تبليغاتX
روزمرگی های شیوا

هان !تا ننهی ز دست یک ساعت جام

کار طربت پخته کن از باده خام

چون نیست تو را درین جهان جای مقام

از عمر نصیب خویش بردار تمام

نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 |

کنار سیب و رازقی ...

نشسته عطر عاشقی ...

من از تبار خستگی ....بی خبر از دلبستگی ...

عاشقم ....................

ابر شدم صدا شدی ...

شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی 

عشق شدم تو غم شدی

لیلای من !دریای من !آسوده در رویای من!

 این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گم گشته در آرووم* تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در

 مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای ....نشسته ابر پاره ای...

 من از تبار سادگی ....بی خبر از دلدادگی...

عاشقم

ماه شدم ابر شدی

 اشک شدم صبر شدی

برف شدم آب شدی

 قصه شدم خواب شدی

لیلای من !دریای من !آسوده در رویای من !

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گم گشته در آرووم  تو

 مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در

 مست و پریشون و خراب هرآرزو نقش برآب

شاید که روزی عاقبت آرووم بگیرد در دلت 

*(این کلمه رو خوب نمی شنوم )

 

پ .ن 1...این ترانه (با صدای مازیار ) را خیلی دوست دارم ...

پ .ن 2...جمعه در پارک کریم آباد شهسوار با دقت به دور و برم نگاه  و وقتی فکر کردم کسی مرا نمی بیند سرسره بازی کردم وقتی به پایین سرسره رسیدم دیدم پدر یکی از دخترانی که در پارک مشغول بازی ست رسیده نزدیک برجک و دارد با خنده به من نگاه می کند ...خندیدم :بازگشت به دوران کودکی !...گفت :نه خواهش می کنم ! اتفاقا می گن که بار روانی خیلی  خوبی داره ...حق داشت نمی دانید چقدر از سرخوردن لذت بردم ...

پ .ن 3..الان باید بروم پنی سیلین بزنم ...سرمایی که خورده ام نمی دانم از چه نوعی ست هرچه هست سردرد دارد و بینی گرفتگی و کمی کوفتگی ...

پ .ن ۴...یعنی بعد از سی و شش سال پنی سیلین زدن امروز باید به تستم حساسیت می دادم ...خدارو شکر تست کردم واگرنه الان یه اداره و یه دنیای مجازی از شرم خلاص می شدند ...یعنی متوجه هستید که بازهم دارم از خودم تعریف می کنم یعنی در خانه هییییییییییچ  ایراد و شری ندارم ...

نوشته شده توسط شیوا در شنبه یازدهم مهر 1388 |

حقیقت داره دلتنگی

دلیل اینکه آرومم ، امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی ،کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهایی ،همین دستای تنهامه

همین دنیای تاریکم ،همین تردید چشمامه

شبیه حس پژمردن ،دچار شک بی رنگی

من آرومم تو تنهایی ،حقیقت داره دلتنگی

هنوزم می شه عاشق شد ،هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه ،هنوزم عشق محبوبه

تو دلگیری نمی دونی ،چه رویایی به من دادی

اگه فکر می کنی سردم ،برو رد شو ،تو آزادی

نمی دونی چه قد سخته ،تو پشت نبض دیواری

نمی دونم تو این روزا،چه احساسی به من داری

نه اینکه سرد مغرورم ،نه اینکه دور از احساسم

بزار دست دلم رو شه ،بزار رویارو بشناسم

تموم شهر خوابیدن ،من از عشق تو بیدارم

یه روزی می فهمی ازچشمام ،چه احساسی به تو دارم

 

...از آلبوم احسان خواجه امیری اسم شاعرش رو فراموش کردم ...این روزها خیلی چیزها رو فراموش می کنم فکر می کنم فراموشی نعمتی ست که خدا به بندگانش در زمان مورد هجوم مشکلات فراوان واقع شدن داده ...

نوشته شده توسط شیوا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |