زلزله بم
ارسام هیچکس را نمیدید تا برای کمک به سمت خوابگاه بفرستد. از روی آسفالت پر از چاله و دستانداز که حالا پر بود از خاک و شن معلق توی فضا نمیدانست به کجا میدود. میایستاد گوش تیز میکرد و به سمت صداهایی که از دور میشنید میرفت. هرچه پیشتر میرفت صداها نزدیک و نزدیکترمیشدند. آنقدر جلو رفت تا مجبور شد از تپههایی که از خاک و سنگ و آجر درست شده بود بالا برود. اولین تپه خیلی بلند نبود. روی دومی که ایستاد. شهر ویرانی را دید که روز قبل یک شهر آباد بود با خیابانهای زیبا، نخلهای بلند، مردمانی شوخ و خوشحال... از هر چهار سوی شهر صدای گریه و جیغ و فریاد بلند بود. با احتیاط از تپه پایین آمد و از مردی که مستاصل به این سو وآن سوی تپه میدوید، پرسید: ارگ کدوم طرفه؟
مرد یک لحظه ایستاد. صورتش از خاک سپید شده بود. شبیه شبحها شده بود. ارسام یک قدم به عقب رفت. مرد نگاهش کرد و حرفی نزد. خم شد روی خرابه و شروع کرد به کندن.
زیر پای ارسام پر بود از خاک، پاره بلوک و آجر. روی زمین نشست. خیره شد به یک لنگه دمپایی صورتی. پارچهی نازک پاره شده و عروسکی بدون ِ سر...
مرد بلند فریاد میکشید: عزیزم... علی... مریم...
ارسام با دستهای خاکیاش چشمها را پاک کرد. چشمهایش میسوخت. بلند شد، سرش را پایین انداخت و سکسکه کنان به راه ادامه داد.
بلند فریاد زد: پیام... پیااااام کجایی؟! دااایی؟...
کمی دورتر کناراولین دروازهی آهنی که به روی خانهی خرابی باز بود نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن...
ارسام چشمهایش را باز کرد. یادش نیامد که کی خوابش برده بود. گرد و غبار کمتر شده بود و او میتوانست خیابان را ببیند. آمبولانسها، ماشین پلیسها و گاهی ماشینهای شخصی رد میشدند. ارسام تکانی به خودش داد و نشست. یکی از آمبولانسها ایستاد و مردی از آن پیاده شد و مقابلش ایستاد.
رو به آمبولانس فریاد زد: زنده است، این بچه زنده است.
ارسام خودش را عقب کشید.
مرد دیگری که نزدیک میشد پرسید: خونهت اینجاست مرد؟
ارسام گفت: من مسافرم. دنبال داییم میگردم.
مرد پرسید: داییت؟ خونهی داییت اینجاست؟
ارسام گفت: برید خوابگاه اونجا خراب شده. داییم صبح رفته ارگ... میخوام برم ارگ...
مرد گفت: بیا سوار شو با هم میریم خوابگاه... میفرستیمت تهران. از تهران اومدی دیگه! بعد داییت رو پیدا میکنیم.
ارسام عقب رفت: نه!...
و به سرعت دوید.
از دور شنید که راننده فریاد میزند: بریم خوابگاه...
بعد از آن از همهی آمبولانسها دوری کرد و فقط نزدیک ظهر که گرسنگه بود، از بین مردمی که خاکی و اشک ریزان جلوی وانتی ایستاده بودند گذشت و از زنی که بین مردم غذا پخش میکرد نان، پنیر، خرما و آب گرفت.
زن پرسید: تنهایی؟
ارسام پرسید: ارگ کدوم طرفه؟
زن به رو به رو اشاره کرد: سمت ارگ مینشستین...؟
ارسام به صورت زن نگاه کرد. صورتش خاکی بود و خطهای باریک تیرهای از پاین چشمها تا روی چانه صورت زن را راه راه کرده بود. ارسام برای اولین بار در آن روز لبخند زد. زن هم لبخند زد. دست انداخت و ارسام را بغل کرد.
شانههای ارسام میلرزید.
زن گریه میکرد و میگفت: برادرم، پسرم. عزیزم...
ارسام عقب کشید و به سویی که زن اشاره کرده بود، رفت. به مادرش فکر کرد که وقت خداحافظی نگذاشته بود او را در آغوش بگیرد.