بابای شیطون
میدانی بابا! این روزها خودم نیستم. شاید هم هستم و نمیدانم... شبیهی به یک آدم ِگمشدهام توی یک دشت ِپر از باد، پر از غبار، پر از علفهای بلند، پر از وحشت ِهرلحظه تنها شدن، سیاه شدن، جا ماندن... جا ماندن از عشق، از زندگی، از همسایگی... از حس ِنیاز ِدیدن ِهرلحظهی تو...
میدانی! توی زندگی لحظههای بد خیلی داشتم... خیلیها را به تو نگفتم، خیلیها را مثل ِیک بغض ِسنگین ِفروخوردم. خیلیها را تنهایی هل دادم. خیلیها را تنهایی کشیدم. اما هر بار هر کدام ِشان را فهمیدی، گفتی: نترس! مگه من مُردم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت توسط شیواپورنگ
|