اول دبیرستان مصادف بود با افه های مدام اوف شیمی را دوست ندارم ، پیف فیزیک بوی سیم می دهد ، ریاضی جبر زمانه است ...به هرحال با نمره دوازده شیمی و معدل هجده و خورده ای و قایم کردنش از دیگران و عنوان این که معدلم نوزده است گذشت ...خیلی افت داشت برای من چون با معدل نوزده و هفتاد به اول دبیرستان رفته بودم ...دوم دبیرستان با مخ رفتم رشته ریاضی ،طوری هم با اطرافیانم برخورد می کنم انگار نابغه ریاضی زمان خودم هستم ...البته جبرو ریاضی جدید را خیلی دوست داشتم و می فهمیدمشان ولی آن قدر دماغم را برای مثلثات بالا گرفتم که امتحان ثلث اول نشستم کنار پیمانه ل ...و سر اولین مسئله ای که گیر کردم او گفت :بیا از روی من بنویس و من با پدیده ای آشنا شدم به نام تقلب ...نه تا ان روز تقلب برای من فقط گفتن دانسته هایم به دیگران بود و نه بیشتر ...اما ان روز دیدم نه بابا ای ول ! می شود درس نخواند و بیست گرفت ...بعد شدم پای ثابت تقلب ...نوشتن روی کاغذهای کوچک و دست کاری کردن نمرات قرمز ...به قول مامان زهرا اگر نصف خلاقیتی که برای ادا و اطوار دراوردن و اموختن روش های مختلف تقلب و اوف و پیف خرج می کردم را برای درس خواندن می گذاشتم الان آمریکا بودم ...یادم می اید آن چهارده معصوم بی گناه را درزمان امتحان از آسمان می کشیدم پایین ،چون در معارف هم اسمشان را به تسلسل آموخته بودم به همان سبک ردیفشان می کردم ...بعد می دیدم ای دل غافل ربع ساعت گذشته و من به جای تمرکز روی درس و سوال امتحانی فقط دارم فکر می کنم که حسن بی علی را بعد از حسین بن علی گفتم یا علی بن موسی الرضا را بدون حضرت گفتم ...خلاصه نصف دعا هم روزهایی که تقلب همراهم بود می گذشت به این که بلرزم که خانم صمدی یا خانم هدایتی مچ مرا نگیرند حتی یک بار وقتی به دقت مشغول زیر و رو کردن کاغذهای چهارگوشم بودم ناگهان دیدم خانم صمدی به نفر قبل از من رسیده و دارد ورقه هایش را چک می کند من بر حسب نام فامیلم معمولا در ردیف های اول بودم و طوری به خانم صمدی نگاه کردم وآماده شده بودم که غش کنم و گریه کنم و بمیرم تا مامان زهرا مرا اعدام نکند که در کمال ناباوری خانم صمدی لبخندی به من زد و به ردیف بعد از من رفت ...ای بی وجدان و بی معرفت شیوا...یعنی ان موقع به من ثابت شد که خانم صمدی مرا به عنوان یک دانش اموز بسیار معصوم و پاک می شناسد و آن قدر به من مطمئن است که حتی ورقه هایم را چک نکرده ...پس بنده با یک جهش ناگهانی برگشتم سر امتحانم و در حالی که به شدت می لرزیدم در کمال پررویی به ادامه تقلبم پرداختم ...موقع امتحان هندسه تحلیلی سوم سرکار خانم فروغ خانم پشتم نشسته بودند (ایشان الان مهندس کامپیوتر و دبیر هنرستان هستند و اگر دانش اموزی زیر دستش تقلب کند در جا تیر بارانش می کند ، هرگز هم نمی گذارد در مقابل دو فرزندش خصوصیات و استعدادهای مختلفش را در زمینه های تقلب و فحش دادن های تسلسل وار رو کنم ...چه کنیم مادر تشریف دارند علیا حضرت)و مرتب وزوز می کرد :ورقه ات رو بده ...ورقه ات رو بده ...بی شعور ...نشون بده ورقه ات رو ...و من یک عادتی که داشتم باید حتما ورقه ام را کامل می کردم بعد به دیگری تقلب می رساندم ...او که این حرف ها حالی اش نمی شد ناگهان ورقه ام را از زیر دستم کشید بیرون من ماندم چرک نویس و ورقه سوال و یک لبخند بلاهت امیز به مراقب نزدیکمان که یادم نمی اید که بود ...نیم ساعت من حرص خوردم ...سرخ شدم و مردم به خاطر آخرین سوالی که ننوشته بودم که سر کار خانم بلند شدند یکی زدند بر سرمان و ورقه را کوبیدند روی دسته صندلی بنده ...آن قدر هم عصبانی بود که چرا ورقه اش را دیر به او داده ام که صندلی خودش را روی زمین واژگون کرد و صدای وحشتناک سقوط صندلی روی زمین همه را متوجه ما کرد اما بازهم چهره معصوم و سابقه درخشان خواهرم در درس و مظلومیت... و خودم در مظلومیت و اندکی هم درس ،به دادم رسید و کسی توجه نکرد ...آن روز ها هم به خیر گذشت دوم و سوم دبیرستان مخلوطی بود از همین رذالت ها ...یادم می اید دبیر فیزیکی داشتیم که دخترش در سوم تجربی بود این آقا ورقه هایمان را آورد یکی از یکی افتضاح تر من و فروغ شروع کردیم به دست کاری ورقه هایمان مثلا0.75را تبدیل به 1.75کردیم یک چندجایی توضیح نوشتیم و چون من جلوتر از فروغ می نوشتم اول من رفتم برای اعتراض ...یعنی او ورقه ها را داده بود دستمان و به ترتیب از ردیف اول می رفتیم برای تجدید نظر ...من چند توضیحی را که نوشته بودم نشان دادم و بعد گفتم به نظرم در شمارش هم اشتباه شده ...آن قدر مودب و مظلوم بودم که آقای نون هم به توضیحاتم نمره اضافه داد و هم شمارش دو و نیم نمره نمره ام را بالا برد از چهارده و نیم رسیدم به نظرم به شانزده و هفتاد و پنج یا هفده ...دقیق یادم نیست ولی خوشحال بودم و فکر کنم هفده خوش حالی بیشتری از شانزده به ارمغان می آورد ...فروغ یک کوفتت بشه !!!!به من پراند و رفت کنار دبیر ...ولی اگر دیوار به فروغ و نمره هایی که دستکاری کرده و توضیحاتی که نوشته بود عکس العمل نشان داد که آقای ن نشان داد ...خلاصه وقتی برگشت چپ و راست من از او کتک خوردم و شانس آوردم مثلا پسر نبودیم لابد بعد از مدرسه با چاقوروی صورتم هم خط می انداخت ...و اما آن روزهای به شدت آفتابی و پر از هجوم خنده گذشتند ...و اصل فاجعه از راه رسید ...سال چهارم ...کنکور دو مرحله ای و یک شیوای متقلب جر زن سطحی خوان نادان ...آخر کسی نبود در کله ام میخی فرو کند و بگوید :عزیزم ، دخترم ، اصل درس مهم است نه نمره آن و تو باید بدانی دانایی به تو توانایی می دهد اما ...
ادامه دارد