کویر من پر از واژه های خاص و تامل برانگیز است ...نویسنده کویر من یک انسان ظریف کار و هوشمند است ...به نکاتی اشاره می کند و بعد تو را وا می دارد از لابلای خطوط موضوع را بیرون بکشی ...کویر من پر از خداست ..."این خدای تو خیلی بزرگتر از اونیه که باید باشه ها .نگاهش کردم .نگاه بی رمقی که حسش ،ناشناخته بود .خدا اگه اندازه داشت ،من باید بی اندازه می شدم .خدا خداست .چه باور کنیم چه نه !"
کویر من به جدال مردی با خود می پردازد به قول خود نویسنده هذیانهای یک نوزاد در فصل بهار ...مرد یک جور گم شده در طوفان کویر است و شاید به تعبیری بتوان طوفان و کویر را به تند باد درونش نسبت داد ...با آن که کتاب روند داستانی یکنواختی ندارد و حتی سرانجام هم مشخص نیست اما طوری نیست که تو متوجه موضوع نشوی و به توانایی نویسنده در کنار هم چیدن کلمات شک کنی ...من متخصص در نقد نیستم ولی فکر می کنم نویسنده ای با این ذوق ادبی بالا در واژه سازی باید اثری خلق کند که صد برابر بهتر از این اثر باشد و با توجه به این که داستان مربوط به سال 85است مطمئنم حالا داستانهای ایشان بسیار خواندنی تر است مثل دفتر شعر بسیار زیبایشان و شعرهایی که چقدر زیبا پر از رها و تاثیر ایشان بر وجود نویسنده است ....کار برای یک نویسنده بسیار جوان بسیار قابل تقدیر است و فکر کن من با سی و هفت هشت سال سن تازه یک کار داده ام و او هنوز راه بسیار زیادی برای تکمیل نوشته های بسیار زیبایش دارد ...قسمت آخر تقدیم دفتر شعرش را بخوانید :"به رهای رئوفم که حجم عصیان مرا تحمل می کند و وقتی ناراحت است ،من می خواهم دیوارها را خرد کنم و زمین را گاز بگیرم ،به رهایی که تشریح حرف به حرف ترکیب دوست داشتن است ."
کتاب "کویر من "اثر" آقای امیررضا مافی " از انتشارات نیمروز را بخرید و بخوانید البته انتظار نداشته باشید که با نوشته ای معمول روبه رو بشوید .
![]()
خیلی گذشته از آن روزهایی که مریض می شدم و مدرسه نمی رفتم ، می نشستم کنار پنجره و آسمان را نگاه می کردم ...فکر می کردم و خیال می بافتم ...موقع ظهر غذایم حاضر بود و مادری که از مدرسه می آمد و دستهای نوازشش بر سرم هرگز تمامی نداشت و پدری که لوسم می کرد و خواهری که مهربان می شد .
وقتی بیمار بودم وقتی گریه می کردم مادر همراهی ام می کرد ، همه داستانهای صمد بهرنگی را برایم خواند وقتی دستم سوخته بود ، همه قصه های کهن را برایم خواند وقتی که چشمم را عمل کرده بودم ....سرم را می گذاشتم روی سینه اش ...و او گاهی که نوازش می کرد روی موهایم اشک می ریخت ...چشمان خسته اش مهربان بود و مهربانی اش ناتمام ...
دستهایم درد می کنند غذا می پزم همه آب پز و بدمزه ...غرغر می شنوم ...خسته ام دلم می خواهد گوشم را بگیرم ...هر دو مریض اند و یکی از یکی بهانه گیرتر و مریض تر ...به زمین و زمان و آسمان و اینترنت و بنجامین لاینوس و ساویر و جک شپرد و کیت گیر می دهند ...چارلز ویدمور را چپه فحش می کنند و نمی دانند جان لاک را دوست داشته باشند یا نه نمی دانند جیکوب خوب است یا نه ...
دلم می خواهد می توانستم یک لحظه کنار پنجره بمانم و نشنوم که برایشان وقت نمی گذارم که بداخلاق و بی احساسم که به فکرشان نیستم و حاضر نیستم برای غذای بهتر پختن وقت بگذارم ...راستی گفته بودم از آشپزی متنفرم ...از سفره آرایی بیزارم ...از مریض داری بدم می آید ...دلم می خواهد خودخواه باشم و بروم زیر باران دستهایم را بگشایم و چشمهایم را ببندم تا شاید قطرات چشم های خسته ام را تسکین دهند ...
دیده اید غذایی که روغن ازآن چکه می کند خوش مزه تر است ...غذایی که پر از زعفران است چه طعم خوبی می دهد ...
خسته ام دلم می خواهد هر روز کباب آماده با برنج دودی بخورم ،بعد پا روی پا بگذارم و مجله و کتاب بخوانم و سریال و فیلم ببینم ، دلم می خواهد با هیچ احد الناسی درس نخوانم و فکر نکنم که پسر است رسیدگی می خواهد نباید ولش کرد معلوم نیست چه از آب در می آید کاش پسر من هم لااقل به یک تفنگ پلاستیکی دل می بست نه دسته شکسته یک چکش پلاستیکی کثیف که لحظه ای از خودش دور نمی کند و من دیگر نمی دانم باید با آن چه کنم که آقا افسردگی نگیرند
...دلم می خواهد آفتاب بگیرم و آفتاب نیست دلم می خواهد گریه کنم خلوت نیست دلم می خواهد فریاد بکشم فضا نیست دلم می خواهد بدوم دشت نیست دست نیست پا نیست ...دلم می خواهد بمیرم گور نیست نه این یکی را دروغ گفتم دلم نمی خواهد بمیرم ...
بیماری نابهنگام آنفلوانزا باعث شد خانوادگی در منزل بمانیم و لاست را تمام کنیم ...ببینم ما بخش های بعدی را نداریم یا دقیقا سریال در همان جایی که بن جیکوب راکشت ، جسد لاک پیدا شد و بمب هیدروژنی ترکید ،تمام شد و ما باید منتظر بخش جدید که به زودی می آید باشیم ؟...خوب اگر این طور است من به زندگی برگردم و کارهای روزمره ام را شروع کنم و اگر این طور نیست و فصلی یا قسمتی مانده که آن را ندیدم خبرم کنید ...
پ .ن ...برم وبلاگهاتون رو بخونم ...
یادم می آید ساحل در یای جو کندان خیلی زیبا بود ، یادم می امد آبش کم عمق و نیلی بود ، یادم می آید می توانستم از ابتدایش بدوم و تا عمق آب به سینه ام برسد صدها متر از ساحل دور شده بودم ،یادم می آید تمام شبهایی که روزهایش در دریا شنا می کردم در خواب روی آب غوطه ور بودم ...یادم می آید آدامس در سوپر مارکت نزدیک خانه مان پنج ریال بود ، یادم می آید خانه مان در کوچه ای بود که وقتی وسطش می ایستادم دو کوه بزرگ زیبا را از آن می دیدم ...کوهی که خورشید خانم پشتش با من دوست بود و به من چشمک می زد ، یادم می آید عاشق دویدن بودم ...یادم می آید با گل رس مجسمه می ساختم ...مار و ظرف و ...یادم می آید در کوچه دوست داشتم ...یادم می آمد دشمن هم داشتم ...یادم می آمد از دشنمانم می ترسیدم ...آنها مرا با سنگ می زدند ...یادم می آید بدجنس نبودم ....خبر نمی بردم ...محبوب نبودم ...زیبا نبودم ...وقتی جنگ شد پارتیزان بازی کردم آن روز دشمنم کنار من ایستاد و شانه به شانه هم با دشمن مشترک خیالیمان جنگیدیم ...یادم می آید اولین شعرم را وقتی گفتم که باران بارید و رنگین کمان در آمد ....یادم می آید تولد مادر برایش نقاشی کشیدم و با گل های نرگس باغچه به او هدیه دادم ...یادم می آید مادر در باغچه گل کوکب کاشته و دو کوکب را به هم پیوند زده بود کوکب ما رنگ به رنگ شده بود یک گلبرگ سپید یگ گلبرگ زرشکی سیر ...یادم می آید عاشق کوکب های حیاطمان بودم ...عاشق لی لی بازی با تبسم ...یادم می اید در هشتپر باد گرم می آمد سقفهای حلبی خانه ها صداهای و حشتناکی می دادند ...پدر از بانک می آمد و می گفت ...دی شب سقف خانه ای را باد برد ...یادم می آمد روی پاهای مادر می نشستم و آب دهانم را قورت می دادم یادم می آید به شدت می ترسیدم ...یادم می آید مادر برایم درجه می گذاشت و از تب های بالای من حیرت می کرد ...یادم می آید دلم آغوش گرمشان را می خواهد ....آغوش گرم مادر و پدر را ...دلم می خواهد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر در حالی که کودکم و به شدت لاغر ، به شدت خیال باف و به شدت مهجور در کوچه های هشتپر پیش به سمت خانه قدم بزنم در حالی که کیف کوچک قهوه ای ام را در دست گرفته ام ...روپوش ام به تنم گریه می کند و یقه سپیدم از زیر روسری حریری که بسته ام معلوم است ...یک بار دیگر تابستانی باشد که سرم را در کیفم فرو می کنم و به یاد مدرسه می بویمش ....دلم می خواهد یک بار دیگر کودک شوم ...پس این بار با آن که امکان ندارد کودک شوم با آن که امکان ندارد کوچک شوم ...دست در دست پسرم می گذارم و به طعنه ها و خنده های مردمان عیب جو توجه نمی کنم ...شانه به شانه وپا به پای تو خواهم دوید ...
