خیلی بده سالها بگذره وتو هیچ تغییری نکنی ...سالها بگذره وتو همیشه فکر کنی زندگی بتو یاد نمی ده چطور ازش استفاده کنی ...خیلی بده که هی به خودت تلقین کنی ...آه من چه خوشبختم ...خیلی بده یه بغض مدام گلوتو فشار بده وتو نتونی بشکنیش ...خیلی بده دلت بخواد محیط وهمه چیزهای دوروبرت رو عوض کنی ونتونی ...خیلی بده توی وجود دوستت دنبال چیزهایی بگردی که دیگه نداره ...دیگه توش نیست ...اصلا براش مهم نیست ...تو هی به خودت بگی تا کی خراب معرفتی .خراب دوستی وهی گریه ات بگیره وبرای شاد کردن زندگیت از تکه های کوچک تمسخر امیز استفاده کنی ...تا کی به دروغ به همه بگی آه حال من امروز به ابری بودن هوا ربط داره ...من با آفتاب شادم وبا بارون افسرده ...بااین هوای بی نهایت خاکستری ودلتنگ ...اون وقت کسی نیست بگه عزیزم تو مگه آفتاب پرستی ...خیلی بده به خودت فکر نکنی ...کنار اجاق گاز بایستی وآشپزی کنی ...به کتابهای تلنبار شده ات فکر کنی ...به اتاقی مخصوص خودت که اصلا نداری ...به همدلی بیش از حدی که دوست احساس می کنه باتو داره وتومی دونی نداره ..خیلی بده شکوفه های زیبایی که دور وبرتن تورو مثل سابق به وجد نیارن ...خیلی بده که هی فکر کنی توی آیینه کی روبروت ایستاده وهی تو دقیق تر بشی وهی بگی آه این کیه ...این منم ...دوست هم دیگه تورو نمی شناسه ...چه برسه به خودت  چون همیشه اول به او فکر کردی بعد به خودت ....بیای به خودت ببینی وای همه چی داره می گذره واون در خوشیهای کوچیک غرقه و...دیگه تو رو نمی بینه ...دیگه عشق واقعی رو نمی شناسه ...خیلی بده که بدونی افسرده ای ونمی دونی چطوری باید خودتو ازاین افسردگی نجات بدی ....وراه نجاتتو یه گل رز می دونی ...رز قرمز که فکر می کنی دوست باید به مناسبت روز عشق برات بخره واونقدر می گی ومی گی که وقتی هم اون برات گل میاره دیگه خوشحال نمی شی ..چون بهت گفته هی مگه تو آمریکایی هستی ....دلت  برای ذوق واقعا ازته دل ...از ته دل خندیدن ...ازشوق گریه کردن ....تنگ شده ...دلت می خواد بچه شی ...بهونه بگیری ...گریه کنی وجیغ بکشی ...پاهاتو بکوبی زمین ...ومامانت بیاد بغلت کنه واونقدر توی بغلش تکونت بده که خوابت ببره ...چون خواب مادر همه فراموشیهاست .