ناتمام از تو

چرا نمی‌خوانی‌ام

چرا صدایم نمی‌کنی 

تا از بین لحظه‌ی تلاقی نور و برگ

عشق و مرگ 

گریه‌های بی‌وقفه‌ی ابر

و هوهوی بادهای پاییزی

تنها

تو را 

انتخاب کنم 

که بی‌وقفه خورشید ِمنی

نه ابرها، نه بادها

نه آن لحظه‌ها که نور مهمان ِدرخت است

هیچ وسعتی جز تو مرا به تو نمی‌رساند

حتی 

این شعر

این کلمه‌ها هم فایده ندارد

مثل ِمن ناتمام است 

از 

تو 

...

پ.ن: پا در کفش ِشاعرانگی 

یک پیاده‌روی ِطولانی

آدم‌ها حکایت‌های غریب ِاین دنیا هستند، قصه می‌خوانی و می‌گویی: ا ِچه آشنا این که قصه‌ی من ِ... آه، اون که قصه‌ی دوستمه، این که قصه‌ی مادربزرگه... قصه‌ها، قصه‌ها، یادها، نام‌ها، عناصر ِداستان، عناصر ِطبیعت، عناصر ِتشکیل‌دهنده‌ی من، تو، او... عناصر ِتشکیل‌دهنده‌ی ذهن ِمن، ذهن ِتو، ذهن ِاو... چرا ما را با این همه ناشناخته توی این گردونه‌ی بزرگ تنها گذاشتی؟ چند نفر آدم ِعجیب، یا چند نفر آدم ِغریب از بین ِاین همه آدم می‌توانند به آگاهی برسند، تازه کدام آگاهی؟ کدام آگاهی نسبی نیست؟ کدام آگاهی مطلق است؟ آگاهی ِمطلق ماهیتی‌ست که تو برای خود آفریده‌ای. ای کاش می‌شد من هم در آفرینش ِذهنم نقش داشتم. ای کاش می‌شد سلول سلول ِمغز را از نو چید، از نو سامان داد، منظم مثل ِکندوی عسل، پر از نظم، پر از شهد، فکر کن الان سلول‌های مغزت چندوجهی‌ هستند؟ چندتای‌شان دایره؟ چندتای‌شان مربع، چندتای‌شان مثلث... و اصلا چندتای‌شان بی‌شکل و ناهنجارند؟ چندتای‌شان قانون دارند. چندتای‌شان آفتابی‌اند، چندتای‌شان بارانی...

فکر می‌کنم این مغز، این خانه‌ی پر از ماهیت، ماده، فیزیک و متافیزیک نیاز به یک پیاده‌روی ِطولانی دارد، یک پیاده‌روی طولانی توی یک طبیعت ِسبز، از ساحل تا جنگل و از جنگل تا کوهستان، تا قله تا جایی که آن‌قدر باد بوزد که یادها را ببرد... 

از دست ِشمال

از دست ِشمال

از ورودی ِآپارتمان به سرعت گذشتم، طبق ِمعمول به جای نگاه کردن به روبرو به چپ نگاه می‌کردم که تابلوی بیمه پ را ببینم. دختری مقابل ِآسانسور ایستاده بود و چترش را مدام می‌بست و باز می‌کرد. وقتی به سرعت راه می‌روی جریان ِهوای پیرامونت نیز شتاب می‌گیرند. انرژی هوا و من که ناگهان ایستادم دختر ِجوان را ترساند. بعد ترس آرام آرام از نگاهش رخت بربست. به هم لبخند زدیم. دوباره با چترش مشغول شد. باز و بسته‌اش کرد و با عصبانیت به فنر ِدررفته‌ی چتر گفت: اَه از دست ِاین شمال.

واقعا شمال با چتر ِآن دختر جوان چه کرده است؟ چرا شمال دستش را مدام توی چتر ِمردم می‌کند و فنرشان را می‌کشد؟ اصلا شمال کی دست درآورده است؟ از همه‌ی این حرف‌ها گذشته چرا دختر فکر کرد من شمالی نیستم و این‌قدر راحت دست ِشمال را پیش ِمن رو کرد؟ نگفت غیرتی می‌شوم و دست به دست ِشمال می‌دهم و باقی ِفنرهای چتر را می‌کشم؟

دختر به جنگ و دعوایش با شمال و چترش ادامه داد و من توی آینه‌ی آسانسور ِخالی به زن ِشمالی ِدیوانه و تصورات ِشمالی‌اش لبخند زدم. 