آماده می شدیم تا با باری از دانش و تستهای جواب داده شده به سمت جلسه امتحان برویم که دیدیم جو راهروی پایین و دفتر مشوش است ...ورقه داخل کیف شراره بود نمی دانستیم چه کنیم قرار بود که کلاس ادبیاتمان تشکیل نشود و امتحان بدهیم ...ناظم فریاد زد همه برید کلاس امتحان کنسل شده ...من و شراره دویدیم ...وقتی ورقه سوال دزدیده شده کاملا درون دریچه بخاری افتادو بوی کاغذ سوخته شده پیچید معلم ادبیات وارد شد ...سری تکان داد ولی حرفی نزد و بی اعتنا درس داد ...یک ربع بعد کیف همه مان را گشتند ...همه از هم می پرسیدیم کی ؟...پروین ؟...پیمانه ؟...پری سا ؟...ولی همه معتقد بودند پروین ...جلسه بعدی که با دبیر شیمی کلاس داشتیم جالب بود مدام سرمان داد کشید بعد بچه ها گفتند :آقا چرا با ما بدرفتاری می کنی ؟...چرا فکر می کنی کار کلاس ماست و کار کلاس تجربی ها تیست ؟...آقای ن گفت :چون من وقتی رفتم دم در لادن یک ورقه را کش رفت ...او بعد از این که به کلاس اول رفته بود ورقه ها را شمارش کرده بود ومی دانست سیصد ورقه دارد ما این موضوع را می دانستیم همه با هم فریاد زدیم و او به فکر فرو رفت :پس شاید هم کار شما نبوده ...ودچار تردید عظیمش شد .
الهه بعدها قبل از سفرش به آلمان یک آموزشگاه کامپیوتر به کمک همسرش دایر کرده بود هر بار آقای ن را می دید و سلام و احوالپرسی می کرد آقای ن می پرسید :خانوم ک ...تو رو خدا به من بگو کار کدوم یکیتون بود اون ورقه دزدی ؟...این بدترین معمای دوران تدریسش بود که هرگز حل نشد.آن روزهای مستی و جوانی گذشت نفهمیدم باید خوب درس بخوانم ، نفهمیدم اگر قرار است یک باشم باید در درس خواندن هم یک باشم ...انتگرال را تا سر خود امتحان هم یاد نگرفتم ...بااعتماد به نفس به خودم گفتم مهتا قبل از امتحان یادم می ده و من خیلی زرنگم یادش می گیرم ...همین که مهتا شروع کرد برای من توضیح دادن لادن از راه رسید و در حالی که داشت از خنده می مرد گفت :یعنی شیوا بیا که شاهزاده رویاهایت برایت نامه داده ...مرا می گویی نه که در عمرم هیچ کس عاشقم نبوده شاخ در آوردم کی ؟...بعد گفت :اون یارو پسر خوش تیپه کوچه مون ...گفتم :پس بگو ...اون کوره است واگرنه به تو نامه می داد ...لادن همانطور که اکثرتان می شناسید حالا زن زیبایی ست و آن دوره از زیباترین دختران شهسوار بود ...یعنی همان مثل همیشگی همه را برق می گیرد مرا چراغ موشی یعنی واقعا قصد توهین ندارم ها اما واقعا آن پسرک دیدنی بود ...نامه را هم چهارگوش کرده و همه را منگنه کرده بود که لادن مثلا سر راه نخواندش ...همین نامه لعنتی باعث شد از خیر انتگرال هم بگذرم و بالاخره جبر را تک ماده بزنم ...چقدر تنبل شده بودم چقدر بی سوادبودم ...حالا که این اعترافات را می نویسم از خودم خجالت می کشم از روزی که مثل ابر بهار گریه می کردم و از تجدید شدن می ترسیدم پدر و مادرم با حیرت نگاهم می کردند و می گفتند این تویی از تجدید می ترسی پارسال معدلت هجده بود چه مرگت شده بود چرا درس نخووندی ...؟.....دوست مادرم زنگ زده بود خانه مان و گفته بود :زهرا جون از بیست نفر چهارم ریاضی چهار نفر فقط قبول شدند ورقه ها تازه از بابل رسیده ...و من زده بودم زیر گریه ...اگر تجدید می شدم نمی توانستم مرحله دوم کنکور را امتحان بدهم ...چه فاجعه ای واقعا ؟...و مادر با زنگ زدن به چند جا و استفاده از روابط آموزش و پرورشی اش شماره دفتردارمان را پیدا کرد و باگریه خواهش کرد که او به مدرسه برود و لیست قبولی ها را ببیند(این خاصیت مامان زهرا و فکر کنم هر مادر دیگر دنیاست که با گریه بچه هایش با آنها گریه می کند ) ...او هم دوچرخه اش را برداشت و رفت مدرسه ...جمعه بود و ورقه ها و کارنامه هایمان تازه از بابل رسیده بودبیست دقیقه طاقت فرسا گذشت تا ناظم زنگ زد و گفت :دخترت جزء چهار نفر قبولیست ...معدل کل ریاضی ام پانزده و هشتاد بود و کتبی نگویم بهتر است اما گر به دوزخ می روی مردانه رو ...دوازده و بیست به گمانم ...شاهکاری بودکه به عمرم نکرده بودم و تنها حسن کارنامه ام این بود که بالاترین نمره انشا را در کل دبیرستان گرفته بودم هفده ..باباابی بادیدن کارنامه به مادرم گفت :آخه چرا اینو فرستادی ریاضی ؟...من با خشم نگاهش کردم و گفتم :اگه من مهندس نشدم حالا ببین !کسی نبود که با من سرتق بحث کند ...بنابراین وقتی رتبه چهار هزار کنکورم آمد دستم در کمال پررویی به جای این که یک لیسانس شهرستانی جایی اطرافی یا فوق دیپلم رشته های تهران و شهرهای بزرگ را بزنم و حداقل راه بعدی ام را خوب انتخاب کنم از صد و پنجاه رشته ای که می توانستم انتخاب کنم صد و بیست و دو رشته مهندسی زدم از همین رشت گیلان بگیر تا زاهدان سیستان و بلوچستان ...آن سال مهتا با رتبه هزار و سیصد در مهندسی الکترونیک زاهدان قبول شد و بعد با استفاده از یک آشنا به (معذرت می خوام این واقعا از اون مدل اشتباهات شیوایی بود مهتا به دانشگاه خواجه نصیر انتقالی گرفته بود با تشکر از خانم یا آقای نورث )خواجه نصیر تهران منتقل شد ...ملیحه با سه هزار ریاضی محض دانشگاه تهران قبول شد و نگین مهندسی کامپیوتر نرم افزارآزاد تهران جنوب من ماندم و هیچ قبولی در هیچ جایی نداشتم بنابراین دوباره خواندم البته می دانید که چطور خواندم چون دویاره همان رتبه را آوردم بعد در کمال پررویی بازهم همه را مهندسی زدم ...خوب یک اتفاقاتی افتاد مثلا مهندسی حفاظت ایمنی اهواز شرکت نفت قبول شدم ولی در مصاحبه نمره نیاوردم ...بعد فیزیک کاربردی شهرضای اصفهان قبول شدم و با بابا رفتیم ثبت نام ولی تمام مدت گریه می کردم و می گفتم من اینجا نمی مانم شهرضا در سال هفتاد و روزی که ما به آن رسیده بودیم یک شهر قدیمی بود که جابجا در آن باد می آمد و یک خیابان غمگین داشت تا یک امام زاده ویک مرکز آموزش کوچک که دو تا آزمایشگاه فیزیک و شیمی داشت که ده بیست پسر دانشجوکه آزمایش شیمی یا فیزیک داشتند و در تمام مدتی که من نشسته بودم تا ثبت نام کنم آمدند و در دستشویی کنار میز ثبت نام بشر شستند ، لوله شستند ،ارلن شستند و من نمی دانم چرا احساس کردم که اگر پدر برود من تنها می مانم و حتما بلایی سرم می آید که خوشبختانه شروع کلاسم افتاد به بهمن و با پدر برگشتم و بعد ریاضی لاهیجان قبول شدم و ثبت نام نکردم چون آن وقت بازهم مهندس نمی شدم و دیگر خواندم وخواندم تا مهندسی کامپیوتر لاهیجان قبول شوم که حداقل مهندس شوم و بیایم با ملیندا که سال قبلش قبول شده بود زندگی کنم .
فکر می کنم این بحث را اگر این جا تمام کنم بهتر است از این که بخواهم بنشینم و برایتان بنویسم که در دانشگاه لاهیجان چطور درس خواندم و سه بار ریاضی دو را با نمره درخشان پنج افتادم و به خنگ و تنبل خدا معروف بودم بهتر است بماند برای یک خاطره سرایی دیگر
همه نتیجه اخلاقی من از این انشا این بود که من در طول زندگی ام یک آدم سطحی بودم و هیچ وقت عمیق درس نخواندم و درس خواندنم اصولا هیچ حکمتی نداشته و گاهی اگر افتخار دادم و عمیق درس خواندم واقعا پیروز شدم اما افسوس که دیگر خیلی گذشته... بهمن امسال سی و هشتم تمام می شود و می پرم توی سی و نه ...مخم دارد سوت می کشد چقدر سن ام زیاد شده است پس چرا هنوزاینقدر احساس جوانی می کنم ؟
پ .ن ...خواننده های قدیمی وبلاگم می دانند که کتاب من چاپ سال ۱۳۸۵از نشر فرهنگ ایلیادر رشت هست و هزارو صد نسخه بیشتر نداشت و دیگر موجود نیست و تحفه قابلی هم نیست که بخواهم دوباره چاپش کنم ...و فکر نمی کنم جز خودم که یک چند نسخه ای از آن دارم دیگر کسی آن را داشته باشد .در مورد طوبی طلایی باید بگویم که با توجه به اتفاقی که برایمان افتاد و روندی که داستان داشت طی می کرد بهتراست اینجا گذاشته نشود و امیدوارم بتوانم برای چاپش مجوز بگیرم چون واقعا دلم می خواهد که چاپ شود .
