"بهار 63 "داستانی بلند است که به دستان توانای آقای مجتبی پورمحسن نوشته شده ...موضوع داستان خیانت است با این تفاوت که این بار شما با یک مربع عشقی روبرو هستید نه یک مثلث که یکی از زوایا به خیانت می پردازد ...زبان داستان کنایه ای دارد که نمی توانی به طور قطع بگویی داستان در رویا اتفاق می افتد یا در واقعیت ...هرچه هست تک مرد داستان در همسرش و دو دختری که در دو گوشه دیگر مربع هستند بعد هایی متفاوت می بیند و نمی تواند تصمیم بگیرد کدام را بیشتر دوست دارد ؟...آیا نمی توان از نویسنده پرسید این نوشته کنایه ای برنقص زن است یا نقص مرد یا ماهیت خیانت ؟...شخصیت داستان فرزین در کل روایت مشغول محاکمه خویش است اما مدام خودش را تبرئه و دوباره می کند ...معلوم نیست خود را گناهکار می پندارد یا بی گناه هرچه هست گرهی از راز خیانتش گشوده نمی شود و در حالی که داستان را باور می کنی در آخر از خود می پرسی آیا واقعی بود؟ ...این کتاب دارای نثر روان ، زیبا ، افسونگر وتلخی است و... تو را در تمام دو ساعتی که می توانی صد صفحه و بیست و چهارفصل اش را بخوانی جادو می کند بنابراین باید مجتبی پور محسن را از جمله جادو گران خوب گیلان و ایران دانست ...من این کتاب را خیلی دوست داشتم و توصیه می کنم حتما شما هم آن را بخوانید یکی از نکاتی که داستان را خیلی جذاب می کند اشاره های مستقیم و به جای نویسنده به خیابان ها ...مغازه هاو کوچه های رشت و ادبیات و سینماست ...کلی هم کتاب معرفی می شود که می توانی بخری و بخوانی ...بهتر است کمتر بنویسم چون من نقد بلد نیستم
ساناز عزیزم یک سوال دارم ! چه داستانی را داستان خوب می دونی ؟...لطفا اگر فرصت داشتی برام بنویس .
انگار گفته بودی لی لی قصه زن است ...زن معاصر با زندگی تلخ متاثر از جنگ پر از آشفتگی ،تنهایی و قدرت ...قصه تنهایی و وناکامی و تلخ کامی ...انگار گفته بودی لیلی سراسر درددل زن است زن های تنها و سرگردان که هرچه سعی می کنند از جبر سرنوشت بگریزند دیوارهای همیشگی سنت و جهل آنها را به دام اسارت خود می کشد و حتی لحظاتی تو را به رهایی و عریانی زمینی و تفکر یک عمر آرامش می برد اما ناگهان تو را دوباره به تارعنکبوتی دیگر می اندازد که دیگر رهایی از آن هرگز توی زن ، را میسر نیست ...زبان کتاب با آن که در سال 78تمام شده به شدت امروزی است ...در کل کتاب ،نویسنده می تواند به سادگی تو را جادو کند ...داستان انگار گفته بودی لیلی داستان بسیار زیبا اما تلخ است و این تلخی به شدت تو را به اعماق حقیقت زندگی سخت زنان در ایران پرتاب می کند ...من فرق خیلی زیادی در بیان داستان زنان ده سال پیش با زنان امسال نمی بینم ...چیزی که در مورد این کتاب خیلی مجذوبم کرد ساده بودن شخصیت اصلی ست ...در این کتاب به شدت تلخ هر دو زن محوری داستان محکوم به فنا هستند چه آن که ساده و حقیقت طلب است و چه آن که رویا طلب و معنوی گراست ...هرچند این گرایش به سمت معنویات آن قدر ها هم به اراده خودش نبوده و انگار به طلسمی و دعایی در این ورطه افتاده است ،همان طور که شخصیت محوری دیگر در ازای جنگ و تبعات آن دچار سرنوشت تلخ خود شده است ...
حق با فیفیل عزیزم بود اخر داستان به شدت بغض گلویم را فشرد ...باید زن باشی تا به شدت عمق فاجعه زن بودن را با آن حکایت اتفاق افتاده درک کنی ...دست مریزاد خانم شاملو ...
پ .ن ...
