شیوای تکراری
ازبچگی آدم مزخرفی در بیاد آوری بی جای خاطرات بودم در فامیل معروف بودم به "پارسال نادر منو زد" ...نادر پسر عموی بزرگم است که حالا دارد پسرش را داماد می کند یک بار مرا در گیرودار بازیهای تابستانی هشتپر کتک زد ودوچرخه ام را گرفت ومن یادم رفت موضوع را به مادرم بگویم ...سال بعد تابستان سر سفره شام وقتی کل فامیل با عربده وشوخی وفریاد مشغول تناول نعمات خداوندی بودند صدای ناگهان به گریه افتادن من را می شنوند...سکوت برقرارمی شود وناگهان همه فکر می کنند ، احتمالا پشه ای ، ماری ،شمشیری مرا گزیده است ...بعد مامان زهرا در جهت دلجویی من درآمد ومن جمله قصار نادر پارسال منو زد را گفتم ...کل جمع شلیک خنده سر دادند و من هم مورد هجوم انواع واقسام متلکها قرار گرفتم ومثل سگ پشیمان که چرا دهان گشودم ...دیروز در راستای هرگز بزرگ نشدن گیر دادم به مادرشوهرم که شما شش سال پیش فلان حرف را بمن زدی وبهمان حرف را گفتی وسه سال پیش چنان کار را کردی وبین من وعروس بزرگه فرق گذاشتی واشک ریزان غربتی از سر گرفتم که بیا وببین انگار نه انگار من عروسم واو مادرشوهر شصت وشش ساله من ...من یک روز می نشینم ودر مدح این خانم یک رمان پر هیجان می نویسم ...ازبس که روی خطاهای ما ماله می کشد تازه وسط هاگیر واگیر پرروئی من می گوید آخی عیب نداره تو خسته ای ...مثل گنگها به کلاس زبان رفتم وبه هیچ چیز گوش نکردم ومثل احمقها برگشتم ...آسمان خاکستری بود ومن تیره تر ازآن برای مادرشوهرم شیرینی ناپلئونی پاچه خاری و کشمش سیاه خریدم وبه خانه رفتم ...چای وشیرینی خوردیم واز آن جایی که پسرکم برای بازی به خانه عمو یش رفته بود من توانستم فیلم کد داوینچی را هم ببینم ...هراز چندگاهی مادرشوهرم حرفی می زد که مرا از راستای فیلم دور می کرد اما بهرحال آن را دیدم وکلی هم راجع به آن برای او سخنرانی کردم ...درست است که متن فیلم وکتاب تفاوتهایی داشت اما در مجموع فیلم خوبی از کتاب ساخته شده بود من در چند جا خواندم که خیلی ها از فیلم ناراضی بودند ولی یک موضوع که به نظرم خیلی جالب آمد نشان دادن مطلبیست که چند جا به آن اشاره شده بود ...آنهایی که موضوع را دیده ویا خوانده اند می دانند که سوفی ولنگدان نا خواسته پایشان به جریان جستجوی جام مقدس کشیده می شود ...جام مقدس هم نماد مریم مجدلیه بوده که همسر حضرت عیسی بوده ...حاصل ازدواج این دو دختری بنام سارا بوده که نوادگانش نسل به نسل مخفیانه زندگی کردند و توسط افراد قسم خورده صومعه حفاظت شدند و هر از چند گاهی مورد حمله کلیسا قرار گرفتند ...سخن را کوتاه کنم در همه جا سوفی که بازمانده عیسی بود نماد یک بی ایمان به خداوند روشنفکر ومتجدد نابغه باهوش بود ...ورابرت یک کاتولیک متعصب روشن ...در نهایت فیلم به زمانی می رسد که سوفی به اصلیتش پی می برد ومحافظین جدیدش را می بیند دارای حس خوبی می شود ومی رود تا بیشتر در مورد جد وآبادش بداند ...رابرت به او می گوید تو باید ایمانت را بازسازی کنی ...تو از نسل پاکترین وبزرگترین آدمهای روی زمینی ..."نام نمی برد پیامبر "وادامه می دهد : این که عیسی یک شخص بسیار بزرگ بوده درآن شکی نیست شایدتو همان دم مسیحایی را نیز داشته باشی چون با دستهایت ترس همیشگیم را ازمن دور کردی ...سوفی اشاره به تبدیل کردن آب به شراب عیسی می کند از رابرت خداحافظی می کند ودر ادامه نوک پای ظریفش را داخل آب مانده حوضچه ای اطراف صومعه می کند ودر نهایت تغییر نکردن آب می خندد وبه رابرت می گوید شاید میانه من با خود شراب بهتر باشد ومی رود ...بارها وبارها در وبلاگهای مختلف جمله من به خدا ایمان ندارم را خوانده ام از انواع واقسام آدمها ،تحصیلکرده ومهندس ودکتر وغیره وذلک ...شاید پیام فیلم بی ارتباط به این قضیه نباشد که در زمان ما اگر حتی فرزند مسیح هم زنده باشد ایمانی به خداوند ندارد ...وباید ایمانش را بازسازی کند ...خوب من قول می دهم این سخن سرایی در مورد کد داوینچی را به اتمام برسانم و از هفته بعد به موضوع یا موضوعات دیگری گیر بدهم که لااقل در موردش بیشتر بدانم ...
پ .ن با نظر آتوسای عزیز موافقم چون دن براون با نبوغ خاصی توانسته یک موضوع تاریخی ومذهبی را با هیجان پلیسی بیامیزد واما مهروش ساروی کیجای عزیز می گوید چند کتاب از او خوانده که همه داستانهایش به شدت شبیه بهم هستند ...من نمی دانم چون فعلا فقط همین را خوانده ام ...