شیوای خنده دار
پسرک هفتم آذر هشت سالش تمام شد ...از آن روز تا حالا عقلش به جای رشد صعودی رشد نزولی داشته همین طور حس مسئولیت و محبتش ...مقداری پول کادو گرفته که من پول ها را برایش نگه می دارم روزی صدبار می گوید :پولمو بده !....بده !....پولمو بده !....من پولمو می خوام ...!...با هم می جنگیم صندلی فایبرگلاس آبدارخانه اداره را بر می دارد و می افتد به جانم دسته تی اداره را بر می دارم وگارد می گیرم از قیافه من به غش و خنده می افتد ...
برادرزاده سه ماهه ام با دقت به من نگاه می کند و در جواب ناز کردنم لبخند می زند همسر برادرم می گوید :نگاه کن چه دخترم به عمه شیوامی خندد ...خواهرم می گوید :آخه عمه شیوا قیافه اش خنده داره !
با هنگامه قرار می گذاریم و بیرون همدیگر را می بینیم یعنی ارسام بدترین کارهایی که ممکن است یک پسر بی ادب انجام دهد می کند ، قهر می کند ...پا زمین می کوبد ،سرم فریاد می زند ،می گوید :تو دروغ می گویی نمی خواهی مرا به کافی شاپ ببری ...احساس درماندگی می کنم من در تربیت بچه ام کم آورده ام هنگامه شاخ نامرئی در آورده ...ولی خودش نمی داند فقط من می توانم ببینمش ...
برای ماموریتی به بانک رفاه می روم ...کارم سریع تمام می شود و در راه برگشت به شهر کتاب فرازمند می روم ...یک کتاب تربیتی کودک می خرم تا بلکه روانم خجسته شود در راه تربیت فرزند و به کتاب های خارجی و ایرانی نگاه می کنم ...می بینم که سه کتاب از پوروین محسنی آزاد کنار کتاب بخاطر کهرم آقای فرهنگ فر است ...من فکر می کردم پوروین خانم است و اصلا به پورش (پسر)دقت نکرده بودم و فکر می کردم این نویسنده خواهر خانم آقای نجدی ست ...در تمام مدتی که من داشتم باسرداخل قفسه های کتاب می رفتم ...صدای آرام مردی مسن را می شنیدم که برای آقای فرازمند دعا می کرد که کارش بگیرد و حتی می گفت :جلوی مغازه میز و صندلی بگذار و ...بعد دیگر چیزی نشنیدم و وقتی رفتم برای حساب کردن دیدم آقای فرازمند با لبخند گفت :اون آقا رو می شناختید ؟..ومن گفتم :نه ...و او گفت آقای محسنی آزاد بودند نویسنده کتاب هایی که شما خریدید اگر می دیدید خیلی خوشحال می شد ...من هم با طلبکاری داد زدم :اِ چرا نگفتید من امضا بگیرم ...انگار که بیچاره می دانست من دارم چه کتابی می گیرم ...او گفت :اگه بخواهید من می تونم کتابها رو نگه دارم اینجا تا براتون امضا کنه ...من پرسیدم :نه !از کدوم طرف رفت ؟...آقای فرازمند جواب داد :از اون سمت سمت خونه اش شیشه گران ...من با اعتماد به نفس گفتم :خوب من پیداشون می کنم ...بعد خیلی سریع در همان مسیر شروع به راه رفتن کردم و نصف راه را که رفتم و مرتب به این طرف و آن طرف خیابان سرک کشیدم با هجوم خنده ای رو به غش و ضعف و لرزه و ریسه ناگهان متوجه شدم که من اصلا نویسنده مزبور را ندیدم و نمی شناسم و واقعا نمی دانم دارم دنبال که می دوم ...بعد آرام شدم و در دلم گفتم :خواهر جان !....تو حق داری من واقعا خنده دارم
پ .ن ...یکی از بزرگان اهل تمیز دستور دادند لینک دوستم را بردارم و دلیلش قانع کننده بود بنده هم اطاعت کردم ...