانه تارا " یک جمله داشت که خیلی دوستش داشتم ...و بیرون شب بود ،در را گشودم و شب در من گم شد ...امروز سرنوشت تارا را گرفته ام هر دری را که می گشایم شب بر من هوار می شود ...می دانم می دانم الم نشرح لک صدرک می دانم ...صبر می کنم ...چه نوشته ام؟ یعنی ممکن است خدا نگران من باشد ؟ نگران یک بنده شب زده دیوانه ؟...
رجبیون یعنی چه مادرم ؟...مامان زهرا ی در هم شکسته من! گفتی خدا رجبیون را دوست دارد ...ما رجبیون شده ایم ...مادرم می پرستمت ...من معنی این حرف را نمی فهمم وقتی من انسان بودنم را در وهم شبهای طولانی گم کرده ام وقتی دارم نگران خودم می شوم ...مادرم من در بلوغ هم این همه نگران خودم نبودم ...مادرم من دارم از چیزی منفجر می شوم که اسمش را نمی دانم ...یعنی ممکن است خدا نگران من باشد ...؟
به آفتاب خیره می شوم همانی که یک روزی وقتی روی رنگ سبز برگهای در حال رقص بازی می کرد و من خیره اش می شدم و او با موجهای نور پر پیچ و خمش دلم را می برد به کهکشانها ...دلم اصلا برای چه می تپید ؟...اصلا برای چه می رفت ؟...کجا می رفت ؟...
ذهن نویسی می کنم ؟...ذهن نویسی در من نمی میرد ...
گفتن خدایا خدایا در من نمی میرد ...برای چه دعا می کنم ؟...مگر دعای من مستجاب می شود ؟...مگر کسی از آسمانها از کائنات مرا می شناسد ؟...
مگر کسی ناله های مرا ،خواهرم را ، مادرم رامی شنود ...؟...مگر کسی می بیند که پدر چگونه پشت خم کرده و گوشه های لبش را آنقدر جویده که کنده شده اند ...مگر کسی دیده او که امروز منتظر فرزندی باید باشد باید بخندد برقصد عشق بورزد اشک می ریزد و در هم شکسته ...او که هنوز معنای مرد شدن را درنیافته در انتهای یک کوچه تاریک به وهم یک شب موهوم زمستانی پیوسته و برف همواره آن قدر باریده که او را در خود فشرده و تو از شدت سرمای آن نمی توانی در این شبهای تب دار پر گردو غبار برفهای اطرافش را آب کنی ...
آیا می دانی معنای شب چیست ؟...می دانی تاریکی یعنی چه دخترک ؟...تاریکی یعنی غمی که لحظه ای گریبان تو را رها نکند ؟...شبی که می دانی هر صبح انگار روشن نشده و انگار آفتاب نیست و هوای خوب دیگر نمی تواند حال تو را خوب کند ؟...خسته ام ؟درمانده ام ؟مستاصلم ؟...من که بودم ؟...چه کردم ؟...اگر بهشت و جهنم تو همین جاست به من بفهمان مرا و ما را به کدام گناه بر سر دار کرده ای ؟...گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ؟...کدام سر ؟...کدام اسرار ؟...می خندم نومیدانه می خندم ؟...می گریم نومیدانه می گریم ؟...تلخم ؟...انتظار سخت است اما منتظر می مانم ؟...بعضی چیزها در من نمی میرد ؟...یاد می گیرم خشم را فراموش نکنم ؟...یاد می گیرم نمیرم زنده بمانم و بدانم که باید بمانم و تلخ نباشم نومید نباشم خشمگین نباشم ...هرز ننویسم ....هرز می نویسم زیرا من امروز نمی دانم کجای این گردون ایستاده ام ؟...چرا ایستاده ام ؟...چرا نفس می کشم ؟...چرا قلبم می زند ؟...و چرا می ترسم ؟...یادت است شیوا شعر می گفتی برای دخترک درونت ...دخترک در پس دیوار فرو می ماند ...هق هق اشک فرومرده در او ...ساکت و سرد به این گستره ظلمت شب می نگرد کی بود شهریور 73امروز به ان روزت می خندی ...نگاه کن شیوا ...این یعنی شب ...و روزی نیز هست که تو به این نوشته ات نیز بخندی ...می دانی خوب می دانی !اما
گذر تلخ شب وهم بسی تاریک است ...
حقیقت داره دلتنگی
دلیل اینکه آرومم ، امید لمس دستاته
همین لبخند پنهانی ،کنار لحن گیراته
دلیل اینکه تنهایی ،همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکم ،همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن ،دچار شک بی رنگی
من آرومم تو تنهایی ،حقیقت داره دلتنگی
هنوزم می شه عاشق شد ،هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه ،هنوزم عشق محبوبه
تو دلگیری نمی دونی ،چه رویایی به من دادی
اگه فکر می کنی سردم ،برو رد شو ،تو آزادی
نمی دونی چه قد سخته ،تو پشت نبض دیواری
نمی دونم تو این روزا،چه احساسی به من داری
نه اینکه سرد مغرورم ،نه اینکه دور از احساسم
بزار دست دلم رو شه ،بزار رویارو بشناسم
تموم شهر خوابیدن ،من از عشق تو بیدارم
یه روزی می فهمی ازچشمام ،چه احساسی به تو دارم
...از آلبوم احسان خواجه امیری اسم شاعرش رو فراموش کردم ...این روزها خیلی چیزها رو فراموش می کنم فکر می کنم فراموشی نعمتی ست که خدا به بندگانش در زمان مورد هجوم مشکلات فراوان واقع شدن داده ...