خون و خنجر
دلتنگی
گاه ترانهای میشود که زیر ِلب زمزمه میکنی
شعری
که روی کاغذ سپید مینویسی
اشکی
که در خلوت میریزی
جادهای
که میروی و دوست نداری دوباره بروی
...
تنها یک فاصله کوتاه است بین ِمن و تو
میزی شکسته
شمعی
که رو به خاموشی است
دو جام شراب
دستی که میلرزد
نخواه که بایستم
نخواه که برگردم
آن وقت
پشتم را خواهی دید
و زخم را
و خونی که میچکد
و شمشیری که از آن ِتوست
همین
یک نفس را
مهمان ِمن باش
آن چه
امروز
مینوشی
خون من است
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ ساعت توسط شیواپورنگ
|