تقدیم به پدران
چه آنها که روح ِشان به ملکوت ِاعلی پیوسته و چه آنان که برکت ِوجودشان آذین ِزندگی ِتکتک ِمان است.
تقدیم به تمام ِپدران چه پیر و چه جوان...
سلام پدر! تو قهرمان ِمنی...
چه کُنج ِتنهاییات بین ِهزار کتابی که سالها انباشته کردی غرق باشی در شعر، تاریخ، کلمه و داستان، در شرح ِدرد و شادی آدم، در وصف رنجی که میبرد، در ستایش شادمانیهایی که به دوش میکشد، چه وقتی که اسلحه بر دوش کشیدی و به جنگی رفتی که تحمیل بود و تقدیس شد. قهرمان ِمنی وقتی خون ِسرخت روی خاک ِمقدس ایران گُل لاله کاشت. قهرمان ِمنی وقتی غم ِقلبت از شهادت ِدوستانت، یارانت، همرزمانت روی شقایقهای بهاری داغ زد. وقتی دستهایت گاری راند، زباله جمع کرد، وقتی دستهایت داس به دست گرفت و برنج و گندم درو کرد، وقتی دستهایت نهال کاشت، وقتی دستهایت بیل به دست گرفت، خانه ساخت، وقتی پیامبر بر پینههای دستت بوسه زد. وقتی پشت ِمیز نشستی، وقتی محاسبه کردی و نوشتی وقتی شبها دیر به خانه آمدی تا بار ِزندگی را توی دنده عوض کردن و ترمز کردن کم کنی. وقتی صدایت از درس دادن لرزان شد و حنجرهات رنجور و ناتوان، وقتی به داد ِبیماران رسیدی، وقتی نقشه کشیدی و معماری کردی... وقتی کارگر بودی، کارمند بودی، دکتر بودی، معلم بودی و مهندس... یا...
چه بلند بودی وقتی برای نگاه کردنت سر بلند میکردم چه موهایت سیاه بود، چهقدر سرت سبز بود،... چه سرافرازی وقتی حالا من بلندترم یا همقامتیم.
چه خوشبختم وقتی نگاهم میکنی و میگویی عاقبت به خیر باشی فرزندم...
چه بلندی با اینکه قامتت خمیده شده، با اینکه تنت از ترکشهای جنگ و زندگی رنج کشیده، با اینکه خستهای با اینکه بازنشستهای با اینکه چشمهایت کمنور شده، با اینکه راهرفتنت کُند شده، با اینکه دستهایت میلرزند، زانوانت دردناکند...
بالا بلند ِپرغرور من، ای که شانههایت کوههای من هستند برای همیشه تکیه کردن، ای که قلبت پناهگاه ِمن است برای همیشه امن و امان بودن. تا ابد قهرمان ِمن خواهی ماند.
پ.ن: باید برای روز مادر هم مینوشتم نمیدانم چرا فراموش کردم.