مکش مرگ ِما

هر روز می‌گویم امروز یک اتفاق ِخوب توی دنیا می‌افتد؟ هر روز ... بعد هر روز یا داعش است یا کامیون ِتوی نیس یا بمب‌گذاری یا کودتا...

برویم اشکور. یک مزرعه بخریم گران هم نیست خیلی آخر طرف‌های ما خیلی بالاست و تلویزیون هم نداشته باشیم و اینترنت و ماهواره... و هیچ چیز و بدوی باشیم و عشق بکاریم و صلح درو کنیم. به نظرت می‌شود. نه نمی‌شود چون تا دو روز بگذرد من یکی که عمری بیرون کار پشت ِمیز داشته‌ام و عادت به کار ِبدنی ندارم می‌پوکم و دلم برای اینستاگرام و وبلاگ و دنیای شلوغ و پر از خبر بد تنگ می‌شود... بگذار ببینیم چطور پیش می‌رود بعد تصمیم بگیریم کجا برویم و چه کنیم... خوب موریک ِمان را آف می‌کنیم (گفته بودم موزیک‌های آرش ای پی و مسیح را دوست دارم خوب حالا گفتم... بله ما هم چنین سلیقه موسیقیایی سوسولی مکش مرگ مایی داریم. چی؟ ببخشید بچه که بودیم از بس آهنگران و کویتی پور و سنتی گوش کردیم الان گرایش مان این سمت است باور کن خلاف سنگین ما داریوش گوش کردن بود.) 

خب برویم شبکه سه لادن را ببینیم و ببینیم کیوان کی می‌فهمد ایدز گرفته

پ.ن: اگر فونت عجیب است و یا متن ویرایش نشده ببخشید مستقیم از توی بلاگفا نوشتم

دانستن و مردن

چند روزی‌ست شبکه سه سریالی به نام پریا را ساعت 9 پخش می‌کند، با آن‌که سال‌هاست جز سریال‌های مهران مدیری و  پژمان از سیما سریالی را نگاه نکرده‌ام بازی لادن دلیل خوبی بود برای این‌که مشتری ساعت 9 شبکه سه باشم. از همان چند دقیقه اول در قسمت یکم متوجه شدم این سریال در خصوص ایدز و مواد مخدر و خامی جوانان است. حسی درونم شروع به غُر زدن کرد: اَه باز هم از این سریال‌های خَز و چیپ، از این سریال‌های در مورد ِمخدر و ایدز... بس نیست. ولی بعد تا صحنه‌ی بازی ِلادن برسد به این فکر کردم نه، چرا به این فکر می‌کنم که این سریال پخشش لازم نیست؟ چرا فکر می‌کنم همه‌ی مردم همه‌چیز را می‌دانند. می‌دانند نباید قرص ِروان‌گردان بخورند، نباید هرویین مصرف کنند، نباید شیشه بکشند، چرا نباید این سریال برای‌شان پخش نشود؟ مگر سال‌ها نیست که دکترها اعلام می‌کنند خطر ِمصرف ِقلیان به مراتب بیش‌تر از سیگار است؟ پس چرا هرجا می‌رویم 80% خانواده‌ها را می‌بینیم که در کنار ِبساط پیک‌نیک ِشان قلیانی هم چاق می‌کنند. مگر سال‌ها نیست که دکترها اعلام می‌کنند سیگار سرطان‌زاست و هزار درد ِبی‌درمان به دنبال می‌آورد. مگر این موضوع را اعم ِمردم نمی‌دانند. مگر مردم نمی‌دانند شیشه و قرص چه بلایی سرشان می‌آورد پس چرا این همه روانی ِناشی از مصرف روان‌گردان داریم؟ چرا این همه معتاد داریم؟ حرف‌هایم خز و چیپ است؟ باید به نظر ِهر کس احترام گذاشت اما این‌طور مواقع دوستانی که سیگار  یا قلیان می‌کشند می‌گویند اصلا به کسی چه مربوط می‌خوام خودمو نابود کنم.

