همیشه دلم می‌خواست بدانم دنیای آدم‌هایی که قرص اکس می‌خورند و توهم می‌زنند چگونه است. مرز ِبین واقعیت و خیال ِشان چه‌قدر با آدم‌های عادی متفاوت است مثلا مرز ِبین ِواقعیت و خیال ِشان رودخانه است دریاست کوهست صحراست سیم خاردار دارد دره دارد... بگذریم. یادتان هست کتاب ِبریدای پائولو کوئیلو که آمده بود هر که کتاب را می‌خواند دلش می‌خواست جادوگر شود. به هرکسی می‌رسیدی می‌پرسید کلاس جادوگری سراغ داری؟ من که آدم ِقرص ِاکس زدن و معتاد شدن نبودم من که کلاس جادوگری سراغ نداشتم برای همین بی‌خیال ِتصورات ِفانتزی ِاهالی اکس شدم بی‌خیال ِجادوگری شدم اما تازگی‌ها می‌دانم که می‌توانم دنیایم را متفاوت کنم و مرز ِبین ِخیال و واقعیتم را بشکنم. می‌توانم بدوم و مثل جادوگرها از دیوار رد شوم هم جادوست هم تخیلی فانتزی، می‌توانم یک نیزه‌ای بردارم و مثل ِیک انسان ِماقبل تاریخ از گودالی در خیابان‌های شهر یک ماهی ِتپل شکار کنم. می‌توانم وقتی جت اسکی از مقابلم گذشت سوت بکشم تا بایستد و سوار شوم. من که حتما نباید آن لحظه پشت ِرل باشم. نه دیوانه نشده‌ام کافی‌ست یک آی‌سیم بخرم. دنیایم حداقل همین‌هایی خواهد شد که بالا گفتم. من که تگفتم آی‌سیم گفته...

آها، مشکل ِگرفتن ِرگ و قلب و شُشَم را هم با خریدن ِفامیلا که نمی‌گیره حل می‌کنم. مشکلی نداره که خودشو نمی‌گیره...

فاصله‌ای هم با جادوگر شدن ندارم. از کنار باغبان ِپیر و خسته شهرداری رد می‌شود و با حرکت دادن ِدست‌هایم درختش را هرس می‌کنم. موتورسوار را از برخورد به شیشه نجات می‌دهم؟ فانتزی نیست؟ من می‌توانم تبدیل به یک جادوگر قهرمان شوم اصلا هم لازم نیست توی هیچ...

پ.ن: در حقیقت به سرم نزده است در راستای شروع سریال در حاشیه 2 و آشتی با تلویزیون ملی دچار ِجوزدگی شده‌ام.