یکی از همکارانم می آید دنبالم :خانوم کامپیوترم روشن نمی شه !
می پرسم :روشن نمیشه یا تو شبکه نمی ره ؟(نباید بپرسم کانکت نمی شه یا جوین به دومین نمی شه ؟اونوقت باید یک ساعت هم راجع به این مفاهیم توضیح بدهم )
-نمی دونم نمی شه دیگه ...
به اتاقش که می روم می بینم تین کلاینتش روشن است و مونیتورش خاموش ...دگمه مونیتور را می زنم ...هیچ عکس العملی نمی بینم فکر می کنم سوخته ...برش می گردانم ارتباطاتش را تست کنم ،می بینم اصلا کابل برق به مونیتور وصل نیست ...می گویم :آقای الف مونیتورتون به برق وصل نیست ...جواب می دهد :نه فکر نکنم به اون ربطی داشته باشه !!!!
من می پرسم:ببخشید شما تلویزیونتون رو چطوری روشن می کنید ؟
می خندد ...امان از وقتی که یک مرد سنتی بخواهد دماغ یک زن را به خاک بمالد .
پ .ن 1...در مورد کتاب هفته خودمان کتاب "کله ی اسب" آقای جعفر مدرس صادقی را توصیه می کنم ...نثر کتاب مثل همه کتابهای زیبای ایشان ساده و سلیس و جذاب است ...داستان در دهه شصت اتفاق می افتد و موضوع خیلی جالبی دارد که نویسنده به سادگی آن را شرح و بسط داده است ...آقای مدرس صادقی را که مطمئنم خوب می شناسید...من خیلی نوشته هایش را دوست دارم ...فکر می کنم کتاب ها و داستان هایش خیلی زیبا و عالی هستند
پ .ن 2...جایی نبودم همین دور و برها هستم حوصله ندارم ...بی انگیزه و تهی ام مثل افراد نیهیلیست شده ام ...و فکر می کنم همین روزها یا منفجر شوم یا کش بیایم یا آب بروم یا ...ولش کن ! وبلاگ اغلبتان را می خوانم اما اصلا نمی توانم کامنت بگذارم ...سرعتم در حد زیر صفر است
هر بار به خودم می گویم :این آخرین باریه که این کار رو می کنم !...دیگه هیچ وقت تکرارش نمی کنم ...دیگه این اشتباه رو نمی کنم ! دیگه اون حرف رو نمی زنم !...و هر بار اتفاق دیگری می افتد که روز به روز بیشتر فکر کنم عجب آدم مزخرف مسخره ای هستم و هی به گیس طلا و پست اون یکی گیس طلا این یکی گیس طلا رو مسخره می کنه فکر می کنم و دیگر گریه نمی کنم و به خودم می خندم ...واقعا کی قرار است اصلاح شوم و خود گم کرده ام را به قول دوستی !پیدا کنم ...؟...می دانی همیشه هم گم شدن در مه و بوران و زندگی کردن به طریقت دیوانگی بد نیست ...خود را به شیوه بلاهت چرخاندن ...پرسه زدن های بهمنی یک پاییزی در خیابان های بی خبری و ناگهان دیدن بلو توثی و هجوم شدید گریه ای ...یادت هست ؟...حصار بود و دیوار بود و سایه های دزدگیر پنجره و زندان بانی که از او نمی ترسیدیم ...؟...دارم از عاقبت هجوم و فوران این همه صدای بی صدای خفه شده در قلبم می ترسم ...دارم با همه حجم ترکیدن پوستم را احساس می کنم ...پوستی که لحظه به لحظه بیشتر ترک می خورد و بیشتر باد می کند ...
مهم این است در همه گم کردگی هایت در همه ویرانی های و سرگردانی هایت باز به خود او می رسی و به خودت حق می دهی روبرویش بایستی و از او که بر خلاف تفکرات تو بسیار شوخ و مهربان است بپرسی :بگو چرا ؟...چرا؟...چرا؟...
پ .ن ...ملی می گوید :بی خیال شیوا دو سال دیگه دنیا طبق گفته نوستر آداموس تموم می شه ...من می خندم :پس دیگه به پسرک برای درس خووندن سخت نگیرم ...
بعد آن یکی شیوای درون هی زر می زند :انسان موجود ارزشمندی ست که باید تا آخرین لحظات زندگی اش از تمام لحظه های آن استفاده کرده و مرتب یادبگیرد و یادبگیرد ...و این یکی شیوا مدام می گوید :خفه شو ...بسه ...ولی شیوای اصول گرای مقید به آداب و ادب و درستی فعلا قدرتش بیشتر است ...بعد از خودم ناگهان می پرسم :گیس طلا با اون همه قدرت طنز باید واقعا فیلمهاش دیدنی باشند ؟...گیس طلا کاش می تونستم فیلم هات رو ببینم
فکرش را بکن ،یک حوری که داشتم یک پری هم بستانم ...یکی برایم آب می آورد و دیگری بالش زیر دستم می گذارد ...یکی موهایم یا سر بی مویم را نوازش می کند و دیگری پشتم را می خاراند ...یکی فسنجان و دلمه و لوبیا پلو می پزد و دیگری برایم بیف استرگانف و لازانیا و چیزبرگر درست می کند ...یکی به امورات منزل می رسد و دیگری به امورات بیرون و پرداخت قبض و خرید و از این قبیل ...یکی برایم یک پسر کاکل زری می زاید و دیگری برایم دختری حوری پری به دنیا می آورد ...فکرش را بکن ...یکی برایم قرآن تفسیر می کند و مفاتیح می خواند و فوتم می کند و دیگری برایم از دانسته های یونگ و فروید و آخرین اخبار وبلاگ ها و اینترنت خبر می آورد ...یکی لباس های پوشیده و گشاد می پوشد و دیگری لباس های تن نما و شیک ویقه باز ...در مهمانی ها بزرگتره سمت راستم می نشیند و کوچکتره سمت راست ...من باد به غب غب می اندازم و مردان فامیل که تا به حال پری نستانده اند با حسرت نگاهم می کنند و حوریان فامیل می خواهند سر به تنم نباشد ...
یک حوری داشتم یک پری هم ستاندم روز اول به قاضی گفتم تمکن دارم نگفتم این قدر خدایا غلط کردم یکی بنز می خواهد آن یکی پرادو ...یکی گوشی اش را هفته به هفته عوض می کند یکی مرا بسته به خرید حیوان خانگی ...یکی مبل و لوازم لوکس دوست دارد دیگری تزئینی و عتیقه جات ...یکی مبل استیل دوست دارد آن یکی مبل اسپرت ...یکی به برلیان علاقمند است و آن یکی هم به برلیان علاقمند است ...یکی طلای زرد دوست دارد آن یکی طلای سپید ،یکی تهدیدم می کند اگر برایش ویزای فرانسه نگیرم خودکشی می کند آن یکی می گوید برای خرید هر هفته باید بروم فلان قبرستان ...هیچ کدام بچه هایشان را نگه نمی دارند هر کدام نفری دو سه تا پرستار تحصیل کرده دارند ...هیچ کدام از مهمانی های دوره اشان نمی گذرند ...واین قدر این دوره ها نزدیک به هم است که معلوم نیست کی به کی اتفاق می افتد ؟یکی باید مارک شانل بپوشد و به همان مارک ببوید و دیگری باید آخرین برند های جدید را امتحان کند ...دو تا ستاندم قاتق جانم شوند دو تا شود دو تا قاتل جان پیدا کردم ...دلم لک زده برای غذای خانگی ...بس که این دو دستشان را در بالش های قو می گذارند بلکه ناخنشان نشکند ...می دوم می روم پیش قاضی و گریه می کنم و می گویم غلط کردم بگذار هر دو را طلاق بدهم و تا آخر عمر نوکری ات را بکنم . می پرسد :اونقدر داری مهریه شان را بدهی ...از کجا بیاورم ؟...یکی هزارو سیصدو شمسی است یکی هزار ونهصد میلادی ...صبر کن راه های بهتری هم هست برای خلاص شدن از دست هر دو شان بلدم ...بلدم ...بلدم حالیشان می کنم یک من ماست چقدر کره داره ...فکر کن !!!!
باران می بارید و صدای پر طنین اش بر سنگفرشها و بام ها یاد آور یک سکوت خاص می شد ...پرسیدم :چند سال است می باری ؟...
جواب داد :تا زمین بود و آب بود و ابر بود و خورشید بود من باریدم و می بارم ...
من :تا به حال شده مستقیم بر روی سینه ای باز بباری ؟
باران :آری باریده ام ...؟
من :کی ؟کجا؟...
باران :هر بار که جنگ بود ...هربار که سینه ای به تزویر خنجری یا زهر شمشیری یا گلوله ای شکافته و روی خاک ریشه گرفته بود ...هر جا که سرخی خون آذین پوستی شده بود چرکین و رنجور و خسته از نبرد
من :آیا قلبهایی که در خاک ریشه می گرفتند را بارور هم کردی ؟
باران :آنها نیاز به من ندارند این قلب ها ریشه دارند و با خون خودشان سیراب می شوند ...
من :مگر نه این است که خونشان به هرحال تمام می شود ؟
باران :وقتی خون قلبی تمام می شود ریشه اش در خاک محکم شده است ...آن وقت است که دیگر گوشت و پوست معنا ندارد قلب به معنا صیقلی می شود ...قلب براق و سخت شده است ...جنس هر قلب به اصل آن بر می گردد هر قلب را جنس خاصی ست یکی سنگ سرب می شود و یکی گل برگ گل رز ...یکی آهن می شود و یکی خاک...یکی فولادین می شود و دیگری نمکین ...
من :آیا قلبهای شکسته خوب می شوند ؟
باران :هرگز ! هیچ زخمی کاملا خوب نمی شود زیرا مدام در معرض باران و آفتاب است ...هر بار آفتاب به آن می تابد اندکی خشک می شود و آن گاه من شروع می شوم و بسته به ابری که در آن بارور شده ام نقش بر قلب حک می کنم ...می دانی که دیگر دیواری برای نگهداری از قلب وجود ندارد پس من می توانم با هر قطره حک کنم ...
من :آیا بر قلب کلمه نیز حک می کنی ؟یا تنها نقش می زنی ؟
باران :من کلمه های حک شده بر قلب را عمیق تر می کنم ...هر قلبی کلماتی دارد و من کلمات را می خوانم و گریه می کنم
من :آیا می توانی با قطره هایت مرهم باشی ...؟
باران :نه ...
من :آیا می توانی بعضی کلمات را از روی قلب پاک کنی ؟
باران :نه ...
من :دیگر نبار ، بگذار خورشید بتابد او که بتابد قلب را خشک می کند و کلمات بخار می شوند...
باران :نه وقتی خورشید روی کلمات می تابد آنها داغ می شوند و قلب را ذوب می کنند آنقدر از قلب ذوب می شود که شکل کلماتی می شود که بر آن حک است
من :آن وقت قلب دیگر قلب نیست کلمه است ...
باران :قلب خود کلمه است و کلمه خود قلب است ...
من سکوت می کنم و به کلمات قلبم فکر می کنم و به واگویه های بارانی که نوشته ام ،سینه می شکافم و قلبم را زیر باران می گذارم ...حالا می توانی بر کلمات قلبم اشک بریزی ...
انگار گفته بودی لی لی قصه زن است ...زن معاصر با زندگی تلخ متاثر از جنگ پر از آشفتگی ،تنهایی و قدرت ...قصه تنهایی و وناکامی و تلخ کامی ...انگار گفته بودی لیلی سراسر درددل زن است زن های تنها و سرگردان که هرچه سعی می کنند از جبر سرنوشت بگریزند دیوارهای همیشگی سنت و جهل آنها را به دام اسارت خود می کشد و حتی لحظاتی تو را به رهایی و عریانی زمینی و تفکر یک عمر آرامش می برد اما ناگهان تو را دوباره به تارعنکبوتی دیگر می اندازد که دیگر رهایی از آن هرگز توی زن ، را میسر نیست ...زبان کتاب با آن که در سال 78تمام شده به شدت امروزی است ...در کل کتاب ،نویسنده می تواند به سادگی تو را جادو کند ...داستان انگار گفته بودی لیلی داستان بسیار زیبا اما تلخ است و این تلخی به شدت تو را به اعماق حقیقت زندگی سخت زنان در ایران پرتاب می کند ...من فرق خیلی زیادی در بیان داستان زنان ده سال پیش با زنان امسال نمی بینم ...چیزی که در مورد این کتاب خیلی مجذوبم کرد ساده بودن شخصیت اصلی ست ...در این کتاب به شدت تلخ هر دو زن محوری داستان محکوم به فنا هستند چه آن که ساده و حقیقت طلب است و چه آن که رویا طلب و معنوی گراست ...هرچند این گرایش به سمت معنویات آن قدر ها هم به اراده خودش نبوده و انگار به طلسمی و دعایی در این ورطه افتاده است ،همان طور که شخصیت محوری دیگر در ازای جنگ و تبعات آن دچار سرنوشت تلخ خود شده است ...
حق با فیفیل عزیزم بود اخر داستان به شدت بغض گلویم را فشرد ...باید زن باشی تا به شدت عمق فاجعه زن بودن را با آن حکایت اتفاق افتاده درک کنی ...دست مریزاد خانم شاملو ...
پ .ن ...
به دیدن دخترک هم رفتیم ،چشم غره ای به من رفت و دلتنگی برای پدر کرد ...بینی اش را عمل کرده و چاق شده بود ...به من گفت :دیگه همه چیز تموم شد شیوا ...من گریه ام نگرفت ...هنوز قدش از من بلندتر است هنوز هم اخلاق های بچگانه دارد ...وقتی دلتنگی اش تمام شد برایم توی حس رفت خوب شد به تشییع جنازه نرفتم مثل این که به دیدن جسد پدر مرحومش فریاد کشیده بود :ددی آی لاو یو ...خوب دیگر اگر من و مریم آن جا بودیم دیگر نمی توانستیم خودمان را کنترل کنیم ...پس همان بهتر که به تشییع نرفتیم ...به خدا من بدجنس نیستم زمان عزاداری ها حس طنزم خیلی گل می کند خدا نصیب کسی نکند حس خوبی نیست اما فکر کنم یک ج.ر واکنش بدنی نسبت به عزاداری باشد به دلیل مشکلی که داشتم خداوند شاید در این زمان ها این طوری کمکم می کند که خیلی گریه نکنم
اولین بار که دیدمش دختری بود آگاه ،قد بلندی داشت کنار هم قدم می زدیم و راجع به آرزوهایمان صحبت می کردیم ...راجع به کتابهای مشترکی که خوانده بودیم و فیلمهایی که دیده بودیم ...عشق پدرش بود ...عاشقانه همدیگر را دوست داشتند ...تابستان بعد هم دوباره یکدیگر را دیدیم ...خوب درس می خواند شاگرد زرنگی بود قرار بود پزشکی بخواند ...هنوز قدش از من بلندتربود ...تا قبولی دانشگاه دیگر ندیدمش به خانه شان رفتیم از آن دختر پر از آرزوهای بزرگ دختری مانده بود که به یک فوق دیپلمی اکتفا کرده بود پر بود از مشکل روحی پر بود از تناقض و پر بود از عشقهای شکست خورده ...دیگر عشق پدرش نبود از او متنفر بود ...دیگر عاشقانه یکدیگررا دوست نداشتند ...
دوست پسرهایش همه او را قال می گذاشتند پر از خودنمایی بود چه بر سرش آمده بود نمی دانم
...ارتباطم را با او محدود کردم
اما او همیشه ناگهان سر و کله اش پیدا می شد وسط ارتباط دوستان دیگرم ...باعث رنجش و قهر و دعوا می شد هیچ کس را قبول نداشت و هیچ کس هم او را قبول نداشت ...همیشه دوست دختر قهرمان دیگری بود ...همیشه دوست پسرها را می قاپید ...برای یک دختر ایرانی بودن ساخته نشده بود ...به هر ترفندی بود بالاخره از ایران رفت ...امروز بعد از سال ها او را خواهم دید درحالی که باید به خاطر مرگ پدری به او تسلیت بگویم که نمی دانم آیا باز عشقش بود یا نبود ...نمی دانم آیا هنوز قدش از من بلند تر است یا نه ؟
پسرک هفتم آذر هشت سالش تمام شد ...از آن روز تا حالا عقلش به جای رشد صعودی رشد نزولی داشته همین طور حس مسئولیت و محبتش ...مقداری پول کادو گرفته که من پول ها را برایش نگه می دارم روزی صدبار می گوید :پولمو بده !....بده !....پولمو بده !....من پولمو می خوام ...!...با هم می جنگیم صندلی فایبرگلاس آبدارخانه اداره را بر می دارد و می افتد به جانم دسته تی اداره را بر می دارم وگارد می گیرم از قیافه من به غش و خنده می افتد ...
برادرزاده سه ماهه ام با دقت به من نگاه می کند و در جواب ناز کردنم لبخند می زند همسر برادرم می گوید :نگاه کن چه دخترم به عمه شیوامی خندد ...خواهرم می گوید :آخه عمه شیوا قیافه اش خنده داره !
با هنگامه قرار می گذاریم و بیرون همدیگر را می بینیم یعنی ارسام بدترین کارهایی که ممکن است یک پسر بی ادب انجام دهد می کند ، قهر می کند ...پا زمین می کوبد ،سرم فریاد می زند ،می گوید :تو دروغ می گویی نمی خواهی مرا به کافی شاپ ببری ...احساس درماندگی می کنم من در تربیت بچه ام کم آورده ام هنگامه شاخ نامرئی در آورده ...ولی خودش نمی داند فقط من می توانم ببینمش ...
برای ماموریتی به بانک رفاه می روم ...کارم سریع تمام می شود و در راه برگشت به شهر کتاب فرازمند می روم ...یک کتاب تربیتی کودک می خرم تا بلکه روانم خجسته شود در راه تربیت فرزند و به کتاب های خارجی و ایرانی نگاه می کنم ...می بینم که سه کتاب از پوروین محسنی آزاد کنار کتاب بخاطر کهرم آقای فرهنگ فر است ...من فکر می کردم پوروین خانم است و اصلا به پورش (پسر)دقت نکرده بودم و فکر می کردم این نویسنده خواهر خانم آقای نجدی ست ...در تمام مدتی که من داشتم باسرداخل قفسه های کتاب می رفتم ...صدای آرام مردی مسن را می شنیدم که برای آقای فرازمند دعا می کرد که کارش بگیرد و حتی می گفت :جلوی مغازه میز و صندلی بگذار و ...بعد دیگر چیزی نشنیدم و وقتی رفتم برای حساب کردن دیدم آقای فرازمند با لبخند گفت :اون آقا رو می شناختید ؟..ومن گفتم :نه ...و او گفت آقای محسنی آزاد بودند نویسنده کتاب هایی که شما خریدید اگر می دیدید خیلی خوشحال می شد ...من هم با طلبکاری داد زدم :اِ چرا نگفتید من امضا بگیرم ...انگار که بیچاره می دانست من دارم چه کتابی می گیرم ...او گفت :اگه بخواهید من می تونم کتابها رو نگه دارم اینجا تا براتون امضا کنه ...من پرسیدم :نه !از کدوم طرف رفت ؟...آقای فرازمند جواب داد :از اون سمت سمت خونه اش شیشه گران ...من با اعتماد به نفس گفتم :خوب من پیداشون می کنم ...بعد خیلی سریع در همان مسیر شروع به راه رفتن کردم و نصف راه را که رفتم و مرتب به این طرف و آن طرف خیابان سرک کشیدم با هجوم خنده ای رو به غش و ضعف و لرزه و ریسه ناگهان متوجه شدم که من اصلا نویسنده مزبور را ندیدم و نمی شناسم و واقعا نمی دانم دارم دنبال که می دوم ...بعد آرام شدم و در دلم گفتم :خواهر جان !....تو حق داری من واقعا خنده دارم
پ .ن ...یکی از بزرگان اهل تمیز دستور دادند لینک دوستم را بردارم و دلیلش قانع کننده بود بنده هم اطاعت کردم ...
یادم می آید سال اول بعد از فارغ التحصیلی دانشگاه آزاد شهسوار کارآموزی می کردم بعد به صورت ساعتی همان جا مشغول شدم زیر دست مهندس بیتا ج او یک آموزشگاه نصفه نیمه هم تاسیس کرده بود که من چند جلسه ای آن جا مبانی کامپیوتر درس دادم من درکل معلم خوبی نیستم حوصله تدریس ندارم ...نمی توانستم با بچه ها خوب ارتباط برقرار کنم حوصله نداشتم روز قبل نگاهی به جزوه بیندازم و حداقل منظم و مرتب درس بخوانم و همان ها را یاد ملت بدهم .
