آدم‌ها حکایت‌های غریب ِاین دنیا هستند، قصه می‌خوانی و می‌گویی: ا ِچه آشنا این که قصه‌ی من ِ... آه، اون که قصه‌ی دوستمه، این که قصه‌ی مادربزرگه... قصه‌ها، قصه‌ها، یادها، نام‌ها، عناصر ِداستان، عناصر ِطبیعت، عناصر ِتشکیل‌دهنده‌ی من، تو، او... عناصر ِتشکیل‌دهنده‌ی ذهن ِمن، ذهن ِتو، ذهن ِاو... چرا ما را با این همه ناشناخته توی این گردونه‌ی بزرگ تنها گذاشتی؟ چند نفر آدم ِعجیب، یا چند نفر آدم ِغریب از بین ِاین همه آدم می‌توانند به آگاهی برسند، تازه کدام آگاهی؟ کدام آگاهی نسبی نیست؟ کدام آگاهی مطلق است؟ آگاهی ِمطلق ماهیتی‌ست که تو برای خود آفریده‌ای. ای کاش می‌شد من هم در آفرینش ِذهنم نقش داشتم. ای کاش می‌شد سلول سلول ِمغز را از نو چید، از نو سامان داد، منظم مثل ِکندوی عسل، پر از نظم، پر از شهد، فکر کن الان سلول‌های مغزت چندوجهی‌ هستند؟ چندتای‌شان دایره؟ چندتای‌شان مربع، چندتای‌شان مثلث... و اصلا چندتای‌شان بی‌شکل و ناهنجارند؟ چندتای‌شان قانون دارند. چندتای‌شان آفتابی‌اند، چندتای‌شان بارانی...

فکر می‌کنم این مغز، این خانه‌ی پر از ماهیت، ماده، فیزیک و متافیزیک نیاز به یک پیاده‌روی ِطولانی دارد، یک پیاده‌روی طولانی توی یک طبیعت ِسبز، از ساحل تا جنگل و از جنگل تا کوهستان، تا قله تا جایی که آن‌قدر باد بوزد که یادها را ببرد...