نقد صحرا
کتاب رو خوندم . دیشب حدود ساعت 11 شروع کردم و دقیقا ساعت 3 نیمه شب به پایان رسید . یک داستان 4 روایتی . از زبان 3 شخصیت داستان . راستش من نه دانش نقد کردن یک داستان رو از لحاظ فنی دارم و نه تا حالا این کارو کردم که بگم تجربه اش رو داشته ام . من ، یک خواننده معمولی وقت یک کتاب داستان دستم می گیرم اولین انتظاری که از کتاب دارم این است که این تمایل در من وجود داشته باشد که هر صفحه ای را که تمام کردم ورق یزنم تا ادامه ماجرا را بخوانم . به عبارتی انتظار دارم داستان مرا جذب کند .
این جذب شدن به دلایل مختلفی می تواند باشد . موضوع و محتوای داستان ، نثر نوشته ها ، شیوه بیان و تسلسل مطالب حتی در عین چند بخشی بودن و و و عوامل دیگر که من نمی خواهم روی آن بحث کنم . اما من معتقدم یک داستان به تنهایی با هر کدام از این عوامل نمی تواند مرا جذب کند . به عبارتی هر یک از اینها حتی در حد معمولی می بایست وجود داشته باشد .
شیوا جان بدون اغراق بگویم کتابت مرا جذب کرد . اما بدون رودربایستی با فاکتور از فصل اول (اگر چه نثر روان این فصل رو خیلی دوست داشتم ).نه به این دلیل که چرا این روایت تمام و کامل بیان شد و جایی برای ادامه دادن نگذاشته بود . نه ! بیشتر به این دلیل که این فصل و نوع نوشته های داستان زیاد با سلیقه من نوعی جور نبود . حکایت حکایت زیبایی یک زن و نوع لباس پوشیدن ها و نگاههای مردهای هیز و ... شیوا رک بگم . یه جورایی این بخش داستان شبیه داستان هایی بود که وقتی دبیرستان بودم مینوشتم . همونها که شخصیت اصلی داستان خیلی خوشگل بود و فقیر بود و بعد یکی براش لباس قشنگ می خرید و ... . این بخش داستان (فقط از نظر محتوای داستان ) به نظر من درحد نوشته های تو و در حد باقی کتاب نبود . و نکته مهم تر اینکه من حس کردم اصلا هیچ نیازی به وجود این بخش در کتاب نبوده است .یعنی واقعا نفهمیدم نوشتن یکی از حاشیه های زندگی حبیبی که در بخشهای بعدی به طور کامل همه جوانب زندگی اش نشان داده می شد چه لزومی داشت ؟ بخصوص اینکه با خواندن این بخش تا آخر داستان می دانستم که حبیب چه کاره است و این کمی از جذابیت داستان کم می کرد . حکایت همون شمس است که در طوبی طلایی 1 همه را به این سمت سوق داد که زن میرمظفر است . اگر چه اونجا این نتیجه رقم نخورد و شاید همین باعث جذابیت داستان شد اما در "من جر می زنم" روایت اول به گونه ای واضح و روشن حبیب را لو می دهد . همان ابتدای کار . اما واقعا از لحاظ نثر روان و سبک نگارش لااقل من ایراد چندانی ندیدم .
اما فصل دوم را به شدت دوست داشتم . از ابتدای این بخش شاهد معصومیتی بودم که در وجود هر یک از شخصیتهای داستان موج می زد . از آی سا و فاطمه خانم گرفته تا حبیب و آناهید و حتی حاج نعمت . حتی انجا که معصومیت حمید را به سمت جبهه و جنگ و شهادتش می کشانی اگر چه حرصم می گیرد و دلم میخواد جور دیگری هم بشود خوب بودن را نمایش داد اما باز هم لطمه ای به احساسم نمی زند . عشق حبیب به آی سا برایم عجیب نیست اما دلم برای آناهید می سوزد و نکته جالب برای من این است که به شدت آناهید را درک می کنم .
فصل سوم کتاب را فصلی می دانم برای باز شدن گره هایی که در ذهنم نسبت به شرح داستان وجود داشت .همین و بس .
جملاتی از فصل چهارم همه احساس من بود بعد از خواندن داستان .
همه آنچه که در ذهنم می گشت را حبیب بیان کرده بود .
"مادرم که این همه پاک بود چرا من این همه رذل شدم ؟ من چرا بد شدم و حمید چرا خوب ؟ "
اگر چه حبیب آی سا را مقصر این همه رذل شدنش می دانست ، اگر چه گناهش را آن همه دوست داشتن می دانست و بس ، اگر چه در آخر داستان حس کردم می خواهی این را به من بگویی که سرنوشت شوم شخصیتهای داستان به دلیل گناه حاج نعمت بود و یه جورایی نتیجه گیری ات را کردی و نوشتی ،اما من خیلی خیلی فکرم درگیر شد .راستش نتیجه گیری که کردی (اینکه اینها همه عقوبت گناه حاج نعمت بود .شاید مننظور تو این نتیجه گیری نبوده . اینو به من بگو ) فرق حبیب و حمید چه بود شیوا ؟ فرق من و تو ؟ فرق ما در چیست شیوا ؟ این سوالی است که بارها از خودم پرسیده ام !
رلستش شیوا از آی سا بدم می آید . حس می کنم همان سیب سرخی است که معصومیت حبیب را بر باد فنا داد اگر چه هیچ تقصیر و گناهی مرتکب نشد . اگر چه نجیب بود . اگر چه خواهر حبیب بود و از ته دل می گفت داداش حبیب . اگر چه خودش نمی خواست که آن سیب سرخ باشد . راستش شیوا در تمام داستان شاهد معصومیتی بودم که خود به تنهایی از همان کودکی حبیب وقتی که آی سا پشت گلنار پنهان شده بود تصمیم گرفت از وجود حبیب رخت ببندد و در وجود حمید بماند .و بیشتر از همه اینکه چرا ؟
خسته نباشی دوستم . شاید نوشته بالا بیش از هر چیز بحث بر روی محتوای داستانت باشد . شخصیت ها به نظر من خوب پردازش شده بودند اگر چه همه شخصیت ها (به جز آناهید ) یا مثبت بودند یا منفی و من اینو دوست نداشتم .نثر زیبای داستان را دوست داشتم . اما چیزی که بیش از هر چیز مرا جذب کرد محتوای داستانت بود .
در آخر می خوام یه چیزی بهت یگم . این که الان که نوشته هایت را در وبلاگت و حتی در طوبی طلایی می خوانم کاملا متوجه می شوم که نویسنده با تجربه تری شده ای نسبت به "من جر می زنم
شیوا عزیزم سلام
من واقعا نمیدانم که محبتت را چطور باید جبران کنم. واقعا از دین بسته پستی که برایم فرستاده بودی خوشحال شدم و از خواندن کتابت هم فراوان لذت بردم. باز هم ممنونم و امیدوارم روزی که کتابم چاپ شد بتوانم محبتت را جبران کنم.
نمیدانم که فرستادن کتابت برای من بهطور ضمنی معنیاش این بود که درباره کتابت نظر هم بدهم یا نه. من فقط حدس میزنم که دوست داری نظر دیگران را درباره کتابت بدانی. همانطور که من دوست دارم نظر دیگران بهویژه آنهایی که مینویسند را درباره نوشتههایم بدانم. پس نظرم را برایت مینویسم و میفرستم.
از کجا شروع کنم؟ از طرح روی جلد فوقالعاده کتاب؟ که به نظرم واقعا عالی است. سطح کتاب را کاملا از کتابهای بازاری بالاتر میبرد و هماهنگ با سطح نوشته کتاب میکند. عزیزم برای این سلیقه خوب تبریک میگویم. و بعد نام زیبای کتاب. باز هم عالی، بدون تعارف. اسم جذابی است.
عزیزم کتاب را صبح شروع کردم و بعدازظهر ساعت 2 تمامش کردم. کتابت مجال نفس تازه کردن هم به من نداد. میدانی به نظر من این یعنی موفقیت نویسنده. یعنی نویسنده شور قصهگویی دارد و شهرزادش آنچنان قوی عمل میکند که کاملا غریزی نوشتن و خواننده را میشناسد. بازهم تبریک میگویم.
داستان "من جر میزنم" داستان جذابی است که خواننده را گرفتار خودش میکند و تا انتها با خودش میبرد، ولی آیا داستان، داستان قوی و بی عیب و نقصی است؟ متاسفانه پاسخ من منفی است. من به عنوان یک خواننده معمولی از خواندن کتاب لذت میبرم ولی به عنوان آدمی که کمی تکنیک داستان نویسی میداند هم داستان را میپسندم؟ نه.
چرا نویسندهای با این همه شور روایت، به جای نوشتن داستانی عالی، داستانی خوب یا متوسط مینویسد؟ باز داستان را میخوانم و به دنبال دلایلش میگردم. دلایلم را برایت مینویسم:
-در حجم بالای از داستان، داستان فقط تعریف میشود. من به عنوان یک خواننده در اکثر اوقاتی که کتاب را میخوانم کنار دست یکی از راویها نشستهام و راوی داستان را برای من تعریف میکند، من داستان را حس نمیکنم. خودم با چشم خودم نمیبینم. داستان مثل یک خاطره برای من تعریف میشود. مثل خواندن خلاصه یک رمان خیلی بلند. نه خواندن خودش.