شاید باید به جای این سریال سریالی ساخته می‌شد که در آن مافیای ِتوزیع ِمخدر را به تصویر می‌کشید نه یک عده جوان ِبدبخت، که توی یک مهمانی هِد می‌زنند و با کاپیتان ِآلوده‌ای توی یک هواپیمای خیالی پرواز می‌کنند، شاید باید نشان داده می‌شد این جوان‌ها اگر کار ِدرست و حسابی داشته باشند به طرف ِمواد ِمخدر نمی‌روند، شاید باید سریالی ساخته شود که در آن جوان‌ها در یک محیط ِسالم بتوانند برقصند پایکوبی کنند بی‌آن‌که کسی به آن‌ها بگوید رقصیدن گناه است. شاید به جای ساخته شدن ِاین سریال‌ها باید سریالی ساخته می‌شد که در آن به جوان نمی‌گفتند رابطه‌ی پُرخطر نداشته باش گناه است به جهنم می‌روی. می‌گفتند این کار را نکن برای سلامتت خوب نیست و بعد ممکن است به انواع و اقسام بیماری آلوده شوی یا اگر نمی‌توانی این نفست که در حقیقت همان غریزه‌ی طبیعی ِجوانی‌ست را کنترل کنی از انواع و اقسام پوشش‌های بهداشتی استفاده کن. شاید باید سریالی ساخته می‌شد که در آن نشان می‌داد که نفع ِخاص ِعده‌ای در جهل نگه‌داشتن ِمردم است نه این که مرم دانا باشند و بدانند چه حقوقی دارند چون دانایی مُردن است. شایدها بسیارند شاید خیلی از هنرمندان و کارگردانان ِما بخواهند این فیلم‌ها و سریال‌ها را بسازند اما اصلا به سویش نمی‌روند چون می‌دانند که هیچ‌وقت نمی‌توانند حرفی بزنند.

 

درخت کیارستمی

سرم خم بود توی مجله، تبسم پرسید: بذارشون کنار به درست برس چی می‌خونی؟

جواب دادم: دارم تفسیر ِخانه‌‌ی دوست کجاست، رو می‌خونم. می‌دونی فوق‌العاده‌ست این فیلم. اون لحظه‌، اون تپه، نمی‌تونم از یاد ببرمش مخصوصا وقتی مخملباف تو فیلم ِناصرالدین‌شاه آکتور سینما گذاشتش یادته وقتی پسرک اون مسیر زیگزاگی رو تا بالای اون تپه می‌دوید. می‌دونی اون چی بود؟ اون آسمون اون درخت. به نظر ِمن اون تک درخت اوج سینمای ایران بود، معرفی سینمای ایران به دنیا،  یه درخت، یه ریشه، یه نهال سبز جوونه زده یه درخت که روی قله‌ی دنیاست، همین ِ، عباس کیارستمی نهال ِسینمای ایران رو اون بالا کاشته و مخملباف دوباره تو این فیلم به تصویرش کشیده... تبسم پرسید: حالا نظر ِخودت بوده یا نظر ِمنتقد، مفسر یا هر چی که هست؟ بلند شدم و دست‌ها را به هم زدم: مگه مهم ِ؟ مهم اون درخت ِ... نیست؟... درخت ِکیارستمی... اون صحنه‌ی ناب فقط و فقط مال ِخودش ِو من مطمئنم همین منظور رو داشته...

تبسم گفت: باید دوباره این فیلم رو ببینیم...

 

اهل جنون

"ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ"

"ن، سوگند به قلم، و آنچه را با قلم مي‏نويسند، به بركت نعمت پروردگارت تو مجنون نيستي..."

خداوندا امروز بگذار من ِنابلد مفسر ِآیات ِتو باشم و سپاسگزار ِتو باشم که هرچند از فعل ِنفی استفاده کردی مقارن کردی "نوشتن و جنون" را که این دو واژه روزگاران است که همدم و دمخور یکدیگرند.

پس،

اهل قلم چه اهل جنون باشی، چه نه، روزت مبارک

زنان کوچک

زنان کوچک

یکی از بهترین سرگرمی‌هایم در کودکی خواندن سخنان ِمهم بزرگان و ضرب‌المثل‌های ایران و جهان بود. از آن بین یکی از گفته‌ها، محبوبم بود که می‌گفت کتاب ِخوب مثل ِدوست خوبی‍‌ست که می‌توان بارها و بارها او را دید و همین بهانه دستم داده بود که کتاب‌هایی را که دوست دارم هر چند وقت یک بار مرورکنم. حالا متنی که می‌خواستم بنویسم ربطی به کتابی که در گذشته خوانده‌ام نداشت شاید چون مربوط به گذشته است مرا به یاد گذشته‌ها انداخت گذشته‌هایی که تابستان‌های کودکی و نوجوانی‌اش توی کانون پرورش فکری می‌گذشت و خلاصه می‌شد در بوی کتاب و کاغذ و بوی چرم مبل‌های راحتی بخش مطالعه...

