تو هیچگاه...
صبح وقتی به مسجد آقاسیدحسین رسیدم ده دقیقهی کامل وقت داشتم تا پیاده به اداره برسم. یک تاکسی آمد و مقابل ِمسجد ایستاد. تنبلی و اندکی وسواس که اگر به موقع نرسم چه؟ دعوتم کرد که بنشینم روی صندلی ِکنار ِراننده. سلامم را به زحمت جواب داد. اسکناس ِهزاریام را با اندکی خشم گرفت و با ابروهای آویزان تا روی سبیل و سری اندک خم به جلو ماشین را راند. فکر کردم صبح است کاش این همه غمگین نباشد اما تو چه میدانی توی دل ِآدمها چه میگذرد وقتی افسانهی
" پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
"
برایش تکرارمیشود. روزهای شبیه به دیروز و فرداهایی شبیه به امروز، با تکرار ِقصهی " تو هیچ گاه پیش نرفتی تو همیشه فرو رفتی" در راه است، چگونه بخندد؟ چگونه غصه نخورد؟ چگونه شاد باشد؟ چهقدر خودش را گول بزند که آفتاب است که هوا خوب است که همهچیز خوب پیش خواهد رفت و همه چیزخوب خواهد شد.
پیاده که شدم برایم بوق زد یادم رفته بود بقیه پول را بگیرم. پانصد تومان به طرفم دراز کرد و باز در جواب ِمرسی ِمن هیچ نگفت.
آیا قصهی " تو هیچگاه پیش نرفتی تو همیشه فرو رفتی" قصهی زوال ِاخلاق در جامعهی ایران شده است؟ آیا ایران، ایران ِعزیز، با همهی فراز و نشیبها و حاشیههایش فرو میرود با آدمهایش، با زنها و مردهایش... با پسرها و دخترهایش... چند نسل باید بروند تا ایران، ایران شود. چند نسل؟ چند سال طول خواهد کشید تا آدمها آدمیت ِگمشدهشان را پیدا کنند؟ چند سال؟
پ.ن " پری..."
" تو هیچگاه..." پارهای از اشعار فروغ فرخزاد