دعوتم کن به آفتاب‌های داغ ِتابستان

توی باغ‌های سبز ِشهسوار...

توی باغ‌های کودکی که هیچ‌وقت خزان نداشتند...

صدایم کن از انتهای باغ ِپدربزرگ...

با دست‌های زمخت از همنوازی با خاک

از هم‌رقصی با ساقه‌های برنج...

از درد کشیدن با فطع ِشاخه‌های جوان برای پربارشدن...

بخوانم به آن انتهای بلند 

به تقاطع ِشبکه‌ی نور در انتشار سبز در طلای برگ...

بگذار دست‌هایت دوباره بال‌های فرشتگان شود 

و نور آن‌قدر توی باغ ببارد که شب نتواند سایه‌های موهوم پریان را دوباره به قصه‌های کودکی بخواند

دلتنگم 

صدایم کن...

برایم لالایی بخوان 

نه شب

نه باغ

نه برگ...

نه...

هیچ نه ِدیگری مرا قانع نمی‌کند

شاید خزر باید موج شود تا دامن ِالبرز

من این‌جا توی کوهپایه

بین ِپیج شقایق و درخت ِمجنون ِپاییزی 

نشسته‌ام...

و برای خواباندن ِتمام عناصر زمین آواز می‌خوانم

...

..

.

 

پ.ن: پرسش این روزها؟ چرا این زن این همه شِر و ... می‌نویسد ایا حرف ِدیگری برای گفتن ندارد... حرف‌ها زیادند برای ِتان خواهم نوشت به زودی ِزود در بهمن ماه