امروز روز توست.
29ساله بودم وقتی تو آمدی، چشمهایت مثل الماس میدرخشید، گردنشق بودی و سر بلند میکردی و نگاهم میکردی و من گفتهبودم سلام پسرم، من مادرت هستم، من صورتم صاف بود، خیلی جوانتر از حالا بودم.
روبروی آینه، کنار هم میایستیم با شادمانی غریبی میپرسی از کِی؟... ازکِی میتونم به همه بگم یازده سالهم مامان...؟ از امروز پسرم بعد از ساعت 9.30صبح تو یازده ساله شدی و من به ارث بردهام از مادری و گذران روزها دو خط موازی باریک کنار ابروان را که سن تو را به من نشان میدهند که هروقت دلم گرفت از دیدن این دو خط باریک که به پیشانیام یورش آورده، به خودم بگویم عیبی ندارد پسرم یازده ساله است.
پسرم صدو یازدهساله شوی آنقدر با تندرستی، سرافرازی، پیروزی و شادمانی زندگی کنی که من مدام به خودم نگاه کنم و بگویم عیبی ندارد اگر حالا روی پیشانیام صدها خط نشسته، که صدهاعدد ساخته، خدا کند این اعداد، اعداد پیروزی و سرافرازی تو، تندرستی تو و شادمانی تو باشند که در بدترین لحظات نومیدیم نگاهت، شادمانیت و وجودت شفای منست.
تولدت مبارک آرزو میکنم همهی آرزوهایت برآورده شود.
