افق ِگمشده...
میدانی یک چیز ِغریبی هست توی گذر ِسالها، سال ِپیش فرقی نمیکرد کجا باشم، توی ماشین، توی خانه، وقت ِگذشتن از خط ِعابر ِپیاده، وقت ِرانندگی( همان معدود دفعاتی که بود) هربار ترانهی (شادمهر و ابی)...: رویایی دارم، رویای آزادی،... رویای یک رقص ِبیوقفه از شادی... را میشنیدم، یک حباب ِبزرگ رنگارنگ از رویاهای بزرگ شده و به باد داده و نداده، از یک جایی از اعماق ِقلبم بلند میشد و وقتی به گلو میرسید میترکید و چون بیصدا میترکید باید چشمها را پنهان میکردم تا آبرویم را نبرند.
یک وقتی هر حرکت ِباد توی برگها، هر رویای به پایان نرسیده تهش یک امید ِبزرگ داشت. هرشب ِبلند ِیلدا یک سپیدهدم ِروشن داشت...