پیشکش

یکی از شاخه‌های جدید ِعلوم، پزوهش در زمینه‌ی شناخت ِذهن است، شناخت ِپیچیدگی‌ها، چگونگی ِتصمیم‌گیری ِانسان برای حرکت ِبعدی، برای کنش‌ها، واکنش‌ها، این که فکر کند و بعد عمل کند یا این‌که اول عمل کند و بعد فکر کند چه بد! کاش این کار را  نمی‌کردم.

برای همین فکر کردن‌ها، فکر نکردن‌ها، برای همه‌ی پیچیدگی‌ها، رازهای کشف‌نشده‌ی مغز و ذهن ِهر شخص است که رخداد، حادثه و اتفاق‌های عجیب تیتر ِاول ِاخبار ِشوم و وحشتناک  می‌شوند. امروز دوستی گفت: بسیار ناراحتم از این‌که اسم ِشهرم این‌طور سر ِزبان‌ها افتاد.

این‌طوری یا طور ِدیگر چه فرقی می‌کند دوست ِمن! آدم‌ها و شهرها هر کدام به نوعی  سر ِزبان‌ها می‌افتند. زبان‌ها می‌جُنبند، می‌لغزند، می‌خندانند. می‌رنجانند، می‌گریانند. آدم است دیگر اما کاش این آدم قبل از این که فکر کند یا نکند یا هر کار ِدیگری...  به این فکر می‌کرد که حق ِحیات، طبیعی‌ترین حقی‌ست که یک انسان دارد و هیچ‌کَس  به هیچ بهانه‌ای اجازه ندارد آن را از دیگری بگیرد. حالا حقوق ِدیگر پیشکش...

معنا و مفهوم ِباران

 

انگار روی وبلاگستان خاک ِمرگ پاشیده‌اند، درست است که هنوز وبلاگ‌هایی هستند که هزاران بازدید در روز دارند و مطالب‌شان شاد و خواندنی‌ست اما آن دسته از وبلاگ‌هایی که مثل ِمن می‌نوشتند و یا از یک وبلاگر تبدیل شدند به نویسنده‌ی کتاب‌دار یا دیگر ننوشتند یا کم نوشتند یا مثل ِمن بیشتر ِبازدیدهای ِشان را از دست دادند.

ادامه نوشته

معجزه‌ای که رخ نمی‌دهد...

 

 

دیروز با چند نفر از همکاران به خانه‌ی یکی از همکاران ِارشدمان رفتیم. ظهر بود و آفتاب ِپاییزی ِقشنگی روی بوته‌های سبز ِچای، درخت‌های تبریزی، صنوبرها، چنارها و بیدهای مجنون بازی می‌کرد، آفتاب شوخ بود، بین ِراه ِلاهیجان تا لنگرود، سر ِهر پیچ که ماشین ِاداره می‌پیچید انگشتش را روی گونه‌ام می‌گذاشت. انگشت میگذاشتم روی انگشتش...

فکرم می‌رفت پیش ِپدر ِهمکارم، این که با هجوم ِجمعیت چه کرد؟ چه‌قدر ممکن است ترسیده باشد؟ تنها توی فشار ِتن ِآدم‌های آشنا یا غریبه، توی راه ِبی‌هوا، بی‌نفس، خسته، کدام استخوان‌هایش شکست؟ آن موقع توی یک خاک ِغریب، توی وطن ِآدم‌هایی که ما را دوست ندارند، توی فکر چه بود؟ حسرت ِدیدن ِنگاه ِ فرزندانش به دلش نماند. بعد بغض هی راهش را باز می‌کرد تا خودش را برساند به چشم‌ها، بعد همکارم حرفی می‌زد صحبت را می‌کشاندیم به دکتر ِپوست، به این که هوا چطور است، تا ماشین برسد به نزدیکی خانه‌‎ی همکارمان،...

بعد پرده‌ی سیاهی ببینیم که انتهای یک کوچه روی دروازه‌ای که غریبانه باز بود برای یک عزاداری ِطولانی، بی‌پیکر ِبی‌جان، همکارم بغض فروخورد و گفت مادر آرام برخورد می‌کند، ظاهرا می‌خواهد ما نفهمیم. فکر می‌کند ما نمی‌دانیم.

