ساعت 6.15 دقیقه عصر از خانه بیرون زدم، آسمان خاکستری و هوا زمستانی بود هرچه بو می‌کشیدم خبری از بوی بهار نبود. از خیابان شقایق و خیابان سنگفرش ِکنار مسجد آسیدحسین که گذشتم خیابان ِکشاورزی برایم غریب بود. از وقتی که محل کارم عوض شده است محل عبور و مرور ِمن از خانه‌مان در خیابان ِشقایق به میدان ِدانشگاه محدود شده است. پس خیابان ِکشاورزی، بوتیک‌ها، کوچه‌ها، بلوار و استخر  سنگفرش شده حکم ِیک شهر ِجدید را دارند. چرا آدم‌ها این همه ناآشنا شده بودند؟ چرا هرچه نگاه می‌کردم کم‌تر می‌شناختم از مطبوعاتی جام ِجم در مورد ِکتاب هنری که پسرم گم کرده پرسیدم و تصمیم گرفتم به شهر ِکتاب بروم. از کوچه‌ی بعد از جام ِجم که گذشتم یک منتقدی که گه گداری توی جلسه‌های داستان داستان نقد می‌کرد و همیشه هم از همه‌ی داستان‌ها بد می‌گفت را دیدم و نشناختم از خودم پرسیدم کی بود؟ بعد به خودم جواب دادم یادم نمی‌آد. بعد به خودم گفتم بروم دو تا قسط از خودپرداز بدهم و از سمت ِاستخر بروم شهر ِکتاب. وارد بلوار و استخر شدم که دیگر اوضاع واقعا پیچیده شد از خودم پرسیدم: چند سال است این‌جا نیامده‌ام؟ صد سال؟ این غرفه‌های کنار ِمهمانسرا نمایشگاه ِنوروزی هستند یا غرفه‌ی همیشگی. این لباس‌های محلی را ببین چه رنگ‌هایی دارند. این سِن دیگر چیست تئاتر اجرا کرده‌اند یا کنسرت ساز و آواز داشته‌اند. آدم‌ها از روبرو می‌آمدند یا در حال گردش بودند یا ورزش. بعد شروع کردم به خودم خندیدن. نزدیک نوشین از استخر بیرون آمدم تا از پل عابر پیاده بگذرم. از خودم پرسیدم: من ترس ارتفاع دارم؟ من ترس ارتفاع دارم؟ دارم. پس علت بالارفتن از سرسره‌های متعدد کوچک و بزرگ و پایین نیامدن از آن‌ها دلیلش این بود و نه خودم و نه هیچ‌کس به این موضوع پی نبردیم و همیشه از این‌که نمی‌توانم مثل بچه‌ی آدم سرسره بازی کنم غصه خوردم، جل الخالق مثل ارسام نبودم که همان اول آب ِپاکی روی دست ِخودمان و اطرافیان بریزم که ای بابا من ترس ارتفاع دارم.

از کوچه ناسیونال که گذشتم یاد ِخوشبختی افتادم خوشبختی ِدور از دسترسی که آدم‌ها در کوچه‌ها و خانه‌ها جستجو می‌کنند. فکر کردم کدام یک از این رهگذران، از این مردم ِسرگردان سردرگُم یا غیرسرگردان ناسردرگم خوشبختند. آن کودکی که بی‌پروا می‌دود، آن مرد ِعیالواری که در حال ورزش کردن است کارمند ِبانکی که گرمکن ِآدیداس پوشیده و نرمش کنان می‌دود یا آن زنی که خودش را بالا می‌کشد تا صورتش را توی دایره‌ی صورت تابلوی زنی با لباس محلی جاگذاری کند و بخندد و دوباره فکر کند که نه نمی‌شود قشنگ نمی‌شود...

من کجای دنیا ایستاده بودم که زمین این همه چرخیده بود؟ و استخر سنگفرش شده بود و من صد سال بود ندیده بودمش.

یعنی این نقطه‌ای که حالا در آن نشسته‌ام آخر ِدنیاست که از دنیا خبر ندارم؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم؟ باید بیشتر بیرون بروم باید بیشتر به مردم نگاه کنم. باید زودتر می‌فهمیدم که دورترها را نیز نمی‌توانم ببینم. با خودم حرف زدم و سعی کردم دخترک طنزپرداز درونم را بیدار کنم. دخترکی که با تنبلی و رخوت خوابیده و به هیچ طریقی نمی‌توان از خواب خرگوشی بیدارش کرد.

توی شهر کتاب وقتی دخترهای کتابفروش به من آدرس می‌دادند که کجا بروم و من مثل ِیک زمینی ِگم‌شده در فضا به آن‌ها نگاه می‌کردم به خنده افتادم از خنده‌ی من آن‌ها هم خندیدند. فکر کردم باید حتما توضیح بدهم مثل ِهمه‌ی آن وقت‌هایی که لازم نیست و من فکر میکنم که حتما باید توضیح بدهم: از بس بیرون نرفتم آدرسا یادم رفته. لابد وقتی از در بیرون می‌رفتم دخترها طفلکی هم گفتند آخی بیچاره‌ی آلزایمری... یک ساعت برایم توضیح دادند که به کدام مطبوعاتی بروم و من مدام گفتم نمی‌دونم کجا رو می‌گین و وقتی فهمیدم گفتم آها فلانی... اسم کوچک خانم صاحب مغازه را هم گفتم. حق نداشتند بخندند. به خدا داشتند. خودم هم تا رسیدن به مغازه خندیدم اما کتاب ِهنر پیدا نشد که نشد...