...یادم می آید در جلسه آخر قبل از عید که کلاس بعدش هرگز برگزار نشد به بچه های کلاس که همه خانم بودند گفتم یادتان باشد سازگاری را بیش از هرچیزی یاد بگیرید زندگی زن ایرانی یعنی تسلیم و زنی که تسلیم نشود منسوب به سازی می شود ناکوک ...سازی که زخمه های ناهنجار بر دل می زند ...
دختران جوان که همه شان از یک تا پنج شش سال از من کوچک تر بودند ...با چشمانی خیس و نگاهی خیره به آینده ای دور بهت زده سر تکان می دادند و حرفم را تایید می کردند ...یادم می آید حتی یکی شان به من گفت :با توجه به این که شما عقد کرده اید چه اعتراف سهمگینی دارید می کنید چقدر راحت ...و این اعتراف خیلی سخت است یعنی که خوشبخت نیستید ...
من جواب دادم :خوشبختی می تواند با تسلیم همساز شود ...به شرط این که سعی کنی نت ناهمگونی برای موسیقی زندگی ات ننویسی ...خارج نشوی ...و خیلی فکر نکنی چون چاره ای نداری چون خوشبختی نسبی را خودت باید تعریف کنی ...و زن ایرانی یادت باشد خوب بلد است خوشبختی را بنوازد ...حتی اگر این نواختن ...سیلی ای باشد بر صورتی که رنگی سرخ به گونه ات بدهد ....
همیشه هم بعد از تسلیم اعدامی در کار نیست حکم مخصوص زنان ایرانی پس از تسلیم ابد است ...یادتان هست وقتی برای پست هایم امضا می گذاشتم اگر بخواهم برای این پست امضا بگذارم چه باید بنویسم شیوای محکوم یا شیوای تسلیم یا شیوای حاکم ؟...خوبی اش این است که تمام اصول قضاوت را نمی دانم برای همین امضا می کنم شیوای سرخوش !
از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست
دل خوش به فانوسم مکن آن جا اگر خورشید نیست
نمی دانم برای موضوعی که در ذهنم است چقدر می توان واژه قداست را به کار برد اما همیشه به این فکر می کنم اگر روزی زنی دچار حادثه ای بشود که به هر طریقی همسرش فکر کند قداست او خدشه دار شده چگونه باید به زندگی مشترکش ادامه بدهد ؟
یادت هست وقتی آقای رگبار کتابم را تمام کرد بخش اولش چقدر به نظرش مسخره آمده بود ؟زنی که خیانت کند بخشیده نمی شود ...جال سوال من این است حد قداست برای یک زن یعنی چه ؟...
یادش به خیر استاد فرهنگی سر کلاس که می گفت منظورم از این که متعهد باشید این است که خشکه مقدس نباشید اما لااقل وقتی جلوی خدا خم و راست می شید کله معلق نزنید و جفتک چارکش نرید ؟...کاش می شد واقعا فهمید که درست ترین راه برای انسان ها سخت ترینشان هست یا نه ؟
یکی از بدترین حالاتی که انسان دچارش می شود زندگی با شک و تردید است ...
صبح زود بلند می شوم و دیگر نمی خوابم ، می روم و وسط شلوغی هال که انگار نه انگار دیشب از تمیزی برق می زد می نشینم ، خیره می شوم به کتابخانه کوچکم و حسی می دود زیر پوستم... به کتابهایی که خریده ام و نخوانده ام نگاه می کنم و تنم از شادی مور مور می شود برای خودم یک برنامه ریزی ذهنی می کنم و چهار مورد برای مطالعه انتخاب می کنم ...کتاب مکاتب داستان نویسی در ایران و زرتشت برای صبح های زود ...عصرها کمی زبان برای این که چهار ماه است به کل کنارش گذاشته ام و شب ها رمان "انگار گفته بودی لیلی " خانم سپیده شاملو(مرسی دوست عزیز امان از بی حواسی ) ...روز بسیار خوبی را آغاز می کنم و جز برای وادار کردن ارسام به درس خواندن عصبانی نمی شوم .
ادبیات بسیار زیبای جمله سازی ارسام که یادتان هست ...دیشب وقتی از رشت برگشتیم خیلی دیر بود و ارسام بعد از تماشای کلی فیلم و کارتون خانه مامان شمسی حسابی خسته بود ، کتاب بنویسیم او را ورق می زنم ...جمله سازی
بی دقت :مادرم بی دقت است
مواظبت :من از مادرم مواظبت می کنم
کثیف :مادرم عشتباعی (اشتباهی )جاروی کثیف را ور(بر)داشت
جمله ساز دروغ گو
بیدار:من صبح زود بیدار می شوم (البته مادرم مرا از تخت پایین می کشد و من در خواب صبحانه می خورم و تا زمان رسیدن به مدرسه خوابم )
...به او می گویم :معنی کلمه های زیر را بگو ...آن قدر خسته است که وقتی می گویم خوشحال را معنی کن با حیرت نگاهم می کند و وقتی به صورت پرسشی می پرسم :کر (ناشنوا)؟...با استفهام می گوید :کرد ؟...و من از خنده غش می کنم وقتی می گویم با معذرت جمله بساز در حالی که از خنده ریسه می رود می گوید :پدرم به مادرم گفت باید از من معذرت بخواهی واگرنه کله ات را می کنم ...ارسام مرا هم سن خود می پندارد ...
دکتر ایروبیک را برایم ممنوع کرده به کلاس رقص فکر می کنم شنیده ام یک باشگاهی در لاهیجان کلاس رقص دارد ...یک روز صبح از اداره می روم و با هیبت اداره ای می پرسم :شما این جا کلاس رقص دارید ؟همه پرسنل با هم فریاد می زنند :نه نه نه ! ...من با خنده می گویم :نه ها ! من می خوام بیام ...دوباره همه فریاد می زنند :نه نه نه ! ...به جوابم فکر می کنم :چرا گفتم می خوام بیام ؟خوب در غیر این صورت چه باید می گفتم من آمده ام این جا را تعطیل کنم ...یا آمده ام بگیرمتان ...از قیافه پرسنلش که با ترس نگاهم می کردند خنده ام می گیرد ...یعنی چه که یک آدم با مقنعه به کلاس رقص برود ؟ استغفرا...
گاهی که به بازدید روزانه وبلاگم نگاه می کنم می بینم که بعضی ها با عبارت های خنده داری به وبلاگم رسیده اند:زنان لخت باحال ...س.ک.س با زن دایی ...دختران خوشگل ...و آخه من کی از این عبارات شنیع استفاده کردم آخه ؟
یادم نمی آید از چه زمانی وام بانک کشاورزی گرفتن را یاد گرفتم ،یادم نمی آید چه سالی بود که من مرتب به این بانک می رفتم و قسط محدود ماهیانه اش را می دادم فقط یادم می آید از حدود دو سه سال پیش کاربر پشت باجه آن عوض شد و یک خانم با نمک آمد که در بیشتر مواقع با من مدارا می کرد مثلا دفترچه قسط و پول را به او می دادم و او هم لبخندی می زد و من گاهی یادم می رفت و حتی تا ماه بعد هم که موعد پرداخت قسط می شد یادم نمی آمد پنج شنبه همین هفته وقتی حدود بیست دقیقه به دوازده ظهر آنجا رسیدم و دیدم هنوز قسط یک جای دیگر مانده و پسرک دوازده تعطیل می شود و من باید جلوی در مدرسه باشم عذر خواهی کردم و گفتم :می شه من این بار هم برم ؟...و او لبخندی زد و گفت :شماره تلفنت را به من بده ...بعد در حالی که به لطف او من به همه کارهایم رسیدم و موعد مقرر ارسام را هم از مدرسه برداشتم و به اداره رفتم و به خانه رفتیم و ناهار را خورده بودیم که همراهم زنگ زد و من صدای آشنایی شنیدم که نمی توانستم به یاد بیاورم کجا آن را شنیده ام ...پس از ابراز آشنایی از طرف اوهمان خانم با نمک فوق الذکر دعوت شدم که به کارگاه داستان و شعر لاهیجان واقع در کتابخانه فیض (اگر اشتباه نکنم) بروم ...
راستش هم خیلی ذوق کردم و هم جا خوردم که او من را از کجا می شناخت ؟...بی خود نبود همیشه ته دلم با او احساس آشنایی می کردم ...
این جور جمع ها برای من همیشه یک مقدار غیر قابل هضم است ...حالت لال ها را به خودم می گیرم با لبخندی که تمام نمی شود خجالتی که مدام زیاد می شود و بی اعتمادی که نمی دانم با آن چه کنم ؟...
خوب من جز خانمی که ذکر کردم کسی را نمی شناختم و آن جا با خانم شهلا شهابیان که داستان دردش جایزه امسال صادق هدایت را گرفته آشنا شدم و او به من گفت :شما هستید خیلی دلم می خواد داستانتون رو بخونم شنیدم خیلی قشنگه و من که می دانم داستانم پر از ضعف است گفتم :نه خانم شهابیان تحفه ای هم نیست ... بعد استاد فرهنگ فر آمد و من از او بابت تاخیر و نرفتنم به خدمتشان عذرخواهی کردم و او گفت :من فکر کردم تو بیست بار اومدی و من نبودم
...پس تو پورنگی ...رو کرد به خانم شهابیان :خیلی دلم می خواست این دختره رو ببینم واقعا نثر زیبایی داری ...من با نیش باز و سر خوش نشستم دور یک میز مربع مستطیلی چاقی که به مددچسباندن میزهای کوچک به اصطلاح میز گردشده بود ...بگذریم من تا به حال در این کارگاه ها شرکت نکرده ام می دانید که هیچ اصطلاح فنی هم بلد نیستم پس منی که فقط ذاتی می نویسم نمی توانم مثلا بیایم هم کله خانم شهابیان یا آقای فرهنگ فر یا هر استادی که آن جا بود و نمی شناختم شوم بنابراین بهتر است دو گوشم را باز کنم و بیشتر یاد بگیرم خوب این مجالس به من مبتدی خیلی چیزها می آموزد که به بهتر شدن اثر بعدی ام کمک خواهد کرد ...خانم ناتاشا محرم زاده نویسنده کتاب ساعت از مرگ گذشت یک داستان نه چندان کوتاه به نام نشانه خواند ...داستان ،داستان زیبایی بود ...جدای این که من بیشتر دوست دارم داستان را بخوانم و نه بشنوم به من چسبید جز یکی دوباری که فکرم به شدت سمت دو نفر مریض رو به بهبودم در خانه می رفت و مرتب به ساعت نگاه می کردم و دلم می سوخت که داستان آقای فرهنگ فر را از دست می دهم ...بهترین نقد را آقای نیما حسن دخت ارائه داد و من که فقط تعریف کردم از داستان و خانم شهابیان و آقای فرهنگ فر هم از بعضی زیر و بم آن ایراد گرفتند و گفتند مثلا می توانست بهتر باشد ...وقتی عذرخواهی می کردم گفتم منو ببخشید مشکل زمان دارم مسئول کارگاه که هنوز به درستی نامش را نمی دانم گفت :من هم معمولا باآدمهایی که مشکل زمان دارند مشکل دارم ...و من خندیدم و خداحافظی کردم ...راست می گوید آقای جمال زاده که نویسندگی رقیب نمی شناسد ...ما زنان مثل اختاپوس می مانیم باید با هر هشت دست و پایمان چیزی بلند کنیم ...هم زن باشیم، هم مادر، هم همسر، هم کارمند، هم خانه دار، هم نویسنده ،هم ورزشکار ،هم هنرمند ...
...عکس خانم محرم زاده پشت جلد کتابش بود ولی من انگار جایی او را دیده بودم انگار با هم حرف زده بودیم ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که کجا و کی ؟..شاید این خاصیت نویسنده هاست که وقتی ببینی شان فکر می کنی آن ها را می شناسی ...
![]()
خیلی گذشته از آن روزهایی که مریض می شدم و مدرسه نمی رفتم ، می نشستم کنار پنجره و آسمان را نگاه می کردم ...فکر می کردم و خیال می بافتم ...موقع ظهر غذایم حاضر بود و مادری که از مدرسه می آمد و دستهای نوازشش بر سرم هرگز تمامی نداشت و پدری که لوسم می کرد و خواهری که مهربان می شد .
وقتی بیمار بودم وقتی گریه می کردم مادر همراهی ام می کرد ، همه داستانهای صمد بهرنگی را برایم خواند وقتی دستم سوخته بود ، همه قصه های کهن را برایم خواند وقتی که چشمم را عمل کرده بودم ....سرم را می گذاشتم روی سینه اش ...و او گاهی که نوازش می کرد روی موهایم اشک می ریخت ...چشمان خسته اش مهربان بود و مهربانی اش ناتمام ...
دستهایم درد می کنند غذا می پزم همه آب پز و بدمزه ...غرغر می شنوم ...خسته ام دلم می خواهد گوشم را بگیرم ...هر دو مریض اند و یکی از یکی بهانه گیرتر و مریض تر ...به زمین و زمان و آسمان و اینترنت و بنجامین لاینوس و ساویر و جک شپرد و کیت گیر می دهند ...چارلز ویدمور را چپه فحش می کنند و نمی دانند جان لاک را دوست داشته باشند یا نه نمی دانند جیکوب خوب است یا نه ...
دلم می خواهد می توانستم یک لحظه کنار پنجره بمانم و نشنوم که برایشان وقت نمی گذارم که بداخلاق و بی احساسم که به فکرشان نیستم و حاضر نیستم برای غذای بهتر پختن وقت بگذارم ...راستی گفته بودم از آشپزی متنفرم ...از سفره آرایی بیزارم ...از مریض داری بدم می آید ...دلم می خواهد خودخواه باشم و بروم زیر باران دستهایم را بگشایم و چشمهایم را ببندم تا شاید قطرات چشم های خسته ام را تسکین دهند ...
دیده اید غذایی که روغن ازآن چکه می کند خوش مزه تر است ...غذایی که پر از زعفران است چه طعم خوبی می دهد ...
خسته ام دلم می خواهد هر روز کباب آماده با برنج دودی بخورم ،بعد پا روی پا بگذارم و مجله و کتاب بخوانم و سریال و فیلم ببینم ، دلم می خواهد با هیچ احد الناسی درس نخوانم و فکر نکنم که پسر است رسیدگی می خواهد نباید ولش کرد معلوم نیست چه از آب در می آید کاش پسر من هم لااقل به یک تفنگ پلاستیکی دل می بست نه دسته شکسته یک چکش پلاستیکی کثیف که لحظه ای از خودش دور نمی کند و من دیگر نمی دانم باید با آن چه کنم که آقا افسردگی نگیرند
...دلم می خواهد آفتاب بگیرم و آفتاب نیست دلم می خواهد گریه کنم خلوت نیست دلم می خواهد فریاد بکشم فضا نیست دلم می خواهد بدوم دشت نیست دست نیست پا نیست ...دلم می خواهد بمیرم گور نیست نه این یکی را دروغ گفتم دلم نمی خواهد بمیرم ...
بیماری نابهنگام آنفلوانزا باعث شد خانوادگی در منزل بمانیم و لاست را تمام کنیم ...ببینم ما بخش های بعدی را نداریم یا دقیقا سریال در همان جایی که بن جیکوب راکشت ، جسد لاک پیدا شد و بمب هیدروژنی ترکید ،تمام شد و ما باید منتظر بخش جدید که به زودی می آید باشیم ؟...خوب اگر این طور است من به زندگی برگردم و کارهای روزمره ام را شروع کنم و اگر این طور نیست و فصلی یا قسمتی مانده که آن را ندیدم خبرم کنید ...
پ .ن ...برم وبلاگهاتون رو بخونم ...
یادم می آید ساحل در یای جو کندان خیلی زیبا بود ، یادم می امد آبش کم عمق و نیلی بود ، یادم می آید می توانستم از ابتدایش بدوم و تا عمق آب به سینه ام برسد صدها متر از ساحل دور شده بودم ،یادم می آید تمام شبهایی که روزهایش در دریا شنا می کردم در خواب روی آب غوطه ور بودم ...یادم می آید آدامس در سوپر مارکت نزدیک خانه مان پنج ریال بود ، یادم می آید خانه مان در کوچه ای بود که وقتی وسطش می ایستادم دو کوه بزرگ زیبا را از آن می دیدم ...کوهی که خورشید خانم پشتش با من دوست بود و به من چشمک می زد ، یادم می آید عاشق دویدن بودم ...یادم می آید با گل رس مجسمه می ساختم ...مار و ظرف و ...یادم می آید در کوچه دوست داشتم ...یادم می آمد دشمن هم داشتم ...یادم می آمد از دشنمانم می ترسیدم ...آنها مرا با سنگ می زدند ...یادم می آید بدجنس نبودم ....خبر نمی بردم ...محبوب نبودم ...زیبا نبودم ...وقتی جنگ شد پارتیزان بازی کردم آن روز دشمنم کنار من ایستاد و شانه به شانه هم با دشمن مشترک خیالیمان جنگیدیم ...یادم می آید اولین شعرم را وقتی گفتم که باران بارید و رنگین کمان در آمد ....یادم می آید تولد مادر برایش نقاشی کشیدم و با گل های نرگس باغچه به او هدیه دادم ...یادم می آید مادر در باغچه گل کوکب کاشته و دو کوکب را به هم پیوند زده بود کوکب ما رنگ به رنگ شده بود یک گلبرگ سپید یگ گلبرگ زرشکی سیر ...یادم می آید عاشق کوکب های حیاطمان بودم ...عاشق لی لی بازی با تبسم ...یادم می اید در هشتپر باد گرم می آمد سقفهای حلبی خانه ها صداهای و حشتناکی می دادند ...پدر از بانک می آمد و می گفت ...دی شب سقف خانه ای را باد برد ...یادم می آمد روی پاهای مادر می نشستم و آب دهانم را قورت می دادم یادم می آید به شدت می ترسیدم ...یادم می آید مادر برایم درجه می گذاشت و از تب های بالای من حیرت می کرد ...یادم می آید دلم آغوش گرمشان را می خواهد ....آغوش گرم مادر و پدر را ...دلم می خواهد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر در حالی که کودکم و به شدت لاغر ، به شدت خیال باف و به شدت مهجور در کوچه های هشتپر پیش به سمت خانه قدم بزنم در حالی که کیف کوچک قهوه ای ام را در دست گرفته ام ...روپوش ام به تنم گریه می کند و یقه سپیدم از زیر روسری حریری که بسته ام معلوم است ...یک بار دیگر تابستانی باشد که سرم را در کیفم فرو می کنم و به یاد مدرسه می بویمش ....دلم می خواهد یک بار دیگر کودک شوم ...پس این بار با آن که امکان ندارد کودک شوم با آن که امکان ندارد کوچک شوم ...دست در دست پسرم می گذارم و به طعنه ها و خنده های مردمان عیب جو توجه نمی کنم ...شانه به شانه وپا به پای تو خواهم دوید ...
تب ثبت نام ارشد فراگیر شده من هم دودلم ...حالا انگار چقدر سواد م فوق العاده است ...؟دلم می خواست بر می گشتم به عقب به روزهایی که سرشار از ذوق و شوق برای ادامه تحصیل بودم ...امروز هم به شدت دلم می خواهد این کار را انجام دهم ولی دوست ندارم کامپیوتر بخوانم دلم می خواهد ایران هم مثل کشورهای مدرن رشته نویسندگی در دانشگاه تدریس می کرد و من می توانستم در آن ادامه تحصیل بدهم ...با ان که این روزها به شدت عاشق سریال لاست شده ام باید بگویم در کل این سریال من بدعادت را از زندگی انداخته ...می خورم ...می خوابم ...سریال نگاه می کنم ...کمی کتاب می خوانم ...و لحظه شماری می کنم دوباره بتوانم لاست ببینم ..
.بالاخره طلسم 1984شکست و این کتاب به اتمام رسید ...این کتاب را یکی دوبار نباید خواند باید مدام نگاهش کرد اینجایش را ببینید :"قدرت واقعی که ما باید شب و روز برای آن بجنگیم،قدرت تسلط بر اشیاءنیست ،بلکه قدرت تسلط بر انسان است ".....وپس از یکی دو جمله توصیفی :::وینستون ،چگونه یک انسان می تواند قدرتش را بر انسان دیگری اعمال کند؟.وینستون فکر کرد ..باوادارکردن او به رنج کشیدن ..