-در این کتاب همه آدمها مثل هم حرف میزنند. آدمهایی اینقدر متفاوت زبانهایی مشابه دارند. فرشته، آناهید، آیسا و...همه کلماتشان و نوع جملهبندیهایشان مثل هم است. زبان در خدمت شخصیتپردازی قرار نمیگیرد. از آن گذشته کلمات به کار رفته در متن روایت هم هماهنگ نیست. گاهی کلمهای کاملا مناسب یک نامه اداری است از وسط داستان عاشقانه سر درمیآورد و یا کلمهای ژورنالیستی صحنه خشنی را روایت میکند. یعنی زبان یکدست نیست.
-نویسنده از پشت شخصیتها دیده میشود و حرفهایش را ناشیانه میگذارد توی دهان شخصیتها. گاهی شخصیتها به جای اینکه هماهنگ با آنچه که نویسنده برایشان در نظر گرفته رفتار کنند. فقط طوطیوار یک حرفهایی را تکرار میکنند و به همین دلیل داستان به سمت شعاری بودن و شعار دادن و گاه به سمت پرگویی کشیده میشود.
اما هر فصل ویژگیهایی دارد که شاید بهتر باشد جداگانه مورد بررسی قرار بگیرند:
-فصل اول: فرشته با زبانی حرفی میزند که اصلا با خاستگاه اجتماعیاش هماهنگ نیست. اگر نویسنده قصد دارد شخصیتی بسازد که با کلمات متفاوت با خاستگاه اجتماعیاش حرف میزند و روایت میکند باید دلیل درون داستانی قوی و منطقی برایش بیافریند. و عباس که نکته کلیدی شخصیتش بخشیدن خیانت همسرش است. من این نکته را میپسندم. همین نکات است که شخصیتهای داستانی را دارای پتانسیلی میکند داستانشان قابل تعریف مردن میشوند. آدمی که شبیه بقیه نیست و داستانش تعریف کردن دارد، اما این تفاوت باید قابل باور بشود یا به قول معروف در داستان دربیاید. این کار عباس منطق درون داستانی ندارد. من خواننده باید بفهمم چرا عباس مشابه هزاران آدم دیگر عمل نمیکند. اشارهای میشود که عباس میگوید من این درس را از پدربزرگم یادگرفتم که به وقت وفا.... کاش این درس را ما قبلا هم دیده یا شنیده بودیم و اشارهای به آن رفتهبود و یا کاش حضور پدربزرگ را در زندگی عباس پررنگتر دیده بودیم.
-فصل دوم: طولانیترین بخش کتاب که نقش اساسی در پیشبرد داستان دارد. در این بخش شخصیتها فرصت دارند که پرداخته شوند. پتانسیل خیلی خوبی در این بخش وجود دارد که من از خواندنش واقعا لذت بردم. صفحه 24 حمید از خارش شانهاش می گوید وقتی گناهی انجام میدهد، این واقعا ارزش داستانی بالایی دارد. کاش بیشتر رویش مانور میشد و از این پتانسیل بیشتر استفاده میشد. در این فصل شخصیت حبیب کاملا قابل باور ساخته میشود. فقط چند جا از این شخصیت خوب پرداخته شده بیرون میزند. مثلا جایی که خودش را در آینه میبیند و فکر میکند شبیه مجسمههای رومی است. این قابل باور نیست که آدمی با پیشینه حبیب مجسمه رومی دیده باشد. یا وقتی اولینبار آناهید را میبیند حدس میزند دامن بلندش به خاطر پای لاغرش باشد که از پسری در آن سن و سال و خاستگاه اجتماعی چنین چیزی بعید است.
-فصل سوم: که بعد از فصل دوم، بیشترین حجم داستان در این فصل میگذرد. در این فصل هم شخصیت ها پخته و خوبند. فقط کاش از راز آیسا که در این فصل به آن پی میبریم در فصلهای قبل هم نشانهای بود. در این فصل شخصیت حمید و آیسا پررنگتر ساخته و قابل باور میشوند.
-فصل چهارم: به نظر من بهترین فصل این داستان. به نظرم خیلی وقی اجرا شده خیلی دوستش دارم.
شیوا عزیزم امیدوارم با صراحتم نرنجانده باشمت. قصدم فقط کمک بود. اگر لازم بود که برای نظراتم درباره داستان مثال از خود داستان بیاورم بگو که هرکدام را با ذکر صفحه داستان بگویم تا کمک بیشتری برایت باشد.
من نظراتم را درباره داستانهایت نوشتم، به امید اینکه روزی که کتابم را میخوانی بدون تعارف و ملاحظه نظراتت را برایم بنویسی. از همین حالا برای محبت آیندهات سپاسگزارم. و بازهم برای فرستادن کتاب ممنونم.
شاد و موفق باشی
ساناز
خوب است اگر انسان عقل رس می شود در سنین خیلی پایین باشد نه این که هفده سالش بشود و ببیند که عاقل که چه عرض کنم ، عقل هم ندارد...چهارم ریاضی بیست نفر دانش آموز داشت ...ماندانا ، پری سا ، پیمانه و چند شاگرد زرنگ دیگر جملگی تغییر رشته دادند و به تجربی رفتند ...من تابستان به شدت مشغول نوشتن رمان عاشقانه دوجلدی ام یاس های سپید بودم ...کمی به زیست شناسی نگاه می کردم و می گفتم :ولش کن بابا کی می خواد این همه اسم حفظ کنه ...خوب دکتر نمی شم مهندس می شم ...چه فرقی می کنه دکتر با مهندس ...بعد ادامه رشته می دم و دکترای رشته امو می گیرم ...می شم دکترمهندس ...کلاسش هم کلی بالاتره ...آخر کسی نبود دیدی خبری اطلاعی از این همه رشته به ما بدهد درجمع بیست نفر بودیم که همه جز مهتا و ملیحه گیج می زدیم ...مثلا شب حادثه را به سینمامی آوردند هر بیست نفر با هم به سینما می رفتیم ...سال چهارم من یادم می آید تنها یک حرکت مثبت کرده بودم و آن حل یک مسئله خاص هندسه تحلیلی بود که معلمم از بس ذوق کرده بود داشت با تسبیحش مرا می زد بعد که نمره افتضاح امتحان بعدی ام را دید گفت :ای بابا من فکر کردم تو آدمیزادی و من هم در کمال پررویی گفتم :جبران می کنم ...اما کی قرار بود جبران کنم و چطور اصلا معلوم نبود ...یک دختری هم به نام شراره همان سال از تهران آمده و هم کلاسی مان شده بود که به شدت جذاب بود و دارای چشمهای خیلی زیبا و لبهای مدل آنجلینا جولی و صاحب یک هوا لباس زیبا و لوازم التحریر قشنگ بود ...این بنده خدا از دست دوست های ناباب فرار کرده و آمده بود که خیر سرش در شهرستان درس بخواند که از بس نشست و گفت :من یک بار با هم یازده تا دوست پسر داشتم و حالا سه تا یا چه می دانم پنج تا دارم که همه کلاس جز چند نفر مریمین مقدس به فکر گرفتن دوست پسر شدند ...من که از بس نامرئی و زشت بودم هیچ پیشنهاد دوستی از طرف هیچ کس نداشتم خیالتان راحت !...بنابراین شدم مامور نوشتن نامه های عاشقانه برای دوستانی که انشایشان ضعیف بود ...اه اه حالم از تصور مزخرفاتی که می نوشتم بهم می خورد ...هر سطری را هم که می نوشتم نگه می داشتم که بعد اگر دوستی آن نامه عاشقانه را جایی به عنوان یک تکه ناب ادبی چاپ کرد نتواند به اسم خودش جا بزند
(فکر می کردم مثلا خود ویکتورهوگو یا داستایوفسکی ام و ممکن است روزی دست نوشته ام جایی چاپ شود و بگذار همه دنیا بدانندکه این نوشته ها نوشته من است .)
