مقابلم میلیون‌‌ها ذره‌ی برف رقصان فرود می‌آیند و زمین و زمان را به سپیدی ِبی‌امان  ِفصل سرما پیوند می‌زنند، مقابلم درخت‌ها ایستاده‌اند، درخت‌های کهن‌سال، درخت‌های جوان، نهال‌های ظریف، شاخه‌های‍ِشان خم از بار ِسپیدی که به دوش کشیده‌اند. خم شده‌اند، خم شده‌اند، نشکسته‌اند.

من هم درختم، درخت ِآدم، سال‌ها، بارها، خم شده‌ام اما نشکسته‌ام. سپاسگزارم خدای مهربان که به من درآغاز ِیک روز ِِسپید ِبرفی نعمت ِزندگی بخشیدی. سپاسگزارم که برایم پیرهن ِانسان بودن دوختی. همه‌ی این سال‌ها از بین ِتمام نعمت‌هایی که بود و می‌‎توانستم داشته باشم آدم بودن را برگزیدم و همیشه کوشش کردم آدم بمانم. خدا کند که این‌گونه آدم بودنم را پذیرفته باشی. یاری‌ام کن که هیچ‌وقت هیچ‌کجا قلبی را نشکنم، کمکم کن هیچ‌وقت کسی را نیازارم. کمکم کن که دوست داشته باشم بی‌چشم‌داشت، کمکم کن باز ایستا بمانم اگر باد وزید، برف بارید، طوفان آمد و باران سیل شد من خم شوم اما نشکنم. سپاسگزارم یک سال ِدیگر به من اجازه دادی زندگی کنم و برای آدم بودن زنده باشم.