دست ِمن

دست ِتو...

از دست دست کردن ِمن و تو چه سود

وقتی این همه کوه است بین ِاین همه دست

*

قاصدک‌های باران‌زده

شاپرک‌های گم‌شده

من

این‌جا

تو...

پس چه کسی پیام ِباد را به دریا برساند؟

*

هر چه گفتم به تیر ِچراغ ِمقابل ِپنجره سنگ نزن

نشنیدی...

گفتی

عاشق که این حرف‌ها سرش نمی‌شود

مرا می‌بیند

چشمک می‌زند

تو را که می‌بیند

چشم می‌گذارد...

گفتی

کاری به این کارها نداشته باش

کتابت را بخوان...

داستانت را بنویس

شعرت را ...

واگر...

وقت کردی بخواب...

شب بارانی ِآبانی...

خیابانی که آب می‌بردش تا کوه

من بیدار و چراغ ِچشمک‌زن منتظر خوابیدن ِتو... ...