...واقعا ای ول داشتم چهارماه از سال گذشته بود و من حتی یک انتگرال یاد نگرفته بودم هربار می خواستم جبر بخوانم یک دور نگاه می کردم و شیمی که آخرش بودم یعنی نوک بینی ام را هنوز برایش بالا نگه می داشتم ...یک دبیری داشتیم فوق العاده باسواد این بنده خدا فقط لهجه اش خاص بود و دختران دبیرستانی هم که واویلا دارند تا درس می داد به او می خندیدند...اسفند ماه داشتیم خیرسرمان امتحان های معرفی را می دادیم و نوبت امتحان شیمی بود که قرار بود در دوساعت آخر هر سه کلاس چهار تجربی و یک کلاس ریاضی با هم امتحان بدهیم ...دوساعت اول بود و ما شیمی داشتیم ورقه ها حدود سیصد تایی بود که همه را آقای دبیر بین یک پوشه گذاشته بود ، من و شراره کنار هم نشسته و مثل دو مجسمه بلاهت به هم خیره شده بودیم ...من می گفتم :نه من صفر می شم ...هیچ چیز بلد نیستم ...او هم می گفت :من هم هیچ چیز بلد نیستم ...من گفتم :ای کاش می شد سوالات را دزدید ...چشمان شراره برقی زد ...گفت:راست می گی ...بلافاصله فکرمان را با الهه و لادن در میان گذاشتیم ملیحه و لادن و الهه ردیف اول می نشستند ومن و شراره و نگین ردیف دوم ...نگین و ملیحه وارد این بازی ها نبودند ...لادن بلافاصله دست بلندش را پرتاب کرد طرف پوشه آقای ن تا یکی از ورقه ها را بیرون بکشد ...آقای ن خندید و پوشه را عقب کشید ...بعد از ده دقیقه یکی در کلاسمان را زد تا اشکال بپرسد و زمزمه ای در کلاس افتاد آقای ن در را گشود ولی هنوز روی مشکل دانش آموز پشت در تمرکز نکرده بود که برگشت و پوشه را در آغوش کشید و برد همه به خنده افتادیم ...نقشه با شکست مواجه شده بود اما یک فرمانده شجاع و معاونش هرگز نباید از شکست ناامید شوند ...دو ساعت بعد آقای دبیر با بچه های اول تجربی کلاس داشت ...شراره ناگهان گفت :وای خدای من من اونجا یه عالمه طرفدار دارم ...شراره به واسطه شیکی و چهره زیبایش هواخواه زیاد داشت ...هواخواهش هم چه عرض کنم سرتقی و تخسی از سر و رویش می بارید همین که شراره در زنگ تفریح پیدایش کرد و موضوع را به او گفت درجا سلام نظامی داد و گفت :شما فقط یه شاگرد گیر بفرستین دم در ...ما دویدیم سمت کلاس و ملیحه را وادار کردیم که ده دقیقه بعد از شروع کلاس اولی ها برود سر وقت آقای دبیر ...آن روز چون ما امتحان داشتیم آقا اجازه داده بود هرچه سوال داریم برویم پشت در کلاس اولی ها بپرسیم ...ملیحه یک ربعی آقای ن را معطل کرد ،وقتی ده دقیقه ای از بازگشت دبیر به کلاس اول و بسته شدن در گذشت و ما بازهم فکر کردیم نقشه با شکست مواجه شده دیدیم که یک عدد دختر بلند بالای تخس که همان هواخواه شراره باشدامد بیرون ما را برد ته راهرو دست انداخت داخل روپوشش و یک عدد ورقه سوال شیمی به ماداد ...ما در پوست خود نمی گنجیدیم ...با شراره دویدیم و لادن و الهه در حیاط منتظرمان بودند از بس گیج بودیم نمی دانستیم چه کنیم فوری همه بچه های کلاس را خبر کردیم و در حالی که مهتا و ملیحه می گفتند ما بعضی جواب ها را نمی دانیم دقیقا مانند احمق ها شاگرد زرنگ های چهارم تجربی را خبر کردیم و خبر دهان به دهان چرخید ..کار به جایی رسیده بود که حدود شصت هفتادنفر در یک کلاس بزرگ نشسته بودیم و یکی از روی برد داد می زد :خوب جواب سوال فلان جیم ...ناگفته نماند امتحان تستی بود ...یکی از شاگرد زرنگهای نه خیلی حالا نابغه چهارم تجربی آمد کنار در ایستاد و با نگاه معنی داری به ما خیره شد و هرچه ما فریاد زدیم :پروین بیا سوال ها رو داریم ...توجه نکرد و رفت
ادامه دارد
پ .ن۱ ...می دانم که این خاطره خیلی طولانی شده اگر دوست ندارید ادامه نمی دهم
پ .ن ۲...دوستان مهربونم صحرا و ساناز نقدهای خیلی خوبی برای کتابم نوشتند و من هر دو نقد را بعد از اتمام این خاطره می گذارم ...دوستان مهربانم من اصلا ادعا ی این که نویسنده خوبی هستم را ندارم مطمئن باشید خودم را مبتدی می دانم و دلیل معطل شدنم برای چاپ کتاب دومم هم همین است چون دوست دارم داستان بعدی ام حداقل کمی بهتر از اولی باشد ...
اول دبیرستان مصادف بود با افه های مدام اوف شیمی را دوست ندارم ، پیف فیزیک بوی سیم می دهد ، ریاضی جبر زمانه است ...به هرحال با نمره دوازده شیمی و معدل هجده و خورده ای و قایم کردنش از دیگران و عنوان این که معدلم نوزده است گذشت ...خیلی افت داشت برای من چون با معدل نوزده و هفتاد به اول دبیرستان رفته بودم ...دوم دبیرستان با مخ رفتم رشته ریاضی ،طوری هم با اطرافیانم برخورد می کنم انگار نابغه ریاضی زمان خودم هستم ...البته جبرو ریاضی جدید را خیلی دوست داشتم و می فهمیدمشان ولی آن قدر دماغم را برای مثلثات بالا گرفتم که امتحان ثلث اول نشستم کنار پیمانه ل ...و سر اولین مسئله ای که گیر کردم او گفت :بیا از روی من بنویس و من با پدیده ای آشنا شدم به نام تقلب ...نه تا ان روز تقلب برای من فقط گفتن دانسته هایم به دیگران بود و نه بیشتر ...اما ان روز دیدم نه بابا ای ول ! می شود درس نخواند و بیست گرفت ...بعد شدم پای ثابت تقلب ...نوشتن روی کاغذهای کوچک و دست کاری کردن نمرات قرمز ...به قول مامان زهرا اگر نصف خلاقیتی که برای ادا و اطوار دراوردن و اموختن روش های مختلف تقلب و اوف و پیف خرج می کردم را برای درس خواندن می گذاشتم الان آمریکا بودم ...یادم می اید آن چهارده معصوم بی گناه را درزمان امتحان از آسمان می کشیدم پایین ،چون در معارف هم اسمشان را به تسلسل آموخته بودم به همان سبک ردیفشان می کردم ...بعد می دیدم ای دل غافل ربع ساعت گذشته و من به جای تمرکز روی درس و سوال امتحانی فقط دارم فکر می کنم که حسن بی علی را بعد از حسین بن علی گفتم یا علی بن موسی الرضا را بدون حضرت گفتم ...خلاصه نصف دعا هم روزهایی که تقلب همراهم بود می گذشت به این که بلرزم که خانم صمدی یا خانم هدایتی مچ مرا نگیرند حتی یک بار وقتی به دقت مشغول زیر و رو کردن کاغذهای چهارگوشم بودم ناگهان دیدم خانم صمدی به نفر قبل از من رسیده و دارد ورقه هایش را چک می کند من بر حسب نام فامیلم معمولا در ردیف های اول بودم و طوری به خانم صمدی نگاه کردم وآماده شده بودم که غش کنم و گریه کنم و بمیرم تا مامان زهرا مرا اعدام نکند که در کمال ناباوری خانم صمدی لبخندی به من زد و به ردیف بعد از من رفت ...ای بی وجدان و بی معرفت شیوا...یعنی ان موقع به من ثابت شد که خانم صمدی مرا به عنوان یک دانش اموز بسیار معصوم و پاک می شناسد و آن قدر به من مطمئن است که حتی ورقه هایم را چک نکرده ...پس بنده با یک جهش ناگهانی برگشتم سر امتحانم و در حالی که به شدت می لرزیدم در کمال پررویی به ادامه تقلبم پرداختم ...موقع امتحان هندسه تحلیلی سوم سرکار خانم فروغ خانم پشتم نشسته بودند (ایشان الان مهندس کامپیوتر و دبیر هنرستان هستند و اگر دانش اموزی زیر دستش تقلب کند در جا تیر بارانش می کند ، هرگز هم نمی گذارد در مقابل دو فرزندش خصوصیات و استعدادهای مختلفش را در زمینه های تقلب و فحش دادن های تسلسل وار رو کنم ...چه کنیم مادر تشریف دارند علیا حضرت)و مرتب وزوز می کرد :ورقه ات رو بده ...ورقه ات رو بده ...بی شعور ...نشون بده ورقه ات رو ...و من یک عادتی که داشتم باید حتما ورقه ام را کامل می کردم بعد به دیگری تقلب می رساندم ...او که این حرف ها حالی اش نمی شد ناگهان ورقه ام را از زیر دستم کشید بیرون من ماندم چرک نویس و ورقه سوال و یک لبخند بلاهت امیز به مراقب نزدیکمان که یادم نمی اید که بود ...نیم ساعت من حرص خوردم ...سرخ شدم و مردم به خاطر آخرین سوالی که ننوشته بودم که سر کار خانم بلند شدند یکی زدند بر سرمان و ورقه را کوبیدند روی دسته صندلی بنده ...آن قدر هم عصبانی بود که چرا ورقه اش را دیر به او داده ام که صندلی خودش را روی زمین واژگون کرد و صدای وحشتناک سقوط صندلی روی زمین همه را متوجه ما کرد اما بازهم چهره معصوم و سابقه درخشان خواهرم در درس و مظلومیت... و خودم در مظلومیت و اندکی هم درس ،به دادم رسید و کسی توجه نکرد ...آن روز ها هم به خیر گذشت دوم و سوم دبیرستان مخلوطی بود از همین رذالت ها ...یادم می اید دبیر فیزیکی داشتیم که دخترش در سوم تجربی بود این آقا ورقه هایمان را آورد یکی از یکی افتضاح تر من و فروغ شروع کردیم به دست کاری ورقه هایمان مثلا0.75را تبدیل به 1.75کردیم یک چندجایی توضیح نوشتیم و چون من جلوتر از فروغ می نوشتم اول من رفتم برای اعتراض ...یعنی او ورقه ها را داده بود دستمان و به ترتیب از ردیف اول می رفتیم برای تجدید نظر ...من چند توضیحی را که نوشته بودم نشان دادم و بعد گفتم به نظرم در شمارش هم اشتباه شده ...آن قدر مودب و مظلوم بودم که آقای نون هم به توضیحاتم نمره اضافه داد و هم شمارش دو و نیم نمره نمره ام را بالا برد از چهارده و نیم رسیدم به نظرم به شانزده و هفتاد و پنج یا هفده ...دقیق یادم نیست ولی خوشحال بودم و فکر کنم هفده خوش حالی بیشتری از شانزده به ارمغان می آورد ...فروغ یک کوفتت بشه !!!!به من پراند و رفت کنار دبیر ...ولی اگر دیوار به فروغ و نمره هایی که دستکاری کرده و توضیحاتی که نوشته بود عکس العمل نشان داد که آقای ن نشان داد ...خلاصه وقتی برگشت چپ و راست من از او کتک خوردم و شانس آوردم مثلا پسر نبودیم لابد بعد از مدرسه با چاقوروی صورتم هم خط می انداخت ...و اما آن روزهای به شدت آفتابی و پر از هجوم خنده گذشتند ...و اصل فاجعه از راه رسید ...سال چهارم ...کنکور دو مرحله ای و یک شیوای متقلب جر زن سطحی خوان نادان ...آخر کسی نبود در کله ام میخی فرو کند و بگوید :عزیزم ، دخترم ، اصل درس مهم است نه نمره آن و تو باید بدانی دانایی به تو توانایی می دهد اما ...