-دقیقا.باوادارکردن او به رنج کشیدن .اطاعت کافی نیست .اگر او رنج نکشد چه طور می شود مطمئن شد که او درحال اطاعت ازخواسته توست نه خواسته خودش ؟...ماندن در قدرت یعنی تحمیل درد و حقارت .قدرت به معنی متلاشی کردن ذهن انسان و شکل دادن مجدد آن در قالب مورد نظر خودت است .پس حالا متوجه می شوی ما درپی ایجاد چه دنیایی هستیم ؟...دنیای ما متضاد آرمانشهراحمقانه طرفداران اصالت لذت است ...
و ...و...
هزار نکته دیگر نظیر این که در سراسر کتاب موج می زند ..این سخنان آشنا نیستند ؟...
کویر من را شروع کردم شک نکنید که نویسنده ان بی نظیر است ...
شاید یکی از حکمتهای تغییرمدام مسیر سرنوشت رشد و شکوفایی انسانهاست که خداوند به طریقی آن را مقابل ات باز می کند و تو ممکن است بدون آن که مسیر را تشخیص بدهی فرصت به دست آوردن آنچه در انتظارت هست را ازدست بدهی ! ...باید محکم با خودت حرف بزنی ، سنگهایت را محکم با خودت وابکنی ، باید خودت را خوب بشناسی و خوب محک بزنی ...فاصله اش به باریکی یک تار مو ست ...شاید باورت نشود وقتی بلند شدی ...گام برداشتی و رسیدی ...افق های رنگارنگ رویاهایت به واقعیت می پیوندند ...
امروز از خودت بپرس آیا خوشبختی ؟...امروز به خودت بگو خوشبختی فقط داشتن پول نیست که داشتن عشق است که داشتن آرامش است ...بعد برای خوشبختی بیشتر بلند شو ...
فقط کافی ست نترسی ...فکر نکنی دنیا به آخر رسیده ...باید سعی کنی تکیه ات فقط به خودت و خدا و قدرت خودت باشد ...باید سعی کنی محکم به خودت تکیه کنی و برای خودت تکیه گاه محکمی باشی ...نترس ...بلند شو ...تو می توانی !...
پ .ن 1...بعد از گذشتن سیزده سال از فارغ التحصیلی باید قبل از بیدار شدن خواب ببینم امتحان داده ام و استاد نمره ها را آورده ...مثل گذشته ها همه دورش جمع شده اند تا نمراتشان را بگیرند و من از دور نگاه می کنم ...بعد خودم را می رسانم و می پرسم :می شه نمره من رو هم بگید ...استاد هم می گوید :چشم !...و من دیگر نمی توانم منتظر بمانم تا ببینم نمره ام چند شده چون ساعت شش و چهل و پنج بود و اداره و دفتر و مدرسه داشت دیر می شد !...
در راه برای همسرم تعریف می کنم او می خندد و می گوید :باز هم خواب امتحان دیدی ؟...این همه سال از دانشگاه گذشته !...
پسرک می گوید :مامان ممکنه شما خواب آینده رو دیده باشی نه گذشته رو ...
ما می خندیم :حق داری !...
پس پیش به سوی آینده ای پر بار و پر از درس و امتحان ...
پ.ن 2...من تا ای دی اس ال نگیرم جواب های کامنتها را نمی دهم با این سرعت این چند روز اصلا نتوانستم کار کنم وای به حال جواب کامنت ...
دو روز است مدام به خودم تف و لعنت می فرستم که چرا این همه خودم را اسیر کارهای خاصی کرده ام ...کارهایی مثل تماشای مدام فیلم و سریال ...خوب باید بگویم دیروز در وبلاگ نونوش خواندم که نوشته من داشتم فارسی 1نگاه می کردم لطفا مسخره نکنید ها !....خوب اگر می خواهید می توانید من را مسخره کنید اما من فارسی 1 نگاه و سریال ویکتوریا را دنبال می کنم یادم نمی آید این کانال را کی کشف کردیم ولی موضوع به اوایل شروع سریال برمی گشت و ویکتوریا تازه متوجه شده بودکه شوهر عزیزش انریکه به او خیانت کرده و با تاتییانا دوست است ...ما خانوادگی مشغول دنبال قضایای خاله زنکی ویکتوریا شدیم و با وجود دوبله افتضاح که زیبایی یک اثر را می تواند داغان کند باز حاضر نشدیم ویکتوریا را ول کنیم ...
وقتی که اوایل کار عشق و عاشقی ویکتوریا و جرونیمو بود ، یک شب در خانه مادرشوهرم ویکتوریا شروع شد ، قسمتی بود که کامیلا و سانتیاگو با هم رفته بودند سانفرانسیسکو ...برادرشوهر بزرگترم با عصبانیت گفت :این چه مزخرفاتی ست شما نگاه می کنید ؟...درپیت ترین سریال ها را می خرن و بدترین دوبله رو روش می گذارن شماها هم ندید بدید ...من یک نظریه در مورد فارسی 1داشتم که به دلیل س.ی.ا.س.ی نمی توانم بگویم رو کرد به من و گفت :حق با توست ...این کانال همونیه که تو گفتی ...آن شب گذشت !!!
ولی قضیه ای که من می خواهم به آن اشاره کنم نه به هجو بودن کانال برمی گردد نه به دوبله بد و درپیت بودن سریال ها ...مامان شمسی که معرف حضور هستند ...این خانم به دلیل سالها زندگی با چهار مرد به شدت مرد!!!! خودش هم اخلاقی شبیه به مردها پیدا کرده و بیشتر طرفدار حقوق مردان است تا زنان ...در یکی از قسمتهایی که ویکتوریا هنوز تصمیم نگرفته بود به جرونیمو جواب مثبت بدهد و ما هرسه جاری در خانه مادرشوهر جمع بودیم و ناگهان بحث شد و مامان شمسی گفت :ویکتوریا باید می ماند تا انریکه پشیمان شود و برگردد چرا؟...چون ویکتوریا از لحاظ مالی به او وابسته است ...یعنی در مرام مامان شمسی زنی با مشخصات ویکتوریا بیشترمستحق سنگسار است ...نه اشتباه نکنید مامان شمسی به دلیل خاصی این حرف ها را می زد من بیشتر از هر کسی می دانم ته قلبش به شدت با ویکتوریا موافق است و آرزو می کند او و جرونیمو به نتیجه برسند اما عرض اندام در مقابل سه عروس فضول خیلی مهم تر است تا این که حق با ویکتوریا بودن ثابت شود ...خلاصه این که ما مدعی بودیم هرچه در خانواده مندوزا پیش آمده به دلیل عشق غلط انریکه بوده و او باعث شده هر کدام از بچه ها به راه بدی کشیده شوند و جاری بزرگم هم عصبانی شده بود و بحثش در مورد ویکتوریا و اشتباه انریکه با مامان شمسی دو به دو شده بود ...بعد هم همسرم (ای ول روشنفکر
) طرف جرونیمو و ویکتوریا (و بالطبع جاری بزرگم ) را گرفت و انریکه را به شدت کوبید !من هم که دیدم جو دارد یک هوا ابری می شود شروع کردم به شعار دادن ...ویکتوریا ! ...ویکتوریا !...خلاصه این که اوضاع قمر در عقرب خنده داری شده و قیافه ها دیدنی بود ...حیف که دو مرد بزرگ دیگر و مرد چهارم کوچکتر حضور نداشتند که کار به زد و خورد و پرتاب گلدان و دیس ماکارونی بکشد ...و دومرد زیر هشت سال که اصولا و فعلا به حساب نمی آیند ...پسر عموی پسرک را نمی دانم ولی اگر پسرم پا جای پدرش بگذارد طبیعی ست که باید طرفدار ویکتوریا باشد....
خوب حالا نونوش باعث شد من یک پست راجع به فارسی وان و ویکتوریا بگذارم و احیانا کسانی می توانند به مسخره کردنم بنشینند ...
پ .ن ۱...باید بگویم در تمام یک سال گذشته در مقابل تماشای سریال لاست مقاومت کردم و این همه دیگران نوشتند من صبوری کردم چون از اخلاق گند خودم خبر داشتم و می دانستم که نمی توانم برای تماشایش منتظر بمانم و معتاد می شوم ...تا الان هم مقاومت کردم و چیزی این جا ننوشتم ولی خوب بالاخره این سریال دامن ما را هم گرفت ...عیبش این است که از ساعت مطالعه و نوشتن داستان بسیارکم می شود ...و ما هم آدمهای منظمی نیستیم...
پ .ن ۲...استوانه مرسی آدم دو تا دوست مثل تو داشته باشد نیازی به دشمن ندارد به زندان آسمان ماه سلام برسان
پ .ن ۳...آقای رگبارها در وبلاگش نوشته من زیاد اهل جواب دادن به کامنتها نیستم من نمی دانم آیا باید همین جا جواب بدهم و یا بروم در وبلاگ کامنت گذارنده اما چشم من از این به بعد جواب کامنتها را همین جا می دهم !
آنهایی که مدتهاست مرا می خوانند می دانند دل رنجاندن کسی را ندارم ...این ماه تصمیم گرفتم دیگر لیستهای دیسکتی کارفرمایان را اصلاح نکنم بنابراین خیلی ها از من رنجیدند و رفتند ،جالب اینجاست من شیوا با این همه زلف سفید و چین و چروک باز هوا برم داشته بود که ارباب رجوع هایم خیلی خیلی دوستم دارند ومن دیگر حسابی معروف و مشهورم و هواخواه دارم و دیگر لنگه ام را کشته اند ولی وقتی به خیلی ها نه گفتم و آنها با چنان دلخوری از اتاقم بیرون می رفتندو زیر لب غر می زدند وبرای من خط و نشان می کشیدند و ابرو بالا می بردند که انگار ناف مرا از روز تولد برای اصلاح دیسکت کارفرمایان بریده اند ...این جاست که متوجه روند جاری دوستی در حد نیاز می شوم و میزان واقعی محبوبیتم را در شهر می سنجم و به خودم می گویم چرا از روز اول کاری می کنی که همه فکر کنند اصلاح دیسکت هم وظیفه توست ...
القصه !!!!!....
....امروز ارباب رجوعی داشتم که شماره بیمه ها را غلط وارد کرده بود البته طبق معمول او نماینده شرکت بود و هرچه می گفتم این لیست خطا را ببر واحد نامنویسی که شماره های درست را برایت بنویسد بعد من چون اولین بار است دیسکت می آوری آن را اصلاح کنم می گفت از روی لیست دستی ماه قبلم اصلاح کن ...آخرش هم یک لبخند معنی دار زدو با یک تحکمی که معنایش این است :دستت بشکند گفت دستتان درد نکند و با دلخوری رفت ...
من هم که خیلی حرصم گرفته بود به روی خودم نیاوردم و به کارهای متفرقه دیگر پرداختم تا این که دیدم همکار خدماتی مان بعد از نیم ساعت آمد و خیلی مودبانه و مهربان پرسید: مشکل این لیست چیه ؟برایش توضیح دادم که بابا این آقا بهتره که شماره های درست را از واحد نامنویسی بگیره اونطوری خیالم در مورد شماره ها راحت تره ...و او چشم غلیظی گفت و رفت و من هم فراموشم شد ...نیم ساعت بعد دیدم ارباب رجوعم با یک افسر نیروی انتظامی خیلی خنده رو وارد شد من هم فوری دستهایم را بردم بالا و گفتم چشم من حتما لیستت را درست می کنم چرا برای من پلیس آوردی ؟...افسر گفت :ای بابا تو که وقتی پشت پارست می شینی خیلی خیلی بد اخلاقی این جا کارمند خوش اخلاقی هستی ...البته او مرا اشتباه گرفته بود چون من نه تنها پارس ندارم بلکه از بس می ترسم اصلا رانندگی نمی کنم ...شروع کردم به اصلاح دیسکت من که می دانم این زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد ...خنده ام گرفته بود :خوب دیگه حالا می ری برای ما پلیس اسلحه به دست می آری ؟...ارباب رجوع و افسر به شدت به هم شبیه بودند به گمانم برادری ،پسرعمویی ، همدیگر را آقای ...صدا می کردند (آقاآقا از خانه بیرون می رود )...ارباب رجوع با ناراحتی می گفت :به خدا من چنین منظوری نداشتم ...
-چرا از اول لیست را نبردید واحد نامنویسی که شماره های درست را برایتان بنویسند ؟...
-بردم حرفم را گوش نکردند ...مکثی کرد :تا آقا اومدن ...به پلیس اشاره کرد !
خدایی اش کارمندهای بزدل تامین اجتماعی را می بینید همکاران من در واحد نامنویسی وقتی آقا ی ارباب رجوع با لیست و بدون پلیس رفته بود سراغشان به او گفته بودند :اه از دست این پورنگ روزهای آخر ماه کم کار داریم باز هم برایمان کار می فرستد و وقتی نیروی خدماتی و پلیس و ارباب رجوع سه نفری با لیست می روند سراغشان همه شان مثل ببعی های خوشگل ناز پشمالو تند تند کارشان را انجام می دهند ...یعنی خدایی اش اسم ما ها را چه باید گذاشت نازنین هایی که خداوند روحی گوسپندی و جسمی انسانی عطایشان فرمود ...وقتی کار اصلاح تمام شد آقا پلیسه تفنگش را از طرف عکسش ...خدایا چه می گویند به اش حالا هرچی گرفت طرفم و گفت :من را نکش بزن به پایم ولی دیگه چوبم نزن ...پلیس محترم هرگز این جا را نخوانده بود او نمی دانست چشمهای من چگونه می درخشد وای اگر ان اسلحه مال من بود وای اگر آن تفنگ مال من بود ...وای اگر مال من بود با ان چه نمی کردم ...
.
.
.
.
یک دستمال بر می داشتم برقش می انداختم و می گذاشتم روی شومینه ام تا بدرخشد !و....و....و.....اصلا هم با هاش شلیک نمی کردم ...و اصلا هم یادم نمی آمد که چقدر تیراندازی را دوست دارم ...چقدر ...
....
...پ .ن ...این نوشته متعلق به پنج شنبه است
یک حس مازوخیستی شدیدی دارم درمان ناپذیر ...دی شب در حال مرگ از خستگی و بی خوابی های چند شب پشت سر هم بودم ...به انبوه آشغال هایی که روی اوپن آشپزخانه و در سینک بود نگاه کردم و مرتب از خودم می پرسیدم یعنی الان جمعشون کنم یا بگذارم صبح بعد ناراحت هم بودم که چرا خوابم می آید و نمی توانم برای دیدن سریال مورد علاقه ام بیشتر بیدار بمانم ...نگاهی به جعبه جادویی انداختم یک جایی داشت یک فیلم چندش آور تقریبا ترسناک می داد به نام SAW // که من مثل دیوانه ها وسط هال ایستادم و دارم تماشایش می کنم ...بعد چرخیدم و تماشای این فیلم باعث شد که من آشغال ها را جمع کنم و لااقل ظرفها را در ظرفشویی ام بچینم ...بعد دوباره آمدم ایستادم وسط هال و به تماشای ادامه اش پرداختم با یک قیافه وق زده و دهان باز ...که برق قطع شد ...یعنی چشمتان روز بد نبیند من واقعا هیچ جا را نمی دیدم ...هیچ چیز را احساس نمی کردم بین هوا و فضا معلق بودم آرام و کورمال کورمال با حس غریبی راه اتاق خواب را پیدا کردم از روی صدای خر و پف آرام جاری بر فضا ...یادم آمد که یک لامپ شارژی روی دراور هست کافیست خودم را به آن برسانم و نخش را بکشم و تمام ...نور به اتاق بیاید و من بتوانم به ترسم غلبه کنم و یک هو آن قاتل روانی فیلم از جعبه جادویی نپرد بیرون و من را برای قتل بعدی اش شماره گذاری نکند ...
صبح برای بار دهم به خودم فحش دادم که چرا شب دیر خوابیدم و مجبورم صبح مثل فرفره دور خودم بچرخم و باز اداره ام دیر بشود ...
یادم می آید از کودکی ر.فسنجان.ی را می شناختم از گاهی شوخ طبعی اش که جاهایی به کار می برد خوشم می آمد درضمن تنها کسی بود که در بین سردمداران ریش نداشت همه اش غصه می خوردم چرا از آن کت و شلوارهای شیک نمی پوشد ...یادم می آید یک کتاب چندجلدی در کتابخانه پدر بود به نام زندگی وینستون چرچیل ...یادم می آید پدرم می گفت :ر.فسنجان.ی مثل چرچیل می ماند خدا باید بشناسدش ...چند روز پیش همسرم به مادرش می گفت :سیاست می دانی مادر یعنی چی ؟...یعنی این اتفاق ها که افتاد و باز او هست ...یادت می آید وقتی همسرش داشت می رفت رای بدهد در جواب خبرنگار یکی از این شبکه های س.یاسی گفت :من چه می دونم مردم بریزن بیرون ...!!!
راستی چه شد ؟...چه دارد می شود ؟...بعد از این همه ماه سکوت بهتر است باز هم لال مانی بنفش بگیرم ...
حالا به آخرین صفحات 1984رسیده ام و وینستون اسمیت گرفتار شده است من کاری ندارم که اروول که بود و چه می دانم برای نوشتن این دو کتاب پول خاصی گرفته است اما به هرحال او در شرح آن چه در فضا و مکان جاری بود و هست نابغه بود ...کتاب بعدی که خواهم خواند کویر من آقای مافی ست ...
در مورد ادامه بحث در مورد خوشبختی زنان به روی چشم من می میرم برای زنانه نویسی نوشتن در مورد زنان ...فقط یک استارت بزنید یک سوال بپرسید من همان سوال و جوابش را در صورتی که بتوانم تبدیل به یک پست می کنم .
...آن قدر مطمئن این حرف را زد که حیرت زده به او نگاه کردم او مطمئن بود من چاره دیگری ندارم و پیشنهادش را می پذیرم ...اما من گفتم :نه نمی توانم ...
این نتوانستن به چه بر می گشت آیا من یک زن مستقل نبودم ؟...دارای بعد اجتماعی خوب و حقوق بالا نبودم ؟...به تنهایی از پس کارهای مردانه بر نمی آمدم ؟...نه من عاشق بودم ...من به عاشق شدن روز اولم فکر می کردم به این که چقدر همسرم عاشقانه دوستم داشت و من چگونه بدون او قادر به ادامه زندگی نبودم ...من به چند سال بعد می اندیشیدم به این که بی وجود همسرم قادر به زندگی کردن هستم اما نه از لحاظ عاطفی ...من خرد می شدم بدون حضور نفسهای گرم و عاشق او در زندگی ...من به او و به عشقش نیاز داشتم ...خوشبختی من آن لحظه ای بود که او با تمام وجود می خندید ...گاهی می دیدم که از ورای پوسته سنگینی که به دور خود ساخته بارقه ای پر از نورو محبت به من می تاباند ...اما این روزنه مگر چقدر دریک ماه بود یا حتی در یک سال ...می اندیشیدم در یک محیط پویا هم خودم و هم پسرم بهتر رشد خواهیم کرد ...بعد از خود می پرسیدم به عنوان یک زن آیا حق دارم پسرم را از دیدن پدرش محروم کنم؟...چرا نمانم و برای به دست آوردن دوباره او مبارزه نکنم همانطور که یک بار او مردانه برای رسیدن به من مبارزه کرد ...روزهای سختی را پشت سر گذاشتم زمانی زنانی از فامیل به روابط عاشقانه ما غبطه می خوردند اما روزهایی هم به وجود آمد که هیچ حرمتی باقی نماند ...باورم نمی شد می شود از یک پوشال که با فوتی ممکن است بر هم بریزد می شود دوباره زندگی ساخت ایستادم و خودم را باور کردم ...به خرید خانه رسیدم گفت من نیستم ...گفتم خودم پای همه چیزش می مانم ...وقتی پایداری مرا دید اتومبیل هایش را فروخت ...کسی که روزی اجازه نمی داد فامیلش پشت سر من بگویند بالای چشمم ابروست به من به خودش به آینده به کودکم به شدت بدبین شده بود ...و من نمی توانستم علت این همه تظاهرات نامتعادل را درک کنم ...تا روزی که فهمیدم او مثل یکی از هزاران آدمی که ممکن است بیمار شوند بیمارشده ...پنج سال را با بیماری دست و پنجه نرم کرده بی آن که من بتوانم متوجه شوم ...یک سال از زمانی که من فهمیدم او بیمار شده و او در مقابل درمان مقاومت کرد گذشت سعی کردم هرگز خستگی مفرط روحی ام را نفهمد ، سعی کردم بفهمد چقدر من و پسرک دوستش داریم چقدر وجود خودش و حضور خودش در زندگی مان مهم است که نبودنش می تواند بزرگترین ضربه ها را به ما بزند ...باید پای صحبت او هم می نشستم از تنهایی که برایش ایجاد شده بود از دوری عمیقی که حس می کرد از دردهایی که می کشید و کسی نمی توانست درک کند از مرگی که منتظرش بودو به استقبالش رفته بود ...بارها گفته ام فاصله خواستن و برخاستن یک قدم است می خواهی برمی خیزی و موفق می شوی ...و آن وقت درک می کنی که چه خدا دوستت داشته و دارد و چقدر مهمی و به عنوان یک جزء خیلی کوچک از این کائنات می توانی خوشبختی را در آغوش بکشی ...خوشبختی می تواند قدم زدن شانه به شانه تو در یک راه پر از برگریزان باشد ...یا زیر باران ...یا زیر سایه سار درختان ...خوشبختی می تواند نوشیدن چای دونفره ای باشد وقتی به بازی کودکت خیره هستی ، یا شستن ظروفی بلوری یا تاکردن لباسهای شسته شده ...یا خواندن شعری ...نوشتن کتابی و حتی سطری ...خوشبختی داشتن آرامش بی بدیلی ست که می توانی خودت آن را از جزءجزءزندگی ات بیرون بکشی ...حتی اگر خیلی بی همراه شدی حتی اگر همراهت رهایت کرد و تو به عنوان یک زن این شانس را داری که در قلبت همیشه چهارده ساله ای و هیچ وقت برای زندگی کردن دوباره و موفقیت هزارباره ات دیر نیست ...
