حرف... شعار...

گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد بیشترین بهره‌برداری را از حافظه کوتاه‌مدت و درازمدتت داشته باشی. اما هیچ‌وقت مثل ِدوران ِطلایی بین چهار تا چهل‌سالگی‌ات نمی‌شود. یعنی از یک جایی این نقش کم‌رنگ می‌شود و هر چه سعی می‌کنی به خودت تلقین کنی که نه همه‌چیز درست است و همه‌چیز مثل ِروز ِاولش خوب است می‌بینی نه نیست آن نکته که کاملا درست است همان یک جای کار است که می‌لنگد بعد دلداری ِخوبی می‌شنوی که این‌ها نه به خاطر ِعدم ِقدرت ِذهن خودت است بلکه به خاطر ِدوز ِوبال ِگردنی‌ست که تا عمر داری باید میل کنی و تو دلت را به همین خوش می‌کنی که زندگی پُر است از همین دلخوشی‌های کوچک...

پ.ن: با آن که برای همه پیش می‌آید، چه اتفاق ِتلخی بود مرگ ِحبیب!... یکی از خوانندگانی که در سنین ِجوانی با او آشنا شدم و برایم به نوعی یادآور ِکودکی ناتمامم بود. ترانه‌هایش را دوست داشتم و بیشترشان را حفظ بودم. وقتی به ایران برگشت فکر می‌کردم اگر کنسرت اجرا کرد حتما شرکت کنم... اما نشد. او اولین هنرمندی نیست که بی‌صدا خاموش شد و آخرین ِشان نیز نخواهد بود...

پ.ن: یکی از دوستانم گفت  بیست و دوم تولدم بود. بعد بیست و دوم بهمن را مثال زد و این که شاید تولدش به معروفی بیست و دوم ِبهمن نیست. نگاهش کردم و خندیدم جوان‌تر از آن بود که یادش باشد... نمی‌شد... نمی‌شود... حرف سه حرف بیش‌تر نیست اما همیشه نمی‌شود شرح و بسطش داد. کش که بیاید از حرف می‌گذرد و شعار محسوب می‌شود...

پ.ن:... تا بعد 

کریستین و کید و روزهای گرم تابستان نوجوانی

برای کاری کروم را باز کردم و بین ِتمام کارهایی که داشتم و وقتی که نداشتم گریزی به دوشنبه  زدم و دیدم متاسفانه فرصت خواندن مطالب را ندارم ولی تیتر آخرین مطالب راجع به آقای گلشیری بود و هوای گرم و آفتاب مهربانی که با تنبلی خودش را توی خانه پهن کرده یادم آورد که توی یک چنین روزهای گرم تابستانی با خواندن کریستین و کید با این نویسنده آشنا شدم. برخلاف بیشتر دیگرانی که شازده احتجات آنان را به دنیای گلشیری برد...

 

فصل ِگرم

تا قبل از سه چهار روز ِپیش که هُرم ِگرما توی شهر تنوره بکشد هوا هنوز کاملا بهاری بود. بوی خوش ِبرگ ِتازه، بوی معرکه خاک ِباران‌خورده، صدای خش‌خش ِبرگ‌هایی که روز و شب با باد ِملایم ِبهار می‌رقصند...

یعنی بهشت زیباتر از شمال است؟ قطعا هست

حتما توی بهشت آدم‌ها مدام سر ِهم کلاه نمی‌گذارند، لابد کم‌تر به هم حسادت می‌کنند. توی بهشت آدم‌ها قدر ِهم‌دیگر را بیشتر می‌دانند. بهشت است دیگر من اعتقادی به حور و حوری بهشتی ندارم من معتقدم بهشت ِهر آدم توی دل ِمهربانش است. پس بیا تا می‌توانیم مهربان باشیم تا بهشت توی قلب ِمان هرگز نمیرد.