در اتاق ِانتظار ِمطبی نشسته بودم. دو مادر و دو فرزند ِپسر و دختر، نظرم را جلب کردند. یکی از مادرها دو طُره‌ی فر ِدرشت ِبسیار زیبا که به سختی می‌شد باور کرد طبیعی باشند را از کنار ِشالش ریخته بود روی شانه‌اش که با  چهره‌ی طبیعی و قشنگش هماهنگی زیبایی به وجود آورده بود، او یک دختر ِشیطان ِجذاب وزیبا داشت. همراهش که مادر ِپسرک بود سبزه‌رو بود و من هرچه سعی می‌کردم نمی‌توانستم نگاهش نکنم. نمی‌دانم اسم ِکاری که با خودش کرده بود را چه می‌شد گذاشت؟ مظهر ِمجسم و زنده‌ی گروتسک؟   تندیس ِزیبایی؟ آن هم این‌طوری...

 ابروهای پهن و سیاه ِشیطانی که با بی‌سلیقگی با مداد ِابرو پر شده بود. لبی که به مدد ِمداد و رژ ِلب ِحجم‌دهنده‌ی سرخابی تا نزدیکی ِبینی ِخوش‌تراش ِعملی بالا رفته بود. چشم‌هایی که با خط ِچشم، ریمل، سایه وهمین بند و بساط، از درخشندگی و شدت ِبراقی ِلوازم ِاستفاده شده از حالت ِانسانی خارج شده بود.

پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌گفتند: چشم آیینه‌ی قلب است. بانو طوری چشم می‌چرخاندند و طوری نگاه می‌کردند که انگارهمه‌ی مردم در مقابلش هیچ بودند، همه به او بدهکار بودند و او از همه کینه به دل داشت.

نه این‌که بخواهم او را قضاوت کنم. به هیچ‌وجه. اما حس ِخاصی در شعاع ِاطرافش جاری بود. مردم ِمنتظر سعی می‌کردند کنارش ننشینند یا در تیررس ِنگاهش قرار نگیرند.  

دو مادر که یا خواهر بودند یا آن‌قدر صمیمی، که بچه‌های ِشان آن‌ها را خاله صدا می‌زدند گاهی هم با گوشی‌‍‌های ِشان مشغول می‌شدند و کاری به کار ِدو بچه که بین ِمطب و به قول ِخودشان، "آسانسوربازی" در رفت وآمد بودند، نداشتند.  

سعی می‌کردم پشت ِپرده‌‎ی آن همه کرم‌پودر و رژ ِگونه، چهره‌ی واقعی ِبانو را حدس بزنم. اما نمی‌شد خیلی سخت بود، فکر می‌کنم گاهی هم بد نیست بدون ِاین‌که به آن‌چه مُد و معمول است  آرایشی را انتخاب کنیم که با ما هماهنگ باشد، نه آرایشی که ازما یک چهره‌ی عجیب وغریب بسازد.

وقتی با آسانسور پایین می‌رفتم صدای جیغ ِدخترک را که توی راه‌پله‌ها می‌دوید را می‌شنیدم که فکر می‌کرد آسانسور مادرش را بلعیده است.