داستانهای کهن را باور نکن ...تو ضعیفه نیستی ...تو ناقص العقل نیستی تو در شناختن خود و یافتن عیبهایت و حتی پنهان کردنشان بسیار توانایی ...من کمتر زنی را دیده ام که خودش را ،خواسته هایش را ،درون پر پیچ و خمش را نشناسد ...اگر زنی را دیدی که لغزیده ، که نادانی کرده ، که در سن بالا دوباره عاشق شده هرگز فکر نکن آخی نفهمیده! عقلش ناقصه !باور کن زنان تمام اشتباهاتشان را نیز دانسته انجام می دهند ...زن وقتی بخواهد خوب باشد واقعا خوب است ولی وای به روزی که بد شد آن روزش هم دیگر واویلا دارد ...به قولی
زن بلا باشد به هر کاشانه ای ......بی بلا هرگز نباشد خانه ای
پ .ن ...۱...اگر دوست داشته باشید این بحث را ادامه می دهیم
پ .ن ...۲...یک نویسنده محشری هست به نام پوپو(آقای امیرمافی )...باورتان نمی شود که دارم از ذوق مرگی می میرم دو کتاب معرکه اش را برایم فرستاد و ضمن تشکر بسیار زیاد از ایشان کتاب ناقابلم را برایشان ارسال می کنم بعد هم اگر قابل باشم در مورد هر دو کتابش هم می نویسم
پ .ن ...۳...علت تاخیرم خرابی کامپیوتر و مشغله فراوانم بود ...چند روزی ست که از هیچ کدامتان خبر ندارم و دلم برای همه شما تنگ است
آن روزها من حسرت می خوردم که چرا همه احساساتم آمیخته با غم تنهایی ست به چهره همسرم خیره می شدم و از خود می پرسیدم :یعنی چه اتفاقی افتاده که او مثل روزهای اول ازدواج عاشق و شیدای من نیست وقتی از او می خواستم به من با گفتن دوستت دارم ابراز عشق کند این کار به نظر او پوچ و مسخره می آمد ...زنان تابع احساسند همه این احساسات که سرکوب می شوند او را به قهقهرای افسردگی می رانند ...وقتی اجازه دادم فکرم به آن سو برود که او دیگر مثل گذشته دوستم ندارد ...وقتی به خودم اجازه دادم که فکر کنم نگهداری از کودکم خسته کننده است و تنها ساعات استراحتم در اداره و حین کار است ...حس خوشبخت بودن ذره ذره از قلبم بیرون رفت ...من فراموش کردم خوشبختی آن لحظه رضایت و لبخند فرزندم هست وقتی سیر می شود و دست و پاهای کوچکش را به سمتم پرتاب می کند وقتی چشمانش به دیدنم برق می زند وقتی ذوق می کند وقتی دست می زند ...من فراموش کردم من زنده ام می توانم کتاب بخوانم بنویسم پیشرفت کنم ...من فراموش کردم که باید ادامه تحصیل بدهم و همسرم را مشتاق ادامه تحصیل کنم ...فراموش کردم روی باورهایم پافشاری کنم ...در اجازه دادن به چیره شدن چنین وضعی در زندگی باورهاو توانائیهایم به قهقرا رفتند ...روزی که به خودم آمدم پسرکم پنج ساله شده بود و من و همسرم فاصله ای به اندازه فرسخ ها داشتیم ...بی شک اشتباهات فراوانی کرده بودیم ...غمهای بسیاری از زندگیمان گذشته بود ...بیماری ها را پشت سر گذاشته بودیم بارها به این فکر کرده بودم که به همه چیز پشت پا بزنم کودکم را بردارم و به نقطه ای بگریزم ...که دیگر تحت استیلای هیچ کس نباشم ...در همراهم نام همسرم را آقا بالا سر تایپ کرده بودم ...و او چنان در تارهای عنکبوتی دهشتناک و سیاه گرفتار بود که هیچ کس جز خودش را نمی دید ...کودکم هزار بازخورد بد داشت پر از احساس ترس و ناامنی بود چنان مرا در آغوش می کشید و می بوسید و به من می گفت دوستت دارم که من فکر می کردم به واسطه حضور او هیچ کمبود عاطفی ندارم وقتی با مشاوری در این زمینه صحبت کردم مشاور گفت تمام برخوردهای مهر آمیز پسرت با تو به دلیل احساس ناامنی ست او می ترسد تو را که تنها پناهگاهش می داند از دست بدهد ...برای تو با شرایطی که گفتی تنها طلاق را پیشنهاد می کنم
ادامه دارد
من وقتی خوشحالم خیلی با هیجان حرف می زنم ، چشمانم برق می زند و حسم را به مخاطبم منتقل می کنم ...سالها پیش با مشترک 1برخورد کردم کسانی که از خیلی پیش وبلاگم را می خوانند جریان مشترک 1را می دانند ، مشترک 1متعلق به یکی از شهرهای کویری ست ...طرز تفکرش ورای این سویی هاست ...نه این که فکر کنی حالا این سویی ها چیز دیگری هستند خیر ! اینجا ایران است و ما همه ایرانیان قمپز درکن همه چیز تمام هستیم که جز نوک بینی مان هیچ جای دیگر این دنیا را نمی بینیم ...یادم می آید دومین یا سومین برخوردم با مشترک 1بود و داشتیم راجع به اسناد پزشکی عمه همسرم صحبت می کردیم که ناگهان مشترک 1ازمن پرسید :تو دعا می کنی ؟...تو نمازخوونی ؟...راستی تو خوشبختی ؟...خوب من یک لحظه ماندم که چه بگویم ؟...جواب دادن به دو سوال اول خیلی آسان است ! به هرحال تو یا نمازخوان هستی یا نیستی ! یا دعا می خوانی یا نمی خوانی ! ...اما کدام زنی می تواند خیلی صریح و فوری اعلام کند من خوشبخت هستم خیلی هم خوشبخت هستم ...من لبهایم را پایین بردم و به مشترک 1جواب دادم :تا به خوشبختی چی بگی ؟...بعد وقتی از پله های اداره بالا می آمدم فکر کردم که آیا من واقعا خوشبختم ؟...خوشبختی چیست ؟...من به چه چیزهایی می خواستم برسم که نرسیدم و چه چیزهایی را می خواستم که به دست نیاوردم ؟...می دانی خوشبختی در ذهن من همیشه یک رویای خیلی خیلی رمانتیک بوده و هست ...یک خانه زیبای خیلی بزرگ که در ان شوهری با تو همراه است که دیوانه وار تو را می پرستدو فرزندی که عاشقانه دوستت دارد ...محیط کاری که وقتی از راهروی آن می گذری همه اگر برایت بلند نمی شوند محترمانه نگاهت می کنند،کاری که بسیار موثر است و اگر نباشی چرخی لنگ می ماند ، بنیاد های بی شمار خیریه که تو به دلیل تمکن بالا آن ها را مدیریت می کنی و کتابهای بسیارزیبایی که تو نوشته ای و به دلیل وجود آن ها در همه جامشهوری ...واقعا بسیار جالب بود ،آن روزها من هیچ کدام آن ها را نداشتم ولی درک یک زن بیست و هشت ساله با درک یک زن سی و هفت ساله از دنیا و خواسته هایش بسیار متفاوت است ...یادم می آید که آن روزها حتی من بهانه های کوچک خوشبختی را نیز نداشتم ...احساس زن تنهایی را داشتم که حتی همسرش مثل روزها ی اول او را دوست نداشت ...
ادامه دارد
پ .ن 1مرسی تابان عزیز
پ .ن2 ...ممنونم ماهور عزیز ...
پ .ن 3...این بحث به یک طریقی مکمل بحث قبل هم هست .
پ .ن 4...هنگامه جان کتابم را اگر پیدا هم کردی نخر یکی برایت کنار گذاشتم...
یادم می آید وقتی در داستان طوبی طلایی به شمس و دیوار نم گرفته اش اشاره می کردم منظورم بی تکیه گاهی بیش از حد و تنهایی بزرگش بود ...خداوند زن و مرد را مکمل هم ساخته است ،وجود هر کدام می تواند برای دیگری آرامش بخش و تسکین دهنده باشد ...می دانم هر کدام در صورت داشتن قدرت روحی بالا می توانند به تنهایی زندگی کنند و از پس تمام مشکلات ریز و درشتشان بر آیند اما حضور خوب هر کدام از طرفین می تواند به درخشش جفتشان کمک قابل توجهی کند ...فکر می کنم همه مان فیلم تاثیر گذار دوزن را دیده ایم اگرچه جامعه مردان ایران این فیلم را به توپ و تشر بستند و از آقای حسن جوهرچی به عنوان مرد خوبه ی فیلم یاد کردند که تو سری خور بوده و غیره که حالا دقیقا یادم نیست ولی نشان می داد یک مرد بد کوته فکر می تواند استعداد های یک زن عالی را به زوال ببرد ...به همان نسبت زن متوقع و بی استدراک هم می تواند مردی را به قهقهرای سقوط برساند ...البته ضرب المثل های زیبایی هم در این زمینه داریم که زن خوب فرمانفر پارسا /کند مرد درویش را پادشا ...یا پشت هر مرد موفق یک زن خوب ایستاده است ...اما بر عکسش را نداریم چون زن اصولا از نظر قدمای بشریت و یا بدتر اقوام ما اصلا ارزش برابری با مرد ندارد که حالا پیشرفتش بخواهد ریشه یابی شود ...زن همیشه باید به پخت و پز بپردازد ...به شست و شو بپردازد ...به کار بیرون بپردازد چون یک دست صدا ندارد ...اگر تمکن مالی همسر کافی باشد و زن نیازی به کار نداشته باشد از لحاظ فامیل همسر دستش را روی دست گذاشته و دارد فقط پول خرج می کند ...تحت هرشرایطی حتی در حال مردن هم باید خانه اش مرتب باشد ...
وقتی ما ازدواج کردیم همسرم دانشجو بود و حتما باید کتابهایش را دایره وار دور خودش می چید و وسط می نشست و هر تکه از اتاق هم باید یک کاغذ یادداشت می گذاشت و هیچ وقت حاضر نبود در اتاق دیگری جز هال و پذیرایی مان درس بخواند و نمی گذاشت من به کتابها و کاغذهایش دست بزنم یک روز خانم همسایه آمد در زد و گفت می خواهم میل پرده های پرده ات را ببینم و من عذرخواهی کردم که ببخشید اگر اتاق نامرتب است چون همسرم امتحان دارد و او گیلکی تکه آمد :عیب نداره خونه زنهای کارمند همیشه نامرتبه ! ...قیافه من دیدنی بود ولی من آن زن را بخشیدم و به خودم گفتم :خوب من از یک زن عامی عادی چه انتظاری دارم که مرا درک کند که مثلا همسرم در مرتب کردن خانه هیچ وقت همراهم نیست و هرچه من جمع و جور می کنم او می ریزد ...سالهای قبل وقتی شغل همسرم فرق و در خانه کارمی کرد ... اولین کاری که بعد از بازگشت به خانه انجام می دادم این بود که یک نایلون دست بگیرم و آشغالهایی که او این طرف و آن طرف ریخته جمع کنم ...یک بار هم شنیدم که برادرش به من گفت می دانی عزیزم تو خیلی هم کدبانو نیستی ...!مثلا نگفت که خوب برادرم هم ممکن است در این ریخت و پاش سهم داشته باشد ...این ضعیفه ناقص العقل آن قدر محکم است که در زمان بیماری همسرش با هجوم همه حملات روزگار مقابله می کند ...من دیواری محکم تر از زن در زندگی ندیدم زن پناه خستگی و بیماری همسرش هست ...زن پناه دلتنگی و غصه هایش هست...زن هم سرما می خورد کمر درد می گیرد موقع از پله بالا رفتن زانوانش از درد تا نمی شود اما کسی دردهای اورا نمی فهمد ...او خودش همیشه مرهم دردهای مرد و فرزندانش است .
یلدا به کاشته شدن مین در قلب زن اشاره کرده بود ...یلدای عزیز فیلم به سادگی را دیده ای !چقدر آن زن ساده همسرش را بخشید ...زنان به سادگی غم هایشان را به فراموشی می سپرند ...زنان خیانت همسرانشان را می بخشند ...مردان زنان خیانت کرده را سنگسار می کنند و اثر زنانی که داستان مردانی را می نویسند که زنان خیانت کرده را می بخشند اثر هالیوودی و کم اهمیت و غیرقابل باور می دانند ...زنان تقصیر مردان را به دوش می کشند و مشکلاتشان را ، بدهی هایشان را با پس اندازهایشان حل می کنند ...زنان دیوار های محکمی هستند دیوار هایی که خداوند به دست باد نوازششان می کند ...
اما با همه این برتری ها که زنان به مردان دارند ، پر قدرت ترین آن ها نیز گاهی نیاز دارند که سینه محکمی باشد که سر بر آن بگذارند و با بستن چشمهای خسته شان غم تنهایی وارث زمین بودن را به بادفراموشی بسپارند ...تنهاترین و پر قدرت ترین مردان تنها و زنان تنها همیشه خلا کوچکی را حس خواهند کرد حتی اگر در لحظه مرگشان باشد و این ادراک خیلی دیر نصیبشان شده باشد !
پ .ن .با این که بیشتر خواننده های این جا خانم هستند از قرار این موضوع خیلی برایشان جالب نبود .
راستی هیچ فکر کرده ای چرا وقتی ابری ست وقتی باران می بارد تو دستخوش غم و اندوه می شوی ...خیره می شوی به خاکستری آسمان و ابرهای تیره و دلت می خواهد زمین و زمان را بجوی ! چرا ؟...چه مشکلی داری ؟مسئله ات چیست ؟...مرفه بی دردی آیا!که دنبال درد می گردی ؟...بی شک نه! ...هرکسی را می بینی که راه می رود ،به چشمان تو خیره می شود یا سر به زیر دارد شک نکن به عاملی می اندیشد که باعث غم و اندوهش است ،نه که هرگز شاد نباشد نه در زمانی که شادی وجود دارد معمولا به مسائل خیلی مهم پرداخته نمی شود .
...ممکن است زندگی تو کاملا خراب شده باشد ، دلت شکسته باشد ،هرکسی که دور و برت هست به نظرت بدخواه و کینه جو بیاید ،فکر کنی هر جمعی که می بینی دارد پشت سر تو و صفات تو صحبت می کنند حتی در مواردی با نزدیک ترین کسانت هم دچار مشکل می شوی ...روی سخن من بیشتر با زنان و دختران است به نظر شما چه عواملی باعث ایجاد افسردگی برای زنان می شود ...چگونه می شود زنی بتواند نرمال باقی بماند اگر چرخ زندگی اش نرمال نچرخد چطور می شود زن محکم بایستد اگر یک تکیه گاه خیلی محکم نداشته باشد ...مادربزرگ مادری ام "شهربانو "همیشه می گفت مرد خشک چَپَرِه اگه به اش تکیه کنی می افتی !چپر در مفهوم شمالی همان دیوار چوبی ست که محلی ها با چوبهای نازک خشک کنار هم در فاصله های نزدیک می ساختند و در زمین گلی فرو می رفتند ...به نظر شما آیا همه عوامل افسردگی زنان به حضور یا عدم حضور یا حضور بد مردان بر می گردد؟ ...منتظر جوابهایتان می مانم بعد بحث را ادامه می دهم ...
ادامه دارد
امروز به موضوع جالبی برخورد کردم گفتم برای شما بنویسم ...ارباب رجوعی دارم که قرار است بازنشسته شود و چندسالی اسیر بوده و چند درصد هم جانباز است و حالا برای اساس برقراری و هماهنگی سابقه عادی و دوران اسارت و جانبازی و شهادت و چه می دانم از این جور بندها دچار مشکلات سیستمی و مجبور به ثبت کار در کال سنتر خدمات ماشینی شدیم ...این آقا چندباری رفته و آمده و امروز به او گفتم بنشیند تا مستقیم به آقای ن زنگ بزنم ...در فاصله ای که داشتم پرونده اش را از داخل قفسه مخصوص پرونده ها بر می داشتم (حتما فکر می کنید چقدر میزم مرتب است اگر به تامین اجتماعی لاهیجان آمدید و به هم ریخته ترین میز را دیدید بدانید میز من است )آقا گفت :خانم رفته بودم جایی برگشتم خونه دیدم دخترم موهاش رو رنگ کرده و ابروهاش رو برداشته ...من ام زدم از خونه بیرونش کردم ...یعنی قیافه من دیدنی بود !اول یک جیغ بنفش کشیدم :برو یک ماه دیگه بیا من دیگه کارِت رو انجام نمی دم !...بعد با عصبانیت دستم ناخوداگاه دنبال چیزی می گشت به گمانم قندانی ...پانچی ...بعد ارباب رجوع خندید و گفت :ای بابا خانوم دختره کوچیکه دیپلم داره ! من گفتم :آقا دختر تو انسانه !یعنی چی هی دختره دختره می کنی !...ارباب رجوع حرفم را قطع کرد :آخه N9خانم باید رنگ به این روشنی بگذاره ؟...من جیغ زدم :برخوردت باهاش خیلی بد بود! انداختی اش از خونه بیرون که کجا بره؟ بره خونه دوستش موهاش رو رنگ کنه ؟پس فردا یه کار بدتری کنه ؟...اگه پسرت یک کاربدی کنه از خونه بیرونش می کنی ؟...ارباب رجوعم این قدر مظلوم شده بود که دیدنی بود :من فقط یه دختر دارم ...من هم مگر از منبر پایین می آیم :دیگه بدتر ...
بعد اینقدر ارباب رجوع آمد که نتوانستم پیشنهاد بدهم که امروز بدون هدیه به خانه نرود ...ولی چشمانش پر از غصه شده بود وقت رفتن به مسئول مستمری گفت :اصلا من نمی دونم چرا این همه بلا سرم اومد و هشت سال اسیر بودم ...من خندیدم :من می دونم به دلیل این کار بد آینده ات بود ...دست گذاشت روی چشمش :در اون مورد هم چشم ...امیدوارم این پدر مهربان امروز با یک لبخند کوچک و نوازشی و بوسه ای دل دخترکش را گرم و شاد کند ...
همیشه وقتی میزان مطالعه خونم پایین می آید ، احساس بدی به من دست می دهد شروع می کنم با خودم حرف زدن :...سه هفته و یک کتاب 1984اروول و آن هم بازخوانی و پیش هم نروی و مدام کتلت درست کنی و کتاب کار بگذاری جلویت و مرتب بگویی :تکلیف هایت را انجام بده و بنشینی به تماشای جومونگ دو و به خودت بگویی خوب پرا یا همان پغا چقدر شبیه امپراتور است و کره ای ها وقتی می خواهند بگویند صحیح یک کلمه می گویند که شبیه کارکت انگلیسی ست و نه آنها شبیه تلفظی مثل نیدا ست و به بازرس می گویند چانگونیم بعد همسر بحث می کند و می گوید بابای سوسانو توی جومونگ 1اسمش در جومونگ 2چانگانیمه و تو می گویی :نه اسم او سانگانیمه ...یعنی واقعا کاری مهم تر از رسیدگی به امور جومونگ و خانواده اش نیست ! اخبار را گوش نمی کنی از شنیدن خبر های مختلف فرار می کنی تا می شنوی سه نفر یک جا جمع شده اند آرامش ات را از دست می دهی واقعا می دانی !این روزها چه می کنی ! چرا این همه متغیرشده ای ؟...چقدر تغییر کرده ای ؟...یادت هست که بودی و چه شدی ؟...هیچ وقت فکر کرده ای که آیا واقعا آدم موثروخوبی بوده ای ؟واقعا تو از زندگی چه می خواهی ؟یادت هست فکر می کردی یک مسائلی مهم است اما حالا گیج شده ای بین مرز خواستن و نخواستن و پویایی و رکود!...شاید زیادی از خود راضی هستی که فکر می کنی این رکود هم یک طور نشو و نماست ...با این وضع اگر پیش بروی پاک خل می شوی !
