مَن مَن
یعنی چه چیز میتوانست مرا این همه از این نوشتن ِدیوانهوار روزمرگیها رها کند، مرا از خودم ؟ مرا از رنجها و شادیهای زودگذر ِاین زندگی ِدیوانهی دیوانه؟ چه میتوانست؟ جنون نوشتن ِلحظه به لحظهی من، از من، از تو، از ما از دنیا...
به خودم نگاه میکنم، میخندم و باور نمیکنم. آنقدر میخندم و باور نمیکنم که اشک توی چشمم جمع میشود. من اینجا چه میکنم؟ این من که این همه با من من کردنهایش آدم را اسیر میکند واقعا سر از کجا در خواهد آورد؟ میدانم روزهای دیگری هم خواهد آمد که به بازیهای دیوانهی دیوانهی این دنیای دیوانه خواهم خندید... میدانم
میدانم...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ ساعت توسط شیواپورنگ
|