ادامه دارد
یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم وقتی معلم هایم مرا برای دروس شفاهی پای تخته می بردند اگر بلد بودم که مثل بلبل جواب می دادم ، اگر بلد هم نبودم باز مثل بلبل جواب می دادم ...نه آنها هرگز اعتراضی نمی کردند من طوری با کلمات بازی می کردم و آنقدر به سرعت حرف می زدم که آنها بیشتر به حرف زدن بلبلی ام توجه می کردند ...البته این حالت خیلی کم پیش می آمد ...به لطف مامان زهرا من بیشتر اوقات درس هایم را بلد بودم ...اما من یاد نگرفته بودم درس را برای درس بخوانم همین که نمره ام بیست یا نوزده می شد راضی بودم و فکر می کردم شاگرد زرنگی هستم !...مثلا گاهی ریاضی کم می شدم بخصوص روزهایی که خوب تمرین نمی کردم و حواسم جای دیگری بود و دقت کافی نمی کردم نمره ام ناگهان کم می شد وقتی به خانه بر می گشتم چهره کسی را داشتم که شش جفت کشتی که در کل زندگی داشت در شش دریای مختلف غرق شده و کل اموالم از بین رفته وقتی وارد می شدم ،مامان زهرا به دیدن قیافه ام همه چیز را می فهمید ،می پرسید :ریاضی چندشدی ؟...من می گفتم :مثلا پونزده یا شونزده واومی گفت :غلط کردی !این اتفاق معمولا اوایل سال می افتاد وقتی که یک روز مامان زهرا وقت نداشت با من کار کند یا مرا به زور کشیدن گوش روی درس بنشاند ...بعد بلافاصله بعد از کم گرفتن برایم معلم می گرفت معلم خصوصی چهارم و پنجم من جناب آقای رخ فروز بود که امیدوارم هرجای دنیا که هستند سلامت و پایدار و خوشبخت باشند ...او عالی درس می داد و همیشه به مامان زهرا می گفت مشکل شیوابی دقتی ست و سر به هوایی ! در فهم و پیاده سازی عالی ست اما دل به کار نمی دهد ..آخر اگر من دل به کار می دادم چه کسی باید به فضانوردی و ستاره شناسی و دانشمند بودن و هنرپیشگی و کلا همه فن حریف بودن فکر می کرد و کم کم تصمیم می گرفت نویسنده شود ؟...بنابراین من شدم یک شاگرد زرنگ سطحی آنقدر دانا نبودم که وقتی می توانم با یک بار درس خواندن بیست شوم آن را دوبار بخوانم که در حافظه دراز مدتم هم حک شود یا ریاضی را بیشترتمرین کنم ...من با همین سکان کج و معوج به دبیرستان رسیدم ...
ادامه دارد
چرا درس می خواندم؟ ...داشتم فکر می کردم چرا همیشه درس خواندن برایمان اهمیت ویژه ای داشت ،تا خودم را شناختم مامان زهرا می گفت :شیوا ، تو باید درس بخوانی تا دکتر شوی !...حال چرا مامان زهرا می خواست تبسم و من حتما دکتر شویم ...شاید چون همیشه عمو هوشنگ برایش الگوی برتر بوده ...من عمویی دارم که در نوع خودش بی نظیر است ،بسیار باهوش و فوق تخصص جراحی اطفال ...درچشم مامان زهرا عمو هوشنگ موفق ترین فرد فامیل بوده ...وقتی عمو درس خواند و دکتر شد توانست کلاس زندگی اش را تغییر دهد و این از عهده هرکسی در آن دوره بر نمی امد ...بالطبع مامان زهرا برای ما یک زندگی ایده ال آرزو می کرده زندگی ایده آلی که خودش به ان نرسیده ...تبسم که تکلیفش مشخص بود ...از همان بچگی نافش را با پزشکی بریدند و رفت پی کارش ...ولی من چون گنجشکک مسخره داستانهای کهن مدام ازین شاخ به آن شاخ می پریدم ...
مرد شش میلیون دلاری می دیدم تصمیم می گرفتم مرد شش میلیون دلاری شوم ...زن شش میلیون دلاری هم نه ...حتما مرد شش میلیون دلاری ...سربداران می دیدم تصمیم می گرفتم شیخ حسن جوری شوم ...فاطمه نه حتما شیخ حسن جوری ...هروقت عموهوشنگ را می دیدم به خودم می گفتم من باید دکتر شوم ...هروقت عموحمید را می دیدم تصمیم می گرفتم رزمنده اسلام شوم و صدام حسین کافر را بکشم ...خدا نمی کردتلویزیون فیلم فضایی می داد من باید فضانورد می شدم ...خدا نمی کرد اسکی باز می داد من باید اسکی باز می شدم ...وای خدای من خدا نمی کرد گوکوش را می دیدم من باید حتما خود گوگوش می شدم ...خدا نمی کرد تلویزیون زندگی خاندان پهلوی را نشان می داد خوب بالطبع من نمی توانستم دختر شاه شوم پس باید زن پسرش می شدم ولی چطو.ر باید زن او می شدم آخر کجا باید پیدایش می کردم پدرم وزیرش بود دختر شایسته ایران بودم ؟ملکه زیبایی بودم ؟...
اگر کسی از هنرپیشه ای تعریف می کرد من باید هنرپیشه می شدم ...اگر کسی از وکالت حرف می زد من باید وکیل می شدم ...اگر کسی حرف قضاوت می زد من قاضی می شدم ...خدای من چه خبر بود ؟در سر من چه می گذشت ؟...
ادامه دارد
تب ثبت نام ارشد فراگیر شده من هم دودلم ...حالا انگار چقدر سواد م فوق العاده است ...؟دلم می خواست بر می گشتم به عقب به روزهایی که سرشار از ذوق و شوق برای ادامه تحصیل بودم ...امروز هم به شدت دلم می خواهد این کار را انجام دهم ولی دوست ندارم کامپیوتر بخوانم دلم می خواهد ایران هم مثل کشورهای مدرن رشته نویسندگی در دانشگاه تدریس می کرد و من می توانستم در آن ادامه تحصیل بدهم ...با ان که این روزها به شدت عاشق سریال لاست شده ام باید بگویم در کل این سریال من بدعادت را از زندگی انداخته ...می خورم ...می خوابم ...سریال نگاه می کنم ...کمی کتاب می خوانم ...و لحظه شماری می کنم دوباره بتوانم لاست ببینم ..
.بالاخره طلسم 1984شکست و این کتاب به اتمام رسید ...این کتاب را یکی دوبار نباید خواند باید مدام نگاهش کرد اینجایش را ببینید :"قدرت واقعی که ما باید شب و روز برای آن بجنگیم،قدرت تسلط بر اشیاءنیست ،بلکه قدرت تسلط بر انسان است ".....وپس از یکی دو جمله توصیفی :::وینستون ،چگونه یک انسان می تواند قدرتش را بر انسان دیگری اعمال کند؟.وینستون فکر کرد ..باوادارکردن او به رنج کشیدن ..
-دقیقا.باوادارکردن او به رنج کشیدن .اطاعت کافی نیست .اگر او رنج نکشد چه طور می شود مطمئن شد که او درحال اطاعت ازخواسته توست نه خواسته خودش ؟...ماندن در قدرت یعنی تحمیل درد و حقارت .قدرت به معنی متلاشی کردن ذهن انسان و شکل دادن مجدد آن در قالب مورد نظر خودت است .پس حالا متوجه می شوی ما درپی ایجاد چه دنیایی هستیم ؟...دنیای ما متضاد آرمانشهراحمقانه طرفداران اصالت لذت است ...
و ...و...
هزار نکته دیگر نظیر این که در سراسر کتاب موج می زند ..این سخنان آشنا نیستند ؟...
کویر من را شروع کردم شک نکنید که نویسنده ان بی نظیر است ...
شاید یکی از حکمتهای تغییرمدام مسیر سرنوشت رشد و شکوفایی انسانهاست که خداوند به طریقی آن را مقابل ات باز می کند و تو ممکن است بدون آن که مسیر را تشخیص بدهی فرصت به دست آوردن آنچه در انتظارت هست را ازدست بدهی ! ...باید محکم با خودت حرف بزنی ، سنگهایت را محکم با خودت وابکنی ، باید خودت را خوب بشناسی و خوب محک بزنی ...فاصله اش به باریکی یک تار مو ست ...شاید باورت نشود وقتی بلند شدی ...گام برداشتی و رسیدی ...افق های رنگارنگ رویاهایت به واقعیت می پیوندند ...
امروز از خودت بپرس آیا خوشبختی ؟...امروز به خودت بگو خوشبختی فقط داشتن پول نیست که داشتن عشق است که داشتن آرامش است ...بعد برای خوشبختی بیشتر بلند شو ...
فقط کافی ست نترسی ...فکر نکنی دنیا به آخر رسیده ...باید سعی کنی تکیه ات فقط به خودت و خدا و قدرت خودت باشد ...باید سعی کنی محکم به خودت تکیه کنی و برای خودت تکیه گاه محکمی باشی ...نترس ...بلند شو ...تو می توانی !...
پ .ن 1...بعد از گذشتن سیزده سال از فارغ التحصیلی باید قبل از بیدار شدن خواب ببینم امتحان داده ام و استاد نمره ها را آورده ...مثل گذشته ها همه دورش جمع شده اند تا نمراتشان را بگیرند و من از دور نگاه می کنم ...بعد خودم را می رسانم و می پرسم :می شه نمره من رو هم بگید ...استاد هم می گوید :چشم !...و من دیگر نمی توانم منتظر بمانم تا ببینم نمره ام چند شده چون ساعت شش و چهل و پنج بود و اداره و دفتر و مدرسه داشت دیر می شد !...
در راه برای همسرم تعریف می کنم او می خندد و می گوید :باز هم خواب امتحان دیدی ؟...این همه سال از دانشگاه گذشته !...
پسرک می گوید :مامان ممکنه شما خواب آینده رو دیده باشی نه گذشته رو ...
ما می خندیم :حق داری !...
پس پیش به سوی آینده ای پر بار و پر از درس و امتحان ...
پ.ن 2...من تا ای دی اس ال نگیرم جواب های کامنتها را نمی دهم با این سرعت این چند روز اصلا نتوانستم کار کنم وای به حال جواب کامنت ...
یادم می آید وقتی دانشجوبودم و پاییز و زمستان لاهیجان فرا می رسید همیشه داشتم از سرما می لرزیدم ...یک تاپ می پوشیدم ،رویش یک بلوز تریکو ،بعد یک یقه اسکی و روی یقه اسکی یک پلیور پشمی یا کاموایی بعد هم که سایر مخلفات که شامل مانتو و مقنعه شال گردن و کاپی شن بود ،...و بازهم گرمم نمی شد و گردنم در سرما لق می زد و دلم می خواست گریه کنم و همه اش به دختر کبریت فروش فکر می کردم ...گروه خونی من O+ بود .
زمان ازدواج و انجام آزمایشات معمول مدام من را برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه فرا می خواندند فکر کرده بودم سرطان گرفته ام و باید ناکام از دنیا بروم که دیدم نه خیر !خون من به شدت دستگاههای آزمایش و کارکنان آزمایشگاه را دچار تردید کرده من نه مینور بودم و نه مینور نبودم یعنی احتمالا دچار یک نوع تالاسمی مینور خاص بودم چه می دانم آلفا ...بتا ....گروه پزشکها و پیراپزشکها بهتر می دانند...برای آزمایشات تکمیلی راهی تهران شدم یادم می آید صبح روزی در آزمایشگاه بیمارستان بانک ملی آزمایش دادم و بعد راهی آزمایشگاه به گمانم دانش شدم نتیجه خیلی خنده دار بود من فاصله آزمایش دادنم یک ساعت بود در یک آزمایشگاه از دست راست و در آزمایشگاه بعد از دست چپ خون داده بودم اما در بانک ملی نتیجه سالم و در دانش نتیجه مینور داشتم ...حال این بحث جای خود دارد موضوع این بود که در هر دو آزمایشگاه نتیجه تست آزمایش گروه خونی من O+بود ...
ما مبنا را بر درستی آزمایشگاه دانش گذاشتیم و ماجرا را با توجه به سلامت همسرم فراموش کردیم ...
چند سال گذشت ...من کارمند شده بودم و زمان بیشتری را در اداره می گذراندم من فاصله مابین خانه و اداره همیشه گرمم بود این قضیه هیچ ربطی به ازدواج نداشت هیچ ربطی به کبر سن نداشت هیچ ربطی به آب و هوای لاهیجان نداشت من به شدت گرمایی شده بودم به اصطلاح لاهیجانی ها خَفتی (با سکون ف بخوانید )...در کل پاییز یک تی شرت زیر روپوش کفایت می کرد و چادری که بر سر داشتم وزمستان هم بارانی و گاهی پالتو کافی بود ...من به شدت گرمایی شده بودم و هر روز صبح تا دوش نمی گرفتم احساس آرامش نداشتم و فکر می کردم بازهم گرمم می شود ...
بعد باردار شدم و دکتر همه آزمایشات را برایم نوشت نتیجه آزمایش را که به دقت نگاه کردم ناگهان متوجه شدم معیار شمارش MCV ام با MCVیک مینور همگون نیست بعد نگاهی که به نوع گروه خونی انداختم دیدم گروه خونی ام B+درج شده ...با یک حالت عصبانیت مچ گیرنده راه افتادم سمت آزمایشگاه ...همسرم هم هرکاری می کند نمی تواند مانع من شود ...وسط آزمایشگاه ایستاده بودم و بلند می گفتم :من ...من آزمایشم اشتباه شده ...من من ....گروه خونی ام O+بوده ...من من مینور بودم حالا گروه خونی ام B+شده و دیگه مینور نیستم ...مسئول آزمایشگاه هم که آشنای خانوادگی همسرم بود (در لاهیجان در کل همه با هم آشنا هستند )خیلی ناراحت شدوفوری دستور داد که از من آزمایش مجدد بگیرند ...من B+بودم ...به قول مسئول آزمایشگاه ازنوع شدیدش ...و با شمارشی که او دوباره از نمی دانم کدام فاکتور خونی ام کرد من اصلا مینور هم نمی توانستم باشم ! ...او ادامه داد قبلا هم شنیده از هر یک میلیون نفر یک نفر گروه خونی اش عوض می شود ...بعدها من از این طرف و آن طرف تحقیق کردم و دیدم مثلا دختر همکار خواهرم و شوهر دختر عمویم هم گروه خونی شان عوض شده ...آن هم دقیقا از همین گروه oبه همان گروه b
بگذریم که بعدها همسرم ادای مرا در می آورد و می گفت :تو با اون حالتی که داد می کشیدی انگار می گفتی من جایزه صلح نوبل رو بردم من جایزه نوبل گرفتم ...من برنده جایزه صلح نوبلم ...من مینورم ...من مینورم ...(مردم لاهیجان در کل خیلی با آبرو هستند بر خلاف ما کولی های اصیل اشکوری شهسواری )...
پ .ن 1فکر کنم قبلا هم این خاطره را نوشتم ولی چرا امروز این را دوباره نوشتم نمی دانم شاید دلیلش افسردگی از نوع بارانی اش بود
پ .ن 2...یکی از راههای شاد بودن در این دور و زمانه بی خبری و بی خیالی ست ...امروز بعد از مدتها زیر چشمی نگاهی به اطراف و اکناف حقایق انداختم بعد دیدم با این وضع ،با این باران ،با این هوای خاکستری ،با این چشمهای خسته آماده اشک ریختن بهتر است که بی خبر باشم و ندانم بر سرمن نوعی چه می آید ...
پ .ن 3پاییز به شدت هجوم آورد و حضورش را با سیل و باران همه سویه اعلام کرد یاد روزهای مدرسه می افتم یاد کودک بودنم مدرسه شاه عباس هشتپر راستی چرا ازبین آن همه همکلاسی که من داشتم یک نفر در این دنیای مجازی نیست ؟...ناگفته نماند من هنوز عضو فیس بوک نشدم و شاید از یک سرویس دهنده ایرانی انتظار بیجایی دارم ...
پ .ن ...۴فیفیل عزیزم ...من طوبی رو آهسته دارم می نویسم و همینطوری امیدوارم یه روزی مجوز چاپ هم براش بگیرم ولی به ات قول می دم اگه نگرفت دست نویسم رو برات بفرستم که بخونی ...البته می دونی که من تایپ می کنم پس میشه تایپ نوشته
دو روز است مدام به خودم تف و لعنت می فرستم که چرا این همه خودم را اسیر کارهای خاصی کرده ام ...کارهایی مثل تماشای مدام فیلم و سریال ...خوب باید بگویم دیروز در وبلاگ نونوش خواندم که نوشته من داشتم فارسی 1نگاه می کردم لطفا مسخره نکنید ها !....خوب اگر می خواهید می توانید من را مسخره کنید اما من فارسی 1 نگاه و سریال ویکتوریا را دنبال می کنم یادم نمی آید این کانال را کی کشف کردیم ولی موضوع به اوایل شروع سریال برمی گشت و ویکتوریا تازه متوجه شده بودکه شوهر عزیزش انریکه به او خیانت کرده و با تاتییانا دوست است ...ما خانوادگی مشغول دنبال قضایای خاله زنکی ویکتوریا شدیم و با وجود دوبله افتضاح که زیبایی یک اثر را می تواند داغان کند باز حاضر نشدیم ویکتوریا را ول کنیم ...
وقتی که اوایل کار عشق و عاشقی ویکتوریا و جرونیمو بود ، یک شب در خانه مادرشوهرم ویکتوریا شروع شد ، قسمتی بود که کامیلا و سانتیاگو با هم رفته بودند سانفرانسیسکو ...برادرشوهر بزرگترم با عصبانیت گفت :این چه مزخرفاتی ست شما نگاه می کنید ؟...درپیت ترین سریال ها را می خرن و بدترین دوبله رو روش می گذارن شماها هم ندید بدید ...من یک نظریه در مورد فارسی 1داشتم که به دلیل س.ی.ا.س.ی نمی توانم بگویم رو کرد به من و گفت :حق با توست ...این کانال همونیه که تو گفتی ...آن شب گذشت !!!
ولی قضیه ای که من می خواهم به آن اشاره کنم نه به هجو بودن کانال برمی گردد نه به دوبله بد و درپیت بودن سریال ها ...مامان شمسی که معرف حضور هستند ...این خانم به دلیل سالها زندگی با چهار مرد به شدت مرد!!!! خودش هم اخلاقی شبیه به مردها پیدا کرده و بیشتر طرفدار حقوق مردان است تا زنان ...در یکی از قسمتهایی که ویکتوریا هنوز تصمیم نگرفته بود به جرونیمو جواب مثبت بدهد و ما هرسه جاری در خانه مادرشوهر جمع بودیم و ناگهان بحث شد و مامان شمسی گفت :ویکتوریا باید می ماند تا انریکه پشیمان شود و برگردد چرا؟...چون ویکتوریا از لحاظ مالی به او وابسته است ...یعنی در مرام مامان شمسی زنی با مشخصات ویکتوریا بیشترمستحق سنگسار است ...نه اشتباه نکنید مامان شمسی به دلیل خاصی این حرف ها را می زد من بیشتر از هر کسی می دانم ته قلبش به شدت با ویکتوریا موافق است و آرزو می کند او و جرونیمو به نتیجه برسند اما عرض اندام در مقابل سه عروس فضول خیلی مهم تر است تا این که حق با ویکتوریا بودن ثابت شود ...خلاصه این که ما مدعی بودیم هرچه در خانواده مندوزا پیش آمده به دلیل عشق غلط انریکه بوده و او باعث شده هر کدام از بچه ها به راه بدی کشیده شوند و جاری بزرگم هم عصبانی شده بود و بحثش در مورد ویکتوریا و اشتباه انریکه با مامان شمسی دو به دو شده بود ...بعد هم همسرم (ای ول روشنفکر
) طرف جرونیمو و ویکتوریا (و بالطبع جاری بزرگم ) را گرفت و انریکه را به شدت کوبید !من هم که دیدم جو دارد یک هوا ابری می شود شروع کردم به شعار دادن ...ویکتوریا ! ...ویکتوریا !...خلاصه این که اوضاع قمر در عقرب خنده داری شده و قیافه ها دیدنی بود ...حیف که دو مرد بزرگ دیگر و مرد چهارم کوچکتر حضور نداشتند که کار به زد و خورد و پرتاب گلدان و دیس ماکارونی بکشد ...و دومرد زیر هشت سال که اصولا و فعلا به حساب نمی آیند ...پسر عموی پسرک را نمی دانم ولی اگر پسرم پا جای پدرش بگذارد طبیعی ست که باید طرفدار ویکتوریا باشد....
خوب حالا نونوش باعث شد من یک پست راجع به فارسی وان و ویکتوریا بگذارم و احیانا کسانی می توانند به مسخره کردنم بنشینند ...
پ .ن ۱...باید بگویم در تمام یک سال گذشته در مقابل تماشای سریال لاست مقاومت کردم و این همه دیگران نوشتند من صبوری کردم چون از اخلاق گند خودم خبر داشتم و می دانستم که نمی توانم برای تماشایش منتظر بمانم و معتاد می شوم ...تا الان هم مقاومت کردم و چیزی این جا ننوشتم ولی خوب بالاخره این سریال دامن ما را هم گرفت ...عیبش این است که از ساعت مطالعه و نوشتن داستان بسیارکم می شود ...و ما هم آدمهای منظمی نیستیم...
پ .ن ۲...استوانه مرسی آدم دو تا دوست مثل تو داشته باشد نیازی به دشمن ندارد به زندان آسمان ماه سلام برسان
پ .ن ۳...آقای رگبارها در وبلاگش نوشته من زیاد اهل جواب دادن به کامنتها نیستم من نمی دانم آیا باید همین جا جواب بدهم و یا بروم در وبلاگ کامنت گذارنده اما چشم من از این به بعد جواب کامنتها را همین جا می دهم !
آنهایی که مدتهاست مرا می خوانند می دانند دل رنجاندن کسی را ندارم ...این ماه تصمیم گرفتم دیگر لیستهای دیسکتی کارفرمایان را اصلاح نکنم بنابراین خیلی ها از من رنجیدند و رفتند ،جالب اینجاست من شیوا با این همه زلف سفید و چین و چروک باز هوا برم داشته بود که ارباب رجوع هایم خیلی خیلی دوستم دارند ومن دیگر حسابی معروف و مشهورم و هواخواه دارم و دیگر لنگه ام را کشته اند ولی وقتی به خیلی ها نه گفتم و آنها با چنان دلخوری از اتاقم بیرون می رفتندو زیر لب غر می زدند وبرای من خط و نشان می کشیدند و ابرو بالا می بردند که انگار ناف مرا از روز تولد برای اصلاح دیسکت کارفرمایان بریده اند ...این جاست که متوجه روند جاری دوستی در حد نیاز می شوم و میزان واقعی محبوبیتم را در شهر می سنجم و به خودم می گویم چرا از روز اول کاری می کنی که همه فکر کنند اصلاح دیسکت هم وظیفه توست ...
القصه !!!!!....
....امروز ارباب رجوعی داشتم که شماره بیمه ها را غلط وارد کرده بود البته طبق معمول او نماینده شرکت بود و هرچه می گفتم این لیست خطا را ببر واحد نامنویسی که شماره های درست را برایت بنویسد بعد من چون اولین بار است دیسکت می آوری آن را اصلاح کنم می گفت از روی لیست دستی ماه قبلم اصلاح کن ...آخرش هم یک لبخند معنی دار زدو با یک تحکمی که معنایش این است :دستت بشکند گفت دستتان درد نکند و با دلخوری رفت ...
من هم که خیلی حرصم گرفته بود به روی خودم نیاوردم و به کارهای متفرقه دیگر پرداختم تا این که دیدم همکار خدماتی مان بعد از نیم ساعت آمد و خیلی مودبانه و مهربان پرسید: مشکل این لیست چیه ؟برایش توضیح دادم که بابا این آقا بهتره که شماره های درست را از واحد نامنویسی بگیره اونطوری خیالم در مورد شماره ها راحت تره ...و او چشم غلیظی گفت و رفت و من هم فراموشم شد ...نیم ساعت بعد دیدم ارباب رجوعم با یک افسر نیروی انتظامی خیلی خنده رو وارد شد من هم فوری دستهایم را بردم بالا و گفتم چشم من حتما لیستت را درست می کنم چرا برای من پلیس آوردی ؟...افسر گفت :ای بابا تو که وقتی پشت پارست می شینی خیلی خیلی بد اخلاقی این جا کارمند خوش اخلاقی هستی ...البته او مرا اشتباه گرفته بود چون من نه تنها پارس ندارم بلکه از بس می ترسم اصلا رانندگی نمی کنم ...شروع کردم به اصلاح دیسکت من که می دانم این زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد ...خنده ام گرفته بود :خوب دیگه حالا می ری برای ما پلیس اسلحه به دست می آری ؟...ارباب رجوع و افسر به شدت به هم شبیه بودند به گمانم برادری ،پسرعمویی ، همدیگر را آقای ...صدا می کردند (آقاآقا از خانه بیرون می رود )...ارباب رجوع با ناراحتی می گفت :به خدا من چنین منظوری نداشتم ...
-چرا از اول لیست را نبردید واحد نامنویسی که شماره های درست را برایتان بنویسند ؟...
-بردم حرفم را گوش نکردند ...مکثی کرد :تا آقا اومدن ...به پلیس اشاره کرد !
خدایی اش کارمندهای بزدل تامین اجتماعی را می بینید همکاران من در واحد نامنویسی وقتی آقا ی ارباب رجوع با لیست و بدون پلیس رفته بود سراغشان به او گفته بودند :اه از دست این پورنگ روزهای آخر ماه کم کار داریم باز هم برایمان کار می فرستد و وقتی نیروی خدماتی و پلیس و ارباب رجوع سه نفری با لیست می روند سراغشان همه شان مثل ببعی های خوشگل ناز پشمالو تند تند کارشان را انجام می دهند ...یعنی خدایی اش اسم ما ها را چه باید گذاشت نازنین هایی که خداوند روحی گوسپندی و جسمی انسانی عطایشان فرمود ...وقتی کار اصلاح تمام شد آقا پلیسه تفنگش را از طرف عکسش ...خدایا چه می گویند به اش حالا هرچی گرفت طرفم و گفت :من را نکش بزن به پایم ولی دیگه چوبم نزن ...پلیس محترم هرگز این جا را نخوانده بود او نمی دانست چشمهای من چگونه می درخشد وای اگر ان اسلحه مال من بود وای اگر آن تفنگ مال من بود ...وای اگر مال من بود با ان چه نمی کردم ...
.
.
.
.
یک دستمال بر می داشتم برقش می انداختم و می گذاشتم روی شومینه ام تا بدرخشد !و....و....و.....اصلا هم با هاش شلیک نمی کردم ...و اصلا هم یادم نمی آمد که چقدر تیراندازی را دوست دارم ...چقدر ...
....
...پ .ن ...این نوشته متعلق به پنج شنبه است