دیروز پسرک خواست به انجام تکلیفش گیر ندهم ...خودش هر وقت خواست انجام می دهد یاد حرف یک مسافر افتادم و گیری ندادم همین شد که ساعت 10.10شب مشق نوشتن را شروع کرد بعد تا 11.30درحالی که اشک می ریخت از خستگی املا نوشت و نتیجه این شد که امروز املا را 18گرفت ...به من گفت :مامان تاوانش رو پس دادم قول می دم بعد از خوردن دلستر امروز ظهر تکالیفم رو شروع کنم ...تا ببینیم و تعریف کنیم و...مبناهای پسرک من هم دیدنی و شنیدنی ست ...بعد از خوردن دلستر ...بعد از هشت دقیقه بازی دستی ...بعد از تماشای یک حلقه سی دی ...بعد از فرهنگ سرا ..بعد از خوابیدن ...بعد از چیپس خوردن ...دیروز وقتی دونفری بعد از تماشای جومونگ 2شروع به جست و خیز کردیم به من گفت مامان بیا تانگو برقصیم گفتم برو پی کارت بابا با زنت تانگو برقص ...خیلی جدی توضیح داد بابا من که هنوز عروسی ام نشده هروقت عروسی ام شد با زنم تانگو می رقصم الان که زن ندارم ...من هم خندیدم و گفتم :اما من دیگه به ات افتخار نمی دم که باهات تانگو برقصم پ پ.ن ...یک دعوایی دیدم امروز بزن بزن !
قرار بود برای پسرک کارت بازی بگیریم ، یکی از بهترین روش های یادگیری غیرمستقیم همین کارتهای بازی هستند ، معمولا چون پسربچه ها به این بازی ها علاقه نشان می دهند به طور غیرمستقیم مجبور به خواندن مطالب روی آن ها می شوندو همین به یادگیری شان کمک می کند ، کارت های دایناسور سری قبل که از جام جم خریده بودیم خیلی مثمرثمر بود و بنابراین ما هم از خواسته پسرک استقبال کردیم و وقتی برای کاری به رشت رفته بودیم وارد کتابفروشی بدر شدیم و دو کارت خریدیم من پرسیدم :کتاب بهاره رهنما رو تموم کردین ؟...آن جا سه فروشنده بودند یکی شان یک خانم مسنی بود و دیگری یک آقای نسبتا جوان و بعد یک آقای نسبتا پیر !...خانم گفت :بهار63را می خواهی ؟من در حالی که یاد نیلوفر در آمریکا افتاده بودم ،فوری گفتم :آره آن را می خواهم اما کتاب مجموعه داستان بهاره رهنما را هم می خواهم ...بعد مرتب کتاب های مختلف را که نگاه می کردم همسرم با شیطنت پرسید :من جر می زنم رو دارید ؟...آقای جوان گفت :نه تموم کردیم داشتیم ...بعد همسرم ادامه داد :این خانوم نویسنده اشه ...آن وقت من دوباره خجالت کشیدم و آقای نسبتا پیر با لبخند تمسخر آمیزی پرسید :چی بود اسمش ؟...من نه ،همسرم هم نه ، شما هم اگر آنجا بودید از لبخند آقا دلخور می شدید ازبس بد بود ...خانم پرسید :خوب فروخت ؟...و من گفتم :آره تموم شد و دیگر هم تجدید چاپ نمی شه !...وقتی خریدمان تمام شد و به طرف خودروی گرامی برمی گشتیم ،همسرم خیلی جدی گفت :شیوا هرچه زودتر کتاب دومت را تموم کن ! ...اسم کتاب اولت برای کتابخونهای خیلی حرفه ای کمی غیر قابل توجیه ِ...من هم که از دست لبخند تمسخر آمیز آقا دلخور بودم و گفتم :باشه حتما ...
اما این روزها من واقعا خیلی خیلی گیجم ...نمی دانم چرا به این گیجی مبتلا شده ام مثلا کلیدم را از کیفم بر می دارم می گذارم در جیبم بعد یک ساعت به همسرم گیر می دهم :تو بر داشتی ؟...بعد داخل کیفم را می کاوم و می جورم و پارچه داخل کیفم را پاره می کنم وناگهان یادم می افتد داخل جیبم است ...جم هم نمی خورد که من از روی صدایش متوجه شوم ...نمی دانم واقعا نمی دانم از کجا باید شروع کنم که این نوشته های نیمه تمام ، تمام شود همین حالا هم می توانم یک مجموعه داستان از داستانهای کوتاهم چاپ کنم اما دچار وسواس شده ام ...باید بلند شوم باید این تنبلی را کنار بگذارم باید تماشای تلویزیون را کم کنم آه ازاین صفحه افسونگر !
کنار سیب و رازقی ...
نشسته عطر عاشقی ...
من از تبار خستگی ....بی خبر از دلبستگی ...
عاشقم ....................
ابر شدم صدا شدی ...
شاه شدم گدا شدی
شعر شدم قلم شدی
عشق شدم تو غم شدی
لیلای من !دریای من !آسوده در رویای من!
این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گم گشته در آرووم* تو
مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در
مست و پریشون و خراب هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی آروم بگیرد در دلت
کنار هر ستاره ای ....نشسته ابر پاره ای...
من از تبار سادگی ....بی خبر از دلدادگی...
عاشقم
ماه شدم ابر شدی
اشک شدم صبر شدی
برف شدم آب شدی
قصه شدم خواب شدی
لیلای من !دریای من !آسوده در رویای من !
این لحظه در هوای تو گم شده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو گم گشته در آرووم تو
مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربه در
مست و پریشون و خراب هرآرزو نقش برآب
شاید که روزی عاقبت آرووم بگیرد در دلت
*(این کلمه رو خوب نمی شنوم )
پ .ن 1...این ترانه (با صدای مازیار ) را خیلی دوست دارم ...
پ .ن 2...جمعه در پارک کریم آباد شهسوار با دقت به دور و برم نگاه و وقتی فکر کردم کسی مرا نمی بیند سرسره بازی کردم وقتی به پایین سرسره رسیدم دیدم پدر یکی از دخترانی که در پارک مشغول بازی ست رسیده نزدیک برجک و دارد با خنده به من نگاه می کند ...خندیدم :بازگشت به دوران کودکی !...گفت :نه خواهش می کنم ! اتفاقا می گن که بار روانی خیلی خوبی داره ...حق داشت نمی دانید چقدر از سرخوردن لذت بردم ...
پ .ن 3..الان باید بروم پنی سیلین بزنم ...سرمایی که خورده ام نمی دانم از چه نوعی ست هرچه هست سردرد دارد و بینی گرفتگی و کمی کوفتگی ...
پ .ن ۴...یعنی بعد از سی و شش سال پنی سیلین زدن امروز باید به تستم حساسیت می دادم ...خدارو شکر تست کردم واگرنه الان یه اداره و یه دنیای مجازی از شرم خلاص می شدند ...یعنی متوجه هستید که بازهم دارم از خودم تعریف می کنم یعنی در خانه هییییییییییچ ایراد و شری ندارم ...
یادم می آید از بچگی دلم می خواست آدم مشهور و معروفی باشم ، و یک مهره اصلی هرمکانی که ممکن است در آن کار کنم ...مثلا دلم می خواست یک سوپر استار باشم که همه موقع امضا گرفتن از من غش و ضعف کنند ...یا یک نویسنده خیلی خیلی معروف یا یک دکتر که از بس با سواد است سواد از سر و رویش فوران کند یا یک مهندس مملو ازفرمول و راه حل عینکی که در کارخانه راه برود و کارگران برایش صف بکشند ؟(چه عقده ای بودم نه ؟) ...باور کن همه اش بر می گشت به احساس شدید کمبود توجه که از طرف اطرافیانم حس می کردم ...به شدت عقده بدگِلی داشتم و می خواستم آن قدر قدَر قُدرت باشم که بدگلی ام دیده نشود ...زنهای پرشور و نشاط و مطرح و آراسته غایت آرزوی من بودند ، ساعت ها خیره می شدم به آب و رنگ یکی از زن عموهایم که سوپروایزر یکی از بیمارستانهای معروف تهران وبخصوص خیلی زیبا بود و خیلی خوب به سر و وضع و لباسش هم می رسید ، به شدت هم اعتماد به نفس داشت و در کل من دلم می خواست مثل او باشم ، اما من هرگز نتوانستم مثل او شوم
...البته نام شغلیمان یکی شد ،من هم سوپر وایزر شدم اما در بخش بیمه ای یک اداره ...اما من اصلا نتوانستم مثل او آراسته به سر کار بیایم من باید با چادر سیر و سیاحت می کردم و اصلا هم نباید آرایش می کردم ...اما زن کم قدرتی نبودم ...راه می رفتم و همه نگاهها را دنبال خود می کشیدم یکی از عواملی که باعث می شد توجه دیگران را جلب کنم صدایم بود ، صدای من به شدت بلند و رساست و وقتی حرف می زدم همه سرشان به طرفم بر می گشت نسبت به همشهریان لهجه کمتری داشته و دارم یک عامل مرکز توجه بودن این بودو هنوز هست طوری که از من می پرسند کجایی هستم (حالا نمی دانند نسبم به کدام قله در کدام کوه می رسد ؟) ، از تند راه رفتن ابا نداشتم وقتی کار فوری داشتم می دویدم ...وقتی برای رفع اشکال می رفتم بی نتیجه بر نمی گشتم ...و در نتیجه با یک سبد لبخند و دعای مهربانانه مردمی محتاج بر می گشتم و پر از احساس رضایت می شدم ...اگر کسی اشتباه می کرد مستقیم به او می گفتم اگر از دست کسی ناراحت می شدم صاف در چشمش نگاه می کردم و عنوان می کردم و واقعا قضیه یا حل و فصل می شد یا طرفین نتیجه می گرفتیم با هم حرف نزنیم بهتر است ، با ارباب رجوع هایم به شدت مهربان بودم و هستم ..لذت می برم وقتی می روند در حالی که ناخود آگاه لبخند می زنند .کارم کلیدی ست اگر نباشم و اتفاقی بیفتد چرخ اداره لنگ می ماند خیلی محبوب نیستم اما تعداد کسانی که از من متنفرند خیلی نیست ...یک موضوعی در من هست خیلی جدی ام حتی وقتی شوخی می کنم ...ارباب رجوع های بداخلاق را یا آرام می کنم یا تا مرز دست به یقه شدن پیش می رویم حرف زور نمی خورم اگر مجبور به خوردنش شدم به شدت بغض می کنم و سعی می کنم جلوی گریه ام را بگیرم ...خدا نکند به گریه بیفتم هیچ نیرویی تا تمام آب بدنم تمام نشود نمی تواند جلوی اشکهایم را بگیرد ...تنش و دعوا و بحث و قهر در محل کارم خیلی خیلی داشته ام ...به زحمت مورد قبول همکارانم واقع شدم در زمان شروع کار بیست و هفت سال داشتم ...با سمت سوپر وایزر و با چهار نیروی قراردادی شروع به کار کردم کسی نمی توانست تحمل کند من جوجه، رییس چهار نفر دیگر باشم و در ضمن به نوعی به هرکسی که کامپیوتر دارد به نوعی امر و نهی کنم ...یک سخنرانی هم مهندس ت روز اول همایشی که در تهران داشتیم کرده و یک هوا هندوانه زیر بغلمان گذاشته بود که شما ها خیلی مهره های مهمی هستید و باید اتاق جدا و خط تلفن جدا و...داشته باشید و قبول چنین موقعیتی برای یک زن جوان و غریبه (غیر لاهیجانی )برای کارمندان با سابقه ای که کارشان را با جمع کردن سوزنهای کف اتاق با آهنربا یا بدون آهن ربا و برگ شماری پرونده شروع کرده بودند بسیار سخت و غیر قابل هضم بود ...برای همین تا رسیدن به آرامش معمولی این روزها من روزهای سخت زیادی گذراندم روزهایی که در حال شیر دادن به پسرک زیر مقنعه بلندم با دست دیگر رکورد می زدم و یا در حالی که او با رو رواکش به این سوی و آن سوی اداره می دوید من کار می کردم و رییسم حاضر نبود اضافه کار کامل به من بدهد ،اما درست است که امروز من خیلی معروف نیستم ، خیلی محبوب نیستم ، خیلی مهره مهمی در دنیا نشده ام اما یک سیستم کوچک را می چرخانم و اکثر جماعت این شهر مرا می شناسند و خیلی از آن ها که کارشان به پست من خورده برای من دعا می کنند و به گفته آنها من خیلی خوش اخلاق و مهربانم و همه این بهانه های کوچک باعث می شود من مشکلات دیگر را راحت تحمل کنم و گاهی حتی روزهایم را با خاطره لبخند یک مستمری بگیر و یک پیر شی جوون و یک خوشبخت باشی خانوم بسازم !
یادم باشد یک دسته گل هم برای خودم بفرستم بس که امروز از خودم تعریف کردم
...یادم نمی آید که سال چندم بودم ولبه تاریکی از سیما پخش می شد هرچه بود لحظه هایی که رانات کری ون پدر اما در مرکز کامپیوتری سایت نیروهای امنیتی انگلیس مشغول دزدیدن اطلاعات بود و باسرعتی خاص روی کی برد می زد و صدای دلنواز کلیدهای کی برد در فضای خالی سالن مرکزکامپیوتر می پیچید مرا دیوانه مهندسی کامپیوتر کرد ...در همان لحظه ها بود که به خودم گفتم باید مهندس کامپیوتر شوم ...عقیده ام همیشه این بود که بهترین باشم در هرچیزی ...اما نبودم یعنی نمی توانستم بین خیالپردازی های بی حد و حصر و تلاش بی پایان پل بزنم ...وقتی وارد دنیای مهندسی کامپیوتر شدم هفتاد و دو واحد ریاضی و فیزیک و آمار مثل پتک خورد به سرم تا آمدم به خودم بیایم دیدم در دنیای عجیب و غریبی غرق شده ام که هیچ کدامش به شیرینی صدای دکمه های کی برد نیست ...تا می آمدم جی دبلیو بیسیک یاد بگیرم ،پاسکال از را می رسید تا می آمدم پاسکال یاد بگیرم ...سی نمایان می شد ...تا می آمدم سی را بفهمم کوبول پدیدار می شد ...بعد زبانهای برنامه سازی ...ام آی اس ...فاکس پرو و انواع و اقسام بانکهای اطلاعاتی که همه شان به عهد عتیق برمی گردند ...بعد از فارغ التحصیلی کار آموزی را از دانشگاه آزاد شهسوار شروع کردم ...آن جا یک مهندس داشت به نام مهندس بیتا ج که یک سال و نیم زودتر از من از لاهیجان فارغ التحصیل شده بود یک هوا برایش روزهای اول مثل خار چشم بودم ...من همزمان با لحظه ای وارد سایت کامپیوتری دانشگاه آزاد شهسوار شدم که هزارو چند نفر در مسابقه قرآن سراسری دانشگاهها شرکت کرده بودند و یک نرم افزار هم برای درج رکوردها داشتند یک دمو مثل بانک اطلاعاتی که باید مشخصات شرکت کننده ها و موضوعات درخواستی شان را درج می کردی هر رکورد به اندازه یک کاغذ کپی بود و پر از انواع و اقسام تیترها ...مهندس بیتا این هزار و اندی فرم را گذاشت روبرویم و گفت بزن ...سه نفر کارمند هم در سایت این خانم کار می کردند به نام های خانم ها سین و الف و آقای شین ...من وقتی شروع به زدن کردم این سه نفر کارشان را گذاشتند کنار و خیره شدند به حرکات دست من ...بعد نوبتی رفتند طبقه هم کف و به پدرم گفتند :دست مریزاد دخترت خیلی مهندس واردیه ...یکی از آن خانومها مجرد و دانشجوی حسابداری و دوتای دیگر دیپلم بودند دیدشان از مهندس کامپیوتر دید یک تایپیست ماهر بود که طوری ده انگشتی و به سرعت تایپ کند که انگشتانش روی کی بردمحو شود ...بیتا فکر کرده بود مثلا من ده روز با این فرم ها مشغول خواهم بود که من روز سوم حدود ساعت یازده همه فرمها را به اضافه پشتیبان نرم افزار تحویلش دادم و حالا باید کنار دستش می نشستم تا کاریاد بگیرم ...مشکل اکثر بچه های رشته کامپیوتر این است که به ندرت به تو کار یاد می دهند واقعا هم نمی دانم ایده این اکثریت چیست ؟دلایلی مثل: خیلی زحمت کشیده ایم و چشم خراب کرده ایم و به جهنم خودتان بروید یاد بگیرید یا این که پولش را می گیریم و تازه آخرین فنش را هم یاد نمی دهیم ...
خلاصه آن یک سال هم که به کارآموزی و کارساعتی بدون بیمه در دانشگاه گذشت به این گذشت که نمره های دانشجویان روانشناسی را وارد کنم و برایشان کارنامه صادر کنم و در اوقات بیکاری بازی کنم و قهرو دعواهای سین و الف راتماشا کنم و از اداهای شین از شدت خنده روی زمین بیفتم ، هیچ وقت یادم نمی رود بیست و هشتم اسفند بود و معاون پژوهشی دانشگاه وارد سایت شد و فکر کرد آمده کلوپ بازی چون همه داشتیم بازی می کردیم ...در ضمن خنده اش گرفت چون خودش هم برادرزاده اش را آورده بود تا بازی کند ...
بعد وقتی با این عنوان به سر کار کنونی ام رفتم همه از من انتظار داشتند کار با همه نرم افزارهای دنیا را بلد باشم در حالی که کار من این شد که با یک سیستم ادار ی مشغول شوم و آن سیستم به هر طرف موج خورد من هم با آن موج بروم ...من مشغول شدم فسیل شدم عادت کردم بعد مثلا برای فایل های آماری اکسل از راه رسید و من تازه داشتم سیر و سیاحتش می کردم و چیزی از آن نمی دانستم همه با یک نگاه خاص به من نگاه می کردندو لابد در دلشان می گفتند :طرف مهندسه ها ؟...کسی نیست بیاید بپرسد آن دیپلمه ها هم که همدیگر را مهندس صدا می زنند و آبدارچی ها هم که همدیگر را می بینند به هم می گویند سلام مهندس ...چه کاره هستند ...؟
باری برای همین است که از کامپیوتر بدم آمده است من اگر به جای بیل گیتس بودم اسم نرم افزارم را worlds می گذاشتم دنیاها ...چون هر پنجره ای که در این سیستم لعنتی باز می شود من را به یک دنیای ناشناخته جدید می برد و من هرگز نمی توانم اسمم را حرفه ای بگذارم ...بی خود نبود که برای پروژه ویندوز 1در دانشگاه یک طرح کشیدم یک پنجره باز بود و کره های مختلف در کهکشانهای بسیار به گمانم طرحم باید یک گوشه ای از کتابخانه دانشگاه آزاد لاهیجان مشغول خاک خوردن باشد ...فکر کن برای همین است که رشته تحصیلی ام را دوست ندارم چون اگر الان هجده ساله بودم و همین فکر را داشتم اصلا این رشته را نمی خواندم اما من به نحوی عاشق کارم هستم چرا ؟فردا می نویسم !