تمام ِمدت با این حرف‌های دلخوش‌کنک که جایش توی بهشت است، توی خانه‌ی خدا به رحمت ِخدا رفته است و  شهید است... و شهید... دل خوش کردیم.

و من تمام ِمدت به این فکر می‌کردم آخرین آرزویش چه بود؟ رهایی؟ رهایی از درد ِخرد شدن ِ استخوان، رهایی از خفگی زیر انبوه ِتن‌های خیس، متورم از گرمای پنجاه درجه بالای صفر،... رهایی از دلتنگی، ندیدن ِچشم‌های همسر، فرزندان، دلش نخواست دست ِهمسرش توی دستش باشد، فرزندانش دست‌هایش را گرفته باشند؟ آخر هنوز خیلی سرحال بود. خیلی مانده بود شاید به مرگش، به شهادتش...

وقت ِبرگشت نه آفتاب، نه حرف‌های صد من یک غاز ِروزمره، نه دیدن ِخنده‎های نازنینکم... آرامم نکرد که نکرد تا لحظه‌ای که کوه ِبغض به دیدن ِ آن زن ِتوی شبکه‌ی خبر اشک شود و ببارد، زنی که مظلوم و آرام می‌گفت: شوهرم را تکان دادم. تکان نخورد مرده بود نمی‌دانم سکته کرده بود؟ له شده بود؟ تا خودم هم بیهوش شدم و گمش کردم. خدا کند معجزه‌ای بشود تا همسرم زنده باشد و با هم به خانه برگردیم.

معجزه کی اتفاق می‌افتد؟ اصلا کی اتفاق ِمعجزه متوقف شد؟ چند سال ِپیش؟ شاید معجزه آنی نباشد که من و تو منتظرش هستیم؟ مادرکم خواهرکم برادرکم، پدرم... شاید معجزه خود ِماییم که باید به حرمت ِزنده نگه‌داشتن ِاحترام ِمان روی خواهش ِدل ِمان بند بزنیم و یک جایی حرکت به سوی ناامنی‌ها را متوقف کنیم.

ناامنی، ناامنی‌ست دیگر، شاخ و دم ندارد. آخر ِهمه‌ی این حرف‌های بی‌در و پیکر و بی‌حاصل، تنها حسرت می‌ماند، حسرت ِندیدن ِچشم‌ها و لبخند ِکسانی که دیگر باز نمی‌گردند. روح ِشان شاد.

 

اندوه بلژیک

 

 

 

رمان‌های خیلی زیادی هستند که  دوران ِنوجوانی ِمان را با آن گذرانده‌ایم، با قهرمانانش ماجراها گذرانده‌ایم. دوران خیلی ِخوشی بود وقتی که بینی‌‎ام را توی زاویه‌ی حاده‌ی کتاب‍‌‌ها فرو می‌کردم بوی کاغذ را به مشام می‌کشیدم و با کلمات جشن می‌گرفتم.

از رمان‌های مخصوص ِبزرگسالان که گاه با اجازه و اغلب بی‌اجازه می‌خواندم بگذریم، چه کسی می‌تواند لحظات ِخواندن ِ ماجراجوی جوان، کوچه گردها، تیستوی سبزانگشتی، بیخانمان و دزیره و ... را دوباره به ما برگرداند؟ بعضی حس‌ها سن ِمخصوص ِخود را دارد اما گاهی اوقات هم شانس به ما رو می‌کند و کتابی می‌خریم که خواندنش همان لذت ِ دوران ِنوجوانی را برای‌مان زنده می‌کند. اندوه‌ ِبلژیک یکی از همان کتاب‌هاست که حجمش آدم را یاد ِهمان کتاب‌های دوران ِقدیم می‌اندازد که وقتی شروع می‌کردی به خواندنش دلت نمی‌خواست تمامش کنی. با لویی ِبانمک در دو قسمت ِاندوه و بلژیک همسفر می‌شوی و احساساتی برایت زنده می‌شود که دورانی با آن خوش بودی. این کتاب لبریز است از قصه، احساس، عشق، خیانت، تاریخ، جنگ و صلح.

این کتاب توسط ِهوگو کلاوس نوشته و با ترجمه‌ی بسیار دقیق و خواندنی خانم سام‌گیس ِزندی به مدیریت ِنشر آموت منتشر شده است. خواندن ِاین کتاب را از دست ندهید.