شب بارانی آبانی

دست ِمن

دست ِتو...

از دست دست کردن ِمن و تو چه سود

وقتی این همه کوه است بین ِاین همه دست

*

قاصدک‌های باران‌زده

شاپرک‌های گم‌شده

من

این‌جا

تو...

پس چه کسی پیام ِباد را به دریا برساند؟

*

هر چه گفتم به تیر ِچراغ ِمقابل ِپنجره سنگ نزن

نشنیدی...

گفتی

عاشق که این حرف‌ها سرش نمی‌شود

مرا می‌بیند

چشمک می‌زند

تو را که می‌بیند

چشم می‌گذارد...

گفتی

کاری به این کارها نداشته باش

کتابت را بخوان...

داستانت را بنویس

شعرت را ...

واگر...

وقت کردی بخواب...

شب بارانی ِآبانی...

خیابانی که آب می‌بردش تا کوه

من بیدار و چراغ ِچشمک‌زن منتظر خوابیدن ِتو... ...

شهراد میدری

من خیس ِ بـاران باشـم و در را به رویم وا کنی
عطر ِ تمشک و پونــه را با خنـده ات معنا کنـی

ماننـد ِ برگ و شبنمـی، سـرد از هوای ِ نم نمـی
در خود بلرزم تا کمی در دست هایم "هـا " کنی

بگذاری آن سو صندلی، محــــو ِ هوای ِ مخملی
بـا چوب های ِ جنگلـی شومینــــه ای برپــا کنی

کتری و رقص ِ شعلـه ها، آویشن و هِل در هـوا
یک سینی از عشـق و صفـا سهم ِ من ِ تنها کنی

فنجان پُــر از چایــی شود، از من پذیرایـی شود
عصرم تماشایــی شود وقتـی ســری بـالا کنــی

یک عمر زن باشی ولی، غرقِ سخن باشی ولی
دلتنگ ِ من باشـی ولـی با خنـــده ای حاشـا کنی

حالی به حالی جای ِ گل، رقص ِ شمالی جای ِ گل
بر روی ِ قالی جـای ِ گل، نقــش ِ نگـــار ایفا کنی

آیینـــــه ای بگـذاری و دل بــــر دلـــم بسپاری و
آن شانــــه را برداری و با تـار ِ مو غوغـــا کنی

مو جنگلی ِ تا کمـــــر! با روسری ِ مِــــه بـه سر
ای وای اگر چشمت خـزر، لب را قــزل آلا کنی

با مـزه ی ِ توت ِ ملـس، بـا شعــر ِ حافظ همنفس
رقــص ِ الا یـا ایهــــا الساقـــی ادر ودکــا کنــی

ای جویبــــار ِ زمزمـــه! ای مستی ِ بی واهمـه!
اصلا کـه گفتــــه اینهمـــه آیینه را زیبـــا کنـی؟

جرم ِ من عاشـــق بودنم، شلاق ِ مویت بـر تنـم
بهتـر که این حــد خوردنم را زودتـر اجرا کنی

چیدی گل ِ مهتاب را، تا پشت ِ پلک ِ خواب را
سهم ِ هزاران قاب را تصویری از رؤیـــا کنی

من صبح شعری خوانده ام، شاید تو را گریانده ام
تا جای ِ خالــی مانده ام یک شاخه گــل پیدا کنــی

شهراد میدری

 

انتخاب محبوبه غلامی

رازهایی که فاش می‌شوند

 

بگذار فکر کنم ببینم چه ماجرای خنده‌داری این روزها اتفاق افتاده تا برای‌تان تعریف کنم؟

...

....

.....

هوا آفتابی شده است و آسمان ِآبی با ابرهای سپید بسیار زیباست یعنی خورشید خانم خندانند و به خبر ِرسیدن ِیک طوفان عظیم وقعی نمی‌نهند.  هوا آفتابی شده است  و بعد از هفت روز ِمداوم باران ِبی‌وقفه فیلم ِسوررئال ِباران و چترهای رنگی ِزیر ِباران توی خیابان، آسمان ِخاکستری ِتیره‌ی تیره، درخت‌های سبز و نارنجی و زردی که توی باران سیاه و خاکستری به نظر می‌رسند و با باد سر به خاک می‌مالند، صبح ِتیره‌ی خاکستری ِخیابان و رفتگر ِتنهایی که زیر ِباران زباله‌ها را برمی‌دارد و مرد ِتنهایی که پیاده به سر ِخیابان می‌رود تمام شده و ... جایش را به روزمرگی، همهمه‌ی دانش‌آموزان، هیاهوی شهری بیدار و زنده داده است.

