رازهایی که فاش میشوند
بگذار فکر کنم ببینم چه ماجرای خندهداری این روزها اتفاق افتاده تا برایتان تعریف کنم؟
...
....
.....
هوا آفتابی شده است و آسمان ِآبی با ابرهای سپید بسیار زیباست یعنی خورشید خانم خندانند و به خبر ِرسیدن ِیک طوفان عظیم وقعی نمینهند. هوا آفتابی شده است و بعد از هفت روز ِمداوم باران ِبیوقفه فیلم ِسوررئال ِباران و چترهای رنگی ِزیر ِباران توی خیابان، آسمان ِخاکستری ِتیرهی تیره، درختهای سبز و نارنجی و زردی که توی باران سیاه و خاکستری به نظر میرسند و با باد سر به خاک میمالند، صبح ِتیرهی خاکستری ِخیابان و رفتگر ِتنهایی که زیر ِباران زبالهها را برمیدارد و مرد ِتنهایی که پیاده به سر ِخیابان میرود تمام شده و ... جایش را به روزمرگی، همهمهی دانشآموزان، هیاهوی شهری بیدار و زنده داده است.
پسرم دیشب با خوشحالی رضایتنامهای آورد که برایش امضا کنیم تا به راهپیمایی برود تا به حال به او اجازه نداده بودیم و چون قرار بود از این سن دیگر بتواند در حرکتهای دستهجمعی شرکت کند خوشحال بود که اجازه میدهیم. آنقدر ورقهی رضایتنامه را امضا نکردیم تا بالاخره روغن ِبدنی که روی میز بود ریخت روی رضایتنامه. به همدیگر نگاه میکردیم و نمیدانستیم بخندیم یا گریه کنیم. فکر کن رضایتنامه را با همان وضعیت برای مدرسه فرستادیم بالاخره خانههای بینظم و بیدروپیکر رازهایشان را اینطوری فاش میکنند که ما بینظمیم ما شلوغیم ما به هم ریختهایم. خانم ِما همهاش اداره است و فقط شنبهها تیتی خانم به داد ِخانه میرسد و خانم ِخانه هر وقت خانه است توی یک خروار کتاب و یادداشت و کلمه گم شده است و هر وقت سرش بیرون میآید یا حرف میزند یا فیلم نگاه میکند یا درس میپرسد...
چه خندهدار ِغمانگیزی بروم تا اشک ِتان را درنیاوردم...
پ.ن: چند دقیقهی پیش رییسم به اتاقم آمد و گفت پس از فوت ِهمکارم همهی همکاران غمگین و افسرده شدند اما تو بیشتر از همه افسردهای. از این حالت بیرون بیا شادتر باش. افسرده نباش بالاخره دنیا همین است... ای داد ِبیداد میبینی چشمها، ابروان، اخمها... و این اشک ِسرگردان رازها را فاش میکنند...( رنگ ِرخسار خبر میدهد از سر درون)