هیچ معلوم است کجا هستم؟

جوابش خیلی سخت نیست، نمی‌دانم!...

دیروز هفت و هفت هشت دقیقه به میدان دانشگاه آزاد رسیدم. از دور هفت هشت سگ از نژادهای مختلف دیدم که سرگردان ایستاده‌اند و بسته به جهت ماشین‌هایی که به سمتشان می‌روند گاهی به چپ یا گاهی به راست سرکج می‌کنند و باز مسیر بعدی‌شان را انتخاب نمی‌کنند واقعا منظورشان این نبود که به آدمی که با یک هاله‌ی پنهانی "من از سگ می‌ترسم"  از راه میرسد، حمله کنند؟ آیا رام بودند؟ آیا هار بودند؟ چاره‌ای نبود از هر طرف می‌رفتم ممکن بود یکی از اعضای گله‍ به من برسد.

پس،

نفس ِبلندی کشیدم و به خودم گفتم نترس دست ِپیش را بگیر اگر به سمتت آمدند تو زودتر حمله کن و و با سگ ِدرون ِفعال شده که دندان‌هایی به شدت تیز و روحیه‌ی به شدت جنگجو و وحشی دارد، با سری بلند و گردنی افراشته از کنارشان گذشتم و دو همکار ِخانمم را دیدم که با خنده و ترس نگاهم می‌کنند و اشاره که: تند راه نرو . من بی‌خبر از پشت ِسر بدون ِتوجه به پای آسیب‌دیده‌ام با سرعتی مافوق ِتصور خودم را به درون ِسرسرای ورودی اداره پرتاب کردم...

به خیر گذشت همه‌چیز به خیر می‌گذرد تابستان ِسخت، روزهای سخت‌تر... احوال ِپریشان و روحیه گَند، بی‌دل و دماغی...

می‌گذرد...

سلام

پاییز ِقشنگ