خیلی ترسو بودم نمی‌دانم یادت هست یا نه؟ قبلا هم برایت تعریف کرده بودم. می‌دانی رفیق توی تمام این سال‌ها خیلی دویدم تا بهترین باشم، یک آدم، یک معجون عجیب و غریب از عالی‌ترین صفات، می‌خواستم فرشته باشم. می‌خواستم بهترین زن، بهترین فرزند، بهترین مادر، بهترین همسر، بهترین خواهر....یکی از نویسنده‌های خوب، بهترین کارمند، بهترین مهندس، بهترین دوست،... و چه دورند تمام این‌ خوب بودن‌ها و بهتری‌ها از من... نه رسیدم نه ناپخته ماندم. خیلی چیزها یاد گرفتم و مهم‌ترینش شاید قدرت ِرویارویی با خودم بود با آن‌چه هستی، این‌که مقابل ِآینه بایستی و به خودت بگویی که هستی و خودت را با تمام بدی‌ها و کوشش ِبیدریغی که برای خوب بودن می‌کنی بپذیری... این که شجاع باشی در پذیرفتن ِاین که چه راه‌هایی بود که نرفته‌ای و چه راه‌هایی که اشتباه رفته‌ای و این که آن‌قدر بی‌پروا باشی که با تمام کاستی‌ها و دردهای جسمانی هرگز از رفتن نایستی... برای تو که زنی مثل من هستی و می‌کوشی برای ثبت ِخودت به عنوان یک انسان ِقدرتمند در این دنیای ناامن و این جامعه ِبد ِبد ِحقیر و فقیرکه کورسوهای امید به رهایی و نجاتش کم است و گم است و ناپیدا و تلخ و تلخ و تلخ آرزو می‌کنم که روز به روز قوی‌تر و تندرست‌تر و شادتر شوی... برای تو، زنی که در راه ِپیدا کردن ِخودت به عنوان ِیک انسان با حق آزادی راه‌های اشتباه را نخواهی رفت و یا اگر رفتی برخواهی گشت و دوباره استوار و پیروز گام برخواهی داشت آرزوی دوام و رستگاری دارم. برای این که سزاوار بهترین‌ها هستی نگاه کن هنوز آفتاب هست اگرچه آفتاب ِنیم‌روز... روز مانده و شب اگر طولانی و سیاه است روزی خواهد آمد که سپیده‌دم از آن من و تو خواهد بود.

چهل و پنج سالگی هم سن ِخیلی خیلی خوبی‌ست سه هفته پیش دچار درد ِشدید گردن بودم با همسرم به بیمارستان شفا رفتیم خانم پرستار بعد از نگاه دقیقی که به دفترچه انداخت ناگهان پرسید: خانم شما چند سالتونه و من فوری جواب دادم چهل و پنج سال و بعد یادم آمد هنوز هفتم بهمن نرسیده و من هنوز چهل و چهارسال و یازده ماه و چند روزم است و فوری اصلاح کردم نه چهل و چهارسال و باور کن آن همه شوخی و خنده با کادر بیمارستان در بالا نرفتن سن خانم‌ها از بیست و پنج سال باعث نشد دو آمپول جانانه برایم تجویز نشود...

خدایا سپاس برای چهل و پنج سال نعمت زندگی که به من عطا کردی

اینجا

instagram.com/sh.poorang