به دیدن دخترک هم رفتیم ،چشم غره ای به من رفت و دلتنگی برای پدر کرد ...بینی اش را عمل کرده و چاق شده بود ...به من گفت :دیگه همه چیز تموم شد شیوا ...من گریه ام نگرفت ...هنوز قدش از من بلندتر است هنوز هم اخلاق های بچگانه دارد ...وقتی دلتنگی اش تمام شد برایم توی حس رفت خوب شد به تشییع جنازه نرفتم مثل این که به دیدن جسد پدر مرحومش فریاد کشیده بود :ددی آی لاو یو ...خوب دیگر اگر من و مریم آن جا بودیم دیگر نمی توانستیم خودمان را کنترل کنیم ...پس همان بهتر که به تشییع نرفتیم ...به خدا من بدجنس نیستم زمان عزاداری ها حس طنزم خیلی گل می کند خدا نصیب کسی نکند حس خوبی نیست اما فکر کنم یک ج.ر واکنش بدنی نسبت به عزاداری باشد به دلیل مشکلی که داشتم خداوند شاید در این زمان ها این طوری کمکم می کند که خیلی گریه نکنم
کویر من پر از واژه های خاص و تامل برانگیز است ...نویسنده کویر من یک انسان ظریف کار و هوشمند است ...به نکاتی اشاره می کند و بعد تو را وا می دارد از لابلای خطوط موضوع را بیرون بکشی ...کویر من پر از خداست ..."این خدای تو خیلی بزرگتر از اونیه که باید باشه ها .نگاهش کردم .نگاه بی رمقی که حسش ،ناشناخته بود .خدا اگه اندازه داشت ،من باید بی اندازه می شدم .خدا خداست .چه باور کنیم چه نه !"
کویر من به جدال مردی با خود می پردازد به قول خود نویسنده هذیانهای یک نوزاد در فصل بهار ...مرد یک جور گم شده در طوفان کویر است و شاید به تعبیری بتوان طوفان و کویر را به تند باد درونش نسبت داد ...با آن که کتاب روند داستانی یکنواختی ندارد و حتی سرانجام هم مشخص نیست اما طوری نیست که تو متوجه موضوع نشوی و به توانایی نویسنده در کنار هم چیدن کلمات شک کنی ...من متخصص در نقد نیستم ولی فکر می کنم نویسنده ای با این ذوق ادبی بالا در واژه سازی باید اثری خلق کند که صد برابر بهتر از این اثر باشد و با توجه به این که داستان مربوط به سال 85است مطمئنم حالا داستانهای ایشان بسیار خواندنی تر است مثل دفتر شعر بسیار زیبایشان و شعرهایی که چقدر زیبا پر از رها و تاثیر ایشان بر وجود نویسنده است ....کار برای یک نویسنده بسیار جوان بسیار قابل تقدیر است و فکر کن من با سی و هفت هشت سال سن تازه یک کار داده ام و او هنوز راه بسیار زیادی برای تکمیل نوشته های بسیار زیبایش دارد ...قسمت آخر تقدیم دفتر شعرش را بخوانید :"به رهای رئوفم که حجم عصیان مرا تحمل می کند و وقتی ناراحت است ،من می خواهم دیوارها را خرد کنم و زمین را گاز بگیرم ،به رهایی که تشریح حرف به حرف ترکیب دوست داشتن است ."
کتاب "کویر من "اثر" آقای امیررضا مافی " از انتشارات نیمروز را بخرید و بخوانید البته انتظار نداشته باشید که با نوشته ای معمول روبه رو بشوید .
نقد صحرا
کتاب رو خوندم . دیشب حدود ساعت 11 شروع کردم و دقیقا ساعت 3 نیمه شب به پایان رسید . یک داستان 4 روایتی . از زبان 3 شخصیت داستان . راستش من نه دانش نقد کردن یک داستان رو از لحاظ فنی دارم و نه تا حالا این کارو کردم که بگم تجربه اش رو داشته ام . من ، یک خواننده معمولی وقت یک کتاب داستان دستم می گیرم اولین انتظاری که از کتاب دارم این است که این تمایل در من وجود داشته باشد که هر صفحه ای را که تمام کردم ورق یزنم تا ادامه ماجرا را بخوانم . به عبارتی انتظار دارم داستان مرا جذب کند .
این جذب شدن به دلایل مختلفی می تواند باشد . موضوع و محتوای داستان ، نثر نوشته ها ، شیوه بیان و تسلسل مطالب حتی در عین چند بخشی بودن و و و عوامل دیگر که من نمی خواهم روی آن بحث کنم . اما من معتقدم یک داستان به تنهایی با هر کدام از این عوامل نمی تواند مرا جذب کند . به عبارتی هر یک از اینها حتی در حد معمولی می بایست وجود داشته باشد .
