دلتنگی

گاه ترانه‌ای می‌شود که زیر ِلب زمزمه می‌کنی

شعری

که روی کاغذ سپید می‌نویسی

اشکی

که در خلوت می‌ریزی

جاده‌ای

که می‌روی و دوست نداری دوباره بروی

...

تنها یک فاصله کوتاه است بین ِمن و تو

میزی شکسته

شمعی

که رو به خاموشی‌ است

دو جام شراب

دستی که می‌لرزد

نخواه که بایستم

نخواه که برگردم

آن وقت

پشتم را خواهی دید

و زخم را

و خونی که می‌چکد

و شمشیری که از آن ِتوست

همین

یک نفس را 

مهمان ِمن باش 

آن چه

امروز

می‌نوشی

خون من است