حرف... شعار...
گاهی وقتها دلت میخواهد بیشترین بهرهبرداری را از حافظه کوتاهمدت و درازمدتت داشته باشی. اما هیچوقت مثل ِدوران ِطلایی بین چهار تا چهلسالگیات نمیشود. یعنی از یک جایی این نقش کمرنگ میشود و هر چه سعی میکنی به خودت تلقین کنی که نه همهچیز درست است و همهچیز مثل ِروز ِاولش خوب است میبینی نه نیست آن نکته که کاملا درست است همان یک جای کار است که میلنگد بعد دلداری ِخوبی میشنوی که اینها نه به خاطر ِعدم ِقدرت ِذهن خودت است بلکه به خاطر ِدوز ِوبال ِگردنیست که تا عمر داری باید میل کنی و تو دلت را به همین خوش میکنی که زندگی پُر است از همین دلخوشیهای کوچک...
پ.ن: با آن که برای همه پیش میآید، چه اتفاق ِتلخی بود مرگ ِحبیب!... یکی از خوانندگانی که در سنین ِجوانی با او آشنا شدم و برایم به نوعی یادآور ِکودکی ناتمامم بود. ترانههایش را دوست داشتم و بیشترشان را حفظ بودم. وقتی به ایران برگشت فکر میکردم اگر کنسرت اجرا کرد حتما شرکت کنم... اما نشد. او اولین هنرمندی نیست که بیصدا خاموش شد و آخرین ِشان نیز نخواهد بود...
پ.ن: یکی از دوستانم گفت بیست و دوم تولدم بود. بعد بیست و دوم بهمن را مثال زد و این که شاید تولدش به معروفی بیست و دوم ِبهمن نیست. نگاهش کردم و خندیدم جوانتر از آن بود که یادش باشد... نمیشد... نمیشود... حرف سه حرف بیشتر نیست اما همیشه نمیشود شرح و بسطش داد. کش که بیاید از حرف میگذرد و شعار محسوب میشود...
پ.ن:... تا بعد