خوب است اگر انسان عقل رس می شود در سنین خیلی پایین باشد نه این که هفده سالش بشود و ببیند که عاقل که چه عرض کنم ، عقل هم ندارد...چهارم ریاضی بیست نفر دانش آموز داشت ...ماندانا ، پری سا ، پیمانه و چند شاگرد زرنگ دیگر جملگی تغییر رشته دادند و به تجربی رفتند ...من تابستان به شدت مشغول نوشتن رمان عاشقانه دوجلدی ام یاس های سپید بودم ...کمی به زیست شناسی نگاه می کردم و می گفتم :ولش کن بابا کی می خواد این همه اسم حفظ کنه ...خوب دکتر نمی شم مهندس می شم ...چه فرقی می کنه دکتر با مهندس ...بعد ادامه رشته می دم و دکترای رشته امو می گیرم ...می شم دکترمهندس ...کلاسش هم کلی بالاتره ...آخر کسی نبود دیدی خبری اطلاعی از این همه رشته به ما بدهد درجمع بیست نفر بودیم که همه جز مهتا و ملیحه گیج می زدیم ...مثلا شب حادثه را به سینمامی آوردند هر بیست نفر با هم به سینما می رفتیم ...سال چهارم من یادم می آید تنها یک حرکت مثبت کرده بودم و آن حل یک مسئله خاص هندسه تحلیلی بود که معلمم از بس ذوق کرده بود داشت با تسبیحش مرا می زد بعد که نمره افتضاح امتحان بعدی ام را دید گفت :ای بابا من فکر کردم تو آدمیزادی و من هم در کمال پررویی گفتم :جبران می کنم ...اما کی قرار بود جبران کنم و چطور اصلا معلوم نبود ...یک دختری هم به نام شراره همان سال از تهران آمده و هم کلاسی مان شده بود که به شدت جذاب بود و دارای چشمهای خیلی زیبا و لبهای مدل آنجلینا جولی و صاحب یک هوا لباس زیبا و لوازم التحریر قشنگ بود ...این بنده خدا از دست دوست های ناباب فرار کرده و آمده بود که خیر سرش در شهرستان درس بخواند که از بس نشست و گفت :من یک بار با هم یازده تا دوست پسر داشتم و حالا سه تا یا چه می دانم پنج تا دارم که همه کلاس جز چند نفر مریمین مقدس به فکر گرفتن دوست پسر شدند ...من که از بس نامرئی و زشت بودم هیچ پیشنهاد دوستی از طرف هیچ کس نداشتم خیالتان راحت !...بنابراین شدم مامور نوشتن نامه های عاشقانه برای دوستانی که انشایشان ضعیف بود ...اه اه حالم از تصور مزخرفاتی که می نوشتم بهم می خورد ...هر سطری را هم که می نوشتم نگه می داشتم که بعد اگر دوستی آن نامه عاشقانه را جایی به عنوان یک تکه ناب ادبی چاپ کرد نتواند به اسم خودش جا بزند
(فکر می کردم مثلا خود ویکتورهوگو یا داستایوفسکی ام و ممکن است روزی دست نوشته ام جایی چاپ شود و بگذار همه دنیا بدانندکه این نوشته ها نوشته من است .)