یادم می آید ،روزگاری به شدت حافظه ام خوب کار می کرد مثلا مادر و پدر به دفاتر تلفنشان رجوع نمی کردند و انواع و اقسام شماره تلفنهای فک و فامیل را از من می پرسیدند یا این که کل دیالوگ فیلمی که را می دیدم حفظ می کردم یا این که می توانستم صفحه کتابی را که خوانده ام مثل بلبل برایت بازخوانی کنم ...نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده که این روزها وقت دکترم را هم حتی فراموش می کنم ...از دکتر معروفی در تهران شش ماه پیش وقت گرفتم الان یادم نمی آید چهارم مهر وقت دارم یا ششم ...فکر کن ! حالا این که خواهرم با کمک دوستان پزشک و چه می دانم یکی از کارمندان بیمارستان دی که آشنای دخترخاله خانم دکتر فلان بودند با چه زحمتی برای بار اول برایم وقت گرفتند بماند! نمی دانم چه فکری کردم که کاغذی را که دادند دستم یک جای درست درمان نگذاشتم که الان این همه مزاحم پیام نشوم که راه بیفتد برود تا درمطب و ببیند که مطب تعطیل است بعد شنبه مطب ساعت چهار باز می شود و من به لطف خدا یادم است که ساعت پنج و نیم وقت دارم ،اما این که شنبه است یا یک روز دیگر نمی دانم ...خدا به خیر کند خوب است که جایی خودم یا کیفم یا پسرم را جا نمی گذارم ...یادش به خیر نیلوفر پستی نوشته بود راجع به خانمی که پسرش را در آرایشگاه جا گذاشته بود ...
این روزه روابط من و پسرک به شدت تیره وتار شده واقعا نمی دانم برای بهبودش از کجا شروع کنم و چرا من که این همه دوستش دارم گاهی اوقات صبرم در مقابل او این همه کم می شود ...؟...فکر کنم بهبود را از خودم باید شروع کنم ...یکی از مشکلات من با او این است که او مدام می خواهد ساعت انجام تکالیفش را به عقب بیندازد و من با این مسئله به شدت مشکل دارم و دیگر این که خطش خیلی خوب نیست و به شدت شلخته است و مثلا اگر اشتباه بنویسد وقتی متوجه شد دستش را حاضر نیست تکان بدهد و با پاکن اشتباهش را پاک کند دوباره روی همان عدد یا کلمه آن هم به چه طرز فاجعه بار ی اصلاحیه می زند و بعد بیا و ببین ...خدایا تو خودت شاهدی که این بچه چقدر باهوش و با استعداد و عالی بود و من و پدرش با ندانم کاری ها و خل و چل بازی های خودمان او را به این وضع کاچ پوتیتوی عاشق فیلم و سی دی در آوردیم یعنی هرچه استعداد در او بود را خشکاندیم و خلاص ...حالا هم در مقابل خودم ایستادگی می کند و من را به هیچش می انگارد ...
چقدر غر می زنم نه ؟...پیرزن غرغرو شدم نه ؟...به جای این که روزی راوی طوبی طلایی بودم و شما با اشتیاق داستانم را دنبال می کردید این روزها همه اش تکراری می نویسم نه ؟...بالاخره یک اتفاقی می افتد دیگر بی خیال حالا پسرک فردا که نباید پرفسور صفا شود گیریم دو روز دیرتر حالا اگر دکتر نشد بالاخره استیون اسپیلبرگی ...جیمز کامرونی چیزی می شود دیگر آن هم نشد ...یک ویدیو کلوپ می زند و فیلم فروش می شود ...شاید هم کمی شانس بیشتری آورد و نویسنده ای چیزی شد ...متوجه دوز پایین امید در من که هستید امروز ؟...تعجب ندارد پاییز آمده و امروز بارانی ست و من دلم آفتاب می خواهد و امید در من با اولین بارقه های گرم آفتاب می دمد و در آن لحظه پسرم بی شک سلطان جهان خواهد شد ...
...داشتم فکر می کردم به دنیای اطرافم ، به این که چطور بیشتر دوستش دارم ...سیاه و سپید یا رنگی ؟...من تمام دهه هفتاد یعنی بهترین دوره عمرم سیاه و سپید پوشیدم ،این روزها صورتی به شدت مرا جذب می کند عاشق رنگهای شاد شده ام ...فکر می کنم دنیای بدون رنگهای شاد خیلی غیر قابل تحمل است مثل اجتماع سرد و سختی که راس و انتهایش همدیگر را دوست نداشته باشند فکر کن آیا این اجتماع از هم نمی پاشد ...یادت هست در مدرسه به ما یاد می دادی بفرما بنشین و بتمرگ یک معنی می دهند و تو باید با گفتن بفرمایید ادبت را حداقل حفظ کنی و حالا چه شده اجتماعی که تو ما را به آن پرتاب کرده ای مرتب به ما می گوید بتمرگ بتمرگ نخور بخور بمیر نمیر ...
در مطهری رشت چند روز پیش دو جوان دیدم شاید هم نوجوان ...یک نان بربری در نایلون فریزردر دست داشتند ...شاید یک از آن ها قطعه ای از نان را در دهان گذاشته بود ...ماشین پ.ل.یس .امن.ی.ت ا.خ.ل.اق.ی من این اسم را تازه دیده ام ...آنها را داشت به جرم روزه خواری می گرفت فکر نکنم آن ها پانزده سال داشته باشند ،رنگ هر دو پریده بود ...به شدت نگرانشان شده بودیم ...با نگرانی و وحشت از کنارشان رد شدیم آیا این جوان از این اجتماع نباید متنفر شود ،نباید از دیدن سایه های این نام بترسد چه شد پس ن.ظ.ا.م مهربانی ....؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر راحت از هم متنفریم ؟...چقدر راحت به هم تهمت می زنیم ؟...چقدر راحت چاه همدیگر را می کنیم ؟...چقدر راحت اجتماعمان را به ویرانی می کشیم آن وقت تا یکی می آید می گوید ایرانی فلان است و بسان است رگ گردنمان قیژمی زند بیرون و می خواهیم قیمه قورمه اش کنیم ...سعی کن در خانه ات حتی خوب باشی باور کن در خوب شدن اجتماعت موثر خواهد بود آه لازم نیست حتما نور افکن باشی و یک محوطه را روشن کنی کافی ست شمعی باشی و خانه خود را روشن کنی ...خدا بیامرزد یکی از دوستهای مرحوم پدرم را در هشتپر که صاحب چلوکبابی نازآقا بود و اسم خودش هم حاج ناز آقا بود و تکه کلامش این بود :ایرانی کله خرابه !...و از بس با لهجه ترکی شیرین این عبارت را ادا می کرد که تکه کلام همه ما شده بود ...راست نمی گفت ؟...
پ .ن1 ... کتاب خارجی دومی که معرفی می کنم خنده در تاریکی ناباکوف و کتاب ایرانی اسفار کاتبان آقای خسروی است ...بخوانید و لذت ببرید ...
پ .ن2...راستی عیدتان مبارک الان یادم آمد یک خاطره خیلی جالب از هشت سالگی و عید فطر دارم که شاید فردا بنویسمش ...
از شدت تعدد مراجعه ارباب رجوع تقریبا از خستگی دارم غش می کنم ...آقایی فیش و لیستش اشتباه شده ، مثلا با یک کارگاه دیگری ...با طلبکاری محض می آید و می پرسد :اتاق کامپیوتر این جاست ؟...واجازه نمی دهد برایش توضیح دهم که اصلا مسئله اش به من مربوط نمی شود و اگر می شود من به حرف او نمی توانم آیتمی را در سیستم تغییر دهم و اگر قرار بر تغییر دادن باشد باید مسئول درآمد نامه یا حداقل فرم بزند و حالت بیش از حد عصبی آن آقا که مدام تکرار می کرد :چهار نفر من را مثل توپ پاس دادن حالا شماهم می خوای منو پاس بدی پیش یکی دیگه ! مرا هم عصبی کرد ،خودم را مجسم کردم که طرف توپ است و من دارم با پا شوتش می کنم ...ناگفته نماند که من هرگز فوتبالیست خوبی نبودم و اگر هم شوتش می دادم حتما به اوت می رفت ...
مدتهاست سعی می کنم عصبانی نشوم ولی واقعا گاهی نمی شود ...به او می گفتم :اجازه بدید براتون توضیح بدم تا مشکلتون حداقل درست بره برای حل ...اما او غر می زد ...مشکل شهر های کوچک هم این است که تو حتما طرف را می شناسی یا اگر نشناسی از کنارش در خیابان رد شده ای یا مغازه دارست و قبلا از او خرید کرده ای یا خرید نکرده ای و فقط قیمت پرسیده ای ...
خلاصه این که ما ترکیدیم و برداشتیم فیش و لیستش را بردیم در درآمد و یک جیغ بنفش کشیدیم که چه کسی این آقا را فرستاده پیش ما ؟...بعد داشتیم تلفنی با مادرشوهرمان اختلاط می کردیم که همکار مربوطه که اسمش بالای فیش درج بود آمد از اتاقمان گذشت و دید مشغولم خیلی آرام گفت :بابا ترسیدم و رفت ...من نمی دانم یک موضوع را چند بار باید به یکی گفت ، چقدر این آی کیوها باید من را بی دلیل با مردمی که هیچ ربطی به من ندارند مواجه کنند ؟...البته من شده ارباب رجوعی که می خواسته مثلا همکارم را بکشد آرام کرده ام و قانعش کرده ام که دو روز دیگر بیاید یا این که مشکلش طور دیگری باید حل شود ولی وای به روزی که آن خون سگی حق به جانبم با دوز بالای پارس و پاچه گیری جوش بیاید ...وای به آن روز ...
پ .ن 1...دوست عزیزی از من خواسته که برایش یک سری کتاب خواندنی معرفی کنم ...دوست نازنینم شما وبلاگ گفتید ندارید آدرس ای میلتان را هم زحمت کشیدید گذاشتید وبا توجه به سرعت وحشتناک پایین یاهوی من اگر اجازه بدهید من در پانوشت ها برایتان کتاب هایی که دوست دارم معرفی کنم ولی قبلش یک مقدار برایم در کامنت بگذارید که چه کتابهایی می خوانید و به چه نویسنده ای علاقمندید تا من بدانم از کجا باید شروع کنم فعلا به عنوان پیشنهاد اول و با حدس این که علاقه کسی که وبلاگ من را می خواند با من مشترک است ...کتاب قلعه حیوانات اثر جورج اوروول و کتاب سال بلوا اثر آقای عباس معروفی ...یک رمان خارجی و یک رمان ایرانی ....
پ .ن 2...می خواستم پنجشنبه این پست را بگذارم هرچه تلاش کردم بلاگفا باز نشد .
هروقت این روزها خبری شنیدم ،گوش هایم را گرفتم و لرزیدم ...حالت شخصی را دارم که می داند می خواهد بمیرد ولی نمی خواهد با چشم باز بمیرد...یادت هست که دانستن مردن است ...نمی خواهم بدانم می ترسم که بدانم و نتوانم هجوم حقیقت تلخ را تحمل کنم ...من می ترسم خون ببینم می ترسم مرگ ببینم می ترسم از بی رحمی و خشونت می ترسم نمی خواهم هیچ چیز بدانم می خواهم مسیر روبرویی ام صاف باشد دور و برم فقط درخت باشد و هیاهوی رقص برگها در باد ...دلم می خواهد روبرویم فقط آسمان آبی باشد نسیم ملایمی بوزد و من در باد چشم فرو بسته دست بگشایم و پیش بروم ...
دستانت را گرفتند
و دهانت را خرد كردند
به همین سادگی تمام شدی
از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم
كلماتم را بشويم
آنطور كه خون لبهايت را شستند
و خون لبهايت بند نمي آمد
تو را شهيد نمي خوانم
تو كشته ي تاريكي هستي
كشته ي تاريكي
اين شعر نيست
چشمان كوچك توست
كه در تاريكي ترسيده است
در تنهايي
گريه كرده
اعتراف كرده است.
نميخواهم از تو فرشتهاي بسازم با بالهاي نامرئي
تو نيز بي وفا بودي
بی پروا می خندیدی
گاهي دروغ مي گفتي
تو فرشته نبودي
اما آنكه سينه ات را سوخته به بهشت می رود
با حوریان شیرین هماغوشی می کند
با بزرگان محشور می شود
تو بزرگ نبودي
مال همين پائين شهر بودي.
مي دانم از شعرهاي من خوشت نمي آيد
مي گفتي: "شعرت استخوان ندارد
قافيه و رديفش كو؟"
حالا ويراني ام را ميبيني؟
تو قافيه و رديف زندگي ام بودي.
اين شعر نيست
خون دهان توست كه بند نمي آيد.
شعر از الیاس علوی
پ .ن ...روزی که پست ترسهای من (1)را نوشته بودم دوست عزیزی این شعر را برایم فرستاد ...خیلی زیباست دلم نیامد شما آن را نخوانید
تا به حال چند بار برایم پیش آمده نه این که بار اول و آخرم بوده باشد ؟ولی باز ادب نمی شوم ...چرا من فکر می کنم هنوز سایزم بین سی و چهار تا سی و شش است امان از گذر زمان و ازدیاد سن و بالا رفتن سایز ...بدترین حالت زمانی ست که یک دوست مدت ها تو را ندیده و وقتی می بیند ...چشمهاش قد نعلبکی می شود و دهانش را می گشاید و فریاد می زند :وای چقدر تو چاق شدی !!!!! یعنی آن لحظه مرگ برایت بهتر است حالا فرقی نمی کند یا باید خودت را بکشی یا او را ...مثل این حالت برای من در بابلسر پیش آمده بود نه سال پیش در همایش کشوری سوپروایزرها ...بعد از مدتها خواهر دوستم را که همکارمان در رباط کریم بود و حالا در کانادا زندگی می کند دیدم و او پشت سر هم تکرار می کرد :وای شیوا چقدر چاق شدی ؟...بعد یک حس خشم شدید در من می جوشید و من آن را کنترل می کردم و از حال خواهر ها و مادرش می پرسیدم ، او جواب می داد و بعد دوباره ناگهان می گفت :وای من نمی تونم باور کنم تو اینقدر چاق شده باشی ...بعد من چشمهایم حالت گرگ و برق چشم او را زمانی که می خواست شکارش را بدرد به خود می گرفت ولی غرشی درونی می کردم و از مثلا یک موضوع دیگر می پرسیدم ...او جوابم را می داد و دوباره مکثی می کرد به زمین خیره می شد و بعد فریاد می زد :چرا آخه این همه تو چاق شدی ...؟...من بالاخره جواب دادم :ای بابا الهام من اونقدر ها هم که تو فکر می کنی چاق نشدم ...و آن بیچاره دیگر سکوت کرد ...بعدها وقتی به تفاوت وزنم فکر کردم بین آخرین باری که الهام من را دیده بود و آن زمان همایش به حیرت الهام حق دادم آخر من خودم که نمی فهمیدم یعنی باید توپ می شدم و روی زمین می غلطیدم تا باور کنم که چاق شده ام ؟...من پانزده کیلو چاق شده بودم و این برای یک دختر باربی !!!!!!!یعنی فاجعه ...
این حس باربی بودن حالا مگر مرا رها می کند مثلا یک بلوز پشت ویترین می بینم و با اعتماد به نفس می روم می خرم بعد می آیم خانه و می بینم دارم عملا در آن منفجر می شوم بعد دست از پا دراز تر بر می گردم و با یک کت و دامنی ...کت و شلواری که فری نیست و مثل بچه آدم سایز دارد عوضش می کنم حالا شانس می آورم که گاهی عوض اش می کنند واگرنه مجبور می شوم هدیه اش کنم به کسی ،دوستی ...کجایی لاغری؟ که یادت به خیر ....
پ .ن ...کتاب باده کهن استاد فصیح به صفحات آخرش رسیده ساعت یک صبح شده بود مجبورشدم بخوابم تا بتوانم برای سحر بیدارشوم ولی همین طوری اشک بود که ازگوشه چشمانم روی صورتم رژه می رفت ...او در این کتاب به شدت تحت تاثیر تفسیر قرآن از دید خواجه عبدالله انصاری بوده و به حق به موضوع جالبی پرداخته که در آن از جلال آریان خبری نیست ولی در گردابی چنین هایل هنوز جلال آریان هست و به کارهای خیر بیشتری مشغول ...انگار گردابی چنین هایل آخرین کتاب آقای فصیح بوده ...روحش شاد باد ...
دچار یک حالت خاص شده ام ، دلم می خواهد یک گوشه ای زیر آفتاب نه خیلی گرم بنشینم و باد ملایمی به من بوزد ...من خیره شوم به نوک انگشتان پایم و فکر کنم چرا نوک انگشتان پا تغییری نمی کنند ولی سر و صورت چروک و لک و طاسی بر می دارند ...بعد فکر کنم که که بودم ؟...که شدم ؟...چه بودم ؟...چه شدم ؟...
دیده اید آدم ها را با صفات حیوانی گاهی صدا می کنند ؟...من کودک که بودم پدرم همکاری داشت که مرا اردک صدا می کرد ...مادرو پدرم هروقت از دستم عصبانی می شدند به من می گفتند :مارمولک ...خیلی نفرت انگیز است ...هنوز هم که یادم می اید احساس ترس و غربت و تنهایی می کنم ...در دوران دبستان تا راهنمایی حیوان خاصی نبودم اگر ضرورتی بر تشبیه حیوانی بود می شدم حیوان !
در دوره دبیرستان ماندانا به من می گفت تو چون کبوتر ساده و چون مار هشیاری !...خوب این هم خوب بود هم بد ...چون ممکن بود صفات بد مار را هم داشته باشم ...ازدواج که کردم همسرم مرا (
چیشنک )گنجشک صدا می زد و می گفت تو به شدت شبیه گنجشکی ...منظور او شباهت صورت من با صورت گنجشک بود نه شخصیتم ...خوب این هم خوبی ها و بدی های خودش را دارد ...چون گنجشک ها هم به شدت دیوانه اند کافیست گاهی بنشینی و به حرکاتشان خیره شوی می بینی که چطور سرگردان اند و هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کنند ...
این روزها دارم روح و روانم را می کاوم البته اگر بشود اگر بشود بین این در فضا بودن ، کارهای ناتمام ،داستانهای درذهن نوشته شده ، رمانهای ناتمام و شیوای متفکر و خموش این روزها پل بزنم ...که اگر بشود بتوانم شیوایی شوم که روزی خیلی دوستش داشتم و شاید حتی بهتر از آن ...گوشه ای برای خودم اتاقی از آن خود ساخته ام ...نگاهش که می کنم از شوق می لرزم می دانم که به زودی ویرایش و اتمام طوبی را در پیش دارم و مجموعه داستانم را ...و موجهای سرگردان غریب افتاده ام را و ...و ...و ....
پ .ن 1.آوامین جان ته دل من غصه هنگامه را دارد و یک سری غصه خاص دیگر ...مگر نشنیده ای که می گویند: دل بی غم در این عالم نباشد ...اگر باشد بنی آدم نباشد...
هوا به شدت گرم است ...روزه خیلی اذیتم نمی کند فقط دست و پا دردم دارد مرا می کشد ...اما مگر می میرم یک سمجی ام من ...خدا خودش صبرم را در مسائل که می بیند مطمئنم خنده اش می گیرد ...یکی از تلخ ترین تابستان ها را پشت سر گذاشتم ولی شهریور شیرینی برایم شروع شد به شیرینی باقلوا ...خدایا من یک شکر تو از هزار نتوانم کرد می دانم زندگی ای که داشتم پر از فراز و نشیب بود و باز هم خواهد بود چون خاصیت پویایی و حرکت رو به جلو همین است ولی خودت می دانی که دردهایی که تحمل کردم هرکسی نمی تواند تحمل کند می دانم به من قدرت دادی تا فکر کنم متفاوتم و باید تحملم متفاوت باشد و سپاسگزارم که به من قدرت دادی تا خاکی بودنم را فراموش نکنم و همواره به خود گوشزدکنم تا اگر ذره ای به سمت مستی پیش رفتم یادم نرود که روزی هم سختی و سستی وجود داشته و ممکن است بازهم وجود داشته باشد سپاسگزارم که به من یاد دادی در عین تفاوت چقدر هم شکل و هم رنگ همه زنان دنیایم و با هیچ کدامشان هیچ فرقی ندارم ...متشکرم که به من یاد دادی در زمان مشکلات از بالای کوه به مشکلاتم نگاه کنم و ببینم که آن ها ریزند و دور و از بین خواهند رفت ...مرسی که باز هم به من قدرت می دهی و تابلویی که برای آینده مان ترسیم می کنی بسیار زیبا و درخشان است ...
پ .ن ...امروز هم خبر مرگ پدر یکی از همکارانم را شنیده ام خدایا قدرت انسان را در دوری از عزیزانش زیادکن ...تمام مدت به هنگامه فکر می کنم ولی دل صحبت کردن با او را ندارم خیلی سخت است می دانم ولی واقعا چه می شود کرد ؟...