شیوا جان بدون اغراق بگویم کتابت مرا جذب کرد . اما بدون رودربایستی با فاکتور از فصل اول (اگر چه نثر روان این فصل رو خیلی دوست داشتم ).نه به این دلیل که چرا این روایت تمام و کامل بیان شد و جایی برای ادامه دادن نگذاشته بود . نه ! بیشتر به این دلیل که این فصل و نوع نوشته های داستان زیاد با سلیقه من نوعی جور نبود . حکایت حکایت زیبایی یک زن و نوع لباس پوشیدن ها و نگاههای مردهای هیز و ... شیوا رک بگم . یه جورایی این بخش داستان شبیه داستان هایی بود که وقتی دبیرستان بودم مینوشتم . همونها که شخصیت اصلی داستان خیلی خوشگل بود و فقیر بود و بعد یکی براش لباس قشنگ می خرید و ... . این بخش داستان (فقط از نظر محتوای داستان ) به نظر من درحد نوشته های تو و در حد باقی کتاب نبود . و نکته مهم تر اینکه من حس کردم اصلا هیچ نیازی به وجود این بخش در کتاب نبوده است .یعنی واقعا نفهمیدم نوشتن یکی از حاشیه های زندگی حبیبی که در بخشهای بعدی به طور کامل همه جوانب زندگی اش نشان داده می شد چه لزومی داشت ؟ بخصوص اینکه با خواندن این بخش تا آخر داستان می دانستم که حبیب چه کاره است و این کمی از جذابیت داستان کم می کرد . حکایت همون شمس است که در طوبی طلایی 1 همه را به این سمت سوق داد که زن میرمظفر است . اگر چه اونجا این نتیجه رقم نخورد و شاید همین باعث جذابیت داستان شد اما در "من جر می زنم" روایت اول به گونه ای واضح و روشن حبیب را لو می دهد . همان ابتدای کار . اما واقعا از لحاظ نثر روان و سبک نگارش لااقل من ایراد چندانی ندیدم .
اما فصل دوم را به شدت دوست داشتم . از ابتدای این بخش شاهد معصومیتی بودم که در وجود هر یک از شخصیتهای داستان موج می زد . از آی سا و فاطمه خانم گرفته تا حبیب و آناهید و حتی حاج نعمت . حتی انجا که معصومیت حمید را به سمت جبهه و جنگ و شهادتش می کشانی اگر چه حرصم می گیرد و دلم میخواد جور دیگری هم بشود خوب بودن را نمایش داد اما باز هم لطمه ای به احساسم نمی زند . عشق حبیب به آی سا برایم عجیب نیست اما دلم برای آناهید می سوزد و نکته جالب برای من این است که به شدت آناهید را درک می کنم .
فصل سوم کتاب را فصلی می دانم برای باز شدن گره هایی که در ذهنم نسبت به شرح داستان وجود داشت .همین و بس .
جملاتی از فصل چهارم همه احساس من بود بعد از خواندن داستان .
همه آنچه که در ذهنم می گشت را حبیب بیان کرده بود .
"مادرم که این همه پاک بود چرا من این همه رذل شدم ؟ من چرا بد شدم و حمید چرا خوب ؟ "
اگر چه حبیب آی سا را مقصر این همه رذل شدنش می دانست ، اگر چه گناهش را آن همه دوست داشتن می دانست و بس ، اگر چه در آخر داستان حس کردم می خواهی این را به من بگویی که سرنوشت شوم شخصیتهای داستان به دلیل گناه حاج نعمت بود و یه جورایی نتیجه گیری ات را کردی و نوشتی ،اما من خیلی خیلی فکرم درگیر شد .راستش نتیجه گیری که کردی (اینکه اینها همه عقوبت گناه حاج نعمت بود .شاید مننظور تو این نتیجه گیری نبوده . اینو به من بگو ) فرق حبیب و حمید چه بود شیوا ؟ فرق من و تو ؟ فرق ما در چیست شیوا ؟ این سوالی است که بارها از خودم پرسیده ام !
رلستش شیوا از آی سا بدم می آید . حس می کنم همان سیب سرخی است که معصومیت حبیب را بر باد فنا داد اگر چه هیچ تقصیر و گناهی مرتکب نشد . اگر چه نجیب بود . اگر چه خواهر حبیب بود و از ته دل می گفت داداش حبیب . اگر چه خودش نمی خواست که آن سیب سرخ باشد . راستش شیوا در تمام داستان شاهد معصومیتی بودم که خود به تنهایی از همان کودکی حبیب وقتی که آی سا پشت گلنار پنهان شده بود تصمیم گرفت از وجود حبیب رخت ببندد و در وجود حمید بماند .و بیشتر از همه اینکه چرا ؟
خسته نباشی دوستم . شاید نوشته بالا بیش از هر چیز بحث بر روی محتوای داستانت باشد . شخصیت ها به نظر من خوب پردازش شده بودند اگر چه همه شخصیت ها (به جز آناهید ) یا مثبت بودند یا منفی و من اینو دوست نداشتم .نثر زیبای داستان را دوست داشتم . اما چیزی که بیش از هر چیز مرا جذب کرد محتوای داستانت بود .
در آخر می خوام یه چیزی بهت یگم . این که الان که نوشته هایت را در وبلاگت و حتی در طوبی طلایی می خوانم کاملا متوجه می شوم که نویسنده با تجربه تری شده ای نسبت به "من جر می زنم
شیوا عزیزم سلام
من واقعا نمیدانم که محبتت را چطور باید جبران کنم. واقعا از دین بسته پستی که برایم فرستاده بودی خوشحال شدم و از خواندن کتابت هم فراوان لذت بردم. باز هم ممنونم و امیدوارم روزی که کتابم چاپ شد بتوانم محبتت را جبران کنم.
نمیدانم که فرستادن کتابت برای من بهطور ضمنی معنیاش این بود که درباره کتابت نظر هم بدهم یا نه. من فقط حدس میزنم که دوست داری نظر دیگران را درباره کتابت بدانی. همانطور که من دوست دارم نظر دیگران بهویژه آنهایی که مینویسند را درباره نوشتههایم بدانم. پس نظرم را برایت مینویسم و میفرستم.
از کجا شروع کنم؟ از طرح روی جلد فوقالعاده کتاب؟ که به نظرم واقعا عالی است. سطح کتاب را کاملا از کتابهای بازاری بالاتر میبرد و هماهنگ با سطح نوشته کتاب میکند. عزیزم برای این سلیقه خوب تبریک میگویم. و بعد نام زیبای کتاب. باز هم عالی، بدون تعارف. اسم جذابی است.
عزیزم کتاب را صبح شروع کردم و بعدازظهر ساعت 2 تمامش کردم. کتابت مجال نفس تازه کردن هم به من نداد. میدانی به نظر من این یعنی موفقیت نویسنده. یعنی نویسنده شور قصهگویی دارد و شهرزادش آنچنان قوی عمل میکند که کاملا غریزی نوشتن و خواننده را میشناسد. بازهم تبریک میگویم.
داستان "من جر میزنم" داستان جذابی است که خواننده را گرفتار خودش میکند و تا انتها با خودش میبرد، ولی آیا داستان، داستان قوی و بی عیب و نقصی است؟ متاسفانه پاسخ من منفی است. من به عنوان یک خواننده معمولی از خواندن کتاب لذت میبرم ولی به عنوان آدمی که کمی تکنیک داستان نویسی میداند هم داستان را میپسندم؟ نه.
چرا نویسندهای با این همه شور روایت، به جای نوشتن داستانی عالی، داستانی خوب یا متوسط مینویسد؟ باز داستان را میخوانم و به دنبال دلایلش میگردم. دلایلم را برایت مینویسم:
-در حجم بالای از داستان، داستان فقط تعریف میشود. من به عنوان یک خواننده در اکثر اوقاتی که کتاب را میخوانم کنار دست یکی از راویها نشستهام و راوی داستان را برای من تعریف میکند، من داستان را حس نمیکنم. خودم با چشم خودم نمیبینم. داستان مثل یک خاطره برای من تعریف میشود. مثل خواندن خلاصه یک رمان خیلی بلند. نه خواندن خودش.
-در این کتاب همه آدمها مثل هم حرف میزنند. آدمهایی اینقدر متفاوت زبانهایی مشابه دارند. فرشته، آناهید، آیسا و...همه کلماتشان و نوع جملهبندیهایشان مثل هم است. زبان در خدمت شخصیتپردازی قرار نمیگیرد. از آن گذشته کلمات به کار رفته در متن روایت هم هماهنگ نیست. گاهی کلمهای کاملا مناسب یک نامه اداری است از وسط داستان عاشقانه سر درمیآورد و یا کلمهای ژورنالیستی صحنه خشنی را روایت میکند. یعنی زبان یکدست نیست.
