افق ِگم‌شده...

 

 

می‌دانی یک چیز ِغریبی هست توی گذر ِسال‌ها، سال ِپیش فرقی نمی‌کرد کجا باشم، توی ماشین، توی خانه، وقت ِگذشتن از خط ِعابر ِپیاده، وقت ِرانندگی( همان معدود دفعاتی که بود) هربار ترانه‌ی (شادمهر و ابی)...: رویایی دارم، رویای آزادی،... رویای یک رقص ِبی‌وقفه از شادی... را می‌شنیدم، یک حباب ِبزرگ رنگارنگ از رویاهای بزرگ شده و به باد داده و نداده، از یک جایی از اعماق ِقلبم بلند می‌شد و وقتی به گلو می‌رسید می‌ترکید و چون بی‌صدا می‌ترکید باید چشم‌ها را پنهان می‌کردم تا آبرویم را نبرند.

یک وقتی هر حرکت ِباد توی برگ‌ها، هر رویای به پایان نرسیده ته‌ش یک امید ِبزرگ داشت. هرشب ِبلند ِیلدا یک سپیده‌دم ِروشن داشت...

ادامه نوشته

ذره‌ی محو ِمانند ِغبار

از بین ِلحظاتی که می‌گذرد، گذشته و خواهد آمد شب‌هایی بودند، هستند، شاید هم دوباره بیایند، که بی‌خوابی مستقیم می‌آید و می‌نشیند روی مخ ِآدم، بعد شب سیاه می‌شود و هر چه‌قدر پنجره را باز کنی و خیره بشوی به ستاره‌های پیدا و ناپیدا، مهتابی که هست، مهتابی که نیست، ابرهایی که می‌خواهند ببارند، اما نمی‌توانند تک پرنده‌ی ترسیده‌ی از لانه جامانده‌ای که از شب می‌گذرد، نگاه کنی! نور نمی‌آید که نمی‌آید. بعد صدای اخبار ِبه توافق رسیدن‌های این‌روزها از رسانه‌ها، رژه رفتن ِتیتر اخبار ِسایت‌ها، روزنامه‌ها، وبلاگ‌ها.. آخرین داستان ِعاشقانه‌ای که شروع کرده‌ای به نوشتنش... شروع می‌کنند به بازی توی فکرت...

ادامه نوشته

سال درخت

سال ِدرخت

 

درخت به عنوان نماد ِزندگی، باروری، خرد ودانش است و جاودانگی، میرایی و دوباره زنده شدنَ‌ش الهام‌بخش ِبسیاری از آثار ِهنری‌ست. رُمان ِ"سال ِدرخت" نوشته‌ی "ضحی کاظمی" با نامی که نویسنده برایش انتخاب کرده و نموداری که از شجره‌نامه‌ی خانوادگی ِقهرمانانش در ابتدای آن گذاشته است تداعی‌کننده‌ی جاودانگی‌ست. نویسنده با نگاه به این‌که اعتقاد به آگاهی ِمردگان در زمره‌ی عقاید ِرایج بین ِمردم ِدنیاست،  برای روایت ِداستانش از یک مرده‌ی همه‌چیزدان استفاده کرده است. مرده‌ای که گاه به درونی‌ترین زوایای فکری ِمخاطبانش و افرادی که روایتِ‌شان می‌کند می‌رود و حتی گاه خود را دلیل ِخواب‌های آشفته و کابوس‌های ِشان می‌داند.

 

این متن در روزنامه آرمان منتشر شده است.

ادامه نوشته

کتاب کِشی

آفتاب داغ ِداغ بود. جاده مار شده بود و از بین ِکوه‌های مرموز ِاشکور آرام می‌خزید، انگار که جان ِرفتنش را زنی، مادری، دختری آدمی، چیزی بند کرده باشد به سنگ، انگار که راه ِپرپیچ و خم اژدرمار است که می‌خواهد سر بساید به سوارخ ِکوه، به سنگ‌ریزان ِچشمه، به آب ِتشنه‌ به خون ِعشق... توی سربالایی ماشین خاموش کرد. به هم نگاه کردیم. به زور ِترمزدستی نگه‌ش داشت. پیاده شدم. آفتاب بود و آفتاب. ماشین‌ها می‌گذشتند، می‌ایستادند. یکی‌یکی. گاهی با هم، راننده سر می‌گذاشت روی پنجره: هاه، جوش بیارده؟ صفره که؟ دیگری عرق از پیشانی می‌زدود: استارت بزن تسمه تایمه... لهجه‌ها آشنا، آشنا، آشنا... انگار که روح ِهفت برادر دمیده به کوه، دمیده به جان ِعرق‌کرده‌ی آدم‌های این حوالی. سید پیاده شد: خواخور تو دور بمان.

ادامه نوشته