می‌خواستم بدانم وقتی روزگار به کام ِآدم نمی‌چرخد! از آدم یک وامانده‌ی نومید می‌سازد! خدا نظر نمی‌کند! پارتی نداری! مردم دهن‌کجی می‌کنند! چپ نگاه می‌کنند! محبوبیت نداری! دوستت ندارند! دوست ِشان نداری! کینه به دل ِشان می‌گذاری! غرور داری، شب و روزت تکراری می‌گذرد، می‌خوری، می‌خوابی، کارهای روتین می‌کنی، شب با ماه دمخور می‌شوی، صبح مثل ِومپایرها انگشتر ِطلسم دستت می‌کنی و تا می‌توانی از آفتاب ‌گریزانی به واقع خودت مقصری یا جامعه مقصر است.

فکر می‌کنم باید برای کارهایت دو کفه‌ی ترازو بگذاری و ببینی در به هدف نرسیدنت چه‌قدر جامعه و چه‌قدر خودت نقش داشته‌ای! برای آدم ِآرمان خواه ِپدرسوخته‌ی ایده‌آلیست ِرادیکالی مثل ِمن کفه‌ی ترازوی "خودت" پایین ِپایین ِپایین است. برای آدم ِبی‌همه چیزی مثل ِمن که با ورزش نکردن و خوردن ِمدام و مقابل ِتلویزیون  نشستن رو به چاقی ِمزمن  می‌رود و هیچ کاری نمی‌کند و می‌داند که هیچ کاری نمی‌کند و می‌داند که دارد مثل ِمرغ ِسرکنده‌ی بی‌پروبال دور ِحیاط می‌دود و جان می‌دهد تا خونش ته و به راحتی ریق ِرحمت را سر بکشد نرسیدن به هدف، عدم ِکفایت ِفردی و نه اجتماعی‌ست. برای من عقل و اختیار هست دربندم که نکرده‌اند. کرده‌اند؟ جامعه با من کاری نکرده که افسرده شوم؟ هی خیال ِخوش!  تا مغز ِاستخوان از غم افسرده‌ام و این روزها مدام گور می‌بینم و قبر و ترس ِازدست دادنی مالیخولیایی افتاده به جانم...

جامعه مقابل ِمن و تو به یک اندازه ایستاد به یک اندازه، من مثل ِیک کرگدن مبارزه کردم بدون ِنگاه به روبرو بدون ِاندیشیدن  به دشمن ِاحتمالی، به مشکل ِاحتمالی، هم برای مشکلات ِخودم و هم برای مسائل ِتو... هیچ‌وقت نگفتم شانه‌هایم کوچک است همیشه گفتم اندازه‌ی یک دنیاست اندازه‌ی یک کوهست، اندازه‌ی بزرگ‌ترین کوه‌های دنیا... راستی گفته بودم فمینیست نیستم؟ گفته بودم اگر کسی به من بگوید مثل ِیک مرد! زندگی کرده‌ام، به من برمی‌خورد، یادت هست که به پسرم یاد داده بودم که قول فقط قول ِزنانه. بزرگ‌تر که شد یادش دادم باید انسان بود و نگاه ِجنسیتی نداشت اما صبر کن راست می‌گویی توی جامعه‌ای که لحاف ِچهل‌تکه است و هیچ چیزش به چیز ِدیگرش نمی‌آید انسان بودن و انسان ماندن سخت است. یادت هست گفتم از من قوی‌تر پیدا نمی‌شود. هِی هِی خسته‌ام... بس کن!

بیا با هم بخوانیم که:

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن


"پابلو نرودا"

ترجمه از: احمد شاملو

 

از تمام ِکارهای بالا که توی دور افتاده و تا دلت بخواهد می‌چرخد و می‌چرخد اولین کاری که می‌کنم قدردانی کردن از خودم است. بعد به بقیه‌اش می‌رسم.

سپاسگزارم! ...

که از بین ِاین همه سال

............................................

...........................................

........................................

.................................

............................

سرکش، تنها، سخت،  سربه‌زیر، آرام، وحشی و بی‌اعتنا زنده مانده‌ام...

تو هم قدردانی کردن از خودت را یاد بگیر.