می‌دانی! قرار است خیلی کارها کنم؟ خاک‌ ِبرگ‌ها را از توی حیاط شهسوار جمع کنم و با خودم به لاهیجان بیاورم. توی دو گلدان بزرگ ِمقابل خانه را پر کنم از خاک برگ، هر چه گل یخ،گل یاس رازقی و گل‌های کاغذی رنگارنگ توی دنیا هست را در آن بکارم. بعد رشد که کردند ببندمشان به دیوار تا قد بکشند و تکیه بدهند به پنجره، دل بدهند به باران و آفتاب و یادشان نرود که عطر خدا را بپیچانند توی کوچه و خانه، قرار است خاک ِبرگ‌های باقی مانده را توی باغچه کوچک پشت ِخانه بریزم. قرار است نهال ِدرخت ِپرتقال و نارنج را بکارم هر جا که خاکی ماند گل بکارم، بهارها پامچال‌ و سینره و سنبل و رزهای رنگارنگ... شاید یک درخت افرا هم بکارم. که پاییز بنشینم زیرش و با برگ‌های رقصانش بازی کنم. قرار است دوباره کودک شوم، نوجوان شوم. جوان شوم. قرار است یادم بیاید، یادم برود. قرار است بهار را نفس بکشم توی کوچه‌های سبز راه بروم با دست‌هایی رها در بادهای موسمی... قرار است... قرار است... قرار است