یادم می آید ساحل در یای جو کندان خیلی زیبا بود ، یادم می امد آبش کم عمق و نیلی بود ، یادم می آید می توانستم از ابتدایش بدوم و تا عمق آب به سینه ام برسد صدها متر از ساحل دور شده بودم ،یادم می آید تمام شبهایی که روزهایش در دریا شنا می کردم در خواب روی آب غوطه ور بودم ...یادم می آید آدامس در سوپر مارکت نزدیک خانه مان پنج ریال بود ، یادم می آید خانه مان در کوچه ای بود که وقتی وسطش می ایستادم دو کوه بزرگ زیبا را از آن می دیدم ...کوهی که خورشید خانم پشتش با من دوست بود و به من چشمک می زد ، یادم می آید عاشق دویدن بودم ...یادم می آید با گل رس مجسمه می ساختم ...مار و ظرف و ...یادم می آید در کوچه دوست داشتم ...یادم می آمد دشمن هم داشتم ...یادم می آمد از دشنمانم می ترسیدم ...آنها مرا با سنگ می زدند ...یادم می آید بدجنس نبودم ....خبر نمی بردم ...محبوب نبودم ...زیبا نبودم ...وقتی جنگ شد پارتیزان بازی کردم آن روز دشمنم کنار من ایستاد و شانه به شانه هم با دشمن مشترک خیالیمان جنگیدیم ...یادم می آید اولین شعرم را وقتی گفتم که باران بارید و رنگین کمان در آمد ....یادم می آید تولد مادر برایش نقاشی کشیدم و با گل های نرگس باغچه به او هدیه دادم ...یادم می آید مادر در باغچه گل کوکب کاشته و دو کوکب را به هم پیوند زده بود کوکب ما رنگ به رنگ شده بود یک گلبرگ سپید یگ گلبرگ زرشکی سیر ...یادم می آید عاشق کوکب های حیاطمان بودم ...عاشق لی لی بازی با تبسم ...یادم می اید در هشتپر باد گرم می آمد سقفهای حلبی خانه ها صداهای و حشتناکی می دادند ...پدر از بانک می آمد و می گفت ...دی شب سقف خانه ای را باد برد ...یادم می آمد روی پاهای مادر می نشستم و آب دهانم را قورت می دادم یادم می آید به شدت می ترسیدم ...یادم می آید مادر برایم درجه می گذاشت و از تب های بالای من حیرت می کرد ...یادم می آید دلم آغوش گرمشان را می خواهد ....آغوش گرم مادر و پدر را ...دلم می خواهد چشمانم را ببندم و یک بار دیگر در حالی که کودکم و به شدت لاغر ، به شدت خیال باف و به شدت مهجور در کوچه های هشتپر پیش به سمت خانه قدم بزنم در حالی که کیف کوچک قهوه ای ام را در دست گرفته ام ...روپوش ام به تنم گریه می کند و یقه سپیدم از زیر روسری حریری که بسته ام معلوم است ...یک بار دیگر تابستانی باشد که سرم را در کیفم فرو می کنم و به یاد مدرسه می بویمش ....دلم می خواهد یک بار دیگر کودک شوم ...پس این بار با آن که امکان ندارد کودک شوم با آن که امکان ندارد کوچک شوم ...دست در دست پسرم می گذارم و به طعنه ها و خنده های مردمان عیب جو توجه نمی کنم ...شانه به شانه وپا به پای تو خواهم دوید ...