-نویسنده از پشت شخصیتها دیده میشود و حرفهایش را ناشیانه میگذارد توی دهان شخصیتها. گاهی شخصیتها به جای اینکه هماهنگ با آنچه که نویسنده برایشان در نظر گرفته رفتار کنند. فقط طوطیوار یک حرفهایی را تکرار میکنند و به همین دلیل داستان به سمت شعاری بودن و شعار دادن و گاه به سمت پرگویی کشیده میشود.
اما هر فصل ویژگیهایی دارد که شاید بهتر باشد جداگانه مورد بررسی قرار بگیرند:
-فصل اول: فرشته با زبانی حرفی میزند که اصلا با خاستگاه اجتماعیاش هماهنگ نیست. اگر نویسنده قصد دارد شخصیتی بسازد که با کلمات متفاوت با خاستگاه اجتماعیاش حرف میزند و روایت میکند باید دلیل درون داستانی قوی و منطقی برایش بیافریند. و عباس که نکته کلیدی شخصیتش بخشیدن خیانت همسرش است. من این نکته را میپسندم. همین نکات است که شخصیتهای داستانی را دارای پتانسیلی میکند داستانشان قابل تعریف مردن میشوند. آدمی که شبیه بقیه نیست و داستانش تعریف کردن دارد، اما این تفاوت باید قابل باور بشود یا به قول معروف در داستان دربیاید. این کار عباس منطق درون داستانی ندارد. من خواننده باید بفهمم چرا عباس مشابه هزاران آدم دیگر عمل نمیکند. اشارهای میشود که عباس میگوید من این درس را از پدربزرگم یادگرفتم که به وقت وفا.... کاش این درس را ما قبلا هم دیده یا شنیده بودیم و اشارهای به آن رفتهبود و یا کاش حضور پدربزرگ را در زندگی عباس پررنگتر دیده بودیم.
-فصل دوم: طولانیترین بخش کتاب که نقش اساسی در پیشبرد داستان دارد. در این بخش شخصیتها فرصت دارند که پرداخته شوند. پتانسیل خیلی خوبی در این بخش وجود دارد که من از خواندنش واقعا لذت بردم. صفحه 24 حمید از خارش شانهاش می گوید وقتی گناهی انجام میدهد، این واقعا ارزش داستانی بالایی دارد. کاش بیشتر رویش مانور میشد و از این پتانسیل بیشتر استفاده میشد. در این فصل شخصیت حبیب کاملا قابل باور ساخته میشود. فقط چند جا از این شخصیت خوب پرداخته شده بیرون میزند. مثلا جایی که خودش را در آینه میبیند و فکر میکند شبیه مجسمههای رومی است. این قابل باور نیست که آدمی با پیشینه حبیب مجسمه رومی دیده باشد. یا وقتی اولینبار آناهید را میبیند حدس میزند دامن بلندش به خاطر پای لاغرش باشد که از پسری در آن سن و سال و خاستگاه اجتماعی چنین چیزی بعید است.
-فصل سوم: که بعد از فصل دوم، بیشترین حجم داستان در این فصل میگذرد. در این فصل هم شخصیت ها پخته و خوبند. فقط کاش از راز آیسا که در این فصل به آن پی میبریم در فصلهای قبل هم نشانهای بود. در این فصل شخصیت حمید و آیسا پررنگتر ساخته و قابل باور میشوند.
-فصل چهارم: به نظر من بهترین فصل این داستان. به نظرم خیلی وقی اجرا شده خیلی دوستش دارم.
شیوا عزیزم امیدوارم با صراحتم نرنجانده باشمت. قصدم فقط کمک بود. اگر لازم بود که برای نظراتم درباره داستان مثال از خود داستان بیاورم بگو که هرکدام را با ذکر صفحه داستان بگویم تا کمک بیشتری برایت باشد.
من نظراتم را درباره داستانهایت نوشتم، به امید اینکه روزی که کتابم را میخوانی بدون تعارف و ملاحظه نظراتت را برایم بنویسی. از همین حالا برای محبت آیندهات سپاسگزارم. و بازهم برای فرستادن کتاب ممنونم.
شاد و موفق باشی
ساناز