گاهی واقعا نمی توان درک کرد چرا وقتی همه چیز در روال خودش است و تو فکر می کنی دیگر غمی نداری خدا عزیزی را از تو می گیرد ...هنگامه دوست عزیزی که از محرم و صفر پارسال با هم آشنا شدیم و همدیگر را دیدیم برادر جوانش را از دست داد ...برایش آرزوی صبوری می کنم چون به عزیز از دست داده هیچ نمی توان گفت جز این ...خدا به هنگامه و خانواده اش صبر بدهد
از آن جایی که به شدت داریم به مدرسه نزدیک می شویم پسرک دارد با حد اکثر سرعتی که می تواند فیلم نگاه می کند به هرطریقی هم که هست پدرش را راضی به خریدن سی دی فیلمهاو کارتونهای جدید می کند ،دو روز پیش به خانه که می رسم ،می گوید :مامان بابا می خواد برام ده تا سی دی بخره ...می گویم :خوش به حالت کاشکی برای من هم ده تا کتاب می خرید !...می گوید :باشه به اش می گم برای تو هم ده تا کتاب بخره ...
همان روز عصر :مامان بابا می خواد برام پونزده تا سی دی بخره ...می گویم :پس کتابهای من چی می شه ؟...می گوید :بابا می شه برای مامان دو تا کتاب بخری ؟...
این ام معرفت پسرانه ...
صدای کودکانه اش را می شنوم که برای مامان شمس جهان توضیح می دهد :می دونی مامان در سریال ویکتوریا زشت ترین رابطه ،رابطه سانتیاگو و کامیلا ست ...این هم از بیننده هفت سال و هشت ماهه فارسی 1...یک مدت ازبس به سریال کره ای همسر یا درد سر نگاه کرد پدرش او را جانگ چلسو صدا می کرد .
دوستم می گوید :هربار به خواهرم زنگ می زنم می بینم خانه است از هفت تا ده شب ...می پرسم چه می کنی ؟می گوید دارم سریال نگاه می کنم ...به نظر شما این تلویزیون با این سریالهای بی *ناموسی که می دهد مشکوک نیست ...؟...
همسرم به پسرک می گوید :بابا بسه این سریالها رو نگاه نکن درست نیست ...جواب می دهد :بابا عیبی نداره ...بد بداش رو حذف کردن ...بوسهاش رو برداشتن ...کوچکتر که بود و من آن موقع که خیلی مادر بدتری بودم و هر فیلم جدیدی که می آمد برایش می خریدم او دو سری فیلم می دید ، این دوستهای سی دی فروش از خدا بی خبر هم یک سری دی وی دی با زیر نویس به او می دادند و بعد دوبله شده اش را سری بعد به او می فروختند ...دوبله شده ها را که می دید می گفت :مامان این آشتی کنون خانم آقاهه رو برداشتن ؟...و این شد که ما کنترلمان را بیشتر کردیم دستمان درد نکند واقعا زحمت کشیدیم ...
شهسوار بودیم شبکه دو فیلمی را گذاشته بود که نوشته بود زیر سیزده سال نبیند ...ما نگاهی به پسرک انداختیم و گفتیم :شما نگاه نکن نوشته زیر سیزده ساله ها نبینن ...نیم نگاه بی اعتنایی به تلویزیون انداخت و گفت :ببینم چیه ؟...آها اینه من دارمش !...
چند روزی بود که نتوانسته بودم به همه دوستان سر بزنم ،در وبگردی هایم دیدم که صحرا برای عزیزی دعا خواسته برای دختر جوانی که می خواهد اعتیاد را کنار بگذارد ،ولی اما روی سخن من کلی ست ،جامعیت دارد و منحصر به توی خاص نمی شود به توی نوعی به تویی که به صورتی درگیر این قضیه هستی ... همه ما می دانیم که اعتیاد گل سر سبد بیماری قرن ما و جامعه ماست ...متاسفانه آنقدر این موضوع همه گیر و فراوان شده که دیگر زن و مرد و پیر و جوان نمی شناسد و اگر اندکی بسیار ساده و مهربان باشی و رفت و آمدهایت را کنترل نکنی و نتوانی به دوستان باب و ناباب نه بگویی یک روز به خودت می آیی و می بینی ای دل غافل ، تو هم پیوستی به خیل بی شمار بیماران اعتیاد ...قبل از هرچیز نباید خیلی بترسی اگر از سرنگ مشترک هنوز استفاده نکرده ای ،اگر بابت به دست آوردن مواد تن به ارتباط مشکوک نداده ای و یا حتی دوست پسر یا دختر آلوده ای که با او ارتباط فیزیکی داشتی یا حتی نداشتی ...در کل نباید خیلی بترسی ...باید قبل از هرچیزی فکر کنی که آیا واقعا می خواهی مواد را کنار بگذاری یا نه ؟...یعنی سعی کنی تا اعماق مغزت را بکاوی ...تا اعماق قلبت را زیر و رو کنی ...اگر تصمیم گرفتی که ترک کنی باید بدانی که اراده تو اراده یک آدم معمولی نیست اگر اراده را یک پارچه فرض کنیم باید بدانی اراده تو سوراخ سوراخ شده ، با هر بار مصرف مواد این شکاف ها ایجاد شده ...پس تو باید از داروهای جایگزینی که آن اراده را ترمیم می کند استفاده کنی ...من نمی دانم درصد آدم هایی که با ان ای ترک کرده اند چقدر است و چقدر موفق بوده اند ولی چون روش ام ام تی یک روش استاندارد جهانی ست و اکثریت با آن موفق می شوند به نظرم از سایر این داروهای گیاهی که گر و گر تبلیغ می شوند بهتر باشد یادت باشد درگیری جسمی خیلی زود تمام می شود این روح است که در گیر است در روش ام ام تی داروها کاری می کنند که تو نه خماری بکشی و نه دردی راتحمل کنی و نه از کارافتاده شوی و نه از لحاظ روحی و جسمی آسیب ببینی کلی داروی تقویتی برای تقویت روح و جسم دارند ...تو هر روز یا یک روز درمیان به کلینیک ترک اعتیاد مراجعه می کنی و دارو می گیری ،مشاوره و معاینه می شوی و اگر ارتباطت را با این مراکز و به خصوص مشاورت قطع نکنی و اراده ات را هم ترمیم کنی هرگز دیگر گرفتار نخواهی شد ...
فکر کن من نمی دانم تو چه مدت است گرفتاری ...بی شک در این مدت از هیچ لحظه زندگی ات لذت نبرده ای همه زندگی ات شده دویدن و رسیدن ،رسیدن به یک لحظه ساختن ،ساختنی که تو را شارژمی کند اعتماد به نفس کاذب به ات می دهد بعد از درون مثل یک انگل موذی تو را می خورد ...
یادت نرود تو انسانی ،انسانی که خداوند فرشتگانش را به سجده کردن به تو واداشته پس به خودت و خدای خودت ایمان بیاور و بدان هر کاری از تو ساخته است ...چون میزان تخریب مواد شیمیایی این دوره بسیار بالاست بدون داروی جایگزین ترکش نکن ...
مدتهاست نه لبخند پدر و مادرت را دیده ای ، نه عاشق بوده ای ،و نه از طبیعت احساسی گرفته ای ،حتی اگر مادر بوده باشی یا پدر، نتوانستی فرزندت را حس کنی ...کافی ست مرحله بحران را بگذرانی آن وقت می بینی که دنیا ی اطرافت چقدر زیباست و زندگی یعنی چه ؟
مگر بد گفتم ؟...مگر زندگی چیست ؟چیزی جز لحظه های ساده و گذرای ماست ،در کتاب خواندن ،در لبخند پدر و مادر ،در رضایت همسر و شادی فرزند ...آیا زندگی چیزی جز سلامتی ست ...سلامتی آیا بزرگترین نعمت خدا وند نیست ...؟...
پ .ن 1...دیروز تا صفحه 44طوبی را خواندم ،می خواهم زودتر کارهای تکمیلش را انجام بدهم بروم سر وقت موجهای سرگردان ...این قدر ذوق زده ام دیگر یک مدت نمی خواهم زبان بخوانم و می خواهم فقط ادبیات بخوانم و داستان بنویسم و کارمند ساده اداره باشم و مادر پسرک و به درسش رسیدگی کنم ،همین جوری کتابهای نخوانده ام را نگاه می کنم لذت می دود زیر پوستم و ذوق می کنم ...کتابهایی که این مدت خواندم ژه اثر کریستین بوبن و دوباره خوانی قلعه حیوانات اثر جرج اروول بود واقعا لازم بود که این کتاب را بخوانم وقتی نه سالم بود خوانده بودمش و هیچ چیز از آن یادم نمانده بود ، به نظر شما جرج اروول نابغه نیست ؟...
تازگی هم کتاب گردابی چنین ... آقای فصیح را از بابا ابی قرض کردم دارم می خوانم البته بابا نمی داند قرضش کرده ام بابا قول می دهم این کتابها را برگردانم و مثل سووشون قدیمی و اسفار کاتبان دو دره نکنم چی ؟...بازهم هست ؟...دو قرن سکوت ؟...باشه نگاه می کنم به کتابخانه فسقلی ام و همه رو پس می دم چرا می زنی ؟...
پ .ن 2...می دانم این روزها در مورد همه اتفاقات اخیر سکوت کرده ام ولی باور کنید دائم از شنیدن اخبار جدید و تحقیر شدن فرار می کنم وقتی اسم دادگاه و زندان و هرچیز دیگر می شنوم به شدت دچار تشنج می شوم ...
پ .ن 3...خیلی غصه می خورم وقتی به زن شبهای شیراز سر می زنم و می بینم وبلاگش پاک شده ...حیف نبود؟...
پ .ن 4...آوامین وبلاگ رگبارها رو خوندی ؟...یاد گرفتی ؟...اگه یاد گرفتی و وقت داری من رمز به ات بدم مال من ام درست کن ...!
تصویرمحوم روی شیشه اتومبیل افتاده ...اتومبیل به سرعت می گذرد و من به آسمان نگاه می کنم ...تصویرم در شیشه پنجره اتومبیل منهای لکه و چین و چروک است ...همسرم می گوید ...دراز بکش و به آسمان آن طرف نگاه کن ...انگار دریاست که دارد موج می زند ...من حوصله دراز کشیدن را ندارم ...گردن ام را خم می کنم و نگاه می کنم ...دریاست بالای سرمان ،تیره و کبود ...حرف می زنیم و می خندیم ...عصبانی می شویم و به هم می پریم ...ترس های من می میرند و گاه زنده می شوند ...فکر می کنم وقتی می ترسم می خندم و می لرزم ...هروقت از زلزله می ترسم ،می لرزم و می خندم ....هروقت هیجان زده ام می خندم ، هروقت دلم پر است گریه می کنم ...چه سنگ شده این روزها دلم ...گریه ام نمی گیرد ...از بازی های روزگار خنده ام می گیرد ...از عجیب بودن و پیچیده بودن و در عین پیچیدگی ساده بودن روزگار ...این روزها دستهایم را مقابلم می گذارم و نگاه می کنم ...من به دنبال دستهای لاغر شیوا هستم که چه تند قلم روی کاغذ می دواند و بعد محو تماشای دستهایی می شوم که مچ بند بسته اند و به سرعت کلمات را تایپ می کنند ...من گوشه ای می خواهم که با شیوا خلوت کنم ...او را بیشتر بشناسم ...دنبال دبیر ادبیات چهارم دبیرستان ام بگردم و به او بگویم من اشتباه می کردم من خودم را کامل نمی شناسم اما راههایم را دارم می شناسم دارم بین اصول و دین خود ساخته التقاطی ام پل می زنم دارم یاد می گیرم به مادر بودن ام بیشتر فکر کنم ...به ارسام که این همه در این گردون تنها مانده بیشتر بپردازم ...
این روزها مبهم ام و برای رفع این همه ابهام دنبال کلید و چراغ می گردم ....
چقدر دلم می خواهد این همه زود استخوان های بیمار پیدا نمی کردم تا می توانستم به ایروبیکم ادامه بدهم ...خنده ام می گیرد وقتی یاد چهره دکتر می افتم وقتی عکس زانوان و مچ دستهایم را دید ...و گفت متاسفم ...اما من متاسف نیستم ...چون به خوب شدن امیدوارم ...
پ .ن...فردا دیگه باید لینکدونی ام رو به روز کنم با یه عالمه دوستهای جدید
وقتی خیلی کوچک نبودم ، یعنی نه سال ام بود یاد گرفتم برای بیدارشدن در سحر گریه کنم ...هشت سالگی یک روزه گرفتم ، نه سالگی هشت روزه و ده سالگی یادم نیست و یازده سالگی همه روزه ها را گرفتم ...چه ماه رمضان عالی و نابی بود آن سال برای من ...مادربزرگ شهربانو یک سفره پارچه ای باریک پهن می کرد و برای حدود بیست یا بیست و پنج نفر غذا سرو می کرد ...همیشه برنج هایش دمی بود و خورش هایش جا افتاده ...همیشه فکر می کنم مادر بزرگ چطور می توانست این همه آدم را مدیریت کند ...معنای برکت آن روزها در بوی نان تازه لواش تنوری و بربری سنتی بود انگار ....در پنیر خوش طعم تبریزی و انگور و خیار ...در گاهی حلوایی و گاهی فرنی ...
یادم می آید از سحر تا طلوع آفتاب کتاب می خواندم ...مثل این روزها که پسرک به دیدن صحنه های هیجان انگیز فیلم هایش بالا و پایین می پرد ...با هر شمشیر کشیدن قهرمان محبوبم یا پیروزی قهرمانانم من هم از رختخواب برون می آمدم و یک بار می پریدم ...بعد فحشی می خوردم و خودم را به خواب می زدم تا فحش دهنده دوباره به خواب رود و من بتوانم دوباره کتاب خواندن را از سر بگیرم ...خورشید که می دمید بدوم سرم را از پنجره بیرون ببرم و بوی سبز درختان مرکبات را به مشام ببرم و بگویم وای امروز چقدر طلاییه ...من چقدر خوشبختم ...بعد فکر کنم امروز بهترین روززندگی ام باشد یا فردا !
دیروز از کلاس زبان پیاده به خانه برگشتم ...وقت اذان رسیدم به مسجد آقا سید حسین و بعداز گل فروشی دیدم چه می بینی جماعت روزه دار در دوطرف خیابان در دو قنادی متمایز در صف زولبیا و بامیه ایستاده اند ...سفره های افطاری این روزه داران دیدنی ست ...شامی ، سبزی خوردن ، پنیر ، گردو ، فرنی ، گاهی آش رشته ، گاهی شله زرد ، زولبیا بامیه ...رشته خشکار ...حلوا ی درست شده با عسل و زعفران و کره ...قیماق و ....
این خانه کوچک به گمانم از همه جای ایران خواننده داشته باشد ...گیلان ...مازندران ...اصفهان ،فارس ،خراسان و جنوب و ...به من بگویید دوستان خوبی که وبلاگ دارید خوراکی های معمول سفره افطاری های شما چیست ؟اگر برای برگزاری روزهای ماه رمضان ازرسم یا رسوم خاصی تبعیت می کنید بنویسید ،خوشحال می شوم خبرم کنید که چه نوشته اید ...من همه شمایی که خواننده اینجا هستید و و بلاگ دارید را دعوت می کنم که اگر دوست دارید در این بازی شرکت کنید ...منتظر خواندن پستهای خوشمزه شما هستم ...هر کس وبلاگ ندارد کامنت بگذارد در پست بعدی کامنتش را می گذارم ...
می شود مگر مرتب بشکنی و محکم سرپا بایستی و بخندی ؟...می شود مدام رگبار ببارد و تو بگویی آفتاب است و خیس نشده ای ...تظاهر سخت است می دانی من هم می دانم اما باشد ...تلاش می کنم من همیشه در این که توانسته ام اوضاع را آرام کنم موفق بوده ام ...دیدی که نوشتم دستهایم را روی زانوان لرزانم می گذارم و بلند می شوم که ترمیم می شوم ...حالا من و باد دوباره مقابل هم ایستاده ایم کسی چه می داند شاید این بار من زیباتر از او برقصم ...
تولد پسرت مبارک
حال این روزهای من ، حال غریبی ست ، دیده اید مردمانی را که حافظه شان را از دست می دهند و بعد به همه اشیا و اجزا با دیده تردید می نگرند ،انسان هراسیده ای که از هرصدایی می رمد از هر سکونی می ترسد از هر حادثه ای فرار می کند ...انسان منتظر و ترسانی که سعی می کند ترس ها را عقب براند ...
...زندگی من این روزها شبیه به آینه شکسته ایست که من ،یک زن تنها و خسته به آن خیره ام و از تکه تکه های آن به شکستگی های خودم نگاه می کنم ...عصرها دلم می خواهد گریه کنم ...دور تا دور اتاق می چرخم و انگار گم کرده ای دارم ...یا ساعتها خیره می شوم به صفحه جادویی تلویزیون و سریالهای آبکی و بی مزه نگاه می کنم و می خندم ...دارم سعی می کنم شیوا را پیدا کنم ..شیوایی که سالها بود گم شده بود ...اویی که در قالب یک جسم مطیع با یک روح سرکش مسیرتعیین شده را می پیماید ، و لحظه ای از رفتن نمی ایستد بعد ضربه های مختلفی به او وارد می شود هر ضربه جایی از روح و جسم اش را می شکند ...هر ضربه ای کمی از قدم های او را لرزان می کند...جسم ثابت و مطیع است اما روح از درون مدام سیخونک می زند که این روش آزادگی نیست ...و چه بد است درگیر جنگ روح و جسم بودن ...خسته ام اما می خواهم بلند شوم ...شکسته ام اما می خواهم ترمیم شوم ...پس دستهای مریض و شکننده ام را به زانوان لرزان بی قدرتم می گذارم و بلند می شوم محکم ، صبور ،سخت ،سربه زیر و تنها ...
پ .ن1 ...شما عزیزان چقدر همراهم بودید امروز صبح که از سفر برگشتم و کامنتهای پر از محبتتان را دیدم اشک شوق چشمهای خسته ام را لبریز کرد ...باید بنشینم و لینکهایتان را بگذارم تا سر فرصت همه شما را بخوانم ...
پ .ن 2...خواهرزاده شیرینم دیانا پس از شنیدن اعلام ساعت 16از تلویزیون از بابا ابی می پرسد :بابا ابی ،ساعت چنده ؟...پدر جواب می دهد :شانزده ...دیانا می گوید :اون ساعت رو نمی گم ساعت خونه رو می گم چنده ؟...
پ .ن 3...دیانا با همسرم بازی می کند ...همسرم او را سوسانا صدا می زند ...او می خندد و می گوید من گرگم ...من ببرم ...من گربم ...و بدین وسیله حیوان جدیدی را ثبت می کند ...گرب ...
پ .ن 4...نوزاد جدید خانواده ما نوزاد متفکری ست ...دستها را زیر چانه می گذارد و بادقت خیره می شود و وراندازت می کند ،تولد همیشه زیباست ...جاودانه باد زیبایی ها ...
لحظه هایی هست که واقعا نمی شود توصیفشان کرد چه آن دمی که ناگهان آن قدر نومید می شوی که فکر می کنی مرگ برایت بهتر است ، چه آن دمی که از هجوم اشکهای شاد و بغض بی امان نمی دانی چگونه خالی شوی و نفسهای تند و هق هق های شاد دمی تو را رها نمی کند ، بعد به یاد همه آن هایی که رفته اند می افتی و دوباره زار می زنی ...پسرکت می خندد:خوش به حال خودم دایی ام دیگه می آد و مامان جونم دیگه گریه نمی کنه !...به روزهایی که روی امواج سهمگینی دست و پا می زدی که نمی دانستی منشاآن چیست ؟و نمی توانستی دمی به آسودن بیندیشی ...نه ساحل امنی بود و نه قایق نجاتی ...
این روزها ،روزهای سختی بود ،روزهای بی تابی و شبهای بی خوابی ...اندیشیدن مدام به انجام ناتمام یک فرجام !...جالب این جاست که تو وقتی به خواسته ات هم می رسی باز نمی توانی بخوابی در اندیشه درآغوش گرفتنی و او از تو دور است ...یاد کودکی ات افتادم و لبهایی که می گفتم پاک کن و چون یک زورگوو ظالم به تو می گفتم پیشانی ، گونه ،چونه ،بینی ...و تو می خندیدی و می بوسیدی ...می پرسم :خیلی لاغر شدی ؟...می خندی :نه بابا چاق شدم ...می گویم :مامان چند تا بوسیدت ؟...می خندی :خیلی ...می گویم: خودت را آماده کن که خیلی باید ببوسمت ، بفشارمت بجای همه این مدت که از ترس از دست دادن ات لرزیدم و گریستم ...با برادر بزرگترمان که حرف می زدم گفت :شیوا ...طوبی طلایی چه جهتی پیدا کرده نه ؟...لبخند مرموزی می زنم و می اندیشم طوبی خودش را نوشت ...من دیگر او را نمی نویسم طوبی خود به خود نوشته شد ...به آخر هم می رسد و وارد موجی می شود که بی شک همه را با خود خواهد برد ...امیدوارم هر موجی که هست این دلهای شکسته را به ساحل سلامت برساند و این دریای طوفانی متلاطم دیگر غریقی نداشته باشد ...