پسرم دیشب با خوشحالی رضایتنامه‌ای آورد که برایش امضا کنیم تا به راهپیمایی برود تا به حال به او اجازه نداده بودیم و چون قرار بود از این سن دیگر بتواند در حرکت‌های دسته‌جمعی شرکت کند خوشحال بود که اجازه می‌دهیم. آن‌قدر ورقه‌ی رضایت‌نامه را امضا نکردیم تا بالاخره روغن ِبدنی که روی میز بود ریخت روی رضایتنامه. به همدیگر نگاه می‌کردیم و نمیدانستیم بخندیم یا گریه کنیم. فکر کن رضایتنامه را با همان وضعیت برای مدرسه فرستادیم بالاخره خانه‌های بی‌نظم و بی‌دروپیکر رازهای‌شان را این‌طوری فاش می‌کنند که ما بی‌نظمیم ما شلوغیم ما به هم ریخته‌ایم. خانم ِما همه‌اش اداره است و فقط شنبه‌ها تی‌تی خانم به داد ِخانه می‌رسد و خانم ِخانه هر وقت خانه است توی یک خروار کتاب و یادداشت و کلمه گم شده است و هر وقت سرش بیرون می‌آید یا حرف می‌زند یا فیلم نگاه می‌کند یا درس می‌پرسد...

چه خنده‌دار ِغم‌انگیزی بروم تا اشک ِتان را درنیاوردم...

پ.ن: چند دقیقه‌ی پیش رییسم به اتاقم آمد و گفت پس از فوت ِهمکارم همه‌ی همکاران غمگین و افسرده شدند اما تو بیشتر از همه افسرده‌ای. از این حالت بیرون بیا شادتر باش. افسرده نباش بالاخره دنیا همین است... ای داد ِبیداد می‌بینی چشم‌ها، ابروان، اخم‌ها... و این اشک ِسرگردان رازها را فاش می‌کنند...( رنگ ِرخسار خبر می‌دهد از سر درون)

پست ِغمگینی‌ست نخوانیدش... نوشتم که یادم نرود

هفته‌ی پیش یکی از همکارانم مرد. از فاصله‌ی تشخیص بیماری تا مرگ خیلی طول نکشید، رفت تا دیسک ِکمر عمل کند و دیگر برنگشت. توی این محیط ِجدید من و همکارم یک واحد مستقل داریم.

به جای این‌که، پس از سال‌ها توی یک اتاق ِکوچک و بعد توی یک راهروی خیلی باریک نشستن شاد باشیم و این‌روزهای‌ِمان را  به خاطر ویوی زیبا جشن بگیریم. روبروی کوه ِسبزی نشسته‌ایم که مدام به خاطر ِهوای بارانی ِاین روزهای شمال توی مه و بوران گم می‌شود و آسمان آن‌قدر خاکستری و عزادار است که آدم فکر می‌کند توی فیلم‌های قدیمی ِروسی یا فیلم‌های قدیمی ِژاپنی گم شده است مثل ِریش‌قرمز، هفت سامورایی یا انتقام و...

ادامه نوشته

کفتار

 

 

در جنگل سرسبزی توی کوه‌های بلند، زندگی مثل ِهرجای دیگر ، مثل ِیک رود ِسپیدآبی ِبلند جاری بود، رودی که از دل ِیک شکاف ِبزرگ از یک غار ِکوچک می‌جوشید، از دامنه جاری می‌شد به دره‌ها که می‌رسید آبشار می‌شد و از کوه‌پایه‌ها سرانجام کف‌زنان رسیدنش به آغوش ِدریا را جشن می‌گرفت. توی جنگل حیوانات نه در صلح ِکامل، اما تقریبا آرام زندگی می‌کردند، حیوانات نه کاملا اما تقریبا با هم دوست بودند و هر کدام سعی می‌کردند تعادل ِزندگی ِآن یکی را بر هم نزنند.

