اولین بار! من بودم که تو را آرزو کردم .مقابل آینه ایستادم .دستم را روی بر آمدگی شکمم کشیدم و گفتم :سلام آمدی گفتم :خوش آمدی .گفتم :آسمان امروز آفتابی ست .گفتم :فصل بهار آمده است .گفتم :درختها پر از شکوفه اند .گفتم: نمی دانستم جوانه زده ام .گفتم :نمی دانستم سبزشده ام .گفتم :از کوه بالا رفتم .گفتم :احساس ضعف کردم .گفتم :نمی دانستم تو در منی و من از تو دارم آغاز می شوم .گفتم :حس می کنم پسری .گفتم :مهم نیست مهم این است که سالم باشی و نیک باشی و من بتوانم اسمی برایت بگذارم که جاوید بماند .اسمی که منحصر و کم باشد .اسمی که به خاطر خوبی های تومردم آن را روی بچه هایشان بگذارند .

گفتم و گفتم و گفتم : دقیقه ها خیلی دیر می گذرند .گفتم :بی تاب دیدنت هستم  .گفتم :معنای انتظار را خوب می دانم .گفتم و نوازشت کردم .با هر نوازش تو چرخیدی و ضربه ای زدی .گفتم و گفتم .

تو آمدی .چشمهایت سیاه بودند مثل الماس می درخشیدند . به هم نگاه کردیم .گفتم :سلام .نگاهم کردی .گفتم :من مادرت هستم همانی که همیشه با تو حرف می زد .سرت را پایین آوردی و دوباره بالا بردی .نگاهم کردی .

ارسام

پسرم

خیلی گفته بودم  .تا زنده ام هم  می گویم .بزرگ شده ای .گاهی گوشهایت را هم می گیری و می گویی نگو دیگه اعصابم را خرد می کنی .

اما من انگار باید بگویم و بگویم وبگویم .

که تو را تا بی نهایت ها  دوست دارم .

تولدت مبارک

جاودانه وسلامت و پیروز و سعادتمند زندگی کنی .