پ .ن ...دوستان نازنینی که این مدت لحظه به لحظه با من بودید بخاطر من اشک ریختید و دعا کردید و دلواپس بودید از لطف همه شما متشکرم و خیلی خیلی دوستتان دارم
فکر می کنم از کی ، کجا این همه ترسو شدم؟ ...شیوایی که این روزها می شناسم شیوایی نیست که قبل تر ها می شناختم ...آن همه قدرت در مقابله با هجوم مشکلات کجا رفته اند نمی دانم ؟...همیشه خودم را به کوه تشبیه می کردم حالا می بینم کوه بودم اما به شدت یخی بودم ...زیر این نور کور کننده مجازی که فکر می کند حقیقی ست ، ذوب شده ام ...همسرم به من می گوید :شما بزدلید ! ...نگاهش می کنم ...او مردی ست که معمولا حقیقت را می گوید ...او راست می گوید ...من بزدلم ، به شدت ترسو هستم ...در اتومبیلمان نشسته ایم ...به عقب برمی گردم و به صورت گرد و پر پسرم نگاه می کنم ...می گویم :تو می دانی من این روزها به آتش فشان خاموش می مانم ...دلم می خواهد در و دیوار را ذوب کنم ...جواب می دهد :متاسفانه هیبت تو این روزها بیشتر به یک مجنون شبیه است ...او راست می گوید ...من این روزها مجنون زندگی کرده ام ...ناخوداگاه گریه کرده ام ...مرتب دعا خوانده ام ...مرتب فحش داده ام ...لج کرده ام قهر کرده ام ...یک گوشه در تاریکی نشسته ام ...بلند بلند گریسته ام ...بلند بلند خندیده ام ...و حتی نتوانسته ام برای تسلای دل خودم لحظه ای زبان بخوانم یا رمان جدیدی شروع کنم یا داستانهای نیمه تمام را تمام کنم ...یا حتی فیلمی ببینم ...نه نمی توانم ونه توانسته ام ...سخت است چون علی دور میدان قدم زدن و کظم غیظ کردن ...سخت است در حالی که می دانی به آن یارویی شباهت داری که علی (ع)قرار بود با شمشیرش سرت را از گردن ات جدا کند ...بر زمین افتاده ای و به آسمان نگاه می کنی از گوشه ای هم متوجه قدم های علی هستی که یک دور بزند ، برگردد ، و شق ....با یک حرکت ذوالفقار حیاتت را پایان دهد ...و تو مرتب از خودت بپرسی هی ! من که تف نکردم ...آن قدر بزدل باشی که حتی نتوانی یک تف کنی ...نه ! یک تف ! این روزها شیوا برای من یک معمای مبهم است ؟...یک معجون ...یک موجود مسخره تهی از اندیشه و ریشه ...آیا من همان لحظه ای که کتک خوردم نباید آن مردک را تکه تکه می کردم ؟با ناخن های تیز و دندانهایم حتی ...چرا به عقب بر گشتم ؟...چرا حمله نکردم ؟...بگذار اولین ریشه ترس آن لحظه ام را بگویم ...تو پشت سر من ایستاده بودی ...و پدر کنارم روی جدول کنار خیابان نشسته بود ...مردک به پدر حمله کرد و پدر آرام بلند شد ...مردک به من حمله کرد و من جرات نکردم بر گردم و چشمهای تو را نگاه کنم ...مرد بعدی به تو گفت :قربون چشمهای ورزشکاری ات برم برو ...در چشمهای تو چه خشمی بود ؟...می دانستم با قدرت بدنی و هیکلی که داری به یک حرکت می توانی مردک را چند تکه کنی ولی بعد برای تو چه اتفاقی می افتاد ؟...تو گرفتار می شدی ...؟...ما که یک گرفتاری داشتیم با این جدیدش چه می کردیم ؟...می دانستم منتظر یک حرکت منی ! کافی بود حرف درشتی که به مردک زده بودم را ادامه بدهم ، یک قدم به طرفش بردارم ...تو آن وقت حرف نمی زدی ...عمل می کردی ! می دانی علت بزدل بودن من در آن لحظه تو بودی و پسرکی که چشم انتظارمان است ...اما تو راست می گویی من بزدلم و این ترس ها و بزدلی ها ریشه های عمیقی در گذشته هایم دارد ...آه می کشم و به گذشته های خیلی دور فکر می کنم ....
اگر حوصله بگذارد ادامه دارد
پ .ن ...اگر حالا بود آیا علی (ع) با آن هیبت پهلوانی باز هم آن مردک تفو را می کشت ؟...یا دستش را می گرفت ،بلندش می کرد ،در آغوشش می گرفت و می بوسیدش ...آیا در آن لحظه ای که مردرا در آغوش می گرفت مرد از پشت به او خنجر می زد یا قبلا علی (ع)او را خلع سلاح کرده بود ؟...آیا مرد سر بر شانه لطف علی می گذاشت و می گفت مرا ببخش ؟...آیا علی (ع) او را می بخشید ؟...آیا خداوند طامات بافی مرا می بخشد ...؟
ملتهبی ، شیشه ها تاریکی های شب را نشان می دهند و تو همه مولدهای صدای اطرافت را خاموش می کنی ...روبروی پنجره جنگل تاریکی ست و پشت آن کوهی ، کوه غرق در اسرار است و تو سعی می کنی لایه های تاریکی را بشکافی ...مولد صدا را روشن می کنی انگار بدون آن لحظه ای نمی توانی زندگی کنی ...نوای شادی پخش می شود ...مردم در میکروفن مصاحبه کننده می خندند ...صدای شاد گوینده می پیچد :پنجاه و دو روز گذشت ... دوباره مولد صدا را خاموش می کنی ...از گوشه چشم خیره می شوی به کف ...کف اتاق ...رو به شومینه نشسته ای ...سردت است مرداد به نیمه رسید ه و تو می لرزی ...آخر چگونه گذشت می دانی که هرگز کاری به این مسائل نداشته ای ...علاقه ای به تحلیل س.ی.اسی نداشته ای ...چیزی مثل یک خنجر ، مثل یک پتک ، مثل یک گرز در سینه داری ...آرام بر می خیزد و خودش را نرم نرمک به حنجره ات می رساند ...دست و پا می زنی که فرو دهی اش ...نمی توانی ...ناگهان مثل موجی می خروشی ...گریه ای های های جانشین صدای سکوتی می شود که در اتاق حکم فرما بود ...از اتاق پسرک صدای شاد کارتون می پیچد ...می گریی می لرزی و جیغ می کشی و می خواهی آرزویت را برآورده کند ...خوشحالی که همسرت خانه نیست تا این حال خراب تو را ببیند به خودت می گویی عیبی ندارد اگر امد می گویم مرا به بیمارستان برساند شاید لازم باشد شاید باید یک شب جای ساکتی زیر سرم آرام بخش بگیرم !...مرتب می پرسی :چرا ؟...پس کی ؟...می پرسی :خدایا حرفم مفهوم هست ؟...یعنی این هق هق می گذاره تو بشنوی ؟...مگه می شنوی ؟...کجایی ؟...کجا نشستی ؟...متنفری از خودت که هرحرکت تو از سمت خانواده ضرر تلقی می شود ...زار می زنی و زار می زنی ...یادت هست سال گذشته چقدر آسیب دیده بودی یادت هست برای رفع آن همه آسیب هیچ کاری نکردی ؟...نه مشاوری ؟...نه دکتری ؟...از بس غرور داری فکر کردی مثل همه اوقات می توانی مقابله کنی ؟...حالا ببین چطور شکستی ؟...یادت هست می گفتی خم می شوی ولی نمی شکنی ؟..چه شد ؟...از درون وارفتی ؟...خستگی و غم و اشک را به کجا می بری ؟...یاد تاراو محبوب می افتی داستان دهه هفتادت ...داستان تابستان هفتاد و سه ...
تارا غرق در خاک است ...روی خاک می افتد صورتش به رنگ خاک در می آید ...اما یادت است تارا دوباره شروع کرده بود و تارا اصلا موضوعش موضوع دیگری بود ...به آب پناه می بری می گذاری تا تو را ، اشک را و طعم بد هجر را بشوید ...آب می تواند تو را و اشک را بشوید می تواند کمی تنها کمی از التهاب درون بکاهد اما نمی تواند طعم تلخ هجر را پایان دهد ؟گریه بی امان است جیغ می کشی و می دانی اینجا کسی نیست که صدایت را بشنود ...از خودت بیزاری بیش از همه از ناتوانی ات ، از دستهای بسته ات ...باز می ایستی ...قد راست می کنی و می گویی :حالا دیگه در رحمتت را بگشای ...
عشقم تولدت مبارک ...روحم تولدت مبارک ...همه زندگی ام تولدت مبارک ...خواهر پیش مرگ خودت و مظلومیتت بشوم ...تولدت مبارک
دو مرداد قبل یادت هست ...چه پستهایی برای تو نوشته بودم یادش به خیر
می دانم باید امروز خیلی شاد باشم ، اما شادی ام نم اشک و نم غم دارد ...آسمان ابری ست و خودم شبیه آدمی شده ام که دلش می خواهد زمین و زمان را بجود ...متاسفانه این روزها دامنه نفرت من از اطراف و اطرافیانم لحظه به لحظه بیشتر می شود ...می دانی هزار فریاد در گلو داری و نمی توانی به بیرون پرتابش کنی می ترسی می ترسی و می دانی که ترس به شدت برادر مرگ است ...آخ کودکی بی بازگشت شیوای ترسویی که از بادهای تند می ترسید و در آغوش مادر پنهان می شد ...خدایا دست بگشای دیگر خانواده ام می ترسند از این همه باد تند که بر ما می وزد ما را در آغوش بگیر ...ما بندگان مظلوم گوسفندت می ترسیم ...ما بیش از اندازه تنهاییم و فکر می کنم تو جایی زمانی مکانی گفته ای که یاور تنهایانی ...بگذار این تنهایی زیبا فقط زیبنده تو باشد به حرمت این همه سال که با یاد تو سر کرده ایم چشمان ملکوتی ات را به سویمان باز کن ...الم نشرح لک صدرکت را کار بینداز ...دیگر طاقت ندارم ...ان الله مع الصابرینم دیگر کار نمی کند
...فکر کنم باید به دکتری ،حکیمی ،جلادی جهت اسان سازی خودکشی مراجعه کنم بس که نومید شده ام ...
پ ن 1...دخترک عزیزم تولدت مبارک عشق کوچولوی نادیده ام به زودی عمه می آیم و غرق در بوسه ات می کنم ...می بینید که فحش خورمان ملس شد !...باور نمی کنید به جان عمه ام !
پ .ن 2... یادت هست آهنگ متن فیلم پاپیون را برایم با سوت می زدی و من هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد مربوط به کدام فیلم است ؟...بالاخره گوشی ام را عوض کردم ...خسته و کوفته نشسته بودم و ناگهان به فکر افتادم سری به آرشیو موزیک همسر بزنم آخر بازهم گوشی او به من رسیده ...آه این خود موزیک متن پاپیون است ، ذرات موسیقی در روح و جانم نقش می زنند ...پلک خسته ام را می بندم ...عروسکم ...گریه نکن آن دوران گذشته این دوران هم می گذرد ...آه می دانم مردانه گریه می کنی ...اما گریه که عیب نیست ...کمی سبک می شوی ...قرار است ده سال دیگر اگر من در شهر سوار بر دوچرخه به سر کار بیایم کسی مرا با انگشت نشان ندهد ...همسرم می گوید با این اوصاف هفتاد سالگی هم دوچرخه می نشینی ...می غرم :نود سالگی هم خواهم نشست چی فکر کردی ؟...می خندد :در این دوماه دو سال شکسته شدی ...وای به هفتاد سالگی ...
شب به آینه نگاه می کنم حق با اوست ...همه فرق سرم پر از موهای سپید است ...دور چشمان بی نورم هاله های بزرگ قهوه ای نقش بسته ...لک روی گونه هایم بیشتر شده است ...می خندم این پیری به خاطر تو را دوست دارم ...وقتی باز گردی دوباره جوان خواهم شد ...دوباره خواهم خندید ...دوباره خواهم توانست صبحها به آفتاب و سبزه و برگ و خورشید سلام بگویم ...می دانی چقدر شعر باز آمدی باز آمدی رضا رویگری را دوست دارم مربوط به فیلم دخترم سحر بود انگار ...می خواهم برایت بخوانمش وقتی بیایی اگر بغض امانم دهد ...اگر خشم بگذارد ...اگر روزگار مجال دهد ...آه این دلتنگی را انگار پایانی نیست ...دهانم باز طعم شن خشک می دهد ...
پ. ن ۳...فردا تولدتوست ...هیچ وقت فکر نمی کردی تولدی این چنین داشته باشی نه ؟...سیزدهم به دنیا امدی و پدر برایت یک روز بعد شناسنامه گرفت ...اولین سال تولدت یک کیک با خامه صورتی داشتی ...و تی شرت و شلوار حوله ای به رنگ کیک ات با لبه دوزی سورمه ای پوشیده بودی ...خنده ات برای فوت کردن شمع و حمله ات به سوی کیک از یادم نرفته ...کسی چه می داند شاید خدا دلش برای ما سوخت و همین یکی دو روز تکلیف همه مان را روشن کرد ...دوستت دارم
سالن خانه پدری را جارو می کشم ...پدر در حیاط ایستاده ...خودش را با کارهای مختلف سرگرم می کند ...زمزمه می کند ...دقت می کنم ، امام رضا را صدا می زند ...دلم می گیرد ...درماندن مرد خیلی بد است ...زن گریه می کند ، مرد اما از درون می ریزد ...ولی با تمام غم و غصه باز می خواند :
یارب نظر تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است ...
به خودم می گویم می بینی شیوا امید نباید هرگز بمیرد ...امید به لطف و رحمت خدا ....گریه می کنم و به جارو زدن ام ادامه می دهم ...شب بعد از نماز مغرب و عشا با عصبانیت به خدا فحش می دهم بعد می گویم غلط کردم تو منو ببخش ...سوسکم نکنی بفرستی ام رو دیوار ...ترسوی خل و چلی شدم این روزها
صبح هرچه دعای فرج در مفاتیح پیدا می کنم می خوانم ...ده صبح آن قدر فشار عصبی ام بالاست که دارم منفجر می شوم ...یکی از همکارانم می گوید فلان قرص را بخور دست به جیب پیراهنش می برد ...حس شوخ طبعی ام هرگز نمی میرد :حالا تو بالای چهلی به این قرص ها احتیاج داری من که هنوز به چهل نرسیدم ...بیچاره می خندد :می دانم می دانم شما سن تان خیلی کم است ...آره ارواح عمه ام خیلی سن ام کم است ...چند سال دیگر کی و کجا و چند نفر به همین صورت به من فحش خواهند داد ؟...دکتر برایم قرص آرام بخش تجویز می کند برای اولین بار با رغبت می خورم ...اما قول می دهم به آن عادت نکنم باید سعی کنم ورزش کنم ...مچ دست چپم به شدت درد می کند ...
با دقت به اخبار گوش می دهم ، خبرهای امیدوارکننده شورمی آفرینند و ناامید کننده هایشان اشکم را در می آورند ، یادم نمی رود منتظرم و شیوه انتظار کشیدن صبوری بیش از حد است ...
این روزها عنان کار و زندگی ام از کنترلم خارج است ، پسرکم به طرز وحشتناکی دارد خودش را با تماشای انواع و اقسام کارتون و فیلم می کشد ، گاهی که بی حال می غرم :بسه دیگه ...به طرفم حمله می کند :نه مامان حتی اگه منو بکشی من باید این فیلم رو ببینم ...همسرم آرام می گوید :کاری نکن باهات لج کنه باهاش دوست باش ...فاصله بین شما خیلی زیاد شده ، از حالت دوستی بیرون اومدین ...
آه می کشم چقدر زمانی دوست داشتم یک مادر مسلط و یک رفیق خوب و همراه برایش باشم ، حالا تبدیل شده ام به یک جانور بد خلق غران که همه از سایه هیولایی اش می ترسند ...
چندی پیش اکیپ بازرسان با سرپرستی مدیر به اداره آمده بودند ، من در بدترین شرایط روحی بودم ازیک سو همسرم به شدت بیمار بود و از سوی دیگر باقی قضایا ...
مدیر اول که مرا دید به جای سلام و احوالپرسی به کارتونهای شامل دیسکت های کارفرمایان که گوشه اتاقم بودند اشاره کرد و ایراد گرفت که چرا به بایگانی راکد نفرستادم ...بعد یکی از کارشناسان که تقریبا با هم هم سابقه ایم و من شنیده بودم که گاهی اگر پیش بیاید برای ارتقای مقام پایش را روی جمجمه دیگری می گذارد یک هو پابرهنه دوید وسط صحبت مدیر که خانوم من سیستمهای تو رو تو امور فلان دیدم همه ویروس دارند ،ویروس کششان کار نمی کند ...من برای یک نود شش ماه دویدم و اینجا بود که ناگهان آن جانور سر سخت وجودم( به گمانم چیزی مابین کرگدن و گراز بی کله باشد )بیدارشد، آن وقت مدیر دید آه این دخترک فسقلی نازک نارنجی که ده سال به عنوان یک کارمند ساکت می شناخته ییییییک چنان صدای جیغ جیغوو شاخ تیز و ید طولایی در دفاع از خود و حق خود دارد که دست آخر گفت :باشه خوب بسه ...یعنی کارشناس خودش را ساکت کرد و ماهم که هیچی بوق سر چهارراه یک دوچرخه بودیم ...وقتی رفتند من همین طور داشتم آتش می گرفتم و می سوختم ...طرف نمی دانست shareچیست ؟می گفت :نود ...لابد اگرمی خواست بگوید نود می گفت سرور ...هی همه می گفتند این یارو فلان بهمان است ما باور نمی کردیم حالا مگر فقط به همین بسنده کردند رفتند داخل اتاق رییس جلسه گذاشتند و او و یکی دیگر از کارشناس ها (چنان بعد به خدمتش برسم ها ها حالا فکر کرده ازش گذشتم ) پشت سرمن و واحدم حرف، که این خانم چنین است و چنان است و کار نمی کند ...خوشم می آید هیچ وقت کارم لنگ نمانده ...همیشه این کشتی شکسته کج و معوج را به ساحل رسانده ام آمارهایم را به موقع داده ام راه حل هرمشکلی را اگر می دانستم در حلش دریغ نکرده ام و هرچه را نمی دانستم از واحد پشتیبانی کمک گرفته ام و از گفتن نمی دانم هیچ وقت ابا نداشته ام ...آن وقت منی که در دو مدیریت قبلی که با آن ها طی این ده سال کار کرده بودم و از طرف هردو تشویق شده بودم حالا در اول کار این دوره مدیریت باید تنبیه و توبیخ شوم البته شفاهی ...
بگذریم من معتقدم دنیا به یک منوال نمی چرخد و بالاخره ریشه دو دره بازی و دورویی و نفاق اگر خشک نشود به هرحال یک بلایی سرش می آید ...فرض می کنم آن کارشناس ها هم به طور غریزی باید نیش بزنند و اگر نزنند طبیعتشان به هم می ریزد...
در همین راستا یکی از خانومهای همکار که من اسمش را گربه شاخدار گذاشته ام یک هفته بعد که تقاضای ارتقای گروهم را کردم حاضر به زدن حکم نشد و گفت بمون مسئولم بیاد من هم ماندم و وقتی رفتم خدمت مسئولش یییییک هو به من پرید خانم فلان تو فکر کردی همه باید با تو مهربون باشند
(نمی توانم با این خانم ،مهربان و خوب صحبت کنم ،به او آلرژی پیدا کرده ام )...من هم که سگ !طبیعتم ناسازگار با گربه ،چنان به اش پریدم که توی این ده سال کی من دستم رو طرف کسی دراز کردم که به من محبت کنه ؟و او حسابی جا خورد ! ...از آن روز همیشه فکر کردم که آدم ها در شرایط خاص خودشان را نشان می دهند ...حالا که ما مغضوب علیهم هستیم و داریم غرق در چیزی می شویم که خودمان نمی دانیم چیست ؟بعضی ها بدشان نمی آید که با چوبی مشتی لگدی کاری کنند که غرق شویم و بازنگردیم ...