دشمنتراش
بعد از رخدادهای بلاگفا و از بین رفتن بیشتر ِاطلاعات آرشیو خیلی وقت برای مرتب کردن ِشان نگذاشتم اما چند روز ِپیش نگاهی به نظرات تایید نشده انداختم، نظرات ِخصوصی که گاه از دوستان ِمجازی یا حقیقی داشتم بعد فقط آنهایی که شماره تلفن یا معرفی ِکتاب داشت پاک نکردم. هر چه دم ِدستم رسید از دوستان ِمعمولی ِحقیقی، مجازی ِعزیز یا ناعزیز را مارک کردم و با یک کلیک به سطل ِزباله شوت کردم. احساس ِخوبیست حذف ِخاطرات ِو سبک کردن ِذهن از بارهایی که نباید باشند اما هستند. از همه مهمتر آن صفت ِغریب ِانسانیست که در روابط ِاجتماعی رایج است و آن مصداق ِهرچه خوبی به من کنی دریغ از یک بدی! که خوبیهایت یادم نمیماند اما آن بدی مثل ِیک شکاف ِبزرگ مینشیند توی قلب و مغزت... هنوز 657 مورد پیام خصوصی مانده است که به زودی آنها را هم DELET میکنم. در کل خیلی مسائل هست که باید در مورد ِشان تجدید ِنظر کنم. این روزها نوشتهای داشتم که با تمام ِوجود میخواستم منتشرش کنم. برای همسرم خواندم گفت بیخیال... برو بقیه داستانهایت را بنویس، کتابی که تمام کردهای برای انتشارات بفرست. توی این وانفسا برای خودت بیشتر ازاین دشمن نتراش...
عاشق ِاین اصطلاحات ِفارسیام. دشمن نتراش. فکر کن تراشیدن ِدشمن چگونه میتواند باشد اصلا باید دید فردی که داری به او فکر میکنی دشمن هست یا نه؟ راجع به دشمن و تراش خندیدیم. گفتم به هرحال امضای پای آن نوشتهی من کلماتی بود از یک سیبزمینی ِبیرگ که من هستم... پس بگذار پای این نوشته را امضا کنم که شیوا را یک سیبزمینی ِبیرگ فرض میکنم و اگر شیوا با من دشمن شد باکی نیست که با این روش ِزندگی کردن، با این مهمان ِناخواندهی تو مغز ِسر و بیخوابیهای مدام و تغذیهی بد و ورزش نکردن و منفینگری و کم نوشتن و کم خواندن... سالهاست شیوا با شیوا دشمن شده است و اگر شیوا، شیوا را بتراشد باکی نیست. پس به احترام ِتمام ِسیبزمینی بیرگهایی که توی این وانفسا دشمنهای ِشان را نمیتراشند میایستم و به بهانهی دوستیهایی که تمام میشوند، سکوت میکنم.