گفتم. گفت...
گفت از بین تمام گلها آنی را بیشتر نگاه کن که از همه کوچکتر، مظلومتر، مهربانتر و ظریفتر است.
گفت باد ممکن است ساقهی نازکش را بشکند، گفت باد، باد است بهار و پاییز ندارد، باد ِفصل است فصلهای در گذر...
گفت باور کن میگذرد فقط مواظب باش نشکند.
گفت چه گفتی؟ خم شده است. ایرادی ندارد خم شدن کار ِسختی نیست خم شود فقط مواظب باش نشکند. برف نیامده که همه چیز درست میشود. گل دوباره میشکفد شاخه جوانه میزند فقط مواظبش باش، مواظبشان باش. نباید بشکنند
گفتم: باشد... مواظبم
گفت: چرا خیره شدهای
گفتم: خیره نشدهام، آه کشیدم فقط آه...
گفت: مواظب آهت باش... آه اگر قرار است بگیرد نباید مرغ آمین را ببیند. اگر بپیچد به بال ِمرغ ِآمین دامن ِکوه و کمر را هم میگیرد.
گفتم: مواظبم. آهم به جایی برنمیخورد...
دوردستها درختهای بیدِ کنار جاده، گلهای وحشی و درختان ِکوه ِسبز به هوای باد ِبهاری که میوزید اردیبهشت را نفس میکشیدند و دم و بازدم ِشان سمفونی ِغمگین ِزنی بود که در پیچ و تاب ِشاخهها و علفزارها، رودها و روزها گم شده بود.