چرا نمی‌خوانی‌ام

چرا صدایم نمی‌کنی 

تا از بین لحظه‌ی تلاقی نور و برگ

عشق و مرگ 

گریه‌های بی‌وقفه‌ی ابر

و هوهوی بادهای پاییزی

تنها

تو را 

انتخاب کنم 

که بی‌وقفه خورشید ِمنی

نه ابرها، نه بادها

نه آن لحظه‌ها که نور مهمان ِدرخت است

هیچ وسعتی جز تو مرا به تو نمی‌رساند

حتی 

این شعر

این کلمه‌ها هم فایده ندارد

مثل ِمن ناتمام است 

از 

تو 

...

پ.ن: پا در کفش ِشاعرانگی