در انتهای جنگل که زمین‌های بایر و خارزار شروع می‌شد کفتار ِترسویی زندگی می‌کرد، هیچ‌کس کفتار را دوست نداشت حتی هم‌نوعانش با آن‌که سعی می‌کردند با او مهربان باشند اما همیشه فاصله‌شان را با او حفظ می‌کردند. کفتار همیشه از دیگران ایراد می‌گرفت، صدایش طنین ِخیلی زشت و کریهی داشت همیشه دیگران را قضاوت می‌کرد و همیشه توهین می‌کرد و تهمت می‌زد. تا صدای کفتار ِپیر توی جنگل می‌پیچید همه به هم می‌گفتند اه باز هم این بدترکیب ِبدصدا آمد. هرکسی به درخت ِخودش، لانه‌ی خودش می‌رفت و سعی می‌کرد در مسیر ِرفت و آمد او نباشد.

شیر, عقاب، ببر، یوزپلنگ، زرافه و فیل اعتنایی به او نمی‌کردند. کفتار همیشه سعی می‌کرد کاری کند که حرص ِدیگران را دربیاورد حیوانات را عصبانی کند تا به او بتوپند و او که روح و روان ِبیماری داشت از این سر و صدایی که ایجاد کرده بود لذت می‌برد، خرخر می‌کرد و توی لذت از درد به خود می‌پیچید چون کفتار از بس توی دلش تنها بود هیچ طور ِدیگر نمی‌توانست خودش را راضی کند. گاهی هم‌نوعانش به او می‌گفتند اگر تو آدم بودی هر شب توی تی‌وی خبر ِدستگیری‌ات را به خاطر ِقتل‌های زنجیره‌ای، دعواهای ناموسی، تجاوزهای بی‌ناموسی و شرخری و... می‌دیدیم. همان بهتر که آدم نیستی و کفتاری و کسی به یک کفتار ِپیر ایراد ِزیادی نمی‌گیرد اگر شیر و عقاب به تو رحم می‌کنند و حرفی به تو نمی‌زنند به خاطر ِاین است که تو را تنها یک مگس ِمزاحم می‌دانند و به خود می‌گویند عمر ِمگس کوتاه است بگذار توی این چند روز ِکوتاه ِزندگی پست ِخودش وزی هم بزند زری هم بزند و با وز و زر ِخودش خوش باشد. زرافه هم که آن‌قدر قدش بلند است که نمی‌شنود تو چه می‌گویی فیل هم صدایت را می‌شنود اما تو را نمی‌بیند می‌دانی دلش نمی‌خواهد تو را ببیند.

کفتار قاه‌قاه می‌خندید و می‌گفت: مثلا چه کار می‌خواهند کنند؟ زبانم را در بیاورند تخ... را بکشند ک... را سیخ ِداغ بکشند. هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند بعد من از طریق ِشبکه‌های جهانی تریپ ِمظلومیت می‌گیرم و از شمشیر ِقلم استفاده می‌کنم و آن‌قدر توی پیجشان فحش می‌زِرَم که حالشان جا بیاید و اعلان ِجنگ کنند.

باد تمام ِحرف‌های کفتار ِپیر را به گوش ِشیر ،عقاب، ببر و یوزپلنگ می‌رساند اما آن‌ها تنها سر تکان می‌دادند و می‌خندیدند.

یک روز شیر به عقاب که روی شانه‌اش نشسته بود گفت: حیوانات ِجنگل و ستاد ِپلیس ِردیابی ِجرم‌های اینترنتی رد ِکفتار را گرفته است نظرت چیست قبل از این که دست ِقانون به او برسد حالش را بگیریم. عقاب که دوست نداشت شیر ِعزیزش به زحمت ِزیادی بیفتد و مجبور شود جواب ِکسانی را بدهد که نباید بدهد گفت نه شیر ِعزیز بگذر بگذار کفتار مگسک به زر زرش ادامه بدهد. توی دادگاه مواجه شدن با او لذت‌بخش‌تر است که قداره دست بگیری و بروی دهانش را باز کنی و به من اشاره کنی که با چنگال‌های تیزم زبانش را قطع کنم و تو با یک مشت انگشت‌هایش را خرد کنی و آن‌وقت کمپین حمایت از حیوانات ما را به خشونت متهم کنند. ببر و یوزپلنگ گفتند: شما کاری‌تان نباشد کفتار را به ما بسپرید ما کاری می‌کنیم که نه سیخ بسوزد نه کباب ما کاری می‌کنیم کفتار چنان ادب شود که دیگر نه زر بزند نه ور و نه دیگر از آن لانه‌ی کثیف ِمتعفنش بیرون بیاید... شیر و عقاب گفتند: باشد...

یوزپلنگ و ببر...

به نظر ِشما ببر و یوزپلنگ با کفتار چه کردند؟