تبليغاتX
روزمرگی های شیوا - خدای نگران !

می خواهم نرمال باشم ، طبیعی به نظر برسم ...بیش از اندازه تشنگی و گرسنگی کشیدم ...روزه ای که خود آن را خواستم و باز هم می خواهم ...دست پسرکم را می گیرم سه هفته بود به او لبخند نزده بودم ...دستش را نوازش می کنم ...در این نوازش دست نیز به دست نازک تو می رسم همه جا یاد تو با من است ، سخت است دستت از همه جا کوتاه باشد و نتوانی کاری کنی ...

یادتان باشد من اشاره مستقیمی به هیچ موضوعی نمی کنم ...فقط می گویم آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش ...نه این که آن قدر بی معرفت باشم که خبر خوش را ننویسم هنوز موعدش سر نیامده که بنویسم به زودی ادامه طوبی را می گذارم تا شاید نرمال به نظر برسم تا شاید هم خودم و هم خدا و هم همه شما از نگرانی بیرون بیایید ...دلتنگی را هرچه بیرون می اندازم خودش را وارد می کند ...سالها پیش داستانی نوشته بودم به نام "فسانه تارا " یک جمله داشت که خیلی دوستش داشتم ...و بیرون شب بود ،در را گشودم و شب در من گم شد ...امروز سرنوشت تارا را گرفته ام هر دری را که می گشایم شب بر من هوار می شود ...می دانم می دانم الم نشرح لک صدرک می دانم ...صبر می کنم ...چه نوشته ام؟ یعنی ممکن است خدا نگران من باشد ؟ نگران یک بنده شب زده دیوانه ؟...

رجبیون یعنی چه مادرم ؟...مامان زهرا ی در هم شکسته من! گفتی خدا رجبیون را دوست دارد ...ما رجبیون شده ایم ...مادرم می پرستمت ...من معنی این حرف را نمی فهمم وقتی من انسان بودنم را در وهم شبهای طولانی گم کرده ام وقتی دارم نگران خودم می شوم ...مادرم من در بلوغ هم این همه نگران خودم نبودم ...مادرم من دارم از چیزی منفجر می شوم که اسمش را نمی دانم ...یعنی ممکن است خدا نگران من باشد ...؟

نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 |