دیروز با چند نفر از همکاران به خانه‌ی یکی از همکاران ِارشدمان رفتیم. ظهر بود و آفتاب ِپاییزی ِقشنگی روی بوته‌های سبز ِچای، درخت‌های تبریزی، صنوبرها، چنارها و بیدهای مجنون بازی می‌کرد، آفتاب شوخ بود، بین ِراه ِلاهیجان تا لنگرود، سر ِهر پیچ که ماشین ِاداره می‌پیچید انگشتش را روی گونه‌ام می‌گذاشت. انگشت میگذاشتم روی انگشتش...

فکرم می‌رفت پیش ِپدر ِهمکارم، این که با هجوم ِجمعیت چه کرد؟ چه‌قدر ممکن است ترسیده باشد؟ تنها توی فشار ِتن ِآدم‌های آشنا یا غریبه، توی راه ِبی‌هوا، بی‌نفس، خسته، کدام استخوان‌هایش شکست؟ آن موقع توی یک خاک ِغریب، توی وطن ِآدم‌هایی که ما را دوست ندارند، توی فکر چه بود؟ حسرت ِدیدن ِنگاه ِ فرزندانش به دلش نماند. بعد بغض هی راهش را باز می‌کرد تا خودش را برساند به چشم‌ها، بعد همکارم حرفی می‌زد صحبت را می‌کشاندیم به دکتر ِپوست، به این که هوا چطور است، تا ماشین برسد به نزدیکی خانه‌‎ی همکارمان،...

بعد پرده‌ی سیاهی ببینیم که انتهای یک کوچه روی دروازه‌ای که غریبانه باز بود برای یک عزاداری ِطولانی، بی‌پیکر ِبی‌جان، همکارم بغض فروخورد و گفت مادر آرام برخورد می‌کند، ظاهرا می‌خواهد ما نفهمیم. فکر می‌کند ما نمی‌دانیم.

تمام ِمدت با این حرف‌های دلخوش‌کنک که جایش توی بهشت است، توی خانه‌ی خدا به رحمت ِخدا رفته است و  شهید است... و شهید... دل خوش کردیم.

و من تمام ِمدت به این فکر می‌کردم آخرین آرزویش چه بود؟ رهایی؟ رهایی از درد ِخرد شدن ِ استخوان، رهایی از خفگی زیر انبوه ِتن‌های خیس، متورم از گرمای پنجاه درجه بالای صفر،... رهایی از دلتنگی، ندیدن ِچشم‌های همسر، فرزندان، دلش نخواست دست ِهمسرش توی دستش باشد، فرزندانش دست‌هایش را گرفته باشند؟ آخر هنوز خیلی سرحال بود. خیلی مانده بود شاید به مرگش، به شهادتش...

وقت ِبرگشت نه آفتاب، نه حرف‌های صد من یک غاز ِروزمره، نه دیدن ِخنده‎های نازنینکم... آرامم نکرد که نکرد تا لحظه‌ای که کوه ِبغض به دیدن ِ آن زن ِتوی شبکه‌ی خبر اشک شود و ببارد، زنی که مظلوم و آرام می‌گفت: شوهرم را تکان دادم. تکان نخورد مرده بود نمی‌دانم سکته کرده بود؟ له شده بود؟ تا خودم هم بیهوش شدم و گمش کردم. خدا کند معجزه‌ای بشود تا همسرم زنده باشد و با هم به خانه برگردیم.

معجزه کی اتفاق می‌افتد؟ اصلا کی اتفاق ِمعجزه متوقف شد؟ چند سال ِپیش؟ شاید معجزه آنی نباشد که من و تو منتظرش هستیم؟ مادرکم خواهرکم برادرکم، پدرم... شاید معجزه خود ِماییم که باید به حرمت ِزنده نگه‌داشتن ِاحترام ِمان روی خواهش ِدل ِمان بند بزنیم و یک جایی حرکت به سوی ناامنی‌ها را متوقف کنیم.

ناامنی، ناامنی‌ست دیگر، شاخ و دم ندارد. آخر ِهمه‌ی این حرف‌های بی‌در و پیکر و بی‌حاصل، تنها حسرت می‌ماند، حسرت ِندیدن ِچشم‌ها و لبخند ِکسانی که دیگر باز نمی‌گردند. روح ِشان شاد.