حاشیه‌ها

چند روز ِقبل رییسم از سوی کسی گفت که از من گله دارد که پشت ِسرش حرف‌ زده‌ام. در حالی که متعجب و عصبانی بودم فکر کردم هر چه‌قدر بخواهی بی‌حاشیه زندگی کنی مردم تو را به حاشیه خواهند برد.

مادر هیولا همان مادر ِفولادزره‌ی خودمان نیست؟

 

سال‌هاست که برای رفع ِهیچ مشکلی به هیچ مشاوری مراجعه نکرده‌ام، اما مثل ِاین‌که باید راهم را کج کنم و در یکی از این مطب‌های مشاوره نزول ِاجلال فرمایم. حداقل یک مشاور تحصیلی! چون زندگی فرآیند ِپیچیده‌ای‌ست هر چه‌قدر هم بخواهی ساده فرضش کنی یا به خودت یا اطرافیانت سخت نگیری گاه مسائلی پیش می‌آید که مهم است و اگرچه از بیرون خنده‌‍دار به نظر می‌رسد اثرش تا آینده‌های دوردست‌ خواهد ماند.

که همی بدانم که نادانم

اگر بگویم این روزها از شدت دلتنگی خاکستری شده‌ام دروغ نگفته‌ام، نه رمان ِنوجوانم تمام شد. نه مجموعه‌ی کوچکی که داشتم، می‌نوشتم!

زری نعیمی و بوی برف

نقد زری نعیمی در مورد رمان بوی برف که در مجله زنان منتشر شده است و من متن را از سایت انتشارات ققنوس برداشته‌ام.

از زنانگی‌ها

عاشقشم

بلی!!! این‌طوری هم می‌شود!!!

فانتزی ِقشنگی‌ست راه رفتن در باد با لباسی مواج با موهایی که در باد رهایند.

باران، شقایق ِتاریک، ازمابهتران...

باران، شقایق ِتاریک، ازمابهتران...

 

یکی از دخترعموها سال‌ها پیش با یک داستان ِترسناک میخ ِمان کرده بود پای ِبحث ِشیرین ِاز ما بهتران...

"... از خونه‌ی حاجی مصطفی گذشتم نرسیده به پیچ ِاول ِ یک قدم بعد از خونه‌ی مشتی هایده... یه دفه دیدم سرم سنگینه! سرم نه! ...شونه‌هام... روی زمین رو نگاه کردم دیدم یه سیاهی نشسته روی شونه‌ها‌م و پاهاش از دو طرف ِگردنم آویزوونه، جیغ زدم، بسم‌الله گفتم و چشممو بستم و اون‌قدر تند دویدم که رسیدم به خونه‌ی حاجی مسلم...