حکایت فایل‌های توی لپ‌تاپ ِقدیمی‌ام حکایت ِکمد ِآقای ووپی را پیدا کرده است. به درایو ِشلوغ و مضطربش نگاه می‌کنم و یک دنیا فایل ِتکراری که هیچ‌وقت برای مرتب کردن ِشان وقت نمی‌گذارم. چند نسخه از من جر می‌زنم و شووآ، داستان‌های کوتاه، رمان‌های ناتمام و صدها دست‌نوشته... ارسام از سه سالگی تا ده سالگی قصه می‌خواست، وقتی از قصه‌های توی کتاب‌ها خسته می‌شد و قصه‌های نو می‌خواست قصه‌های کودکانه‌ی زیادی برای تعریف کردن داشتم. می‌بافتم و می‌گفتم و هرجا را که او دلش می‌خواست تغییر می‌دادم. قهرمان ِیکی از قصه‌هایم فرشته کوچولویی بود که ...

یک‌بار فرشته کوچولو به شهری رفت که روی مردمش پودر ِجادویی ِبی‌انگیزگی پاشیده بودند چیزی در مایه‌ی شهر احمق‌های پینوکیو که بهترین قسمتش وقتی بود که آرد و آب می‌خوردی و جلوی آتش می‌ایستادی تا توی شکمت نان پخته شود... اما مردم ِقصه‌ی من قصه نمی‌خواندند، کار نمی‌کردند، کتاب نمی‌خواندند... هیچ‌کاری نمی‌کردند. می‌نشستند و به حفره تاریکی خیره می‌شدند که هرگز قرار نبود به روشنایی باز شود و آن‌گاه یک روز...

باید برگردم به آن روزها، باید از پسرک ِنازنینم بپرسم که قصه‌ی آن شب را به یاد دارد که کلی به پودر جادویی تنبلی و حماقت آدم‌های شهر احمق‌های پینوکیو خندیده بودیم، باید برگردم و قصه‌گوی خسته‌ام را از شهر بیرون بکشم که انگار توی آن شهر دوردست توی یک خیال ِناتمام جا مانده است.