بدون شرح

...

بهار که می‌گذرد...

در کوچ ِقاصدک‌های سرگردان...

بسپارم به باد...

...

کسی چه می‌داند؟

شاید 

دریا 

کوه

خانه...

شقایق...

کدام معبر؟

کدام باد؟

 

 

 

"در سرزمین ِسبز سرشاخه‌های هرز هرگز نمی‌روید"

 

پ.ن: تبسم! یادت هست مهندس تعویذی کلاس فیزیک کنکوری‌ها... من اول دبیرستان بودم و تو چهارم... چه‌قدر دلم می‌خواست من هم شاگردش بودم و فیزیک یاد می‌گرفتم... از آن همه فرمول که توی جزوه‌ات نوشتی و بعدها به من دادی من فقط همین شعر ("در سرزمین ِسبز سرشاخه‌های هرز هرگز نمی‌روید") را حفظ کردم تا یادم بماند کلمات از فرمول‌ها شیرین‌تر و تلخ‌ترند...

این‌ها را نوشتم تا تلخ نباشم در روزهایی که تلخی یورش می‌آورد و من با تمام قوا به جنگش می‌روم و شکستش می‌دهم... 

 

گفتم. گفت...

گفت از بین تمام گل‌ها آنی را بیشتر نگاه کن که از همه کوچکتر، مظلوم‌تر، مهربان‌تر و ظریف‌تر است.

گفت باد ممکن است ساقه‌ی نازکش را بشکند، گفت باد، باد است بهار و پاییز ندارد، باد ِفصل است فصل‌های در گذر...

گفت باور کن می‌گذرد فقط مواظب باش نشکند.

گفت چه گفتی؟ خم شده است. ایرادی ندارد خم شدن کار ِسختی نیست خم شود فقط مواظب باش نشکند. برف نیامده که همه چیز درست می‌شود. گل دوباره می‌شکفد شاخه جوانه می‌زند فقط مواظبش باش، مواظبشان باش. نباید بشکنند

گفتم: باشد... مواظبم

گفت: چرا خیره‌ شده‌ای

گفتم: خیره نشده‌ام، آه کشیدم فقط آه...

گفت: مواظب آهت باش... آه اگر قرار است بگیرد نباید مرغ آمین را ببیند. اگر بپیچد به بال ِمرغ ِآمین دامن ِکوه و کمر را هم می‌گیرد.

گفتم: مواظبم. آهم به جایی برنمی‌خورد...

دوردست‌ها درخت‌های بیدِ کنار جاده، گل‌های وحشی و درختان ِکوه ِسبز  به هوای باد ِبهاری که می‌وزید اردیبهشت را نفس می‌کشیدند و دم و بازدم ِشان سمفونی ِغمگین ِزنی بود که در پیچ و تاب ِشاخه‌ها و علفزارها، رودها و روزها گم شده بود.

قهرمان

 

تقدیم به پدران

چه آن‌ها که روح ِشان به ملکوت ِاعلی پیوسته و چه آنان که برکت ِوجودشان آذین ِزندگی ِتک‌تک ِمان است.

تقدیم به تمام ِپدران چه پیر و چه جوان...

سلام پدر! تو  قهرمان ِمنی...

چه کُنج ِتنهایی‌ات بین ِهزار کتابی که سال‌ها انباشته کردی غرق باشی در شعر، تاریخ، کلمه و داستان، در شرح ِدرد و شادی آدم، در وصف رنجی که می‌برد، در ستایش شادمانی‌هایی که به دوش می‎کشد، چه وقتی که اسلحه بر دوش کشیدی و به جنگی رفتی که تحمیل بود و تقدیس شد. قهرمان ِمنی وقتی خون ِسرخت روی خاک ِمقدس ایران گُل لاله کاشت. قهرمان ِمنی وقتی غم ِقلبت از شهادت ِدوستانت، یارانت، همرزمانت روی شقایق‌های بهاری داغ زد. وقتی دست‌هایت گاری راند، زباله جمع کرد، وقتی دست‌هایت داس به دست گرفت و برنج و گندم درو کرد، وقتی دست‌هایت نهال کاشت، وقتی دست‌هایت بیل به دست گرفت، خانه ساخت، وقتی پیامبر بر پینه‌های دستت بوسه زد. وقتی پشت ِمیز نشستی، وقتی محاسبه کردی و نوشتی وقتی شب‌ها دیر به خانه آمدی تا بار ِزندگی را توی دنده عوض کردن و ترمز کردن کم کنی. وقتی صدایت از درس دادن لرزان شد و حنجره‌ات رنجور و ناتوان، وقتی به داد ِبیماران رسیدی، وقتی نقشه کشیدی و معماری کردی... وقتی کارگر بودی، کارمند بودی، دکتر بودی، معلم بودی و مهندس... یا...

چه بلند بودی وقتی برای نگاه کردنت سر بلند می‌کردم چه موهایت سیاه بود، چه‌قدر سرت سبز بود،... چه سرافرازی وقتی حالا من بلندترم یا هم‌قامتیم.

چه خوشبختم وقتی نگاهم می‌کنی و می‌گویی عاقبت به خیر باشی فرزندم...

چه بلندی با این‌که قامتت خمیده شده، با این‌که تنت از ترکش‌های جنگ و زندگی رنج کشیده، با این‌که خسته‌ای با این‌که بازنشسته‌ای با این‌که چشم‌هایت کم‌نور شده، با این‌که راه‌رفتنت کُند شده، با این‌که دست‌هایت می‌لرزند، زانوانت دردناکند...

بالا بلند ِپرغرور من، ای که شانه‌هایت کوه‌های من هستند برای همیشه تکیه کردن، ای که قلبت پناهگاه ِمن است برای همیشه امن و امان بودن. تا ابد قهرمان ِمن خواهی ماند.

 

 پ.ن: باید برای روز مادر هم می‌نوشتم نمی‌دانم چرا فراموش کردم.