تبليغاتX
روزمرگی های شیوا - حکمت درس خواندن شیوایی 5

آماده می شدیم تا با باری از دانش و تستهای جواب داده شده به سمت جلسه امتحان برویم که دیدیم جو راهروی پایین و دفتر مشوش است ...ورقه داخل کیف شراره بود نمی دانستیم چه کنیم قرار بود که کلاس ادبیاتمان تشکیل نشود و امتحان بدهیم ...ناظم فریاد زد همه برید کلاس امتحان کنسل شده ...من و شراره دویدیم ...وقتی ورقه سوال دزدیده شده کاملا درون دریچه بخاری افتادو بوی کاغذ سوخته شده پیچید معلم ادبیات وارد شد ...سری تکان داد ولی حرفی نزد و بی اعتنا درس داد ...یک ربع بعد کیف همه مان را گشتند ...همه از هم می پرسیدیم کی ؟...پروین ؟...پیمانه ؟...پری سا ؟...ولی همه معتقد بودند پروین ...جلسه  بعدی که با دبیر شیمی کلاس داشتیم جالب بود مدام سرمان داد کشید بعد بچه ها گفتند :آقا چرا با ما بدرفتاری می کنی ؟...چرا فکر می کنی کار کلاس ماست و کار کلاس تجربی ها تیست ؟...آقای ن گفت :چون من وقتی رفتم دم در لادن یک ورقه را کش رفت ...او بعد از این که به کلاس اول رفته بود ورقه ها را شمارش کرده بود ومی دانست سیصد ورقه دارد ما این موضوع را می دانستیم همه با هم فریاد زدیم و او به فکر فرو رفت :پس شاید هم کار شما نبوده ...ودچار تردید عظیمش شد .

الهه بعدها قبل از سفرش به آلمان یک آموزشگاه کامپیوتر به کمک همسرش دایر کرده بود هر بار آقای ن را می دید و سلام و احوالپرسی می کرد آقای ن می پرسید :خانوم ک ...تو رو خدا به من بگو کار کدوم یکیتون بود اون ورقه دزدی ؟...این بدترین معمای دوران تدریسش بود که هرگز حل نشد.آن روزهای مستی و جوانی گذشت نفهمیدم باید خوب درس بخوانم ، نفهمیدم اگر قرار است یک باشم باید در درس خواندن هم یک باشم ...انتگرال را تا سر خود امتحان هم یاد نگرفتم ...بااعتماد به نفس به خودم گفتم مهتا قبل از امتحان یادم می ده و من خیلی زرنگم یادش می گیرم ...همین که مهتا شروع کرد برای من توضیح دادن لادن از راه رسید و در حالی که داشت از خنده می مرد گفت :یعنی شیوا بیا که شاهزاده رویاهایت برایت نامه داده ...مرا می گویی نه که در عمرم هیچ کس عاشقم نبوده شاخ در آوردم کی ؟...بعد گفت :اون یارو پسر خوش تیپه کوچه مون ...گفتم :پس بگو ...اون کوره است واگرنه به تو نامه می داد ...لادن همانطور که اکثرتان می شناسید حالا زن زیبایی ست و آن دوره از زیباترین دختران شهسوار بود ...یعنی همان مثل همیشگی همه را برق می گیرد مرا چراغ موشی یعنی واقعا قصد توهین ندارم ها اما واقعا آن پسرک دیدنی بود ...نامه را هم چهارگوش کرده  و همه را منگنه کرده بود که لادن مثلا سر راه نخواندش ...همین نامه لعنتی باعث شد از خیر انتگرال هم بگذرم و بالاخره جبر را تک ماده بزنم ...چقدر تنبل شده بودم چقدر بی سوادبودم ...حالا که این اعترافات را می نویسم از خودم خجالت می کشم از روزی که مثل ابر بهار گریه می کردم و از تجدید شدن می ترسیدم پدر و مادرم با حیرت نگاهم می کردند و می گفتند این تویی از تجدید می ترسی پارسال معدلت هجده بود چه مرگت شده بود چرا درس نخووندی ...؟.....دوست مادرم زنگ زده بود خانه مان و گفته بود :زهرا جون از بیست نفر چهارم ریاضی چهار نفر فقط قبول شدند ورقه ها تازه از بابل رسیده ...و من زده بودم زیر گریه ...اگر تجدید می شدم نمی توانستم مرحله دوم کنکور را امتحان بدهم ...چه فاجعه ای واقعا ؟...و مادر با زنگ زدن به چند جا و استفاده از روابط آموزش و پرورشی اش شماره دفتردارمان را پیدا کرد و باگریه خواهش کرد که او به مدرسه برود و لیست قبولی ها را ببیند(این خاصیت مامان زهرا و فکر کنم هر مادر دیگر دنیاست که با گریه بچه هایش با آنها گریه می کند )  ...او هم دوچرخه اش را برداشت و رفت مدرسه ...جمعه بود و ورقه ها و کارنامه هایمان تازه از بابل رسیده بودبیست دقیقه طاقت فرسا گذشت تا ناظم زنگ زد و گفت :دخترت جزء چهار نفر قبولیست ...معدل کل ریاضی ام پانزده و هشتاد بود و کتبی نگویم بهتر است اما گر به دوزخ می روی مردانه رو ...دوازده و بیست به گمانم ...شاهکاری بودکه به عمرم نکرده بودم و تنها حسن کارنامه ام این بود که بالاترین نمره انشا را در کل دبیرستان گرفته بودم هفده ..باباابی بادیدن کارنامه به مادرم گفت :آخه چرا اینو فرستادی ریاضی ؟...من با خشم نگاهش کردم و گفتم :اگه من مهندس نشدم حالا ببین !کسی نبود که با من سرتق بحث کند ...بنابراین وقتی رتبه چهار هزار کنکورم آمد دستم در کمال پررویی به جای این که یک لیسانس شهرستانی جایی اطرافی  یا فوق دیپلم رشته های تهران و شهرهای بزرگ را بزنم و حداقل راه بعدی ام را خوب انتخاب کنم از صد و پنجاه رشته ای که می توانستم انتخاب کنم صد و بیست و دو رشته مهندسی زدم از همین رشت گیلان  بگیر تا زاهدان سیستان و بلوچستان ...آن سال مهتا با رتبه هزار و سیصد در مهندسی الکترونیک زاهدان قبول شد و بعد با استفاده از یک آشنا به (معذرت می خوام این واقعا از اون مدل اشتباهات شیوایی بود مهتا به دانشگاه خواجه نصیر انتقالی گرفته بود با تشکر از خانم یا آقای نورث )خواجه نصیر  تهران منتقل شد ...ملیحه با سه هزار  ریاضی محض دانشگاه تهران قبول شد و نگین مهندسی کامپیوتر نرم افزارآزاد  تهران جنوب من ماندم و هیچ قبولی در هیچ جایی نداشتم بنابراین دوباره خواندم البته می دانید که چطور خواندم چون دویاره همان رتبه را آوردم بعد در کمال پررویی بازهم همه را مهندسی زدم ...خوب یک اتفاقاتی افتاد مثلا مهندسی حفاظت ایمنی اهواز شرکت نفت قبول شدم ولی در مصاحبه نمره نیاوردم ...بعد فیزیک کاربردی شهرضای اصفهان قبول شدم و با بابا رفتیم ثبت نام ولی تمام مدت گریه می کردم و می گفتم من اینجا نمی مانم شهرضا در سال هفتاد و روزی که ما به آن رسیده بودیم یک شهر قدیمی بود که جابجا در آن باد می آمد و یک خیابان غمگین داشت تا یک امام زاده ویک مرکز آموزش کوچک که دو تا آزمایشگاه فیزیک و شیمی داشت که  ده بیست پسر دانشجوکه  آزمایش شیمی یا فیزیک داشتند و در تمام مدتی که من نشسته بودم تا ثبت نام کنم آمدند و در دستشویی کنار میز ثبت نام بشر شستند ، لوله شستند ،ارلن شستند و من نمی دانم چرا احساس کردم که اگر پدر برود من تنها می مانم و حتما بلایی سرم می آید که خوشبختانه شروع کلاسم افتاد به بهمن و با پدر برگشتم و بعد ریاضی لاهیجان قبول شدم و ثبت نام نکردم چون آن وقت بازهم مهندس نمی شدم و دیگر خواندم وخواندم تا مهندسی کامپیوتر لاهیجان قبول شوم که حداقل مهندس شوم و بیایم با ملیندا که سال قبلش قبول شده بود زندگی کنم .

