باران، شقایق ِتاریک، ازمابهتران...

 

یکی از دخترعموها سال‌ها پیش با یک داستان ِترسناک میخ ِمان کرده بود پای ِبحث ِشیرین ِاز ما بهتران...

"... از خونه‌ی حاجی مصطفی گذشتم نرسیده به پیچ ِاول ِ یک قدم بعد از خونه‌ی مشتی هایده... یه دفه دیدم سرم سنگینه! سرم نه! ...شونه‌هام... روی زمین رو نگاه کردم دیدم یه سیاهی نشسته روی شونه‌ها‌م و پاهاش از دو طرف ِگردنم آویزوونه، جیغ زدم، بسم‌الله گفتم و چشممو بستم و اون‌قدر تند دویدم که رسیدم به خونه‌ی حاجی مسلم...