...واقعا ای ول داشتم چهارماه از سال گذشته بود و من حتی یک انتگرال یاد نگرفته بودم هربار می خواستم جبر بخوانم یک دور نگاه می کردم و شیمی که آخرش بودم یعنی نوک بینی ام را هنوز برایش بالا نگه می داشتم ...یک دبیری داشتیم فوق العاده باسواد این بنده خدا فقط لهجه اش خاص بود و دختران دبیرستانی هم که واویلا دارند تا درس می داد به او می خندیدند...اسفند ماه داشتیم خیرسرمان امتحان های معرفی را می دادیم و نوبت امتحان شیمی بود که قرار بود در دوساعت آخر هر سه کلاس چهار تجربی و یک کلاس ریاضی با هم امتحان بدهیم ...دوساعت اول بود و ما شیمی داشتیم ورقه ها حدود سیصد تایی بود که همه را آقای دبیر بین یک پوشه گذاشته بود ، من و شراره کنار هم نشسته و مثل دو مجسمه بلاهت به هم خیره شده بودیم ...من می گفتم :نه من صفر می شم ...هیچ چیز بلد نیستم ...او هم می گفت :من هم هیچ چیز بلد نیستم ...من گفتم :ای کاش می شد سوالات را دزدید ...چشمان شراره برقی زد ...گفت:راست می گی ...بلافاصله فکرمان را با الهه و لادن در میان گذاشتیم ملیحه و لادن و الهه ردیف اول می نشستند ومن و شراره و نگین ردیف دوم ...نگین و ملیحه وارد این بازی ها نبودند ...لادن بلافاصله دست بلندش را پرتاب کرد طرف پوشه آقای ن تا یکی از ورقه ها را بیرون بکشد ...آقای ن خندید و پوشه را عقب کشید ...بعد از ده دقیقه یکی در کلاسمان را زد تا اشکال بپرسد و زمزمه ای در کلاس افتاد آقای ن در را گشود ولی هنوز روی مشکل دانش آموز پشت در تمرکز نکرده بود که برگشت و پوشه را در آغوش کشید و برد همه به خنده افتادیم ...نقشه با شکست مواجه شده بود اما یک فرمانده شجاع و معاونش هرگز نباید از شکست ناامید شوند ...دو ساعت بعد آقای دبیر با بچه های اول تجربی کلاس داشت ...شراره ناگهان گفت :وای خدای من من اونجا یه عالمه طرفدار دارم ...شراره به واسطه شیکی و چهره زیبایش هواخواه زیاد داشت ...هواخواهش هم چه عرض کنم سرتقی و تخسی از سر و رویش می بارید همین که شراره در زنگ تفریح پیدایش کرد و موضوع را به او گفت درجا سلام نظامی داد و گفت :شما فقط یه شاگرد گیر بفرستین دم در ...ما دویدیم سمت کلاس و ملیحه را وادار کردیم که ده دقیقه بعد از شروع کلاس اولی ها برود سر وقت آقای دبیر ...آن روز چون ما امتحان داشتیم آقا اجازه داده بود هرچه سوال داریم برویم پشت در کلاس اولی ها بپرسیم ...ملیحه یک ربعی آقای ن را معطل کرد ،وقتی ده دقیقه ای از بازگشت دبیر به کلاس اول و بسته شدن در گذشت و ما بازهم فکر کردیم نقشه با شکست مواجه شده دیدیم که یک عدد دختر بلند بالای تخس که همان هواخواه شراره باشدامد بیرون ما را برد ته راهرو دست انداخت داخل روپوشش و یک عدد ورقه سوال شیمی به ماداد ...ما در پوست خود نمی گنجیدیم ...با شراره دویدیم و لادن و الهه در حیاط منتظرمان بودند از بس گیج بودیم نمی دانستیم چه کنیم فوری همه بچه های کلاس را خبر کردیم و در حالی که مهتا و ملیحه می گفتند ما بعضی جواب ها را نمی دانیم دقیقا مانند احمق ها شاگرد زرنگ های چهارم تجربی را خبر کردیم و خبر دهان به دهان چرخید ..کار به جایی رسیده بود که حدود شصت هفتادنفر در یک کلاس بزرگ نشسته بودیم و یکی از روی برد داد می زد :خوب جواب سوال فلان جیم ...ناگفته نماند امتحان تستی بود ...یکی از شاگرد زرنگهای نه خیلی حالا نابغه چهارم تجربی آمد کنار در ایستاد و با نگاه معنی داری به ما خیره شد و هرچه ما فریاد زدیم :پروین بیا سوال ها رو داریم ...توجه نکرد و رفت
ادامه دارد
پ .ن۱ ...می دانم که این خاطره خیلی طولانی شده اگر دوست ندارید ادامه نمی دهم
پ .ن ۲...دوستان مهربونم صحرا و ساناز نقدهای خیلی خوبی برای کتابم نوشتند و من هر دو نقد را بعد از اتمام این خاطره می گذارم ...دوستان مهربانم من اصلا ادعا ی این که نویسنده خوبی هستم را ندارم مطمئن باشید خودم را مبتدی می دانم و دلیل معطل شدنم برای چاپ کتاب دومم هم همین است چون دوست دارم داستان بعدی ام حداقل کمی بهتر از اولی باشد ...