روزهای تکراری
نمیدانم چه تفاوتیست بین ِورود درساعت ِهفت یا هفت و پانزده دقیقه. از اول ِمرداد انگشتان ِمبارک زیر ِساعت ِهفت باید سنسور ِهمیشه ِخواب ِتقریبا ناآگاه را که به طرز ِعجیب و غریبی با انگشتان ِمن دشمن است را لمس کنند. چند روز ِپیش از خانه بیرون آمدم تا پیاده گز کنم سمت ِاداره که یک سگ ِبزرگ را دیدم که با زبان ِبیرون گز میکند سمت ِمن. پشت ِسرش هم سه تای دیگر نزدیک میشوند. پشت کردم و تا آژانس ِنزدیک ِخانه نفس نکشیدم. سوار که شدم هر چهارتا رسیده بودند به آژانس. امروز صبح از خیابان صدای فریاد ِترسیدهی زنی را شنیدم با یک عوعوی دستهجمعی. فکر کردم همان چهارتا هستند. از پنجره نگاه کردم یک گله سگ ِگر ِولگرد ِبزرگ دیدم که به یکی از فرعیهای شقایق میپیچند. یک گله؟! سپور با عصبانیت فریاد زد این دیگه چیه؟
با آن که حیوانات خیلی خوبند و نباید بوُِوشان کرد من یکی در مواجه ِبا این گله از نزدیک بیشک بیهوش میشدم و آنها هم حتما مرا میخوردند. به عبارتی این بار حیوانات بودند که بووَم میکردند.
زن ِترسیدهی دیگری از خیابان رد شد. نه سگها او را خوردند و نه بووش کردند. سپور سنگی به طرف ِشان پرتاب کرد.
همسرم گفت: نترس هر وقت دیدیشان فوری بشین...
واقعا؟!
آنوقت که راحتتر مرا نوش ِجان میکنند. احتمالا از دستم خسته شده و چه موهبتی بهتر از این که عدهای سگ همسرش را از میدان به در کنند.
برگردیم روی تفاوت ِورود در ساعت ِهفت و تفاوت ِخروج از 14.15 به 14.30 همهاش سر ِجمع نیمساعت است اما نمیگذرد که نمیگذرد. نمیگذرد دیگر! دلیلش هم معلوم نیست. عقیدهی من ِتنها نیست عقیدهی همهی همکاران است. خوب شد توی تهران کارمند نیستم وگرنه دیگر اصلا نمیگذشت و همهی روز میشد یک روز که هی مدام در خودش تکرار میشد و نمیگذشت. حالا انگار اصلا بین ِامروز و دیروز و فردای آدمهایی مثل ِمن که همهی برنامههای اینروزهایشان قمر در عقرب شده چهقدر فرق هست. باید بگردم و جویم را پیدا کنم بنشینم لب ِجوی و گذر ِعمر ببینم هیهات...