به کوچه باغ باد سر می زدم ...ابرها همه می باریدند ...دست می کشیدم به درد به پیشانی خاکستری آسمان ...سر بلند می کردم انفجاری سبز هجوم می آورد به پنجره های کوبه شکسته خانه بالای تپه ...مورچگان را صدا می زدم آوایی بر نمی خواست ...شب در شعرم می جوشید ...ماه بر ایوان خانه ام روشن می شد ...یادم می آید خانه بالای تپه ازآن من نیست ...دور آوازی زمزمه می شد ...گوش فرامی دادم ...گوش فرامی دادم ...باد زمزمه را می آورد ...انگارزمزمه گریه زنیست در باد ...درمی گشودم شب در من گم می شد ...ازساعت بختک تا رهایی سحر چقدر تیک تاک نوازش می کرد لالگان صورتی فرو خوابیده گیج خوابت ...می خواستم پند بگیرم مهربرمن می خندید ...می خواستم بزرگ شوم بهمن ازمن می گریخت ...می خواستم شعربسرایم عشق می گفت الهام کافی نیست ...می خواستم پرواز کنم باران می بارید وبالهای سنجاقکی ام را می خیساند ...من سنگین ام ...من می چرخم ...بچرخ وبچرخانم ...می چرخانی ام ومی چرخم ...من که فراموشت نکردم ؟کردم ؟من که ازیادت نبردم ؟بردم ؟...من که گنجشکک شاخسار تو نبودم ؟بودم ؟...باد می وزد ...نی می نوازد ...غم می بارد ...وگنجشک کوچک نمی داند باکه قهر کند که نازپروازش راخریدار باشد ...می ترسم دراین تنهایی بال بال زدن از فرط خستگی روی یکی ازاین سیمهای برقی فرود آید که لخت است ...می ترسم ومی خواهم اورا به  قفس طلایی اش ببندم ...

پ .ن ....اینجاآسمون بشدت خاکستریه ...دل من بشدت گرفته و قله پیشونیم توی یه عالمه مه گم شده ...دوستهای خوبم پس فردا میام به دیدنتون ...