فکر می کنم این بحث را اگر این جا تمام کنم بهتر است از این که بخواهم بنشینم و برایتان بنویسم که در دانشگاه لاهیجان چطور درس خواندم و سه بار ریاضی دو را با نمره درخشان پنج افتادم و به خنگ و تنبل خدا معروف بودم بهتر است بماند برای یک خاطره سرایی دیگر

 همه نتیجه اخلاقی من از این انشا این بود که من در طول زندگی ام یک آدم سطحی بودم و هیچ وقت عمیق درس نخواندم و درس خواندنم اصولا هیچ حکمتی نداشته و گاهی اگر افتخار دادم و عمیق درس خواندم واقعا پیروز شدم اما افسوس که دیگر خیلی گذشته... بهمن امسال سی و هشتم تمام می شود و می پرم توی سی و نه ...مخم دارد سوت می کشد چقدر سن ام زیاد شده است پس چرا هنوزاینقدر احساس جوانی می کنم ؟

 

پ .ن ...خواننده های قدیمی وبلاگم می دانند که کتاب من چاپ سال ۱۳۸۵از نشر فرهنگ ایلیادر رشت هست و هزارو صد نسخه بیشتر نداشت و دیگر موجود نیست و تحفه قابلی هم نیست که بخواهم دوباره چاپش کنم ...و فکر نمی کنم جز خودم که یک چند نسخه ای از آن دارم دیگر کسی آن را داشته باشد .در مورد طوبی طلایی باید بگویم که با توجه به اتفاقی که برایمان افتاد و روندی که داستان داشت طی می کرد بهتراست اینجا گذاشته نشود و امیدوارم بتوانم برای چاپش مجوز بگیرم چون واقعا دلم می خواهد که چاپ شود .

نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |