حاشیهها
چند روز ِقبل رییسم از سوی کسی گفت که از من گله دارد که پشت ِسرش حرف زدهام. در حالی که متعجب و عصبانی بودم فکر کردم هر چهقدر بخواهی بیحاشیه زندگی کنی مردم تو را به حاشیه خواهند برد.
چند روز ِقبل رییسم از سوی کسی گفت که از من گله دارد که پشت ِسرش حرف زدهام. در حالی که متعجب و عصبانی بودم فکر کردم هر چهقدر بخواهی بیحاشیه زندگی کنی مردم تو را به حاشیه خواهند برد.
سالهاست که برای رفع ِهیچ مشکلی به هیچ مشاوری مراجعه نکردهام، اما مثل ِاینکه باید راهم را کج کنم و در یکی از این مطبهای مشاوره نزول ِاجلال فرمایم. حداقل یک مشاور تحصیلی! چون زندگی فرآیند ِپیچیدهایست هر چهقدر هم بخواهی ساده فرضش کنی یا به خودت یا اطرافیانت سخت نگیری گاه مسائلی پیش میآید که مهم است و اگرچه از بیرون خندهدار به نظر میرسد اثرش تا آیندههای دوردست خواهد ماند.
اگر بگویم این روزها از شدت دلتنگی خاکستری شدهام دروغ نگفتهام، نه رمان ِنوجوانم تمام شد. نه مجموعهی کوچکی که داشتم، مینوشتم!
باران، شقایق ِتاریک، ازمابهتران...
یکی از دخترعموها سالها پیش با یک داستان ِترسناک میخ ِمان کرده بود پای ِبحث ِشیرین ِاز ما بهتران...
"... از خونهی حاجی مصطفی گذشتم نرسیده به پیچ ِاول ِ یک قدم بعد از خونهی مشتی هایده... یه دفه دیدم سرم سنگینه! سرم نه! ...شونههام... روی زمین رو نگاه کردم دیدم یه سیاهی نشسته روی شونههام و پاهاش از دو طرف ِگردنم آویزوونه، جیغ زدم، بسمالله گفتم و چشممو بستم و اونقدر تند دویدم که رسیدم به خونهی حاجی مسلم...