اولین بار که اسم ِکتاب زنان ِکوچک را دیدم وقتی بود که جودی ابوت از کتاب‌هایی که خوانده بود برای بابالنگ‌دراز می‌نوشت و این کتاب یکی از آن‌ها بود. از همان روز دلم می‌خواست این کتاب را بخوانم ولی نشد و درگیری با درس و کنکور باعث شد فراموشش کنم بعدها سریال کارتونی‌اش را سیما پخش می‌کرد و خانواده مشتاقانه دنبالش می‌کردند اما من نه توانستم کارتون را ببینم و  نه توانستم سمت ِکتاب بروم درس‌های مهندسی مجالی برای نفس کشیدن نمی‌گذاشت. تازگی‌ها توی کتابخانه بابا دیدمش می‌دانستم متعلق به غزال است و جلد ِناز و نوستالژیکش مرا به سوی خود می‌خواند چه اهمیتی دارد که این کتاب مربوط به نوجوانان و رده سنی ب باشد. جز آثار کلاسیک معروف دنیاست و خواندنش نه حاشیه دارد نه درد تنها سرشار است از لذت، لذت ِناب ِجوانی... باور نمی‌کنید امتحان کنید. کتابی که من خواندم را نشر افق در سال 1389 منتشر کرده، نویسنده‌اش لوییزا می‌آلکوت و مترجمش کیوان عبیدی آشتیانی است. داستان قصه‌های زنان ِکوچک ِقرن نوزدهم امریکاست که در بیست و سه قسمت نوشته شده است و به ظاهر بسیار شبیه به زندگی نویسنده و خواهرانش است.

پ.ن: گاهی اوقات فرقی نمی‌کند چند ساله هستی با خواندن ِآثاری از این دست به نوجوانی سفر کن و فراموش کن که هر روز که به اخبار گوش فرا می‌دهی توی دنیای بزرگ آدم‌هایی آن‌قدر کوچک زندگی می‌کنند که جز به ‌کُشتن به چیز ِدیگری فکر نمی‌کنند...

پ.ن: به نظرت چند درصد آدم‌کُش‌ها کتاب‌خوانند؟   

 

تار... پود...

پیش‌ترها یک تکان ِبرگ، یک دسته کبوتر (که با سرعت ِچند کیلومتر در ساعت از مسیر ِروبرویت با تمام قدرت چنان به سمتت می‌آیند که ممکن است شاخ به شاخ کنید)، یک گله گوسفند، باد، آسمان ِغروب، آسمان ِطلوع، آسمان ِشب، آسمان ِشهر... و ... و ... و ...

ادامه نوشته

سربازی

به نظرم پسران راست می‌گویند که سربازی تلف کردن ِعمر است، وقت‌گذرانی ِمزخرفی‌ست که برای سرباز در هر رده‌ی سنی جز تحقیردیدن از بالادست در هر گردان و دسته و رسته‌ای خاطره‌‌ی خیلی خاص ِدیگری باقی نمی‌گذارد، بعد از تصادفات ِمکرر راهیان ِنور سربازان جوان و برومند که هرکدام ِشان سرشار بودند از زندگی و هزاران رویا و آرزو به خواب ِمرگ فرو رفته‌اند...

نمی‌دانم شاید بتوان خدمت مقدس سربازی را هم بومی‌سازی کرد مثل ِدانشگاه‌ها... حداقل شاید کم‌تر حوادث این چنینی گریبان مردم ِهمیشه در صحنه‌ی ایران را بگیرد. باقی مسائل که قابل ِحل نیستند مثل تغییر دادن ِسیستم راه و ترابری و حمل مسافر، یا اتوبوس‌های نو... یا رانندگان ِشایسته... من یکی که سال‌هاست دیگر به هیچ تغییری دلخوش نیستم.